ان زال زود رس به چه معناست ؟

ج.!.ن.!.س.!.ی های گمنام (س.ک.س.ی.های گمنام)S.A, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

ان زال زود رس به چه معناست ؟ از نظر علم روانشناسی : ان زا لی که بر خلاف میل شخص و بدون کنترل او انجام میگرد را ا ن زا ل زود رس گویند که بر طبق آن فرد از زمان ان ز ا ل و کیفیت رابطه ناراضی است و این نارضایتی میتواند یک طرفه یا دو طرفه باشد ، به طوریکه حتی اگر شریک ج ن س ی فرد از زمان ان زا ل ناراضی باشد ، ان زال را زود رس گویند . ( مثلا اگر مرد در ۸ دقیقه ارضاء میشود و زن در ۱۰ دقیقه ، ا ن ز ال را زود رس گویند اما اگر مرد در ۲۰ دقیقه ارضاء شود و زن در ۱۰ دقیقه ، مورد را مربوط به ا ن زال زود رس نمیدانند ) از نظر علم پزشکی : ان زال کمتر از دو دقیقه که بدون کنترل شخص انجام گیرد را ان زا ل زود رس گویند . دلایل ایجاد ان زال زود رس در مردان : ۱ – عوامل روانی بازدارنده ( عواملی مانند اضطراب در حین سکس ، احساس گناه یا افسرده گی میتوانند موجب ان زال زود رس شوند ) ۲ – فاصله زیاد بین روابط ج ن س ی ( وقتی که احساسات ج ن س ی بین زوجین متراکم میشود ، معمولا کنترل یک باره آنها سخت میشود و منجر به ان زال زود رس میشود ! ) ۳ – تجربه ج ن س ی کم ( بیشتر افراد در اوایل زندگی زناشویی دچار این مشکل میشوند و به مرور زمان با تجربه بیشتر مشکلشان رفع میگردد ) ۴ – عوامل پزشکی بازدارنده ( عواملی نظیر آسیب جسمی ، تداخلات دارویی در هنگام درمان بعضی بیماری ها و مشکلات هورمونی از جمله عوامل پزشکی هستند که منجر به ان زال زود رس میشود ) روش های درمان ان زال زود رس : ۱ – درمان های موضعی : استفاده از کرم های بیحس کننده مانند ژل لیدوکابین ۲% و اسپری های بیحس کننده میتواند در بهبود ا ن زال زود رس موثر باشد . ( ژل ۲% لیدوکابین + کرم پریلو کابین ۲.۵% + کشیدن کان دوم بر روی آلت تناسلی باعث افزایش زمان ان زال میشود و استفاده از اسپری های بیحس کننده به دلیل ایجاد حالت تکرر بعد از مصرف زیاد توصیه نمیشود ) ۲- درمان های دارویی : دارو های مهار کننده بازجذب سرتونین و ضد افسرده گی در درمان ان زال زود رس موثر اند ، بر فرض مثال میتوان به داروهای خانواده اس اس آر آی ، اشاره کرد که شامل داپوکستین ، فلوکستین ، پاروکستین و سرتالین میباشند و همچنین گه گاه داروی ویاگرا را توصیه میکنند . ( درمان های دارویی را در مراحل حاد بیماری که بیماری از فاز پزشکی وارد فاز روانی شدید شده و موجبات مشکلات عدیده در روابط فرد شده است ، تجویز میشوند و استفاده بدون نظر پزشک از این داروها به دلایل ماهیت های اعتیاد آور و شرطی کننده و گه گاه تکرر ج ن س ی و همچنین آمار بالای خودکشی در اثر استفاده از داروهای ضد افسرده گی ، توصیه نمیشود ، لذا در صورت تمایل به استفاده از این روش حتما قبلا با یک متخصص سایکوتراپ یا روانکاو مشورت کنید ) ۳ – درمان های رفتاری : این نوع درمان ها از موثر ترین و سالم و بدون عارضه ترین نوع درمانها میباشند و بر طبق آنها فرد به جای استفاده از دارو یا مواد مصنوعی با استفاده از روش های آموزشی رفتاری ، سعی میکند که رفتار و احساسات ج ن س ی خود را کنترل کند ( در بیشتر مواقع این روشها اولین پیشنهاد برای درمان میباشند ) ، این روشها به هفت بخش تقسیم میشوند که شامل : تکنیک ماستر و جانسون : این روش شامل یادگیری ، تشخیص و کنترل احساسات و رفتارهایی است که منجر میشود فرد به اوج نقطه لذت ج ن س ی برسد و انزال صورت گیرد ، این روش نیاز به اراده و تمرین زیاد دارد ، اما از جمله موثرترین روشهای درمانی است که تاکنون برای درمان ان زا ل زود رس شناخته شده است ، بر طبق آن فرد در ابتدا توسط خود یا شریک ج ن س ی اش ، تحریک میشود و هر بار که به نزدیکی نقطه اوج لذت ج ن س ی میرسند ، عمل تحریک را متوقف و بعد از چند لحظه که احساسات فروکش کرد ، دوباره اقدام مینمایند ، بعد از چند روز تمرین اولیه ، س ک س به روشی که مرد در زیر و زن در بالا قرار میگیرد عمل تکرار میشود به این صورت که مرد در زمان نزدیک شدن به اوج نقطه ج ن س ی با آگاه کردن زن که در اینجا کنترل عملیات ج ن س ی را در دست گرفته ، او را باخبر میسازد تا رابطه را کنترل کند ، بر طبق این روش که از جمله بهترین روشهای درمانی است ، فرد بعد از چندین هفته تمرین و ممارست ، به مرحله ای میرسد که کنترل رابطه ج ن س ی برایش شرطی میشود و میتواند با کنترل احساسات س ک س ی خود ، هم زمان رابطه ج ن س ی اش را زیاد کند و هم شریک ج ن س ی اش را ارضاء کند . ( کلیه اصول این روش بر پایه تحریک و توقف قبل از نقطه اوج لذت ج ن س ی میباشد ، لذا از جمله بهترین روشها برای افزایش مهارت ج ن س ی محسوب میشود ) تکنیک فشار : بر طبق این روش با فشار دادن انتها یا سر آلت تناسلی قبل از ان زال ، از انزال جلوگیری میشود که دلیل جلوگیری کردن آن این است که با فشار آوردن به این نقاط فشار خون در این نقاط کم میشود و درنتیجه نعوظ یا ارکیسون کم میشود و ان زال دیر انجام می پزیرد . خود ارضائی قبل از انجام س ک س ( این روش به دلیل منحرف کردن س ک س توسط استمناء های غیر طبیعی خیلی توصیه نمیشود ) پوزسیون خوب هنگام مقاربت : روش های معمول ( مرد در بالا ) کمک خیلی زیادی به درمان ان زال زود رس نمیکند ، برای درمان میبایست از روشهای ج ن س ی که در آن مرد به پشت خوابیده و زن در رو عملیات ج ن س ی را با فعالیت زیاد کنترل میکند از جمله بهترین روشها برای درمان میباشند . تعدد مقاربت : زیاد کردن تعداد س ک س در طول هفته و روز میتواند به در مان زود ان زالی کند به طوریکه اگر هفته ای دو بار س ک س دارید و آن را تبدیل به هفته ای ۴ الی ۶ بار برسانید ، بعد از چند هفته مشکل زود ا ن ز ا ل یتان تا حدودی رفع میشود . اورال س ک س : س ک س زبانی یا به اصطلاح عامه ساک زدن قبل از مقاربت میتواند کمک زیادی به آرام شدن آلت مردانه در هنگام س ک س شود و به درمان زود ان زالی کمک کند . استفاده از ک ا ن دوم : استفاده از کاندوم و بخصوص از نوع بیحس کننده آن که در بازار به فروانی موجود است ، میتوان به دلیل کمتر کردن میزان تماس آلت ج ن س ی مردانه ، باعث رفع زود ان زالی شود . ۴ – درمان های روانی – عاطفی : یکی از بهترین ها و موثرترین روشها برای رفع ان زا ل زود رس و افزایش لذت در روابط زناشویی ، جایگزینی عشق بازی در رابطه ج ن س ی است ، بدیهی است که در زمانیکه عشق بازی در رابطه ج ن س ی برقرار باشد و دو طرف در حال عشق بازی بایکدیگر اند ، دیگر زود ان زالی معنی خود را از دست میدهد ! کارهایی مثل نوازش ، تحریک کلامی و بدنی زن قبل از دخول و کارهایی مانند توجه و دادن احساس قدرت به مرد در رابطه که دربخش های قبلی نوشتم ، میتوانند به این مهم کمک کنند . ( به طور خلاصه اگر زن و مرد در هنگام س ک س مشغول عشق بازی باشند به دلیل اینکه رضایت ج ن س ی هر دو طرف ایجاد میشود ، زود ان زالی به طور کلی برطرف میشود ) ۵ – درمان های سنتی و گیاهی : دمکرده گل شقایق و دارچین و همچنین سیاه دانه و بخته سنجد در روغن زیتون باعث دیر ا ن زا لی یا به اصطلاح سفتی کمر میشود ، همچنین مالیدن حنا هم در بعضی از متون قدیمی آمده شده ( صحت علمی روشهای فوق تایید نشده و بیشتر تجربی اند ! تا علمی ! ) جمع بندی و نتیجه گیری : زود ان ز الی در اصل مشکل یا بیماری محسوب نمیشود و میتوان گفت که این وسواس فکری افراد و اضطراب آنها از داشتن یک رابطه با کیفیت است که منجر بروز این امر میشود ، لذا کاهش اضطراب و حفظ آرامش در کنار کنترل بدن و احساسات با تمرین بیشتر بهترین راه کار برای پیشگیری و درمان این مشکل اند و از همه بهتر و مهمتر اضافه کردن عشق بازی به رابطه ج ن س ی است که اگر با حرکاتی چون نوازش + تحریک س ی ن ه ، لاله گوش و کلیتوریس ( چوچوله ) + استفاده از کلمات عاشقانه در هنگام س ک س ، همراه شوند دیگر معنایی به عنوان زود ان زا ل ی و عدم رضایت ج ن س ی بین زوجین معنی پیدا نمیکند . در پایان جا دارد به چند حدیث که در مورد زود ان ز ال ی روایت شده اند اشاره و درنهایت اطاله کلام کنم : حضرت محمد ( ص ) میفرمایند : « چون کسی خواهد که با زن خود جماع کند به روش مرغان به نزد او نرود ، بلکه اول با او دستبازی و خوش طبعی کند و بعد از آن جماع کند » تفسیر حدیث : حضرت (ص ) فرموده اند که همان اول کار فوری نروید سراغ دخول ، بلکه با نوازش کردن و تحریک لمسی و زبانی همسرتان را برای دخول آماده کنید و بعد به انجام مقاربت بپردازید . ( اگر فقط همین حدیث را اجرا کنید و سر لوحه زندگی س ک س ی تان بکنید به عالم و آدم قسم که دیگر مشکلی به نام عدم رضایت ج ن س ی ، تکراری شدن برای همدیگر و زود ان زا لی دچار نمی شوید ! حال بروید و بگویید که اسلام دینی است خرافی و با مقتضیات زمان هماهنگ نیست ! ) حضرت علی ( ع ) میفرمایند : « هرکسی که میخواهد با زن خود نزدیکی کند ، تعجیل نکند که زنان را کارها میباشد » تفسیر حدیث : حضرت به مانند پیامبر بزرگوار اسلام تاکید دارند که عجله در س ک س نادرست است و بهتر است قبل از انجام عمل دخول با عشق بازی همسر را برای انجام این کار آماده کرد ، این را علم روز دنیا هم ثابت کرده که اگر س ک س ی این چنین شروع و خاتمه یابد به دلیل ارضاء شدن زن و ایچاد مهرو عطوفت بین زوجین ، موجبات پایداری زندگی زناشویی فراهم میشود .

سیاهی و تباهی تنها نماد خانه های فساد

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

آن چیزی که در خانه های فساد دیده می شود ، سیاهی و تباهی است.

از سیگار گرفته تا تریاک و شیشه و کریستال و کراک، آدم های این خانه ها هر یک به دردی چه بسا لاعلاج گرفتارند، آن ها تقریبا همه شان از یک قماش اند، هم جسم را به باد داده اند و هم جان را ساکنان این خانه ها تن ها را اسیر شهوت و خماری کرده اند خمارآلوده ها و شهوت پرستانی که دیگر هیچ چیز برای شان مهم نیست.

در این لانه ها شرافت و ناموس توسط مشتی هوسباز به تاراج می رود، این جا تقریبا آخر خط است. فساد، فساد، فساد

از دخمه اعتیاد تا منجلاب فساد، شب و روز این جا رنگ تباهی دارد

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
او هیچ شباهتی به گل ندارد

اسمش گلی است اما هیچ شباهتی به گل ندارد، نه طراوت گل دارد و نه رنگ و بوی آن را، هنگامی که در صندلی کنار او پای صحبت هایش نشستم، بوی مشمئزکننده دهان او چنان مشامم را آزار می داد که مجبور شدم یک صندلی آن طرفتر بنشینم، با وجودی که ۲۶ سال سن دارد اما چهره اش به زنان ۴۰ ساله شباهت دارد، اندامی نحیف ، صورتی لاغر و چشمانی ریز و چهره ای تکیده و و زرد و زار که با رژگونه آن هم برای پسند مشتریان هوس باز اندکی سرخ شده بود و… این نشان می داد که او سعی کرده هوس بازان را مجذوب خود کند تا مشتری ها از در خانه «خاله» باز نگردند.

می گفت: از ۱۸ سالگی کریستال مصرف می کرده است. اعتیاد به کریستال همه چیزش را گرفته بود و خودش نیز به این موضوع اعتراف می کرد، شرافتش از بین رفته و دامنش چندین و چند بار لکه دار شده است.

طلاق، اعتیاد و آن گاه لجنزار گناه

گلی تا اول راهنمایی بیشتر درس نخوانده است، از کودکی طعم فقر و بدبختی را چشیده عضوی از یک خانواده ۶ نفره است با پدر و مادری بی سواد که در کوره پزخانه ها کار می کنند. در سن ۱۶ سالگی طبق یک سنت غلط با پسر خانواده ای که با آن ها رفت و آمد خانوادگی داشته اند ازدواج کرد. پدرش او را به عقد پسری در آورد که قرار بود در عوض خواهر آن پسر هم  عروسش شود اما یک اختلاف خانوادگی و دعوای فامیلی همه چیز را به هم ریخت و خانواده طرف مقابل حاضر نشدند دخترشان عروس خانواده گلی بشود.

با این حال او دو سال در عقد جوانی بود که در یک مرغداری کار می کرد و سرانجام طلاق سرمنشائی شد تا بدبختی ها، فلاکت ها و روسیایی ها یکی پس از دیگری به گلی رو کند، بدبختی هایی که اعتراف می کند عامل همه آن ها خودش بوده است.

روزی که «راز سیاه» فاش شد

چرا که پس از طلاق برای غلبه بر بحران روحی که برایش به وجود آمده بود، به رفیق بازی  روی آورد و تا چشم باز کرد، خود را اسیر دام دوستان ناباب دید و گرفتار افیون اعتیاد شد. خودش می گوید: در یکی از روزها که دلم گرفته بود، به منزل یکی از دوستانم رفتم تا اندکی با او درددل کنم. هنگامی که وارد خانه شدم، احساس تنگی نفس کردم و هنگامی که دقیق تر شدم خانواده دوستم را دیدم که پای بساط کریستال نشسته اند، آن ها مرا تعارف به استعمال مواد کردند، اما نپذیرفتم ولی سرانجام با اصرار دوستم و سایر اعضای خانواده اش که می گفتند با چند پک غم دنیا را فراموش خواهی کرد، برای اولین بار شیشه عمرم را ترک  دار کردم. آن زمان احساس نشئگی و سرخوشی مرا از خود بی خود کرده بود، احساس عجیبی داشتم. پس از مصرف انگار کبوتری بودم که مستانه در آسمان ها پرواز می کردم، همه دنیا را زیر پایم حس می کردم و به خاطر همین احساس کاذب رفت و آمدم را با دوستم و خانواده اش بیشتر و بیشتر کردم تا روزی که برای پرواز دروغین نفس کم آوردم و خانواده ام که از رنج بیماری تنگی نفس من آگاه شده بودند، مرا نزد پزشک بردند و آن گاه بود که پس از یک سال این راز سیاه فاش شد چرا که پزشک معالج به خانواده ام گفته بود، تنگی نفس من بر اثر استعمال مواد مخدر است و پس از این ماجرا سایه های غم و حزن بر چهره پدر و مادرم نمایان شد و آن ها که نمی خواستند مرگ تدریجی دختر جوان شان را ببینند مرا برای ترک اعتیاد به یک «کمپ» سپردند اما هر بار که از کمپ بر می گشتم فقط تا دو ماه پاک بودم و پس از دو ماه، تماس های دوستانم مرا وسوسه می کرد و دوباره پای بساط می نشستم. سریال تحویل من به «کمپ» سه چهار بار تکرار شد، اما اراده ام آن قدر ضعیف بود که دیگر خانواده ام هم از دستم عاصی شده بودند. گلی از دوستان معتادش می گوید، از آنان که از شش هفت سالگی با آن ها در کوچه مشغول عروسک بازی و بازی های دخترانه بوده است و این بازی در بزرگسالی رنگ و لعابی دیگر به خود گرفته و تبدیل به بازی با سرنوشت شده است، امروز آن طور که خودش می گوید سرنوشت اغلب کودکان همسن و سالش که زمانی واقعا گل بودند، بهتر از او نیست، طلاق ، اعتیاد و فساد اخلاقی ثمره دوستی هایی نادرست است. او می گوید تداوم این دوستی ها و پای بساط نشستن ها موجب شد تا حسابی در دام اعتیاد گرفتار شوم.

پیشنهاد بی شرمانه یک ساقی

هزینه تهیه مواد نیز سنگین بود و همواره به دنبال راهی می گشتم تا خودم گلیم خماری ام را از آب بیرون بکشم و این گونه بود که در هنگام مراجعه های مکرر برای خرید کریستال از یک ساقی (موادفروش) با مردی آشنا شدم که پیشنهاد بی شرمانه ای به من داد و گفت: اگر این کار را بکنی هم پول خوبی به جیب می زنی و هم برای هزینه موادت محتاج کسی نخواهی بود.

او «خاله» را معرفی کرد و مجبور شدم برای تامین مخارج اعتیادم روزی چند ساعت در دخمه این زن به انتظار مردان هوسران بنشینم، مجبور بودم روزی با سه چهار نفر از این مردان که در میان شان جوانان ۱۶ ساله تا مردان ۶۰ ساله بود خلوت کنم، از هر نفر آن ها ۱۵ هزار تومان می گرفتم که آن را با «خاله» به طور مساوی تقسیم می کردیم…

گلی سرش را پایین انداخت، آهی کشید و سکوت کرد. باور نمی کردم که چنین آدمی که در فساد غوطه ور شده بود، این گونه آرام حرف بزند و به اصطلاح سر به زیر باشد، نمی دانم چرا؟ ولی شاید آن لحظه که نیم ساعت از دستگیری اش گذشته بود، به خود آمده بود و سوال های بی پاسخ زیادی را در ذهن خود مرور می کرد پس از اندکی سکوت ، ادامه داد: روزی یک و نیم گرم کریستال می کشم که هزینه آن ۱۰ هزار تومان می شود، مجبور بودم برای تهیه پول موادم دست به اعمال منافی عفت بزنم.

وقتی از او سوال کردم که چرا برای تهیه مخارج ات سر کار نرفتی پاسخ داد: کدام کار؟ اول این که کاری نیست که انجام بدهم . دوم: اگر کاری هم باشد با درآمد حاصل از آن هرگز نمی توانم مخارج اعتیادم را فراهم کنم و از همه مهم تر این که آدم کریستالی نمی تواند کار کند و کسی هم حاضر نمی شود به یک زن معتاد کار بدهد.

قفل های آهنی را با سنجاق باز می کردم

گلی به سوال ما در مورد وضعیت و سرنوشت سایر اعضای خانواده اش هم جواب داد: ۲ برادر ۲۸ و ۳۰ ساله دارم که مجردند، خواهرانم نیز ازدواج کرده اند و زندگی خوبی دارند. اما آیا آن ها از وضعیت خواهر کوچک شان اطلاع دارند؟ خودش می گوید: برادرانم از مواد کشیدنم خبر دارند اما از فساد اخلاقی ام بی اطلاع اند. آن ها حتی برای این که از خانه بیرون نروم و ترک اعتیاد کنم چندین بار پاهایم را با قفل و زنجیر بستند اما من قفل های آهنی را با سنجاق قفلی باز می کردم و از خانه بیرون می زدم، دست خودم نبود، خماری و درد دیوانه ام کرده بود، به هر دری می زدم تا مواد را تهیه کنم، خواهرانم نیز از اعتیادم اطلاع دارند، اما از کارهای دیگرم بی اطلاع اند. اما آیا آن ها نمی دانند که چگونه یک زن تنها از پس هزینه سنگین تهیه مواد لعنتی برمی آید؟ گلی آن ها را نیز قانع کرده و گفته سر کار می رود و هنگامی که آنان این موضوع را باور نمی کنند از آن ها می خواهد که برای اطمینان سرکار او را از نزدیک ببینند. او ادامه می دهد: اگر می آمدند خانه «خاله» را نشان می دادم و می گفتم در این خانه کار می کنم اما آن ها درگیر مشکلات خود بودند و کسانی نبودند که زیاد پیگیر موضوع باشند، طفلکی ها باورشان شده بود که خواهرشان آبرومندانه کار می کند!

خانواده ام حتما خواستار زندانی شدنم خواهند بود

یک ساعت از زمان دستگیری اش گذشته و هنوز خانواده اش اطلاعی از این موضوع ندارند اما اگر آن ها بفهمند چه واکنشی نشان خواهند داد؟با اندکی مکث می گوید: آن ها حتما پیشنهاد می کنند که مرا به زندان بیندازند، چون خیری از من ندیده اند و من فقط بر رنج ها و مصیبت های شان افزوده ام.

او ادامه می دهد: چند روزی بیشتر نیست که با «خاله»آشنا شدم این دفعه می خواستم اندکی پول پس انداز کنم تا برای ترک اعتیاد اقدام کنم که این اتفاق افتاد.

نمی دانم واقعا این کلام آخر گلی واقعا راست است یا نه؟ اما همین اندازه می دانم که تاکنون او هیچ اراده ای برای ترک نداشته است هرچند ممکن است دستگیری او موجب تلنگری به وی برای اندکی اندیشیدن شده باشد اما واقعیت این است که تا گلی در سرزمین تیره و تار فلاکت، فقر، اعتیاد و فساد قدم می زند، بازگشتش به مسیر درست زندگی سخت و تقریبا ناممکن است. او محصول شوره زار فقر، طلاق و اعتیاد است و هیچ گیاهی هم در شوره زار نمی روید.

زندگی در نقطه کور

اما زن معروف به «خاله» یا همان مادر «ف» کیست؟ او ۳۵ سال سن دارد و همسر یک مقنی (چاه کن) است که در یکی از نقاط پرت منطقه… مشهد، منزلی نقلی را اجاره کرده است. تصور نکنید وقتی صحبت از منزل می شود مراد یک خانه ویلایی یا آپارتمانی شیک است، محل زندگی خاله در چهاردیواری واقع در یک زمین خالی بزرگ است که به طور قاچاق ساخته شده و فقط مالک آن توانسته شکل خانه به آن بدهد، منزل او کلا ۵۰ یا ۶۰ متر وسعت دارد، یک پذیرایی کوچک با یک اتاق کوچک دیگر، فاقد آب، برق، گاز و تلفن، ولی آن ها به گفته خودش با پیک نیک پخت و پز می کنند، آب و برق را هم به وسیله یک شیلنگ و یک رشته سیم از منزل همسایه قرض گرفته اند اما آن ها برای سکونت در چنین منزلی ۴۰ هزار تومان هر ماه اجاره می دهند،«خاله» و دختر ۹ ساله و همسر ۳۵ ساله اش در این منزل بدون امکانات زندگی می کنند، قیافه اش بسیار پیرتر از سنش نشان می دهد وقتی نفس می کشد، صدای خس خس سینه اش را می توان از چند قدمی شنید، کریستال نه برایش بر و رویی گذاشته است و نه سینه و قلبی، به سختی نفس می کشد، مادامی که می خواهم با او صحبت کنم، عجله را در لحن کلامش می بینم، زودتر باش برادر که دخترم هم تنهاست. می خواهم به منزلم بروم! بیچاره گمان می کند سوال های من هم جزو بازجویی هاست و پس از خاتمه سوال ها راحت می شود!

وقتی از او در مورد کار زشتش می پرسم، فقر مالی، بدبختی و بیچارگی و از همه مهم تر موضوع کرایه خانه و شوهربیکارش را پیش می کشد، شوهرم چاه کن است، یک روز کار هست و ده روز دیگر نیست، ۴۰ هزار تومان کرایه خانه را هم نداریم که بدهیم، تازه دخترم هم به مدرسه می رود و هزینه مصرف کریستالم هم هست. روزی پنج شش هزار تومان مواد می کشم ، وقتی یک بچه سقط کردم، دردمند شدم و به اعتیاد روی آوردم. اولین بار که درد داشتم مقداری کریستال از همسایه  ها گرفتم، راستش را بخواهید دور و برمان ساقی بسیار است. مواد را تهیه کردم و در خانه خودم کشیدم و این موضوع تاکنون ادامه دارد.

اعتیاد، شوهر بیکار و …

از او سوال کردم با وجود کرایه خانه، شوهر بیکار و مخارج زندگی، چرا اعتیادت را ترک نمی کنی تا مجبور نباشی ماهی حدود ۲۰۰ هزار تومان به این مواد لعنتی بدهی و خانه ات را تبدیل به لانه فساد نکنی، پاسخ می شنوم ، می خواستم ترک کنم، با متادون هم ترک کنم، شوهرم قصد داشت مرا برای ترک نزد پزشک ببرد اما گفتم بگذار از این راه کمی پول جمع کنم تا هزینه ترک اعتیادم فراهم شود، بعد از این کار ننگ دست می کشم که شانس نیاوردم و دستگیر شدم، اما چرا زنی که می تواند همانند بقیه زنان که حتی سرپرستی هم ندارند، کار کند، سراغ کار آبرومندانه ای نمی رود، او هم جواب هایی از جنس پاسخ های گلی را می دهد، جواب هایی که نوعی توجیه محسوب می شوند، کار نیست، سر کار بروم دخترم را چی کار کنم و از این قبیل حرف ها.

لانه فساد چگونه شکل گرفت

«خاله» می گوید به مادر «ف» مشهور هستم اما برخی مشتریان او را با نام خاله صدا می زنند به هر حال او ماجرای کشاندن زنان و مردان فاسد را به حریم خصوصی زندگی خود چنین تشریح می کند: روزی یکی از همسایه ها که از او جنس می گرفتم رو به من کرد و گفت: منزل شما در جای خوبی واقع شده است دوروبرت تقریبا خلوت است و کسی نیست یک زنی هست که اهل این کارهاست و تو می توانی او را به خانه خود بیاوری و بعد مشتریان مرد را هم به منزلت بکشانی و پول خوبی به جیب بزنی، نصف پول را به آن زن فاسد بدهی و نیمی دیگر را نیز تو به خاطر مکانی که در اختیارشان قرار داده ای بگیری. چنین پیشنهادی وسوسه ام کرد و من با چند زن آشنا شدم، یکی شان لیلا نام داشت که فقط می دانم الان در زندان به سر می برد اما جرمش را نمی دانم، گلی هم چند روزی بیشتر نیست که آمده است. روزی سه چهار مرد از پیر و جوان مشتری های این زنان بودند و من از هر یک از آن ها ۱۵ – ۱۰ – ۹ و حتی ۵ هزار تومان می گرفتم و با این زنان نصف می کردم. قیمت اصلی ۱۵ هزار تومان بود اما بعضی ها می گفتند نداریم و کمتر پول می دادند. ما هم قبول می کردیم چون دوست نداشتیم مشتری از دست برود.

سوال های بی پاسخ یک دختر ۹ ساله

این زنان و مردان فاسد به خانه زنی رفت و آمد می کردند که شوهر و یک دختر ۹ ساله داشت، و این رفت و آمدها می تواند بدترین اثر را بر ذهن و روح دختری معصوم بگذارد و از کجا معلوم مردان هرزه فردا به سوی این دختر دست درازی نکنند؟ در چنین محیط کثیفی چگونه می تواند یک دختر ۹ ساله رشد کند، درس بخواند و ادامه تحصیل دهد، آیا این دختر بویی از اعمال و رفتار پدر و مادر خود نمی برد؟

آیا یک بار هم شده با خود نمی گوید این همه زن و مرد برای چه به خانه مان می آیند و در اتاقی دیگر خلوت می کنند؟ او جواب سوال های بی پاسخ خود را از چه زبانی خواهد شنید، به راستی که وقتی پلیس مادرش و آن زن هرزه را دستگیر کرد ، فریده پاسخ تمامی سوال های خود را گرفت، هر چند مادرش مدعی است که کودک ۹ ساله او از این اعمال و رفتارها و رفت و آمدها بی خبر است. اما چگونه می توان او را بی خبر نگه داشت؟ مادرش می گوید: فریده، نصف روز که به مدرسه می رود، بقیه وقت ها هم که مشتری می آید او را به خانه همسایه می فرستم، وقتی هم که زنان مختلف را در خانه می بیند به او می گویم این ها آمده اند کارهای خانه ام را انجام دهند و وقتی مردان فاسد می آیند، به او می گویم این ها برادران و یا شوهرهای این زنان هستند که دنبال شان آمده اند! اما آیا به راستی دختران کنجکاو امروزی چنین توجیهاتی را می پذیرند؟ او حتما با خود خواهد گفت مادری که آه ندارد که با ناله سودا کند چه به خدمتکار گرفتن، آیا او رمز و راز از خانه بیرون کردنش را نمی فهمد و آیا برای او ساعت ها و دقیقه های خلوت دو زن و مرد در خانه شان سوال برانگیز نیست، از لحن خاله معلوم است که او همه این ها را دروغ می گوید و دروغ او آن جا نمایان تر می شود که می گوید: شوهرم از این کارها و برنامه ها خبر ندارد! چگونه ممکن است شوهری که اغلب بیکار و در خانه حضور دارد ، نداند در زندگی او چه می گذرد؟ یکی از مشتریان جوان که هنگام مراجعه به آن منزل دستگیر شد، حرف هایی زد که دروغ های این زن را فاش کرد. او گفت: شوهرش شماره تلفن خود را به من داد و گفت هر وقت خواستی بیایی، با من هماهنگ کن و روز حادثه نیز با او هماهنگ کردم که گفت برو به خانه، یک نفر هست!

دختری در انتظار مادر

از او پرسیدم موقعی که ماموران برای دستگیری تو و گلی به خانه ات آمدند، دخترت کجا بود؟ پاسخ داد، او هم در خانه بود، وقتی پلیس مرا دستگیر کرد، دخترم به شدت گریه می کرد، الان هم چند بار به تلفن همراهم زنگ زد و گفت مامان کی می آیی خانه که من تنهایم و می ترسم و من گفتم تا یک ساعت دیگر می آیم .او به دخترک وعده های دروغین داده بود، شاید هم نمی دانست که باید در بازداشت بماند. روز بعد که به دادگاه رفتم او را به همراه زنی که در خانه اش حضور داشت مقابل در شعبه دادگاه دیدم، دست هر دو نفر به وسیله دستبندهای آهنی به هم گره خورده بود، زن ۳۵ ساله شب را در بازداشتگاه به سر برده بود، از خماری به خود می پیچید و داد می زد، گاهی بی حال می شد و روی صندلی راهروی دادگاه همچون جنازه ای فرش می شد، لعنت به این کریستال و لعنت به هر چه مواد افیونی که گاهی همه چیز آدم را می گیرد.

هماهنگی با مرد خانه!

جوان ۲۵ ساله در لانه فساد را در کمال اطمینان و آرامش می زند، ثانیه هایی بعد یک مرد مقابل در ظاهر می شود و پسرک جوان می پرسد؟ خاله هست؟ و مرد پشت در می گوید آره هست، زود بیا بالا، پسرک با خوشحالی و چابکی به سمت داخل خانه می دود اما در میانه راه مامور پلیس که لباس شخصی بر تن دارد دستش را می گیرد و می گوید کجا با این عجله! دستبندهای آهنین بر دست این مشتری جوان و پسر خوش بر و رو قفل می شود، از او پرسیدم چگونه آدرس خانه این زن را یاد گرفته ای و چگونه با او آشنا شده ای؟ پاسخ می شنوم: آدرس و شماره تلفنش را از دوستانم گرفته ام، منزل او پاتوق نشئه خوری است اغلب جوانانی که اهل این حرف ها هستند و به قهوه خانه منطقه … رفت و آمد دارند، «خاله» را می شناسند. یک بار به منزل او مراجعه کردم ، شوهرش دم در آمد و گفت: الان کسی در خانه نیست که پیشش بروی. این شماره تلفن مرا بگیر، زنگ بزن و اگر کسی بود، هماهنگ می کنم که به خانه بروی، از مرد صاحب خانه قیمت را نیز پرسیدم و او گفت: ۱۲ هزار تومان!

پسر ۲۵ ساله مجرد است و به قول خودش فردای روز دستگیری قرار بود برای خواستگاری به منزل خانواده یک دختر بروند، او می گوید: می خواستم برای آخرین بار در دوران مجردی چیزهای دیگر را هم تجربه کنم، وقتی ماموران بر دستانم دستبند زدند پرسیدند برای چه به این خانه آمدی و من گفتم، آمدم جنس بگیرم ولی پلیس باور نکرد و از من خواست راستش را بگویم و من حقیقت را گفتم.

باز هم اعتیاد!

ترس و اضطراب سراسر وجودش را فراگرفته است، ترس از این که خانواده اش بفهمند و به قول او وی را به خانه راه ندهند و خواستگاری را به هم بزنند، ترس از این که پیش دوست دخترش آبرویش برود! دوستی که می گوید هر هفته یک بار او را می بیند ولی قصد ازدواج با او را ندارد!

این جوان قبلا معتاد هم بوده است و ۲ سال است که پاک است، جزو معتادینی است که به وسیله شرکت در جلسات NA (انجمن معتادان گمنام) ترک کرده است. کاسب بازار است و مغازه دار و وضع مالی اش نیز خوب است اما اعتیاد مانع از ازدواج او تا به حال شده بود.

فقر، اعتیاد و تنفر

او قول داده است که دیگر به این قبیل لانه های فساد رفت و آمد نکند، می گوید: به آبروریزی اش نمی ارزد، گویا حالا که دستگیر شده است به خود آمده است؛ این جور کارها مساوی است با مرگ و مریضی، این ها را می دانستم ولی خب چکار کنم جوانم و مجرد! او به خاطر هوی و هوس سراغ چنین دخمه های ننگینی را گرفته است ولی قضیه گلی فرق می کند، او می گوید از این کارها بدم می آید، در باطن متنفرم و اصلا لذت نمی برم ولی چاره ای ندارم، فقر مرا بیچاره کرده است، نیاز به پول برای نفس کشیدن و زندگی کردن دارم، نیاز برای تهیه هزینه های کریستال، او آینده خود را تیره و تار می بیند خودش به این موضوع معترف است، زنی که برای او مشتری پیدا می کند و گلی را در خانه خود جای می دهد نیز همین وضع را دارد، ضجه های او از جنس فقر و اعتیاد است، می گوید: مجبورم، مجبورم، مجبورم!

یک نفر از هر دو فرد سیگاری ۱۵ تا ۲۰ سال زودتر می میرد

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

حتما می دانید که افراد سیگاری عمر کوتاه تری دارند. به طور میانگین کاهش عمر افراد سیگاری ۱۵ تا ۲۰ سال است. به نقل از سایت شبکه بهداشت نیمی از کودکان جهان در معرض استنشاق دود تحمیلی سیگار قرار دارند. در ایران ۵ میلیون سال به دلیل مرگ های زودهنگام ناشی از مصرف دخانیات از دست می رود. یک فرد سیگاری به طور متوسط سالانه ۱٫۵۵ کیلوگرم تنباکو مصرف می کند. برای مقایسه باید گفت که وزن مغز نیز در حدود همین مقدار است.

مصرف سالیانه دخانیات در یک فرد سیگاری برابر با متوسط هزینه تحصیل یک دانش آموز است

رئیس پلیس مبارزه با موادمخدر ناجا: مصرف کراک و شیشه یکی از مشکلات جدی تهران است

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

رئیس پلیس مبارزه با موادمخدر ناجا یکی از مشکلات جدی تهران را بحث مصرف موادمخدر از نوع کراک و شیشه عنوان کرد و افزود: تغییر الگوی مصرف از موادمخدر کم‌خطر به پرخطر در کشور اتفاق افتاده است که دلیل آن بازار مصرف، تقاضا، تبلیغات اغواکننده و سهل‌بودن مصرف همچنین مشخص نبودن اعتیاد در مدت زمان کوتاه آن است که موجب می‌شود افراد فکر کنند که موادمخدر صنعتی اعتیادآور نیستند. سردار حسین آبادی گفت: کم‌توجهی و برگزاری میهمانی‌ها از جمله دلایلی هستند که گرایش به موادمخدر پرخطر صنعتی را افزایش می‌دهند. وی گفت: پلیس در رابطه با موادمخدر صنعتی اظهار نگرانی کرده است.

متهم: با چاقو ضربه ای به پهلوی مدیر کمپ زدم و فرار کردم

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

جوان معتادی که اواخر سال گذشته مدیر یک کمپ ترک اعتیاد را با ضربات چاقو به قتل رسانده بود ، در جلسه بازسازی صحنه جنایت نحوه قتل را تشریح کرد و گفت: با چاقو به پهلوی مقتول زدم و فرار کردم. به گزارش خراسان در تاریخ ۲۱ بهمن ماه سال گذشته جوان ۲۷ ساله معتادی به نام «رضا، خ» توسط برادرش برای ترک اعتیاد به یکی از کمپ های ترک اعتیاد واقع در جاده قدیم مشهد -نیشابور برده شد اما جوان معتاد در تاریخ ۸۹٫۱۲٫۲۵ طی یک درگیری که با مدیر کمپ داشت با ضربه های چاقو وی را مجروح کرد و آن گاه پا به فرار گذاشت. چند روز بعد فرد مجروح برای مداوا به بیمارستان امدادی مشهد منتقل شد اما تلاش پزشکان برای جان وی موثر واقع نشد و مدیر ۶۰ ساله کمپ جان باخت. پس از اعلام این خبر قاضی ویژه قتل عمد به همراه اکیپی از کارآگاهان با حضور در بیمارستان به بررسی موضوع پرداختند و مقام قضایی دستور تحقیقات همه جانبه و دستگیری متهم به قتل را صادر کرد و متهم در مدت کوتاهی پس از وقوع جنایت دستگیر شد.

این گزارش حاکی است صبح روز گذشته جلسه بازسازی صحنه قتل با حضور قاضی علی اکبر صفائیان (قاضی ویژه قتل عمد) و تیمی از کارآگاهان پلیس آگاهی خراسان رضوی برگزار شد.متهم قبل از آغاز جلسه بازسازی نگاهی به ساختمان کمپ و بالای دری که از آن فرار کرده بود انداخت و دقایقی بعد مقام قضایی و کارآگاهان متهم را به داخل کمپی هدایت کردند که اکنون بیشتر شبیه بیغوله بود. بر در و دیوار سالن بزرگ و اتاق های کمپ اشعاری احساسی در مورد عشق، اعتیاد و پاکی نوشته شده بود و تصاویر خاک خورده ای هم بر دیوارها خودنمایی می کرد. یخچال ویترینی کمپ که در داخل آن چند ظرف وجود داشت در گوشه ای رها شده بود، ظرف های پراکنده در آشپزخانه و تشک و بالش هایی که تقریبا مچاله شده بودند همگی آثار به جای مانده از کمپی بود که روزگاری چند معتاد را برای ترک در خود جای داده بود. برق کمپ قطع شده بود و ۲ اتاق وقوع جنایت به وسیله موتور برق روشن شد. آن گاه کارآگاه محمدی افسر پرونده خلاصه ای از پرونده این جنایت را بازگو کرد و سپس متهم در مقابل مقام قضایی (قاضی علی اکبر صفائیان) و دور بین قوه قضائیه به چگونگی وقوع جنایت پرداخت و گفت: چون در کمپ های دیگر امکانات کم بود و حتی چیزهایی مثل تیغ و چاقو در اختیار معتادان قرار نمی دادند، برادرم مرا به اینجا آورد. وی افزود: من فقط شیره و تریاک مصرف می کردم، در این کمپ ۴ شب به منظور ترک دارو به من دادند ولی شب چهارم دارو را کم کردند، در شب حادثه من که حس و حال خوبی نداشتم تقاضای دارو کردم که مقتول کمی دارو به من داد. پس از آن که داروها را خوردم گیج شدم و در همین حال فکر فرار به سرم زد، برای همین به درون یکی از اتاق ها رفتم تا از طریق دری که به بیرون راه داشت فرار کنم که مدیر کمپ متوجه این موضوع شد و مرا گرفت و کتک زد. پس از کتک کاری او سایر معتادان دیگر هم که در کمپ بودند، مرا کتک زدند. پس از آن حدود ۱۰ – ۲۰ دقیقه نشستم و به دستور مدیر کمپ لباس هایم را از تنم بیرون آوردم و در گوشه ای ایستادم. ۴ نفر دیگر در داخل اتاق مشغول صرف چای بودند و مقتول نیز در همان اتاق روی تخت دراز کشیده بود. اندکی بعد و در حالی که ساعت ۲ نیمه شب بود مرا به اتاق مجاور هدایت کرد و گفت برو بخواب! پس از چند لحظه دیدم او نیز در کنارم دراز کشید ، اندکی با هم صحبت کردیم ولی من از برخی رفتارهایش ناراحت شدم. به بهانه آب خوردن به اتاق دیگر رفتم و چاقویی را که مربوط به مقتول بود و نوک آن از زیر بالشت نمایان بود برداشته و دوباره در کنار مقتول دراز کشیدم و در یک لحظه پتو را از روی وی کشیدم در حالی که چاقو در دست چپم قرار داشت ضربه ای به پهلوی سمت راست او زدم. بلافاصله پس از این اقدام مقتول بلند شد و به اتاق مجاور رفت و به بقیه افراد حاضر گفت که فلانی مرا چاقو زده است. او روی تخت دراز کشید و در حالی که معتادان دیگر از او درخواست کردند تا به پلیس اطلاع دهد، مدیر کمپ گفت: نیازی به شکایت وحضور پلیس نیست و فقط ماشینی را آماده کنید تا بروم زخم ها یم رابخیه بزنم و او (متهم به قتل ) را نگه دارید تا اعتیادش را ترک کند. متهم به قتل ادامه داد، مقتول به بیمارستان رفت و روز بعد بازنگشت و من هم با سوء استفاده از این وضعیت به سمت اتاقی که در مجاورت خیابان بود، حرکت کردم و در حالی که بقیه افراد حاضر در کمپ خواب بودند با قرار دادن صندلی در زیر پاهایم از دریچه  بالای در، خودم را به بیرون پرتاب و سپس فرار کردم. متهم در ادامه با حضور در اتاقی که از آن فرار کرده بود گفت: در این اتاق یک قلاده سگ وجود داشت که با چوب دستی سگ را ترساندم و آن حیوان فرار کرد و من به راحتی نقشه فرارم را عملی کردم.

پس از پایان اظهارات متهم، مقام قضایی ختم جلسه بازسازی صحنه جنایت را اعلام کرد و متهم با هدایت ماموران به سمت خودروی حمل متهمان هدایت شد تا به بازداشتگاه بازگردد.

داستان کوتاه سنگتراش

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
سنگتراشروزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است.

۱۰ سوء تعبیر از موفقیت

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
۱۰ سوء تعبیر از موفقیت

۱- بعضی از مردم به خاطر گذشته‌شان، تحصیلاتشان و… موفق نیستند.
هیچ کس نمی‌تواند موفق باشد مگر بخواهد و سپس برای بدست آوردنش بکوشد.

۲- افراد موفق اشتباه نمی‌کنند.
آن‌ها هم مثل ما اشتباه می‌کنند فقط اشتباهشان را تکرار نمی‌کنند.

۳- برای موفق شدن باید ۶۰ (۷۰، ۸۰، ۹۰ و…) ساعت در هفته کار کرد.
موفقیت به «زیاد» انجام دادن کاری ربط ندارد، بلکه بیشتر به «درست» انجام دادن آن ربط دارد.

۴- فقط اگر قواعد خاصی را اجرا کنیم موفق می‌شویم.
چه کسی قواعد را به وجود می‌آورد؟ موقعیت‌ها متفاوتند. گاهی لازم است از قواعد خاصی پیروی کنیم و گاهی نیز باید قواعد ساخته خودمان را بکار بندیم.

۵- اگر کمک بگیریم، این دیگر موفقیت نیست.
موفقیت به ندرت در تنهایی رخ می‌دهد. آن‌هایی را که به موفق شدن تو کمک می‌کنند، شناسایی کن. تعدادشان کم نیست.

۶- باید خیلی شانس بیاوریم تا موفق شویم.
بله، کمی باید شانس آورد اما بیشتر به کار سخت، دانش و جدیت احتیاج است.

۷- فقط اگر زیاد پول درآوریم موفقیم.
پول یکی از نتایج موفقیت است، اما ضامن آن نیست.

۸- باید همه بدانند که ما موفق هستیم.
شاید با بدست آوردن پول و شهرت بیشتر، افراد بیشتری از کارتان باخبر شوند. اما، حتی اگر شما تنها کسی باشید که از این موضوع باخبرید، هنوز آدم موفقی هستید.

۹- موفقیت، یک هدف است.
موفقیت بعد از رسیدن به اهداف بدست می‌آید. وقتی می‌گویی «می‌خواهم آدم موفقی شوم» از شما سوال می‌کنند: «در چه چیزی؟»

۱۰- به محض این‌که موفق شویم، گرفتاری‌ها هم تمام می‌شوند.
شاید فرد موفقی باشی، اما خدا که نیستی. پستی و بلندی‌ها در پیش‌اند. از موفقیت امروزت لذت ببر، فردا روز دیگری است.

داستان کوتاه یک داستان عاشقانه

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
از زندگی خسته شده بود…. شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود… چقدر خسته بود… از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست… 

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود…به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود… اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود…. هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق! از زندگی خسته شده بود…. شقیقه هاش تیر می کشید .. بی تفاوت به دیوار سفید خیره شده بود… چقدر خسته بود… از نگاهش پیدا بود. تنها اومیدانست… 

چقدر دوستش داشت؟ جواب این سوال را نمی دانست اما کسی در درونش فریاد میزد یک دنیا اما دنیا به چشمش کوچک بود…به اندازه ی تمام ثانیه هایی که با یاد او.فکر او صدای او زندگی کرده بود… اما باز هم کم بود چون همه ی انها به نظرش به کوتاهی یک رویای شیرین بی بازگشت بود…. هر اندازه که بود.مطمعن بود که دیگر بدون او حتی نفس هم برایش سنگین خواهد بود و می دانست دیگر بی او زندگی چیزی کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش به جعبه ی کوچکی بود که روی میز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند می امد. یاد یک هفته پیش افتاد که با چه شوق و ذوقی رفت و خریدش تا بدهدش یادگاری .یادگاری که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زیبا بود … درخشش نگینش توجه همه را به خود جلب میکرد. چه قدر با خودش تمرین کرد. شب از هیجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . یک دوش گرفت. کت شلواری را که می دانست خیلی دوست دارد پوشید. حسابی خوش تیپ کرد. جعبه را گذاشت تو جیبش. اما طاقت نیاورد باز کرد و بار دیگر نگاهش کرد. چه قدر زیبا بود اما میدانست این زیبایی در برابر ان عزیز که دلش را سال ها بود دزدیده بود هیچ است.

بقیه در ادامه مطلب

سر ساعت رسید. از تاخیر داشتن متنفر بود.چند دقیقه بعد او امد. کمی اشفته بود. با خودش گفت حتما برای رسیدن به من عجله کرده است. سر میز همیشگی شان نشستند. کمی صحبت کردند. کم حرف بود. بیشتر دوست داشت که بشنود. از همه چیز برایش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور می کرد. از اضطراب تو جیبش با جعبه بازی می کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پرید گفت.. …. یک چیزی را می خواستم بهت بگم. من دارم میرم. تا اخر هفته ی دیگه… دیگه هیچی نشنید .. انگار که مرد.. قلبش دیگه نمی زد.. صداش در نمی امد.گلوش خشک شده بود….تا اینکه به سختی گفت؟ چی ؟؟؟ یک بار دیگه بگو… بغض کرد گفت: من دارم میرم. مجبورم. بابا برام بیلیت گرفته. خودم هم نمی دونستم.. اصلا باورم نمیشه.فقط یک خواهش دارم این یک هفته ی اخر را باهم خوش باشیم و بذار با یک دنیا خاطرات قشنگ این داستان تموم شه…نمی خواست هیچی بشنوه. حاضر بود بقیه عمرش را بده و زمان در چند دقیقه قبل ثابت بمونه. اما حیف نمی شد.. از سر میز بلند شد. نای راه رفتن نداشت. انگار همه ی دنیا روی دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ میزنم. صدایی راشنید که میگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت باش… نفهمید چه طوری خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صدای یک احساس خیس بود که سکوت تنهاییش را می شکاند. نفهمید چند ساعت گذشته بود. برایش مهم نبود. موبایلش را نگاه کرد ۱۰ تا اس ام اس با ۳ تا میسکال! می دانست که از نگرانی دارد می میرد. بهش زنگ زد. سعی کرد بروز ندهد  اما نشد تا صدایش را شنید که گفت بله بفرمایید بغضش ترکید….گوشی را قطع کرد . چند دقیقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرین خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و این یک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهایی سر میزدند که با هم رفته بودند. جاهایی که با هم خاطره داشتند. شب ها هم تا سپیده با تلفن حرف می زدند. به یاد تمام شب هایی که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانیه برایشان عزیز بود. قیمتش قدر تمام عشقی بود که بهم تقدیم کرده بودند. اما این ثانیه ی عزیز خیلی بی رحم و بی تفاوت به زمین و زمان در گذر بود و یک هفته به سرعت یک نیم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد … لحظه ی اخر فرا رسید … وقت گفتن خداحافظی … نمی خواست از دستش بدهد . نمی خواست بذارد برود… نمی خواست………. اما……………

نگاهش کرد. اخرین نگاه. چقدر دوستش داشت… گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همین طور. سخت نگیر این نیز بگذرد.

گفت: بی تو نمی گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمی خواست اشکهایش را ببیند!بوسیدش.. چقدر گرمایش را دوست داشت . اما حیف که اخرین بوسه بود… برای اخرین بار نگاهش کرد سرش را به زیر انداخت و رفت بی خداحافظی.. صدایی را می شنید که می گفت: خداحافظ…

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اینکه همین چند ساعت پیش او را دیده بود اما دلش تنگ شده بود.. خیلی تنگ.

صدای موبایل او را از عالم رویا به واقعیت بازگرداند . گوشی را برداشت. صدای اشنایی بود..: من پروازم را از دست دادم. نمیرم.

می ای دنبالم؟

این بار هم چیزی نمی شنید . صدا گفت: صدام میاد؟ میگم نمی رم. پیشت می مونم . دوست دارم. میای دنبالم؟

به خودش امد: اره . همین الان اومدم.

گوشی را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگی با عشق و دیگر هیچ.چشمش به جعبه ی روی میز افتاد هنوز هم درخشش زیبا بود.

معنای هر انگشت برای انگشتر!

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

معنای هر انگشت برای انگشتر!

انگشت شست: نشان دهنده قدرت اراده در فرد است. این انگشت با خودِ درونی فرد در ارتباط است. وقتی به شما گفته می شود که در انگشت شستتان انگشتری بیندازید، به دقت مراقب تغییراتی که در زندگیتان اتفاق می افتد باشید. این انگشتر قدرت اراده شما را تقویت خواهد کرد.

 

انگشت اشاره: نشان دهنده قدرت، رهبری و جاه طلبی است. این انگشت نشان دهنده یک نوع قدرت خاص است. این مسئله به خصوص در قدیم الایام وقتی پادشاهان قدرتمند در انگشت اشاره خود انگشتر می انداختند بیشتر نمود دارد. درنتیجه، انداختن انگشتر در این انگشت به شما در این زمینه کمک می کند.

 

انگشت وسط : نشاندهنده فردیت و هویت فرد است. این انگشت که در وسط قرار گرفته است نشاندهنده یک زندگی متعادل و متوزان است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند زندگی متعادل تری داشته باشید.

 

انگشت انگشتری:انگشت چهارم شماست. انگشت انگشتری دست چپ با قلب رابطه مستقیم دارد. به خاطر همین است که حلقه ازدواج در این انگشت انداخته می شود. این انگشت همچنین نشاندهنده احساسات و خلاقیت در فرد است. انداختن انگشتر در انگشت چهارم دست راست به شما کمک می کند در زندگی خود خوشبین تر باشید.

 

انگشت کوچک: نشاندهنده همه چیز در روابط شماست. این انگشت نشاندهنده روابط ما با محیط بیرون می‌باشد و دقیقاً مخالف شست است که به خودِ درونی ما اشاره دارد. این انگشت نشاندهنده رفتار ما با دیگران است. انداختن انگشتر در این انگشت به شما کمک می‌کند روابط خود را تقویت کنید، به خصوص درمورد ازدواج. به ارتقاء روابط کاری هم کمک می‌کند.

کامپـیوتـر زن است یا مـرد؟

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح میداد که پرسید :


کامپیوتر مذکر است یا مونث؟
 
همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:
 
- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم.

- با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند.

- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.

- همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد بهتری از آن نصیبتان می شد.
 
و همه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند:
 
- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.

- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.

- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها تلافی کنند.

- همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم جانبی آنها بکنید .

داستان کوتاه درد دل نوزاد شش ماهه

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی” بچه سوسک مرده” بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

داستان معلم و دختر کوچولو

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

داستان کوتاه قلب عاشق و یک داستان دیگر

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه

……………………………………………………………………………….

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

داستان کوتاه داستان شریک

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد …

کار به جایی رسید که از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است…

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم….

داستان کوتاه شانس خود را امتحان کنید !

دوازده قدمی ها هیچ دیدگاه »
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما………گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

داستان کوتاه داستان عاشقانه بسیار غمگین

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط ۳ دیدگاه »
 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 
 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

داستان کوتاه ” یک اتفاق بد “

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
 
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
 
اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
 
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
 
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
 
هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
 
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
 
 آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
 
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!
 
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
 
 یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
 
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
 
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!

داستان های کوتاه

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
می گویند، اگر کسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌کند.

سی‌ و نه‌ روز بود که‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید

 
و جارو می‌کرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌کشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ که‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.

 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریک‌ و روشن‌ بود که‌ مشغول‌ جارو کردن‌ شد.

کمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاک‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
 
با این‌که‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز کنم.
 
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ کثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فکر آب‌ و جارو کردن‌ را رها کرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.

 
وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فکر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فکرها مشغول‌ جمع‌ کردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیک‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر که‌ آمد سلام‌ کرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌کنی؟
مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌کنم.
 
آخر شنیده‌ام‌ که‌ اگر کسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..
پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟
مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ که‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..
پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فکر کن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..
مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ کارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فکر کن‌ که‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..

مرد گفت: تو که‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر کاری‌ را که‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ که، فکر کن‌ من‌ خضر باشم‌ هر کاری‌ را که‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد که‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ کردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد کرد و گفت:

 
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو کن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ کرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.

 
 در یک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
 
 مرد که‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید که‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
 
چند لحظه‌ای‌ که‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ کند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید که‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.

 
به‌ پارو نگاه‌ کرد و دید که‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ که‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ کند.

 

از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ که‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ کند،

 
اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،
 
می‌گویند بیلش‌ را پارو کرده‌ است.

هوش کودکان نقطه پایانی ندارد

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط ۳ دیدگاه »
هوش کودکان نقطه پایانی ندارد

آیا کودک باهوشی دارید؟ بی گمان هر پدر و مادری دوست دارد به این سوال پاسخ مثبت بدهد. اما این روزها بیشتر از این و آن می شنویم که بچه های این دوره و زمانه همه باهوش هستند. والدین ایرانی که حالا بیش از هر زمان دیگری به هوش بچه هایشان اهمیت می دهند، بیش از گذشته می خواهند بدانند چگونه استعداد و توانمندی فرزندانشان را شناسایی کنند و آینده درخشان تری برای آن ها فراهم کنند. انجام آزمون هوش یکی از آن اقدام هایی است که بسیاری از خانواده ها به آن مبادرت می ورزند تا به این وسیله نه فقط از دانستن یک فرزند باهوش مطمئن شوند بلکه از آن برای سرمایه گذاری و موفقیت آینده فرزند خود سود جویند. در این گزارش از زبان یکی از روان شناسان به شایع ترین سوال هایی که درباره آزمون هوش در ذهن والدین است، پرداخته ایم.دکتر حامد سیامکی خبوشان کارشناس ارشد روان شناسی و عضو سازمان نظام مشاوره و روان شناسی کشور در تعریف هوش به خراسان می گوید: تعریف «پیاژه» یکی از سرشناس ترین دانشمندان جهان از هوش «سازگاری فرد با محیط» است. به عبارتی هر قدر فرد با محیط سازگارتر باشد و بتواند بقای خود را حفظ کند، باهوش تر است. هوش فرد از زمان تولد قابل تشخیص است و این روند تا سن بزرگسالی ادامه دارد. اما بسیاری از روان شناسان معتقدند هوش یک فرد تا ۱۸ سالگی شکل می گیرد و از این سن به بعد هوش ثابت می ماند و تجربه به آن اضافه می شود.نکته این جاست که هوش جدا از شخصیت نیست، بنابراین هوش را می توان به ۲ دسته پنهان و آشکار تقسیم کرد. هوش پنهان در واقع هوشی است که به صورت بالقوه در فرد وجود دارد و از نظر عملکردی و ارگانیسمی به ظهور نرسیده است و دیگران از آن خبر ندارند. شخصیت می تواند عامل موثری در پنهان ماندن هوش باشد، اما هوش آشکار هوشی است که مورد قضاوت قرار می گیرد، به عملکرد تبدیل می شود و نتیجه آن در محیط آشکار است. بسیاری از اوقات والدینی را می بینیم که درباره هوش کودک خود به اشتباه افتاده اند. به عنوان مثال پرتحرکی فرزند خود را به حساب هوش او می گذارند یا دانش آموزی را که زیاد درس می خواند، فرد باهوشی محسوب می کنند در صورتی که پرتحرکی یا روش خواندن مدام کودک به دلیل دیگر ویژگی های شخصیتی اوست.

آزمون های هوش

دکتر سیامکی خبوشان درباره آزمون های هوش چنین توضیح می دهد: آزمون های هوش یکی از ابزارهای تشخیصی بسیار مهم است که در سیستم های مشاوره روان شناسی و روان پزشکی مورد استفاده قرار می گیرد. این آزمون ها نخستین بار توسط ۲ دانشمند فرانسوی به نام های «استنفورد» و «بینه» پایه گذاری شد که در ابتدا نواقص زیادی داشت اما با گذشت زمان آزمون های متعددی شکل گرفت که آن نواقص را برطرف کرد.هم اکنون آزمون های «گزل»، «وکسلر»، «ریون» و «مکعب های کوست» در کشور ما پیاده می شود و مورد تایید نظام مشاوره و روان شناسی است، اما این آزمون ها معایبی نیز دارد که خوب است والدین قبل از ا نجام آن برای فرزندان خود اطلاع داشته باشند. از طریق آزمون هوش می توان به ویژگی های نهفته هوشی فرد پی برد و با توجه به آن شخصیت او را بشناسیم. نقاط ضعف و قوت او را تشخیص و توانمندی های او را مورد ارزیابی قرار دهیم. در نظر گرفتن سن و جنس کودک و مسلط بودن آزمون گر، در نتیجه آزمون بسیار تاثیرگذار است و تفسیر آزمون نیز باید توسط متخصص انجام شود. بنابراین یک آزمون هوش موفق، آزمونی است که تمام این موارد در آن رعایت شده باشد. در هنگام آزمون کودک باید در آرامش قرار داشته باشد، از آزمون لذت ببرد، در کمال خونسردی آزمون را انجام دهد. همچنین مکان آزمون، فضا، نور، تهویه و بسیاری از عوامل محیطی در نتیجه آزمون بسیار تاثیرگذار است. بهتر است قبل از آزمون، آزمون گر با کودک آشنا شود و با او بازی کند. بهتر است آزمون گر خانم باشد زیرا خانم ها راحت تر با کودکان ارتباط برقرار می کنند.این روان شناس با اشاره به این که والدین باید اطلاعاتی درباره میانگین ضریب هوشی داشته باشند می گوید: میانگین هوش ۸۵ تا ۱۱۵است اما به خاطر داشته باشید که رقم ضریب هوشی کودک در آزمون های مختلف، تغییر می کند و کودکی که در یک آزمون ۱۲۰ شده است در آزمون دیگری ۱۱۵ می شود.وی تاکید می کند: در حال حاضر این آزمون ها ارزش علمی خود را از دست داده است و در بسیاری از مدارس آزمون هوش از دانش آموزان گرفته می شود بدون این که هدفمند و علمی باشد. در بسیاری از موارد مشاورنماها با ترغیب خانواده ها به صورت مستقیم و غیرمستقیم آن ها را به گرفتن آزمون هوش ترغیب می کنند و به کسب منافع مادی خود می اندیشند. در صورتی که بهتر است خانواده ها ابتدا هدف خود را از انجام این آزمون بدانند، نشانه گذاری هدف، شناسایی نقاط ضعف و قوت فرد، برنامه ریزی برای رشد باید جزو مقدمات انجام آزمون های هوش باشد. اگر چنین باشد تست هوش فایده دارد، در غیر این صورت داشتن ضریب هوش به تنهایی، برای به رخ کشیدن آن به دیگران و یا صرف اطلاع داشتن از آن بی ثمر است.از طرف دیگر متاسفانه بسیاری از خانواده ها نمی دانند که آزمون هوش مثل یک آزمایش پزشکی کاملا محرمانه و خصوصی است و نباید نزد دیگران فاش شود. زیرا داشتن یک فرزند نابغه یا کم هوش یک چالش برای خانواده است و آن ها هستند که باید از پس آن بر آیند.بنابراین توصیه اکید ما به خانواده ها این است که هدف خود از انجام این آزمون شناسایی کنند و آیا توانایی سرمایه گذاری برای پرورش استعداد فرزند خود دارند یا خیر. آیا به توصیه مشاور و یا شخص دیگری قرار است آزمون انجام شود یا خیر. بی گدار به آب زدن و دانستن ضریب هوشی به تنهایی ضروری نیست. گاهی اوقات دانستن ضریب هوشی فقط از حس کنجکاوی والدین ناشی می شود که قابل پذیرش نیست. اما گاهی اوقات والدین متوجه رفتارها یا حرکاتی در فرزند خود می شوند که گمان می کنند به هوش او مربوط است. در چنین مواردی بهتر است والدین خود را آماده پذیرش ضریب هوشی کودک خود کنند و با برنامه ریزی لازم از اطلاعاتی که به دست آورده اند به نفع کودک استفاده کنند. زیرا گاهی مشاهده می شود که دانستن ضریب هوشی به ضرر کودک تمام می شود.

عوامل تاثیرگذار بر هوش کودک

سوال بسیاری از والدین این است که چگونه کودک باهوشی داشته باشیم. دکتر سیامکی در پاسخ به این سوال می گوید: عوامل بسیاری در تولد یک کودک باهوش دخیل است از جمله وراثت، شرایط محیطی مادر در دوران بارداری، تغذیه و پس از تولد نیز عکس العمل ها، گفت وگوی والدین با نوزاد، ماساژ بدن نوزاد توسط مادر در به تحریک آوردن سیناپس های عصبی نوزاد همگی در افزایش هوش کودک تاثیر دارد و در واقع از همان قدم اول که والدین تصمیم به فرزندآوری می گیرند، در طول دوران بارداری و پس از آن هوش کودک تحت تاثیر عوامل محیطی قرار می گیرد و ممکن است بیشتر شود. نکته این جاست که اغلب والدین تصور می کنند ضریب هوشی قابل افزایش نیست، در حالی که اگر آزمون هوش در سنین پایین انجام شود می توان با برنامه ریزی هوش کودک را افزایش داد. با برنامه ریزی، آموزش مداوم، همکاری خانواده و تحت نظر روان شناس می توان این اقدام را عملی کرد و والدینی که فرزند کم هوش دارند نباید ناامید باشند.وی با اشاره به آزمون های هوش که در بعضی مدارس تیزهوشان و غیرانتفاعی انجام می شود، تاکید می کند: در بسیاری از موارد این آزمون ها نوعی غربالگری تحمیلی است که از نظر ما مردود است زیرا به این وسیله به دانش آموزان برچسب زده می شود و دانش آموزان تیزهوش ممکن است دچار غرور کاذب و اعتماد به نفس کاذب شوند. اجبار به انجام آزمون هوش هم کار بسیار نادرستی است و در مواردی به ضرر دانش آموز تمام می شود زیرا تست غیرعلمی انجام شده، آزمون گر تخصص کافی نداشته و یا تحلیل گر آزمون موفق نشده است به درستی آزمون را ارزیابی کند. بنابراین هدفمندی آزمون، علمی بودن آزمون و برنامه ریزی برای بعد از مشاهده نتیجه آزمون بسیار اهمیت دارد، ضمن این که غنی کردن شرایط محیطی برای کودکان بهترین راه برای افزایش توانایی های هوشی آن هاست.

آنچه والدین باید بدانند

خانواده ها دوست دارند که میزان بهره هوشی فرزند خود را بدانند به همین دلیل به مشاوره و تست های سنجش هوش روی آورده و از مشاوران کمک می گیرند. دانستن بهره هوشی کودک به تنهایی کمک نخواهد کرد بلکه برنامه ریزی و سوق دادن کودک به سمت پرورش و شکوفایی استعدادهایش اهمیت انجام این آزمون را بیشتر می کند.عوامل متعددی در نتیجه این آزمون ها تاثیرگذار است از جمله سن، جنس، تسلط آزمون گر، محیط انجام آزمون، فضا، نور، تهویه و …نتیجه آزمون هوش هم مانند آزمایش های پزشکی کاملا محرمانه و خصوصی است و نباید نزد دیگران فاش شود بلکه مسئله ای است که خانواده ها باید از پس آن بر آیند که چگونه با کودک نابغه و یا کم هوش خود کنار آیند. عوامل زیادی بر هوش کودکان تاثیر می گذارد از جمله وراثت، شرایط بارداری، تغذیه و ماساژ بدن نوزاد توسط مادر که به تحریک سیناپس های عصبی نوزاد کمک می کند.

کاسترول ۸ لایه

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

اسمش قشنگ بود  خواستم شما هم حالشو ببرید …

.

.

کاسترول ۸ لایه

مواد لازم برای ۸ نفر :* نودل (ماکارونی) متوسط – ۳ پیمانه * گوشت چرخ کرده – ۴۰۰ گرم* سس گوجه فرنگی – به مقدار لازم* ریحان خرد شده – یک قاشق مرباخوری* شکر – نصف قاشق مرباخوری* پودر سیر – نصف قاشق مرباخوری* نمک – یک چهارم قاشق مرباخوری* فلفل سیاه – یک چهارم قاشق مرباخوری

* ماست چکیده – ۲۰۰ گرم* پنیر خامه ای – ۲۰۰ گرم* شیر – نصف پیمانه * پیاز خرد شده – یک عدد متوسط * اسفناج پخته شده بدون آب – ۲۸۰ گرم* پنیر مازارلا – به مقدار کافی

طرز تهیه:* ظرف مناسب پیرکس را کمی چرب کنید و کنار بگذارید.* نودل را طبق دستور بپزید، آب کش کنید و کنار بگذارید. * گوشت چرخ کرده را تفت دهید و سپس سس گوجه فرنگی، ریحان، شکر، پودر سیر، نمک و فلفل اضافه کنید و روی حرارت کم بگذارید تا به مدت ۵ دقیقه بپزد.* در ظرف دیگری، ماست و پنیر خامه ای را با همزن بزنید تا نرم و یک دست شود. شیر و پیاز را به آن اضافه کنید.* در ظرف پیرکس که از قبل چرب شده است، ابتدا یک لایه حدود ۲ پیمانه نودل، نیمی از مخلوط گوشت، نیمی از مخلوط پنیر و خامه، بقیه اسفناج و سپس بقیه مواد را به همین ترتیب اضافه کنید. * بقیه مخلوط پنیر و خامه را کنار بگذارید و ظرف را با فویل بپوشانید و به مدت ۴۵ دقیقه در درجه حرارت ۱۸۰ سلسیوس در فر قرار دهید.

* ظرف را از فر خارج کنید، بقیه مخلوط ماست و پنیر خامه ای را روی آن بریزید، سپس روی آن پنیر مازارلا بپاشید و به مدت ۱۰ دقیقه بدون فویل در فر قرار دهید تا این که پنیر ذوب شود.* این غذا را می توان روی اجاق گاز نیز طبخ کرد.

ارزش غذایی هر پرس:* کالری – ۴۷۲* چربی – ۳۰ گرم

* چربی اشباع شده – ۱۷ گرم* کلسترول – ۱۲۷ میلی گرم

* سدیم – ۶۸۳ میلی گرم* کربوهیدرات – ۲۵ گرم* فیبر – ۳ گرم* پروتئین – ۲۷ گرم

مردان و زنان شگفت انگیز

دوازده قدمی ها هیچ دیدگاه »

مردان و زنان شگفت انگیز

 


نابینایی که می‌بیند

بن آندر وود، پسری است که در سه سالگی بینایی خود را بر اثر ابتلا به سرطان از دست داد، اما از همان کودکی یاد گرفت که چگونه بدون داشتن چشم هم می‌توان دید.
 

این پسر که اهل کالیفرنیاست، توانست با همسالان خود به مدرسه برود، بسکتبال بازی کرده و دوچرخه‌سواری کند. او توانست با تقویت حواس دیگر خود، از آنها برای دیدن اطرافش استفاده کند، مانند کاری که خفاش‌ها و دلفین‌ها برای دیدن انجام می‌دهند و در پزشکی اکو‌لوکیشن نامیده می‌شود. او با این کار، حتی پزشکان را هم متعجب کرد. او حتی قادر است تفاوت یک اتومبیل پارک شده با یک کامیون را بفهمد. بن یکی از برندگان برنامه بریتیش گات تلنت در سری اول است.

 

نوازندگی با بینی

کلار هاوز، زنی است که با توانایی منحصر به فرد خود توانست داوران بریتیش گات تلنت که برنامه‌ای درباره شگفت‌انگیز‌هاست را حیرت‌زده کرده و برنده سری پنجم این برنامه باشد.
 

او قادر است با بینی خود فلوت بنوازد، اما نه یکی، بلکه دو تا با هم و همزمان. او فلوت‌ها را در سوراخ بینی خود گذاشته و با دمیدن در آنها به زیبایی یک موسیقیدان آن را می‌نوازد. او حتی در زمان اجرای نمایش، از دهان خود برای نفس گرفتن نیز استفاده نمی‌کند و با بینی خود، هم نفس کشیده و هم فلوت می‌نوازد. نواختن هر دو فلوت آن قدر با هم هماهنگ است که گویا دو نفر همزمان و از روی یک نت آهنگ می‌نوازند.

 

نوازندگی با پا

لیو وی پسری ۲۳ ساله و اهل پکن، با توانایی خاص خود در نواختن پیانو، آن هم با استفاده از پاهایش توانسته است شهرتی جهانی به دست آورد.
 

لیو در یک سانحه تصادف دو دست خود را از دست داد و از آن به بعد بود که تصمیم گرفت با استفاده از پاهای خود، کارهایش را انجام داده و به دیگران تکیه نکند. لیو تا به حال در بسیاری از برنامه‌های تلویزیونی شرکت کرده و از برندگان سری برنامه‌های بریتیش گات تلنت – مسابقه کشف استعداد – سال ۲۰۱۰ است. او از کودکی، پیانو می‌نواخت و به همین خاطر با اصول آن آشنا بود و تنها با چند ساعت تمرین در روز، هم اکنون در ردیف ماهرترین پیانیست‌های دنیا قرار گرفته است.

 

گوش‌های پرتوان

نیک هل، یکی دیگر از برندگان بریتیش گات تلنت در سال ۲۰۰۹ است.
 

گوش‌های نیک از قدرت عجیبی برخوردار است طوری که می‌توانند یک سطل حاوی وسایل سنگین را که به آنها آویزان شده، تاب بدهد. نکته جالب اینجاست که او، سطل را با زنجیر از لاله گوش‌هایش آویزان می‌کند و خود این زنجیر هم بسیار سنگین است، ولی تا به حال هیچ آسیبی به گوش‌هایش وارد نشده است. او در یکی دیگر از نمایش‌هایش مته‌ای را از بینی خود عبور داده و حتی از دو سوراخ بینی‌اش یک چوب‌لباسی را آویزان کرد، اما این دو نمایش به اندازه تاب دادن سطل، مورد توجه داوران قرار نگرفت.

 

سریعترین دونده بدون پای جهان

اسکار پیستوریوس، دونده‌ای اهل جنوب آفریقاست که بدون داشتن پا و با دو پای مصنوعی، هر ۱۰۰ متر را در ۲۱ ثانیه طی می‌کند و نامش به عنوان سریع‌ترین دونده بدون پا در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است.
 

او توانست در مسابقات پارا المپیک آتن، مدال طلای دو ۲۰۰ متر و مدال برنز دو ۱۰۰ متر را کسب کند. پاهای اسکار از بدو تولد از ساق به پایین دارای استخوان‌های کوچک و نازک بود که راه رفتن را برای او غیرممکن کرده بود و به همین خاطر والدینش ترجیح دادند تا پاهای او را قطع کرده و برای او دو پای مصنوعی بسازند. اسکار برای دویدن از دو پای مصنوعی از جنس فیبر کربن استفاده می‌کند.

 

مردی که بدن خود را از راکت تنیس رد می کند

کاپیتان فردو، لقبی است که به مرد انعطاف‌پذیر ۳۲ ساله اهل لندن داده شده است.
 

فردو قادر است به راحتی تمام بدن خود را از داخل یک راکت تنیس رد کند. او ابتدا یک دست خود را از داخل راکت عبور می‌دهد و سپس سرش، شانه‌ها و دست دیگر، از آن به بعد دیگر کار ساده به نظر می‌رسد و او راکت را از پاهایش در می‌آورد. بعد از اینکه کاپیتان فردو در برنامه تلویزیونی بریتیش گات تلنت شرکت کرد و در فهرست برگزیدگان قرار گرفت، نام و توانایی او جهانی شد و از آنجا بود که بیشتر سیرک‌های محبوب از او تقاضای همکاری کردند. او از کودکی آکروبات آموخته و با تمرین توانسته بود بدن خود را انعطاف‌پذیر بکند.

 

بلعیدن و پس دادن ماهی زنده

استیو استار قادر است چیزهایی مانند سکه، لامپ، توپ بیلیارد و حتی ماهی گلی را بلعیده و پس از چند دقیقه، بدون اینکه به اجسام یا خودش آسیبی وارد شده باشد، آنها را از دهانش خارج کند.
 

استیو حتی ماهی را دوباره زنده تحویل می‌دهد و حتی خودش هم نمی‌داند چطور می‌تواند این کار را انجام دهد. این توانایی عجیب و غریب استیو، باعث شد تا در سال ۱۹۹۰ برنده سری برنامه‌های تلویزیونی بریتیش گات تلنت باشد. استیو در آوریل ۲۰۱۰ نیز در این برنامه شرکت کرد و با خوردن چندین سکه و انگشتر برلیان داور برنامه و پس دادن آنها پس از چند دقیقه، باعث حیرت تماشاچیان شد و این بار نیز تا مرحله نهایی پیش رفت.

 

مردی که در قالب یخی می خوابد

ویم هوف ۴۸ ساله اهل هلند قادر به ماندن و حتی شنا کردن در میان یخ‌هایی است که می‌توانند یک انسان عادی را در عرض چند دقیقه منجمد کنند و همین امر، باعث شده تا به او لقب مرد یخی داده شود.
 

ویم مدت ۲۰ سال است که هر بار با نشان دادن توانایی‌های مختلف خود در تحمل سرما، همه را شگفت زده کرده و تا به حال بارها رکوردهای مختلفی که شامل رکورد گینس نیز می‌شود، از خود بجا گذاشته است. ویم در آخرین رکورد خود، ۴۵ دقیقه در ظرفی یخی با دمای ۲۰ درجه زیر صفر ماند. او همچنین در فنلاند با شکستن یخ رودخانه، داخل آب رفته و ۶۰ متر را شنا کرد.

 

مرد مغناطیسی

لئو تو لین اهل مالزی به خاطر داشتن توانایی در جذب اجسام فلزی، مرد مغناطیسی لقب گرفته است..
 

او قادر است اجسام فلزی از دو کیلوگرم تا حداکثر ۳۶ کیلوگرم را با بدن خود جذب کند. توانایی او به قدری عجیب است که تا به حال دانشمندان و پزشکان بسیاری از دانشگاه‌های مالزی را حیرت‌زده کرده و  درباره  او به تحقیق پرداخته‌اند. نکته جالب اینجاست که دو پسر و دو نوه‌اش نیز از این توانایی برخوردارند. نیروی مغناطیس در بدن لئو آن قدر زیاد است که می‌تواند با استفاده از یک جسم فلزی چسبیده به بدنش، وزنی معادل سه آجر را روی آن نگه دارد.

 

۳۵ سال بی‌خوابی

تای نگوک، پیرمرد ۶۷ ساله ویتنامی است که به خاطر داشتن بیماری اینزامنیا – بی‌خوابی – ۳۵ سال است که نخوابیده است.
 

او به خاطر یک تب شدید در سال ۱۹۳۷ به این بیماری دچار شد، اما در سلامت او تا به حال کوچک‌ترین اختلالی وارد نشده است. با اینکه بی‌خوابی او یک بیماری به حساب می‌آید، اما  باعث شده تا نام او به عنوان یکی از انسان‌های عجیب و با توانایی خارق‌العاده در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود. تای با اینکه در روز به خاطر کار بسیار در مزرعه و پیاده روی‌های طولانی خسته می‌شود، اما باز هم خوابش نمی‌برد. از نظر او انسان، بدون خواب، مانند زمین بدون آب است.

 

مردی که با دندان قطار جابجا می کند

راتها کریشنان اهل هندوستان با داشتن قوی‌ترین دندان‌های دنیا توانسته است نام خود را در کتاب رکوردهای لیمکا به ثبت برساند.
 

او در آخرین رکوردزنی خود توانست تنها با دندان‌هایش و بدون کمک دست و پاهایش یک قطار هفت کابینه با وزن ۳۰۰ تن را حدود سه متر بکشد. او در سال ۲۰۰۹ در برنامه بریتیش گات تلنت نیز شرکت کرد و توانست در فهرست برگزیدگان مرحله نهایی قرار گیرد اما موفق نشد برنده این برنامه باشد.

 

مردی که سوزن را در گوشت و پوست خود فرو می کند

تیم کریدلند قادر است بدون اینکه احساس درد داشته باشد، تعداد زیادی سوزن را در گوشت و پوست خود فرو کند و همین امر، باعث شده تا به او لقب پادشاه شکنجه داده شود.
 

همچنین نام دیگر تیم، جاسوزنی است. او از سال ۱۹۹۴ این کار را در سیرک بین‌المللی جیم رز آغاز کرد و کارش آن‌قدر جالب و منحصر به فرد بود که به سرعت شهرتی جهانی به دست آورد. تیم حتی قادر است تعداد زیادی سوزن خورده و تمام آنها را دوباره از دهان خود خارج کند. او قادر است روی سوزن‌ها راه برود، بخوابد و آنها را از بدن خود عبور دهد. نام تیم نیز در فهرست عجیب‌ترین‌های کتاب گینس قرار گرفته است.

 

مرد هندی هواپیما را با گوشهایش جابجا کرد

این مرد هندی قادر است با گوشهایش هواپیمای غول پیکری را جابجا کند..
 

مانجیت سینگ ۵۷ ساله اهل هندوستان که تا به حال بیش از ۳۰ رکورد در کتاب رکوردهای گینس و لیمکا ثبت کرده، دارای گوش‌ها و موهای پر قدرتی است که می‌تواند به وسیله آنها، اتومبیل، اتوبوس و حتی هواپیما را بکشد. او می‌تواند وزنه‌ای بیش از ۸۵ کیلوگرم را با گوش‌هایش بلند کند. مانجیت در یکی از رکوردهایش، هواپیمایی با هشت تن وزن را به طول سه متر به وسیله گوش‌های خود کشید. گوش‌های مانجیت انعطاف‌پذیری خاصی دارند و می‌تواند آنها را به راحتی با گیره‌ای محکم به طناب ببندد. او به خاطر داشتن چنین قدرتی، مرد آهنین لقب گرفته است.

 

نوشتن با اشک چشم

رو آنتینگ چینی که هم اکنون ۵۶ سال سن دارد، می‌تواند با آبی که از چشمانش بیرون می‌پاشد، روی یک کاغذ متنی بنویسد یا یک طرح ساده را نقاشی کند.
 

او در ابتدا آب را از بینی خود بالا کشیده و آن را با فشار فراوان، مانند اسپری از چشمان خود بیرون می‌پاشد. رو وقتی نه ساله بود، برای شنا به رودخانه رفت که ناگهان دچار گرفتگی پا شده و در آب فرو رفت و آب زیادی خورد. او پس از نجات یافتن، متوجه شد که آب از چشم او خارج می‌شود و از آنجا بود که به توانایی خود پی برد. اما رو تا ۲۰ سالگی این توانایی را از همه پنهان می‌کرد. او می‌تواند آب را به فاصله سه متر بیرون بپاشد.

 

مردی که با گوش‌هایش بادکنک باد می کند

وی مینگ تنگ، مرد چینی ۵۵ ساله دارای گوش‌هایی است که توانایی دمیدن دارند. در حدود ۳۰ سال پیش مینگ تنگ متوجه شد که ازگوش‌هایش هم می‌تواند هوا را خارج کند؛ یعنی در واقع عمل بازدم را انجام دهد…
 

از آن به بعد بود که با انجام حرکات عجیب و غریب با گوش‌هایش همه را متعجب کرده و نام خود را در گینس ثبت کرد. مینگ تنگ در فستیوال بهاری چین توانست ۲۰ شمع را با گوش‌هایش خاموش کند. همچنین او قادر است با نگه داشتن بینی و بیرون دادن هوا از گوش خود، حتی یک بادکنک را باد کند.

 

پلک‌هایی که با آن اتومبیل حرکت می کند

سونگ تائو اهل چین دارای پلک‌هایی بسیار قوی است که می‌توانند یک اتومبیل را به حرکت در آورند.
 

او توانسته است با این نیروی منحصر به فرد، نام خود را در کتاب رکوردهای گینس نیز ثبت کند. او طناب‌هایی را به اتومبیل متصل کرده و قلاب‌های آن را به پلک‌های پایینش وصل می‌کند و اتومبیل را به جلو می‌کشد. سونگ در یکی از رکوردهایش توانست یک اتومبیل را به اندازه دو متر جابه‌جا کند و در یکی دیگر از رکوردهایش، دو سطل پر از آب که هر کدام سه لیتر وزن داشت را با پلک‌هایش بلند کرد. با وجود فشار بیش از حدی که به چشم‌ها و پلک‌های سونگ وارد می‌شود اما تا به حال هیچ مشکلی برای او به وجود نیامده است.

 

 مردی که با حس ششم اجسام را جابجا می کند

میروسلاو ماگولا اهل مونیخ آلمان، توانایی عجیبی در جذب و حرکت دادن اجسام دارد و این کار را تنها با تمرکز کردن روی آنها انجام می‌دهد.
 

جالب اینجاست که برخی افراد با داشتن نیروی مغناطیس در بدن‌شان فقط می‌توانند اجسام فلزی را جذب کنند اما میروسلاو هر شیئی را می‌تواند با بدن خود جذب کند. میروسلاو از کودکی متوجه شد که می‌تواند با تمرکز کردن بر یک شیء آن را حرکت دهد و این کار آن‌قدر برایش جالب بود که تصمیم گرفت توانایی خود را افزایش دهد. او پس از مدتی متوجه شد که می‌تواند اجسام را از زمین بلند کرده یا به بدن خود بچسباند. او با شرکت در چند سری از برنامه‌های بیرتیش گات تلنت و انجام کارهای عجیب داوران و تماشاگران را حیرت‌زده کرده و برنده سال ۲۰۰۴ این برنامه شد.

 

 مردی که روی سرش ماشین نگه می دارد

جان ایوانس تا به حال ۳۳ رکورد در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرده و دو بار در برنامه بریتیش گات تلنت تا مرحله نهایی پیش رفته است.
 

جان می‌تواند سنگین‌ترین اجسام را بدون وارد ‌شدن  صدمه به گردن و کمرش روی سر خود به حالت تعادل نگه دارد. در رکوردهای او، نگه داشتن یک اتومبیل مینی کوپر، ۹۸ پاکت شیر، ۲۳۰ ظرف پر از آب و بشکه‌ای پر از هیزم‌های آتش زده را می‌توان مشاهده کرد که تمام این موارد صدها کیلوگرم وزن داشتند. قدرت سر و گردن جان آن قدر زیاد است که می‌تواند بدون کوچک‌ترین حرکتی، اجسام را ثابت نگه داشته و حتی با آنها راه برود

جاناتان، مرغِ دریایی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

جاناتان، مرغِ دریایی

 

آنگاه مردی سخن­ور برخاست و گفت:

با ما از آزادی سخن بگو.

و او پاسخ داد:

دَمِ دروازه­ی شهر

و در کنار اجاق خانه­تان،

دیده­ام که چگونه بر آزادی­تان سجده می­برید

و آن را می­پرستید؛

به کردار بردگان

که خود را در برابر جبار، ذلیل می­سازند

و او را می­ستایند،

گرچه او خون ایشان را می­ریزد.

آری، در باغ معبد

و در سایه­­سار حصارِ شهر،

آزادترین­تان را دیده­ام که آزادی خود را

همچون یوغی به گردن آویخته

و همچون زنجیری به دستان خویش بسته است.

دلم درسینه­ام خون می­گرید؛

زیرا شما آنگاه آزادید

که حتی اشتیاق آزادی را نیز لگامی بدانید

و از هیچ لگامی،

هدف و آرمان نسازید.

شما آنگاه به راستی آزادید

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

اما چگونه بر اندوه و ماتم روزان و شبان­تان چیره خواهید شد

اگر زنجیری را نگسلید

که در سپیده­دم آگاهی­تان،

به پای نیمروز زندگی­تان بسته­اید؟

به راستی آنچه را که آزادی می­نامیدش،

از همه­ی این زنجیرها محکم­تر است؛

گرچه حلقه­هایش از طلاست

و درخشش آن در آفتاب،

دل و دیده­تان را خیره می­سازد.


 

جاناتان، مرغ دریایی

دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم که با خداوند گفت­وگویی دارم.

خداوند پرسید:« پس می­خواهی با من گفت­وگویی داشته باشی؟ »

گفتم:« آری، اگر وقت داشته باشی. »

خداوند لبخندی زد،

سپس گفت:« من به اندازه­ی ابدیت وقت دارم.

هرچه می­خواهد دل تنگت بگو! »

پرسیدم:« چه چیز آدم­ها تو را به شگفتی می­اندازد؟ »

خداوند پاسخ داد: « این چیزها:

- آن­ها از کودکی خویش ملول می­شوند،

برای بزرگ شدن، شتاب می­کنند،

بزرگ می­شوند،

آنگاه دوست دارند به کودکی برگردند!

- آن­ها برای به دست آوردن ثروت، سلامت خویش را می­بازند،

ثروت را به دست می­آورند،

آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خویش خرج می­کنند!

- آن­ها بیتاب آینده­اند،

لحظه­ی حال را فراموش می­کنند،

و بدین­سان،

نه در حال زندگی می­کنند

و نه در آینده!

آن­ها چنان زندگی می­کنند

که گویی هرگز نخواهند مرد،

و چنان می­میرند

که گویی هرگز به دنیا نیامده­اند! »

آنگاه دستان گرم خداوند

دستانم را گرفتند

و ما هردو، لحظاتی سکوت کردیم.

پرسیدم:« ما مردم، عیال توییم، ای خدا!

دوست داری ما بیش­تر یادآور چه چیزهایی باشیم؟ »

خداوند گفت:

« این چیزها:

- شما نمی­توانیدکسی را وادارید که دوست­تان داشته باشد.

شما فقط می­توانید خود را دوست­داشتنی کنید.

- خوب نیست وضع خودتان را با وضع دیگران قیاس کنید.

- بخشش را با بخشیدن می­توان آموخت.

- ممکن است در مدت چند ثانیه،

در دل کسانی که دوست­شان می­دارید،

زخمی عمیق ایجاد کنید،

اما شفا دادن آن زخم،

سال­ها طول خواهد کشید.

- دارا کسی نیست که مال فراوانی دارد،

بلکه کسی­ست که نیاز کم­تری دارد.

- همیشه هستند کسانی که شما را دوست دارند،

اما نمی­دانند چگونه عشق­شان را ابراز کنند.

- ممکن است دو نفر به یک چیز نگاه کنند،

اما آن چیز را متفاوت ببینند.

- بخشیدن یکدیگر کافی نیست،

شما باید خود را نیز ببخشید. »

گفتم:« متشکرم، خدا!

آیا چیزی هست

که دوست داشته باشی آن را همیشه به یاد داشته باشیم؟ »

خداوند دوباره لبخندی زد گفت:

« دوست دارم بدانید که

من هستم،

و همیشه خواهم بود. »

کتاب پیامبر جبران خلیل جبران نیز حاصل گفت­وگویی­ست که او در خیال خلاق خویش با خداوند داشته است. او با زبان فرشتگان، آنچه را بازمی­گوید که خداوند می­پسندد. کلام او زنگ ملایم کاروانی­ست به نام زندگی که به تدریج دور می­شود و خاطره­اش در حافظه­یِ کیهانیِ هستی باقی می­ماند.

اکنون خلیل جبران از آزادی سخن می­گوید.

آزادی، ربطی به دنیای بیرون ندارد. آزادی حقیقی، آزادی معنوی­ست. آزادی سیاسی، قابل خدشه است، ممکن است آن را دریغ کنند. آزادی اقتصادی ممکن است همچون قطره­ای شبنم در آفتاب صبحگاهی تبخیر شود و از بین برود. اختیار این آزادی­ها در دست تو نیست. آنچه که اختیار آن در دست تو نیست، آزادی حقیقی نیست.

آزادی حقیقی، همواره معنوی­ست. آزادی حقیقی، با آن حقیقی در تو سرو کار دارد که هیچ­گاه به اسارت کسی در نمی­آید. زندان و اسارت، فقط تن آدمی را به بند می­کشند، اما به روح او دسترسی ندارند. به دست آوردن آزادی حقیقی، نیاز به کشمکش و مبارزه ندارد. روح انسان، آزاد آفریده شده است. روح انسان را نمی‏توان به بند کشید. اگر توجه خویش را به درون معطوف کنی، همه­ی زنجیرها می­گسلند، همه­ی دیوارها فرو می­ریزند، درهای همه­ی زندان­ها گشوده می­شوند. آزادی، تنها یک صورت دارد، اما بردگی صورت­های گوناگون دارد. همان­طور که حقیقت، یکی­ست، اما دروغ صورت­های مختلف به خود می­گیرد.

آنگاه مردی سخن­ور برخاست و گفت:

با ما از آزادی سخن بگو.

سخن­وران، با کلمات سر و کار دارند. آن­ها از آزادی، عشق، زیبایی، خوبی، پاکی و غیره سخن می­گویند، اما فقط سخن می­گویند؛ سخن­وری آنان چیزی نیست، مگر استعدادی در ذهن­شان. سخن­وران، دغدغه­ی واقعیت را ندارند. دنیای اینان را کلمات تشکیل می­دهد. اما کلمات، سترون هستند. آن­ها کلمات سترون را به کار می­گیرند و آن­ها را کنار هم می­چینند تا تو را مفتون سخنان خویش سازند.

نکته­ای قابل توجه است که مردی سخن­ور از آزادی پرسش می­کند:

با ما از آزادی سخن بگو.

حقیقت آزادی چیست؟ حقیقت آزادی، آزاد بودن از گذشته و آینده است. خاطرات نباید تو را به گذشته بکشانند. برگشتن به گذشته، شیوه­ی هستی نیست. هستی، به عقب باز نمی­گردد. آزاد بودن از آینده نیز به معنای آزاد بودن از خیالات و آرزوهاست؛ چیزهایی که تو را به آینده می­برند.

نه گذشته، واقعیت دارد و نه آینده. هردوی این­ها اعتبار ذهن­اند. آنچه که واقعیت دارد و از آن توست، لحظه­ی حال است.

انسانی که تماماً در لحظه­ی حال زندگی می­کند و از گذشته و آینده فارغ است، طعم حقیقی آزادی را می‏چشد. او را زنجیرهای خاطرات و آرزوها نبسته­اند. خاطرات و آرزوها، زنجیرهایی­اند که روح تو را می­بندند و مجال نمی­دهند تا در لحظه­ی حال زندگی کنی. لحظه­ی حال، تنها لحظه­ای­ست که زندگی در آن جریان دارد.

به نظر من بدون مراقبه، دستیابی به آزادی محال است.

در هند، بهشت را موکشا می­نامند. موکشا، به معنای آزادی نیز هست. در زبان انگلیسی، به بهشت پارادایس می­گویند. پارادایس از لغت فارسی پردیس به معنای باغ محصور گرفته شده است.

خداوند انسان را از باغ محصور به زندگی تبعید می­کند؛  یعنی به آزادی بی­حصار. آزادی بی­حصار، یعنی داشتن همه­ی آسمان و همه­ی خاک و اختیار شکل دادن به آن­ها.

انسان از باغ محصور بهشت، به آزادی بی­حصار زمین تبعید شد، اما در زمین به دور خودش دیوار کشید! موهبتی را که خداوند به او داده بود، او از خودش دریغ کرد. هر ملتی اکنون به دور خود دیوار کشیده و خود را در مرزهای سیاسی محصور ساخته است. اکنون ملت­ها، نه در باغ محصور، بلکه در داخل دیوارهای این زندان زنده­اند، اما زندگی نمی­کنند.

بعضی­ها گمان می­کنند که خداوند با بیرون آوردن انسان از باغ محصور، او را عذاب کرده است. چنین نیست. خداوند انسان را از حصار بهشت به آزادی بی­حصار و نیز عرصه­ی پهناور گزینش خاک و آسمان آورده است. این موهبتی بود از جانب خداوند به انسان. این زمینه­سازی برای تکامل اخلاق آدمی بود. گرچه انسان با جهل و خرافه و ستم، سرعت این تکامل را کند کرده است.

انسان، با خوردن میوه­ی آگاهی، به آزادی محکوم شد.

انسان، عین آزادی شد و از باغ محصور بهشت بیرون امد.

انسان، آزاد است که مسیر کمال را با حداکثر سرعت ممکن بپیماید، اما ارباب جهل و خرافه در مسیر او مانع می­گذارند.

هنگامی که گالیله کشف کرد که خورشید به دور زمین نمی­چرخد، بلکه این زمین است که به دور خورشید می­چرخد، مقاله­ای مفصّل و مستوفا درباره­ی این موضوع نوشت و منتشر کرد. او در این زمان، بیش از هفتاد سال عمر کرده بود. او پیر شده بود، اما روحی جوان و زیبا داشت. اربابان کلیسا از این موضوع خشنود نبودند، بلکه بشدت عصبانی نیز شدند و او را کشان­کشان به دادگاه بردند.

در دادگاه، جناب پاپ به او گفت:« تو مرتکب جنایتی بزرگ شده­ای، زیرا کتاب مقدس می­گوید و همگان نیز معتقدند که این خورشید است که به دور زمین می­گردد، نه بعکس. تو باید عقیده­ی خود را درباره­یِ این موضوع عوض کنی، وگرنه به مرگ محکوم خواهی شد. »

گالیله شوخ­طبع و شاد بود. به پاپ گفت:« عالی­جناب! مسئله­ای نیست. آنچه را خواهم نوشت که شما می‏گویید. اما نکته­ای هست که باید آن را یادآور شوم: اینکه نوشته­های من را، نه خورشید خواهد خواند و نه زمین. آن­ها به حرف من گوش نخواهند کرد و کماکان به همان شیوه­ی همیشگی خود خواهند چرخید. چاره آن است که یا کتاب­های مرا بسوزانید و یا اینکه من مطالب کتاب خود را تغییر بدهم. »

پاپ گفت:« شما مطالب کتاب­تان را تغییر بدهید. »

گالیله نیز مطالب خود را تغییر داد و نوشت:« بر طبق محتوای کتاب مقدس و گفته­های جناب پاپ و مردم، به نظر می­رسد که خورشید به دور زمین می­چرخد. » و در پاورقی اضافه کرد:« اما واقعیت، عکس این را نشان می­دهد. از دست من هم کاری برنمی­آید. من نمی­توانم زمین و خورشید را به تبعیت از کتاب مقدس وادار کنم. زمین و خورشید مسیحی نیستند. » البته، پاورقی کتاب، بعد از مرگ او پیدا شد؛ در غیر این‏صورت، او را نیز مصلوب می­کردند.

یکی از روحانیون بلندپایه­ی مسیحی، به نام استنلی جونز، را دیدم و از او پرسیدم:« چرا پاپ درباره­ی این موضوع پافشاری کرده بود؟ چرا او با یافته­های علمی کنار نمی­آمد؟ چرا او دست به تفسیر مجدد کتاب مقدس بر پایه­ی یافته­های تازه­ی علمی نمی­زد و قرائت تازه­ای که با کشفیات گالیله مطابق باشد، به دست نمی­داد؟ »

استنلی جونز گفت:« این امر می­توانست تبعات ناخوشایند بسیاری برای کلیسا داشته باشد. اگر آن­ها می‏پذیرفتند که کشفیات گالیله درست است و کتاب مقدس اشتباه می­کند، آنگاه دیگر هیچ تضمینی وجود نداشت که گفته­های دیگر کتاب مقدس نیز غلط باشد. کتاب مقدس، مستقیماً از طرف خدا آمده است و نمی­توان آن را به دلخواه خویش ویرایش کرد. » در سیصد سال اخیر، انسان کشفیات علمی بسیاری انجام داده که با آموزه­های کتاب مقدس منافات دارد.

ظاهراً آنچه را که کلیسا کم داشته، شجاعت برای گرفتن جانب حقیقت بوده است. این عدم شجاعت، آفت یهودیت و هندوئیزم و بودیسم و جینیسم هم بوده است. ذهنیت همه­ی اینان، مشابه است.

آزاد کسی­ست که از گذشته و آینده آزاد است. تو هرگز نخواهی دانست که لحظه­ی آینده، چه در چنته دارد. بنابراین، چگونه ممکن است که امیال، تو را به بند بکشند.

یک مرد ثروتمند یهودی در حال مرگ بود. او چهار پسر داشت که همگی در خانه­هایی جدا از هم، زندگی می­کردند. آن­ها خبر بدحالی پدر را شنیدند و به جانب خانه­ی او دویدند.

پدر داشت آخرین نفس­های خود را می­کشید. پسران در اطراف بستر او نشستند و درباره­ی کفن و دفن او سخن گفتند. آن­ها به هیچ وجه نگران این نبودند که پدرشان تا دقایقی دیگر خواهد مرد و آن­ها دیگر هرگز او را نخواهند دید. این موضوع اصلاً مهم نبود. آنچه که مهم بود این بود: او کِی خواهد مُرد و جنازه­اش را چگونه باید دفن کرد؟

پسر کوچک­تر خانواده، پیشنهادی داد:« او همیشه دوست داشت اتومبیل رویز رویس سوار شود. او که پولدار است و ما هم که پولداریم، پس جنازه­ی او را با رویز رویس حمل می­کنیم. خوب نیست او آرزو به دل، در خاک دفن شود. زنده­اش که نتوانست سوار اتومبیل رویز رویس شود، حداقل امکانی فراهم کنیم که مرده­اش سوار رویز رویس شود. »

پسر دوم گفت:« تو جوانی و قدر پول را اصلاً نمی­دانی. اسراف نباید کرد. او که مرده است و متوجه نمی‏شود که با رویز رویس حمل می­شود، یا با ژیانی قراضه. بنابراین، دلیلی ندارد پول خود را هدر بدهیم. گاری هم که باشد، برای او فرقی نمی­کند. » البته، کرایه اتومبیل رویز رویس برای حمل جسد، مبلغی ناچیز بود. قرار نبود که اتومبیل را برای حمل جسد بخرند.

پسر سوم هم گفت:« تو هم هنوز بالغ نشده­ای، ها! گاری چیست؟ وقتی شهرداری به طورمجانی این کار را می­کند، دیگر چه نیازی به گاری هست؟ شب، جنازه­ی پدر را می­گذاریم جلوی در، کامیون حمل زباله می‏آید و او را می­برد. فردا هم شهرداری او را مجانی دفن می­کند. بگذارید پدر مجانی سوار شود. برای مرده چه فرق می­کند، که ژیان سوار شده است یا رویز رویس و یا کامیون حمل زباله؟ »

در همان لحظه، پیرمرد در حال موت، چشمانش را آرام باز کرد و گفت:« کفش­هایم کو؟ »

بچه­ها با شگفتی پرسیدند:« کفش­ها را برای چه می­خواهید، پدر؟ شما که در حال مرگید! چه لزومی دارد در این لحظه­های آخر عمر، یک جفت دمپایی را مستهلک کنید؟ »

پیرمرد گفت: « من هنوز زنده­ام و نفس می­کشم. کفش­هایم را بیاورید، می­خواهم خودم با پای پیاده به قبرستان بروم. این ارزان­ترین و معقول­ترین راه رسیدن به قبرستان است. همه­ی شما ولخرجید. ولخرجی شما آخر مرا مرا می­کشد! »

آدم­های احمق دنبال پول می­گردند و پز فرهنگ می­دهند. همین پول است که بندی بر دست و پای آن­ها می­شود. عده­ای هم دنبال پرستیژ هستند. اینان نیز با حماقت­شان، خود را به بند اعتبار و شأن اجتماعی می­اندازند. همه دنبال ساختن زنجیر طلایی اسارتند. هیچ کس به فکر رویاندن بال­هایی برای پرواز نیست. آزادی­های سیاسی و اجتماعی، دستمایه­ی سیاستمداران برای بسیج توده­ها و استفاده از قدرت آن­هاست. آزادی حقیقی، آزادی از بند تعلقات است. این آزادی، در درون اتفاق می­افتد، نه در بیرون.

آزادی حقیقی، ابژکتیو نیست، تماماً سوبژکتیو است.

هنگامی که همه­ی اباطیل گذشته و خرافات را از ذهن بیرون ریخته­ای و زنگار آمال و آرزوهای دور و دراز را از آیینه­ی دل زدوده­ای، آنگاه آزاد هستی. آزادی تو در این حالت، آزادی یک پرنده است. همه­ی آسمان، زیر بال و پر توست. حتی آسمان نیز نمی­تواند کرانه­های پرواز تو باشد. پرواز تو، بی­کرانه است.

یکی از کتاب­های محبوب من، جاناتان، مرغ دریایی اثر ریچارد باخ است. شخصیت اصلی کتاب، جاناتان است. جاناتان، یک مرغ دریایی­ست. او شیرینی پرواز را کشف می­کند، خطر می­کند، به ارتفاع هزار متری می­رود و از آنجا با سرعت تمام، شیرجه می­زند.

چرا یک سخن­ور و نه یک برده از آزادی پرسش می­کند؟ آیا بهتر نبود این پرسش از جانب یک برده مطرح می­شد؟ او دایم رکورد سرعت پرواز خویش را ارتقا می­بخشد. او در پرواز خویش، چرخش­ها و پیچش­های تازه­ای را کشف می­کند. گرچه در مصاف توفان و امواج سرکش دریا، چندین بار زخم برمی­دارد و بال و پرش می­شکند، اما اراده­ی او نمی­شکند. او تجربه­ی پرواز را، علی­رغم همه­ی دشواری­هایش، دوست دارد. هنگامی که همه­ی مرغان دریایی دیگر، که از دسته­ی جاناتان بودند، در مزبله­های نام و نان و مقام و اعتبار، دنبال غذا می­گشتند، جاناتان در آسمان­ها بود و دبال اوج بلند بودن خویش می­گشت. او بادهای گوناگون را برای آزمودن شیرجه­های گوناگون خویش، تجربه می­کرد. هنگامی که مرغان دریایی دیگر در اطراف کامیون­های حمل زباله پرسه می­زدند، جاناتان بر فراز بلندترین و سرکش­ترین موج دریا، آماده­ی شیرجه می­شد. جاناتان، مرغ دریایی بود. او با دریا و موج و توفان مأنوس بود. مرغان دریایی دیگر، در مقایسه با او، مرغان دریایی نبودند، بلکه مرغان مزبله بودند. جاناتان خطر می­کند. او از زندان عادت­هایی که جامعه بر او تحمیل کرده، بیرون می­آید و با حقیقت خویش، یعنی مرغ دریایی بودن، آشنا می­شود. مرغان دریایی دیگر، از جاناتان خودشناس و خودشکن واهمه دارند.

سخن­ور از آزادی می­پرسد، زیرا می­خواهد درباره­ی آزادی قشنگ­تر صحبت کند. او اصلاً دلمشغول آزاد بودن نیست. او دلمشغول سخنرانی خود درباره­ی آزادی­ست. بعضی­ا فقط دلمشغول سخنرانی خویش­اند. آن­ها به جای آنکه به آزادی خویش و دیگران بیندیشند، به محتوا و شکل سخنرانی خویش درباره­ی آزادی فکر می‏کنند. این­گونه آدم­ها هیچ­گاه هیچ­چیز را برای آزادی ریسک نمی­کنند. آن­ها همواره به نام و نان اعتباری می­رسند و به کتابخانه­ها می­خزند. سخن­ور، به دنبال تزیین سخنرانی خویش است. او سخنرانی خویش را تزیین می­کند و بدین وسیله عوام را می­فریبد.

هیچ­گاه مشتری خاموش دروغ و فریب و ریا که جامه­ی زربفت پوشیده است، نباش. بازار این کالاهای تقلبی را با نخریدن، کساد کن. مهم نیست که با این عمل، سوداگران کیش شخصیت و بردگی و اطاعت را برنجانی. مهم آن است که در جان خویش احساس آزادی کنی. مهم آن است که در باغ جان آزاد تو، صدها شکوفه­ی احساس مسئولیت بدمد و به بار بنشیند.

بعضی­ها گمان می­کنند که جامعه منهای اطاعت کورکورانه از هم می­پاشد. اینان نمی­دانند که اطاعت کورکورانه، همان اضمحلال جامعه­ی سالم انسانی­ست. جامعه­ی سالم انسانی، از آدم­هایی شجاع، خلاق، پرتلاش، قهرمان، عاشق و مهربان تشکیل شده است. چه مصلحتی بالاتر ازتحقق این ارزش­ها در جامعه وجود دارد؟

تنها حقیقت است که بر انسان اشراف دارد. تنها بر آستانه­ی حقیقت است که تواضع جایز است. انسان، نیازمند حقیقت است، اما حقیقت به انسان محتاج نیست. کسی که برتر از حقیقت می­نشیند، طغیان می­کند و به نیرویی ویرانگر تبدیل می­شود. رودخانه، اگر در مسیر خویش جاری باشد، سازنده می­شود و زمین­های مرده را احیا می­کند. اما همین رودخانه، اگر طغیان کند، نیرویی می­شود وحشی و ویرانگر.

انسان اگر طغیان کند، مرگ می­آورد، نفرت می­کارد، عفونت می­پراکند، راه­ها را کور می­کند، روزنه­ها را می‏بندد، چراغ را می­کُشد، خون مردم را می­مکد، سرمایه­ها را به خود جذب می­کند و آ­ن­ها را در گِل و لای طمع خویش دفن می­کند. پرسش سخن­ور درباره­ی آزادی، اصیل نیست و از جان برنمی­خیزد. اما پاسخ المصطفی اصالت دارد و برخاسته از جان بیتاب آزادی اوست:

و او پاسخ داد:

دَمِ دروازه­ی شهر

و در کنار اجاق خانه­تان،

دیده­ام که چگونه بر آزادی­تان سجده می­برید

و آن را می­پرستید؛

به کردار بردگان

که خود را در برابر جبار، ذلیل می­سازند

و او را می­ستایند،

گرچه او خون ایشان را می­ریزد.

انسان همواره پرستنده­ی چیزهایی بوده که خود آفریده است! انسان همواره می­تراشد و می­پرستد و می‏شکند. تمام سرگذشت انسان در این سه حرف خلاصه می­شود. اما سرشت انسان، این نیست. سرشت انسان، اقتضای پرستیدن بت­ها را ندارد. انسان باید حقیقت خویش را لمس کند. انسان باید به معبد پرشکوه درون آزاد خویش گام بگذارد.

اما انسان از آزادی واهمه دارد. انسان از آزادی می­گریزد.

المصطفی می­گوید:« من شما را هنگام پرستش خویش دیده­ام. شما همواره خود را پرستیده­اید و در آیینه­ی خدا، به خودتان سجده برده­اید. »

به کردار بردگان

که خود را در برابر جبار، ذلیل می­سازند

و او را می­ستایند،

گرچه او خون ایشان را می­ریزد.

پرستش مردم، به پرستش بردگانی می­ماند که جبار را می­ستایند. گرچه جبار، آن­ها را از مقام انسانی­شان، به سطح بردگی و بندگی تنزّل می­دهد. جبار، خود را صاحب جان آدم­ها نیز می­داند. آدم­ها، آدم نیستند، مایملک جبار خودکامه­اند.

آری، در باغ معبد

و در سایه­­سار حصارِ شهر،

آزادترین­تان را دیده­ام که آزادی خود را

همچون یوغی به گردن آویخته

و همچون زنجیری به دستان خویش بسته است.

هزاران سال خو گرفتن به بردگی، تو را از آزادی گریزان کرده است.

آزادی، سعادت نهایی توست.

هزاران سال زیستن با زنجیرها، آن­ها را در نگاه آدم­ها آراسته و به زینت­ها تبدیل کرده است. آدم­ها اکنون زنجیرهای خود را دوست دارند. بندگی و اسارت، بتدریج وارد خون آدم­ها شده و تا مغز استخوان­شان نفوذ کرده است. هرکس بر علیه زنجیرها سخنی بگوید، مردم او را خواهند درید.

من منفورم، زیرا همواره بر علیه بندگی و اسارت و زنجیرها سخن گفته­ام. مردم زنجیرهاشان را صیغل داده‏اند و از برق آن خوش­شان می­آید. این زنجیرها، میراث نیاکان آن­هاست. چگونه می­توان میراث آن­ها را از چنگ­شان بیرون آورد؟

سه خاخام یهودی درباره­ی کنیسه­های خود گفت­وگو می­کردند. یکی از آن­ها گفت:« کنیسه­ی من به شکلی پیشرفته و مدرن اداره می­شود. زیرا هنگامی که من مشغول ایراد خطبه هستم، حاضران در کنیسه مجازند سیگار بکشند، باهم حرف بزنند، بخندند، غیبت کنند. من به مستمعان خطبه­های خود، آزادی کامل داده­ام.»

دو خاخام دیگر، به گفته­های او خندیدند. آنگاه خاخام دوم گفت:« به این می­گویی پیشرفته­ و مدرن!؟ من به مستمعان خود اجازه داده­ام موقع سخنرانی من، مشروباتالکلی هم بنوشند، مست کنند، عربده بکشند، دعوا کنند. من بی­اعتنا به همه­ی این امور، به سخنرانی خود ادامه می­دهم. من حتی جایگاه زنان و مردان را نیز یکی کرده­ام. گاهی وسط صحبت­های من، دخترها و پسرها بلند می­شوند و می­زنند و می­رقصند. آزادی، به این می­گویند! »

خاخام سوم گفت:« هردوی شما احمق هستید. باید بیایید و کنیسه­ی مرا ببینید. من روی در کنیسه­ تابلویی نصب کرده­ام  که رویش نوشته شده: کنیسه در ایام ویژه­ی مذهبی و اعیاد و مناسبت­های مذهبی تعطیل است. به این می­گویند آزادی! چرا وقت مردم را تلف کنیم؟ حداقل روزهای تعطیل آن­ها را راحت بگذاریم تا به میل خود تفریح کنند. »

اما این­ها هیچکدام آزادی نیست. این­ها آزادی به سبک یهودی­ست. اگر بر گذشته­ی خود اندوه بخوری و دغدغه­ی آینده را داشته باشی، هنوز آزاد نیستی. آزادی، در اکنون و اینجا حاصل می­شود، نه در دیروز و فردا.

کسی که بصیرت دارد، بارهای اضافی روح را از روی دوشش برمی­دارد. او همچنین، زنجیرهایی را که بر دلش سنگینی می­کنند و او به آن­ها معتاد است، می­گسلد.

این را با تجربه­ای که خود حاصل کرده­ام به تو می­گویم: به محض آنکه زنجیرهای عادات خود را پاره می‏کنی، بال در می­آوری و پرواز می­کنی. آنگاه آسمان پرستاره­ی شب و آسمان روشن نیمروزی از آنِ توست.

دلم درسینه­ام خون می­گرید؛

زیرا شما آنگاه آزادید

که حتی اشتیاق آزادی را نیز لگامی بدانید

و از هیچ لگامی،

هدف و آرمان نسازید.

این عبارت­ها بسیار ژرف­اند. نفس اشتیاق به آزادی، می­تواند بندی باشد بر دست و پای دل و اندیشه­ی تو. همه­ی آرزوها، بند هستند. آرزوی آزادی، از این قائده مستثنا نیست. زیرا همه­ی آرزوها، معطوف به آینده­اند. کسی که آزاد است، از آزادی و اسارت چزی نمی­داند. او صرفاً آزاد است و از آزادی خویش بهره می­برد. آزادی، نحوه­ی بودن او شده است.

دلم درسینه­ام خون می­گرید؛

زیرا شما آنگاه آزادید

که حتی اشتیاق آزادی را نیز لگامی بدانید

و از هیچ لگامی،

هدف و آرمان نسازید.

همه­ی هدف­ها و آرمان­ها، نگاه خود را به آینده دوخته­اند. همه­ی آرزوها، چیزی نیستند، مگر پوششی برای سرپوش گذاشتند بر بدبختی­های حال. فرداها، همواره وعده می­دهند. اما فرداها، هرگز نمی­آیند. فرداها، تسکین­اند. فرداها، هرگز آزادت نمی­کنند، بلکه در فرداها، تنها مرگ به انتظارت نشسته است.

زمان حال، تنها واقعیت موجود است. آینده، محصول خیال توست. گذشته، خاطره­ای در ذهن است. آن­ها هرگز وجود ندارند. آنچه وجود دارد، لحظه­ی حال است.

آگاهی محض در زمان حال، متمرکز شدن بر لحظه­ی کنونی، و بازآوردن توجه آینده و گذشته به حال، تجربه کردن آزادی­ست.

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

به نظر می­رسد که انسان به دام افتاده باشد. او حتی به اندازه­ی گنجشکان و نیز حیوانات جنگل، آزادی ندارد. زنجیرهای بسیاری بر دست و پای انسان بسته شده است. او به این زنجیرها خو گرفته است.

زیستن در لحظه­ی حال، هیچ دغدغه­ای را به همراه ندارد. در لحظه­ی حال، دغدغه­های تو کدام­اند؟ در لحظه­ی حال، ترس­ها و اضطراب­های تو چیستند؟ در لحظه­ی حال، نسبت به چه چیزی اندوهگین خواهی بود؟

در سکوت لحظه­ی حال، تو با تمام وجودت آزاد هستی.

هنگامی که روزهایت از بند دغدغه­ها می­رهند، شب­هایت از اندوه و ماتم تهی می­شوند. زیرا شب، آیینه‏ای‏ست که روز تو، تصویر خویش را در آن می­نگرد. اگر در تمام روز، مضطرب و نگران باشی، اگر در تمام روز، در تب آرزوهایت بسوزی، شب­هایت را به کابوسی بدل خواهی کرد. اما اگر هر لحظه را به طور کامل زندگی کنی، اگر تمام وجودت را در لحظه به لحظه­ی زندگی خود بگذاری و بگدازی، آنگاه شب خویش را به آرامش آب­ها و شفافیت آیینه­ها تبدیل خواهی کرد. حتی یک رؤیای ناخوشایند نیز نمی­تواند به شب­های آرام تو راه بیابد. زیرا رؤیاها از چاه آرزوهای سرکوب ده بیرون می­آیند. اگر تو بتوانی لحظه به لحظه­ی زندگی خود را زندگی کنی، دیگر آرزویی نخواهی داشت.

روانشناسی غرب، این نکته را متوجه نشده است. روانشناسی غرب، هنوز به تحلیل رؤیا می­پردازد و سرچشمه­ی رؤیاها را فراموش کرده است. سرچشمه­ی رؤیاها، در ساعات بیداری تو می­جوشند. تو زندانی عادات و رسوبات جامعه­ی خویشی، بنابراین، زندگی نمی­کنی. زندگی به کسی تعلق دارد که آزاد است. این لحظه­های نزیسته­ی توست که همچون انبوهی از خفاشان، از چاه رؤیاهایت بیرون می­ریزند و به سوی ضمیر هشیارت هجوم می­برند.

اگر فروید به شرق می­آمد و بدویانی را که در جنگل­ها زندگی می­کنند، می­دید، دچار شگفتی می­شد. زیرا اینان هیچ­گاه خواب نمی­بینند. من آن­ها را دیده­ام و با آن­ها گفت­وگو کرده­ام. آن­ها با ژرفا و آرامش زندگی مأنوسند. آن­ها صبح­ها، پس از خوابی آرام و ژرف، زنده­تر می­شوند، جوان­تر می­شوند، تازه­تر می­شوند و بدین سان، آماده­یِ زندگی کامل در یک روز نو می­گردند. زندگی انسان غربی در نقطه­ی مقابل این زندگی­ست. او نه تنها در شب رؤیا می­بیند، بلکه در روز نیز، به محض بستن چشمان خویش سرگرم دیدن رؤیا می­شود.

این­گونه آدم­ها زندگی نمی­کنند.

این­گونه آدم­ها، فقط آرزوی زندگی را در سر می­پرورانند.

آن­ها آرزو می­کنند که ای کاش، روزی این شب تمام شود و سپیده­ی زندگی بدمد. اما برای بردگان، سپیده هرگز نمی­دمد. زندگی در ظلمت، سرنوشت محتوم آن­هاست. آن­ها حتی نخواهند دانست که چیزی به نام روشنایی نیز وجود دارد.

زندگی را امری بدیهی مپندار. این به هیچ وجه زندگی نیست. تو باید انقلابی را پشت سر بگذاری. انقلابی که نه در بیرون، بلکه در درون تو رخ خواهد داد. این انقلاب، در معنویت و آگاهی تو واقع خواهد شد. آنگاه قلب وجود تو، پر از روشنایی می­شود و از منافذ پوست و بیرون می­تراود و اطرافت را نیز روشن می­کند.

شما آنگاه به راستی آزادید

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

از غم­ها و خواهش­های خود فراتر برو. آن­ها را ببین و آنگاه با همه­ی آن­ها وداع کن. معنای حقیقی سلوک باطنی نیز همین است. بدین سان، ناگاه احساس خواهی کرد که بخشی از این درختان زیبا، این گل­های زیبا، این ستارگان چشمک زن و این باد و باران، هستی. این­ها همه آزادند.

بردگی، پدیده­ای­ست که فقط در زندگی انسان­ها مصداق پیدا می­کند.

بیرون رفتن از بردگی و اسارت، چندان دشوار نیست. بردگی، تو را در چنگ خویش نمی­گیرد. این تو هستی که به بردگی و اسارت می­چسبی.

یک روز سیل می­آمد و من در کنار رودخانه­ای ایستاده بودم. چیزی شبیه یک پتو بر سطح آب شناور بود. یک نفر به داخل آب پرید تا آن را بگیرد، اما به محض آنکه به آن چیز چنگ زد، فریاد کشید:« کمک کنید! نجاتم دهید! »

من گیج شده بودم. فریاد زدم:« خوب، اگر پتو سنگین است، رهایش کن. »

او گفت:« این پتو نیست، یک خرس است. »

گفتم:« پس دیگر از من کاری ساخته نیست. »

ام ا اسارت و بندگی تو، به گرفتاری این مرد بینوا هیچ شباهتی ندارد؛

اسارت و بندگی، تو را در چنگ خویش نگرفته­ان. تو آن­ها را سفت در چنگ خویش گرفته­ای.

تو مسئول مستقیم زنجیرهایی هستی که به دست و پا داری.

تو باید به زنجیرهایت بگویی:« بدرود، ای زنجیرها! دیری­ست که با من بوده­اید. دیگر کافی­ست. اکنون لحظه­ی جدایی فرا رسیده است. »

یک آگاهی ساده کافی­ست تا آزادت کند. ام چه بگویم، هستند بسیاری که از اسارت تو سود می­جویند.

من استاد فلسفه­ی دانشگاه بودم. بیست روزی می­شد، بی آنکه مسئولان دانشگاه را خبر کرده باشم، فارغ‏البال در اطراف کشور می­گشتم و سخنرانی می­کردم. اطلاع ندادن به مسئولان دانشگاه و ترک کلاس­ها، امری قابل قبول نیست. گرچه من مطالب یک ترم را در ده دوازده روز تدریس می­کردم و دانشجویان را راحت می­گذاشتم. از آن­ها می­پرسیدم:« آیا از این وضع راضی هستید؟ »

می­گفتند:« ما از راضی هم راضی­تریم. شما عمر ما را با مطالب بیهوده تلف نمی­کنید. »

اما رئیس دانشکده، از این امر ناخشنود بود. او طالب حضور دائمی من در کلاس­ها بود. و این چیزی بود که از عهده­ی من برنمی­آمد.

عاقبت­الامر، من هم حقه­ای سوار کردم.

دانشگاه درختان زیادی داشت، اما به طرز عجیبی تمامی درخت­ها خشک شدند و تنها یک درخت بر جای ماند. من اتومبیل خود را در سایه­ی آن درخت و مقابل اتاق رئیس دانشکده پارک می­کردم. دیگر همه می‏دانستند که نباید در سایه­ی آن درخت اتومبیل خود را پارک کنند. آن محل پارکینگ اختصاصی من شده بود. یکی دو بار اتومبیلی را در آنجا پارک کرده بودند که دانشجویان آن را با دست بلند کردند و کناری گذاشتند. دانشجویان، آن درخت و سایه­اش را برای اتومبیل من رزرو کرده بودند. به همین دلیل هروقت به شهری دیگر می­رفتم، راننده­ام اتومبیلم را می­برد و در آن محل روبروی اتاق رئیس دانشکده پارک می­کرد و بعد از چند ساعت آن را دوباره به خانه برمی­گرداند. رئیس دانشکده با دیدن اتومبیل من، خیالش راحت می‏شد که من سر کلاس هستم و غیبت نکرده­ام.

او روزی به سرکشی دانشکده پرداخته بود و مرا در کلاسم ندیده بود. بنابراین، به دانشجویان گفته بود:« اتومبیل ایشان زیر درخت دانشگاه پارک است. بنابراین او باید در کلاس باشد.

من هر روز سخنرانی­های او را در کلکته، مَدرَس، امریتسار و جاهای دیگر می­خوانم و تعجب می­کنم او چگونه آنجاها بوده، در حالی که اتومبیلش اینجا، زیر سایه­ی درخت دانشگاه پارک شده است. »

خلاصه، این موضوع موجب دلخوری رییس دانشکده شده بود. به او گفتم:« نگران نباش، این مشکل من است، نه تو. »

یک روز هنگامبازگشت از مَدرَس، به من گفت:« انگار شما رییس خود هستید. شما هیچ­وقت تقاضای مرخصی نمی­کنید و چند روز غیبت می­کنید. »

گفتم:« یک ورق کاغذ به من بدهید. » و استعفا دادم.

گفت:« این چه کاری­ست که می­کنید؟ »

گفتم:« آیا دانشجویان من، از غیبت من شاکی­اند؟ آیا غیبت من، صدمه­ای به این واحد درسی زده است؟ چرا من باید دو سال عمر آن­ها را ضایع کنم، در حالی که تدریس این مطالب، یک ماه بیش­تر وقت نمی­برد. وظیفه­ی من آن است که این مطالب را به آن­ها بیاموزم؛ من هم این کار را انجام می­دهم. آیا برای شما مهم است که من چگونه از عهده­ی این کار بر می­آیم؟ »

غروب بود که به خانه­ی من آمد و گفت:« خواهش می­کنم دانشکده را ترک نکنید. »

گفتم:« مرغی که پرید، دیگر پریده است و هرگز باز نمی­گردد. من دیگر نمی­توانم به دانشکده بازگردم، زیرا همه­ی مدارک تحصیلی خود را سوزانده­ام. من دیگر هیچ مدرکی ندارم. من همه­ی پل­های پشت سرم را خراب کرده­ام. من دیگر به این مدارک محتاج نخواهم بود. من اکنون مردی تحصیل­ناکرده­ام. »

گفت:« من درباره­ی این موضوع به کسی چیزی نخواهم گفت. »

گفتم:« چه بگویی، چه نگویی، دیگر اهمیت ندارد. من به دنبال بهانه­ای برای استعفا می­گشتم، تو این بهانه را فراهم کردی، از تو ممنونم. »

المصطفی می­گوید:

شما آنگاه به راستی آزادید

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

پدرم از موضوع استعفای من، بسیار رنجید. دانشجویان خیلی ناراحت شدند و بارها تقاضای بازگشت مرا داشتند.

گفتم:« ممکن نیست. من دیگر مدرکی ندارم تا شایسته­ی استادی دانشگاه باشم. »

پدرم گفت:« خوب، استعفا می­دادی، اما دیگر چرا مدارک دانشگاهی خود را سوزاندی؟ »

گفتم:« دیگر مدارک دانشگاهی به چه درد من می­خورد؟ نگه داشتن آن­ها به معنای آن است که من در اعماق وجودم ترس آن را دارم که دوباره محتاج­شان باشم. من حالا از همه­ی آن تحصیلاتی که چیزی به من اضافه نکرده­اند، آزادم. من نمی­خواهم آن زخم­ها را همیشه با خود داشته باشم. »

دو سال بعد، رییس دانشکده تقاضا کرد که حداقل گاهی برای تمامی دانشجویان دانشکده سخنرانی کنم. این کار را کردم. او مرا به اتاقی برد که از آنجا اتومبیل مرا مدام می­پایید. او گفت:« عجیب است، فقط همان یک درخت سبز مانده بود. اما حالا آن هم خشکیده است. »

گفتم:« زندگی، یک راز است. شاید آن درخت، عاشق من بوده است، شاید آن درخت فقط به خاطر من زنده بوده است، زیرا نه سال تمام، اتومبیل من زیر سایه­ی او پارک می­شد و من نیز آن درخت را دوست می‏داشتم. من همیشه از آن درخت تشکر می­کردم. »

آن درخت، موجودی دوست­داشتنی بود. زیبایی خاصی داشت. شکوه ویژه­ای داشت. بهار که می­شد، آن­قدر لباس­های رنگارنگ شکوفه بر تن می­کرد که بیننده محسورش می­شد و نمی­توانست چشم از او برگیرد.

من و آن درخت، گفت­وگوها داشتیم. او خوب می­فهمید که من او را دوست دارم.

من صدای ضربان نبض آن درخت را می­شنیدم.

همه­ی هستی، از عشقی ناپیدا و زیبا سرشار است. انسان بینواست که از عشق تهی­ست. هیچ کس مسئول این وضع نیست، مگر خود انسان. این وضع را باید یکباره و با یک جهش کیهانی عظیم دگرگون کرد. اسارت را نمی­توان بتدریج از خود زدود. تو یا می­فهمی و یکباره آزاد می­شوی، و یا نمی­فهمی و تظاهر می­کنی که می­فهمی و در اسارت و وابستگی می­مانی.

آزادی، چیزی نیست که بتدریج حاصل شود. اسارت نیز، بتدریج محو نخواهد شد. آیا هنگامی که چراغی روشن را به اتاقی تاریک می­بری، تاریکی بتدریج محو می­شود؟ آیا روشنایی بتدریج می­آید؟ نه، به محض آنکه چراغ روشن را به اتاقی تاریک می­بری، اتاق یکباره روشن می­شود. فهم درست آزادی، آزادت می­کند. آن­هایی که آزاد نیستند، آزادی را درست نفهمیده­اند.

اما چگونه بر اندوه و ماتم روزان و شبان­تان چیره خواهید شد

اگر زنجیری را نگسلید

که در سپیده­دم آگاهی­تان،

به پای نیمروز زندگی­تان بسته­اید؟

راهی جز این وجود ندارد. برچسب­ها را از روی زنجیرهای اسارتت بردار تا محتوای آن­ها را ببینی. با دیدن محتوای وابستگی­هایت، دچار شگفتی خواهی شد. زیرا با برداشتن برچسب­ها، متوجه خواهی شد که محتوای وابستگی­هایت، چیزی جز خود برچسب­ها نبوده است.

من و پدرم کشمکشی دایمی داشتیم. پدرم مرد نازنینی بود، اما همواره تحکم داشت و فرمان می­داد:« تو باید این کار را بکنی! »

پاسخ همیشگی من نیز این بود:« تو نمی­توانی به من بگویی که باید چه کاری بکنم و چه کاری را نکنم. تو فقط می­توانی به من بگویی: اگر دوست داری، این کار را بکن و اگر دوست نداری، این کار را نکن؛ تو آزادی. همین. این منم که باید تصمیم بگیرم، نه تو. من تابع آزادی و حقیقتم، نه تابع تو. من حاضرم همه چیز را در پای حقیقت، آزادی و عشق بریزم. اما حاضر نیستم هیچ فرمانی را بپذیرم. بایدهای تو بوی اسارت و بندگی می­دهند. »

او خیلی زود دریافت که گردن من زیر بار هیچ فرمانی نمی­رود. من هوای خودم را می­خواستم تا با بال­های خودم پرواز کنم. زندگی من، زندگی من است. هیچ کس حق ندارد آن را از من بگیرد و یا به جای من زندگی کند. من حق دارم فرصت یکباره­ی زندگیم را به شیوه­ی خود، زندگی کنم، نه به شیوه­ی پدرم و یا هرکس دیگر. من به شیوه­ی خودم زندگی می­کنم و بهای آن را نیز می­پردازم.

به راستی آنچه را که آزادی می­نامیدش،

از همه­ی این زنجیرها محکم­تر است؛

گرچه حلقه­هایش از طلاست

و درخشش آن در آفتاب،

دل و دیده­تان را خیره می­سازد.

معنای حقیقی آزادی، آن چیزی نیست که به تو می­دهند و یا از تو می­گیرند. آزادی حقیقی را نه می­توان داد و نه می­توان گرفت. به همین دلیل المصطفی می­گوید:

به راستی آنچه را که آزادی می­نامیدش،

از همه­ی این زنجیرها محکم­تر است؛

گرچه حلقه­هایش از طلاست

و درخشش آن در آفتاب،

دل و دیده­تان را خیره می­سازد.

عمر انسان کوتاه است.

آن را در راهی جز راه آزادی خرج نکن.

عزم خود را جزم کن: روح خود را آزاد کن.

آزادی حقیقی، آزادی روح است و بس.

بوی خوش زندگی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

بوی خوش زندگی


 

آنگاه دهقانی گفت:

با ما از کار سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:

شما کار می­کنید و با کارتان،

با آهنگ خاک همنوا،

و با روح زمین یگانه می­شوید.

زیرا بیکاری و بی­ثمری،

غریبگی­ست با فصل­ها،

و نیز جا ماندن است از کاروان زندگی؛

کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازم ابدیت است.

آنگاه که کار می­کنید،

نی­ای هستید

که از قلب پاک و خالی­تان،

زمزمه­های نرمو جاری زندگی،

به آوازی خوش بدل می­شود: آواز خوش زندگی.

کدامینِ شما می­خواهد نی­ای باشد خاموش و گنگ،

آنگاه که نی­های بی­شمار هستی،

همنوا شده­اند و عاشقانه می­خوانند.

همواره در گوش­تان خوانده­اند که:

کار، نکبت است و زحمت، مشقت.

اما من به شما می­گویم:

آنگاه که کار می­کنید،

دورترین رؤیای زمین را تعبیر می­کنید،

رؤیایی که همچون قرعه،

به نام نامیِ شما زده­اند.

شما کار می­کنید و با کارتان

به زندگی عشق می­ورزید.

کار کردن و عشق ورزیدن به زندگی،

یعنی غوطه خوردن در رازهای ژرف و بی­پایان حیات.

اما اگر گاهِ کار کردن و رنج بردن،

زادن و زندگی را بلیه­ای بدانید

که بر پیشانی شما نوشته­اند،

آنگاه در پاسخ­تان خواهم گفت:

پیشانی­نوشت­تان را هیچ چیز جز عرق پیشانی نخواهد شست.

نیز در گوش­تان خوانده­اند که:

زندگی، تاریکی­ست،

 و شما نیز از فرط درماندگی،

گفته­های درماندگان را باز می­گویید.

و من می­گویم: آری، زندگی، تاریکی­ست،

مگر آنکه چراغ اشتیاقی آن را روشن کند.

و اشتیاق، کور است،

مگر آنکه به نورِ دانشی ببیند.

و دانش، عبث و بی­فرجام است،

مگر آنکه دست در دستانِ گرو  و روشن کار بگذارد.

و کار، همواره تهی­ست،

مگر آنکه عشق را در سینه داشته باشد؛

و هنگامی که عاشقانه کار می­کنید،

با خویشتن خویش یگانه می­شوید،

با دیگران یگانه می­شوید،

با خدا یگانه می­شوید.


 

بوی خوش زندگی

المصطفی در این عبارت­ها از ژرف­ترین تجربه­های خلاقانه­یِ خویش پرده برمی­دارد.

زندگی به کسانی تعلق دارد که خلاق­اند.

زیرا زندگی چیزی نیست، مگر جریان ابدی آفرینشِ زیبایی و حقیقت.

زندگی، آفرینش ساحت متعالی آگاهی­ست.

زندگی، ظهور خداست در آیینه­ی تمام قد انسان.

کسانی هستند که گمان می­کند بدون خلاقیت می­توان خوشبخت بود. چه گمان خامی. منهای زندگی خلاقانه، خوشبختی محال است. زیرا خلاقیت، تنها راه ارتباط با شور و جذبه­یِ هستی­ست.

بنابراین، نه با ذهن، بلکه با دل به این سخنان المصطفی گوش بسپار. زیرا این سخنان از دل المصطفی برمی­خیزد. این سخنان از دل برآمده را، تنها دل است که می­فهمد. این سخنان، ارتباطی بین­الاذهانی نیست. این­ها طنین ارتعاش رشته­هایی­ست که در اعماق توست و تو مدت­هاست آن­ها را فراموش کرده­ای.

آنگاه دهقانی گفت:

با ما از کار سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:

شما کار می­کنید و با کارتان،

با آهنگ خاک همنوا،

و با روح زمین یگانه می­شوید.

به اطراف خود بنگر. درست نگاه کن. همه­یِ آفرینش، در کار آفرینشی مستمر است.

هستی، هیچ­گاه از آفریدن باز نمی­ایستد.

چنین نیست که خدا آفرینش را در شش روز آفریده باشد و سپس مشغول استراحت باشد.

خدا مدام می­آفریند. چگونه ممکن است که خدا استراحت کند؟ خدای که مدام نیافریند، خدا نیست.

من بیست سال مدام در سراسر هند سفر می­کردم. خیاطی پیر داشتم که لباسهایم را می­دوخت. روزی به او گفتم:« بیاو برای رضای خدا، این بار خیاط نباش. من لباسهایم را شش روزه می­خواهم، زیرا روز هفتم عازم سفری هستم. »

خیاط پیر نگاهی به من انداخت و گفت:« حرفی ندارم. لباس­ها را آماده خواهم کرد. اما به جهان نگاه کن: خدا آن­ها را در شش روز آفریده و به همین دلیل این همه بدقواره شده است. لباس­های شش روزه­ی شما، چیزی می­شود مثل همین دنیای عجله­ایِ بدقواره! نگویی که نگفتم! »

خلاقیت، روندی بی­وقفه است. روز هفتم هرگز نخواهد آمد. آیا تاکنون دیده­ای که درختان و رودخانه­ها استراحت کنند؟ آیا دیده­ای یکشنبه­ها خورشید به تعطیلات برود و طلوع نکند؟

اگر خداوند در روز هفتم استراحت می­کرد، خورشید نیز در روز هفتم کارِ طلوع را تعطیل می­کرد و ما را در تاریکی و ظلمت می­گذاشت.

هستی، خلاقیتی مدام است. هستی را کسی نیافریده است. هستی، نام دیگر خداوند است.

خدا، خلاقیت است.

خداشناس­ترین آدم­های دنیا، خلاق­ترین آنهایند.

بیچاره­ترین آدم­های دنیا، کسانی­اندکه کمتر می­آفرینند و یا اصلاً نمی­آفرینند. زیرا کسانی که از خلاقیت جدا می­افتند، در واقع، ازطبیعت، زمین، آسمان، ستاره و باران دور افتاده­اند.

رقص ستاره و خورشید و کهکشان را نهایتی نیست.

شما کار می­کنید و با کارتان،

با آهنگ خاک همنوا،

و با روح زمین یگانه می­شوید.

اگر کار تو، باری بر دوش توست، پس تو با خاک، همنوا و با زمین، یگانه و با هستی، هماهنگ نیستی. تو به عقب سقوط کرده­ای. عقب­گرد کرده­ای.

تنها سعادت حقیقی،

هماهنگی با هستی­ست.

شقاوت آن است که با خاک، همنوا نباشی و با زمین، غریبه باشی.

انسان از آن رو احساس بیچارگی و بدبختی می­کندکه ارتباط خود را با نیروهای خلاقه­ی خویش از دست داده است.

نیروهای خلاقه­ی درون­اند که به انسان احساس زنده بودن می­بخشند.

کسی که خلاق نیست، دلمرده است.

دلمردگی، با احساس بدبختی و بیچارگی مترادف است.

انسان، سترون شده است، از این رو، احساس بدبختی می­کند.

انسان ترجیح می­دهد ر گور استراحت کند، تا اینکه در زندگی به کاری خلاق مشغول باشد و با هستی برقصد.

زیرا بیکاری و بی­ثمری،

غریبگی­ست با فصل­ها،

و نیز جا ماندن است از کاروان زندگی؛

کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازم ابدیت است.

آه، چه باشکوه است بودن در هستی شکوهمند و فصل­های قشنگش.آیا تاکنون بوی خوش زندگی را در بهاران استشمام کرده­ای؟

آیا هنگام پاییز، در فصل برگ­ریزان، موسیقی پرواز برگ­های رنگارنگ را شنیده­ای؟

آیا به خش­خش مخملی برگ­های خشکی که روی زمین انباشته شده­اند، گوش سپرده­ای؟

آیا بازی باد را با شاخه­های عریان دیده­ای؟

آیا دیده­ای که حتیبرگ­های خشک نیز زنده­اند و با باد می­خوانند و می­رقصند؟

آن­ها از اینکه درخت آن­ها را از خود جدا کرده است، شکوه نمی­کنند. آن­ها دل خود را به دست طبیعت سپرده­اند و به میل طبیعت می­روند و می­روند. آن­ها دلسپردگان طبیعت­اند. دلی که خدا را می­شناسد، شیوه­یِ نیایش برگ­های خشکیده را پیش می­گیرد: نه شکوه­ای و نه شکایتی، فقط همراهی و همنوایی. تو از هستی، هستی­ات را نخواسته بودی و او به تو هستی داد. آیا این باشکوه نیست؟ تو هستی، بی­آنکه برای بودن تلاشی کرده باشی.

آیا با باران رقصیده­ای؟ نه، تو چتر را آفریده­ای. تو با چتر مسخره­ات، به باران توهین کرده­ای. چتر مال آدم‏های عاقل است، نه آدم­های عاشق. تو عاشق نبوده­ای، وگرنه چتر را نمی­ساختی. عاشق که چتر بر نمی‏دارد. عاشق، زیر باران می­رود و زیر باران معشوق خویش را در آغوش می­کشد. عاشق، همیشه خیس است؛ خیسِ خیس. تو چتر را سخته­ای تا تو  را از رقص خلاقانه و زیبی هستی محروم سازد. زهی ناسپاسی و بی­خردی!

من و باران عاشق و معشوقیم. هنگامی که دانشجو بودم، کسی نمی­توانست مرا از در آغوش کشیدن معشوقم منع کند. باران که می­بارید، از کلاس می­پریدم بیرون و در حیاط دانشگاه می­رقصیدم. استادان دانشگاه به این دیوانگی من عادت کرده بودند. برای من زیر باران رفتن ، مهم­تر از نشستن در کلاس درس و گوش دادن به سخنان ابلهانه­ی استادان فلسفه بود.

در نزدیکی دانشگاه، جاده­ای بود خلوت و بن بست، با درختانی که سر بر ابرها می­ساییدند. گاهی راهی آن جاده­ی خلوت می­شدم. خانه­های ویلایی استادان و مدیران دانشگاه در آن جاده واقع شده بود. آخرین خانه، به رئیس دپارتمان فیزیک تعلق داشت. خانواده­ی او همیشه با دیدن من در آن خیابان، متوجه می­شدند که دارد باران می­آید. برای آن­ها، من و باران قرینه شده بودیم. آن­ها با حیرت به من نگاه می­کردند و از دیوانگی­های من سر درنمی­آوردند. من در بارش باران، چرخ می­زدم و می­رفتم و در رقص باد، می­خواندم. همه­ی درختان آن خیابان خلوت و آرام، مرا به یاد می­آوردند. رئیس دپارتمان فیزیک از اینکه مرا شیفته­یِ کتاب و دایم در کتابخانه می­دید، به من علاقه­مند شده بود. روزهایی بود که من و او تنها کسانی بودیم که به کتابخانه می­رفتیم و کتاب می­خواندیم.

او یک روز به من گفت:« تو آدم عجیبی هستی. تو باید در کلاس باشی، اما همیشه تو را در کتابخانه می‏بینم. »

گفتم:« استادان دانشگاه معمولاً از اطلاعات روز عقب­اند. آن­ها اصلاً نمی­دانند در دنیای امروز فلسفه چه خبر است. آن­ها همواره مطالب کهنه و مانده را بلغور می­کنند. اگر دانشجویان می­دانستندکه این استادان خرفت چه به خوردشان می­دهند، یک لحظه هم در کلاس نمی­ماندند و عمر عزیزشان را این­گونه هدر نمی­دادند.

این استادان چیزهایی را درس می­دهند که خودشان سی سال پیش آن را خوانده­اند. در این سی سال، خیلی چیزها عوض شده است. من می­خواهم خود را با گام­های پیشرفت فرزانگی و دانش و خرد، هماهنگ کنم. در واقع، من در کتابخانه، به روزترم تا در کلاس درس. البته، گاهی نیز به کلاس درس سری می­زنم تا بحث کنم و آتش به پا کنم.

اتفاقاً استادانم از اینکه می­بینند من در کتابخانه می­مانم و سر کلاس حاضر نمی­شوم خوشحال­اند. آن­ها حداقل سی سال از من عقب هستند. »

او گفت:« دوست دارم روزی به خانه­ی ما بیایی. می­خواهم خانواده­ام را با تو آشنا کنم. می­خواهم ببینند دانشجویی را که نه به خاطر مدرک، بلکه برای نفس دانش، به دانشگاه آمده است. »

بالاخره روزی به خانه­شان رفتم. او گمان می­کرد که خانواده­اش از دیدن من خوشحال خواهند شد و از شنیدن حرف­های من لذت خواهند برد. اما به محض اینکه داخل خانه شدیم، همه­ی افراد خانواده از دیدن من زدند زیر خنده و فرار کردند!

او گفت:« عجیب است. این­ها تاکنون چنین رفتاری نداشته­اند. همه­یِ اهل خانه­ی من، تحصیلکرده­اند و هیچ بی­ادبی و گستاخی نمی­کنند. نمی­دانم چه شده است. »

گفتم:« تو نمی­دانی، اما من می­دانم. اگره من هرگز با خانواده­ی شما گفت و گو نکرده­ام، اما دو سال است که با آنها آشنایی دارم. »

گفت:« عجیب است! نمی­دانستم. »

ما داخل اتاق پذیرایی شدیم و همه­ی افراد خانواده آمدند و نشستند. او از آن­ها پرسید:« چرا با دیدن ما خندیدید و فرار کردید؟ آیا ای روشِ تازه­یِ خوشامدگویی به میهمان است؟ در حالی که قبلاً به شما گفته بودم که امروز با میهمان عزیزی به خانه می­آیم که همه­تان از دیدنش محظوظ خواهید شد. »

آن­ها گفتد:« ما به این میهمان علاقه­مندیم. ما ایشان را می­شناسیم. ایشان دیوانه­ترین دانشجوی دانشگا هستند. وقتی باران می­آید، ایشان نه تنها وقت خودشان را هدر می­دهند، بلکه وقت ما را نیز هدر می­دهند. زیرا تا ایشان از خیابان ما نروند، ما از پشت پنجره کنار نمی­رویم. »

کسی که زندگی را می­شناسد، هیچ­گاه عقب نمی­ماند.

المصطفی می­گوید:

با زندگی همگام باشید.

من می­گویم:

پیشاپیش زندگی برقصید.

بگذارید زندگی خودش را باشما همگام کند. همواره پیشگام باشید.

بیکاری و بی­ثمری،

غریبگی­ست با فصل­ها،

و نیز جا ماندن است از کاروان زندگی؛

کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازم ابدیت است.

زندگی، همواره رو به سوی جاودانگی و بیکرانگی دارد. اگر تماس خود را با این زندگی جاری قطع کنی، از تو فقط جنازه­ای باقی می­ماند. آنگاه نه خنده­ای بر لبان می­نشیند و نه اشک شوقی در چشمانت. تو پیش از آنکه بمیری، مرده­ای. ممکن است پنجاه سال بیش­تر عمر کنی، آما این عمر، حیات بعد از مرگ است. تو دیگر مسافری نیستی که با کاروان زندگی سفر می­کند و به اقلیم ناشناخته­ها  می­رود. تو از کاروان جا مانده‏ای.

زندگی، ماجرایی هیجان­انگیز است.

زندگی، چالشی همیشگی­ست.

آنگاه که کار می­کنید،

نی­ای هستید

که از قلب پاک و خالی­تان،

زمزمه­های نرمو جاری زندگی،

به آوازی خوش بدل می­شود: آواز خوش زندگی.

مهم آن نیست که چه­کار می­کنی. مهم آن است که به کار خود علاقه داشته باشی. لازم نیست رئیس جمهور باشی تا احساس خوشبختی کنی. رئیس جمهور نیز ممکن است خوشبخت نباشد. گاهی ممکن است کفشدوز یا خیاط یا نانوا باشی، اما عشق و احساس خود را در کار خویش بگذاری و بدوزی و بپزی. آنگاه از رئیس جمهوری که عاشقانه کار نمی­کند و طمع و ترس بر او غالب­اند، خوشبخت­تری.

هنگامی که خود را با کار خویش یگانه می­کنی، نی­ای می­شوی و بر لبان خداوند می­نشینی. در این صورت، هر حرکت تو، لطف و لطافتی عظیم می­یابد، و هر لحظه از زندگی­ات، موسیقی آسمانی را به زمین خاکی می­آورد. آگاه تو واسطه­ی فیض آسمان و زمینی.

کدامینِ شما می­خواهد نی­ای باشد خاموش و گنگ،

آنگاه که نی­های بی­شمار هستی،

همنوا شده­اند و عاشقانه می­خوانند.

تصور کرانه­های جهان، غیر ممکن است.

کشفیات فیزیک جدید ثابت کرده که جهان، حقیقتی ایستا نیست، بلکه پویاست. جهان کرانه­ای ندارد. جهان مدام در حال گسترش از همه سوست. جهان با سرعت سرسام­آور نور، هر دم بزرگ و بزرگ­تر می­شود. همه‏ی ستارگان، با سرعت نور، از مرکز خود می­گریزند. جهان امروز، بسی بزرگ­تر از جهان دیروز است. تو فردا در جهانی به مراتب بزرگ­تر زندگی خواهی کرد. هستی، نامحدود است. اما هنوز هستند آدم­هاییکه خود را با آهنگ این جهان نامحدود، هماهنگ نکرده­اند.

بعضی­ها چنان خشک و انعطاف­ناپذیرند که گویی همین حالا از گورهای خود برخواسته­اند. اگر آن­ها نتوانند در ضیافت پرشکوه هستیشرکت کنند و با موسیقی دل­انگیز ماه و خورشید و ستاره و آب، برقصند، بنابراین، بهتر است در همان گورهای تاریک و نمناک خویش بمانند و بیرون نیایند.

مردگان را به معبد بزرگ زندگی راهی نیست.

زمین، معبد زنده­ی خداوند است.

معبد زنده­ی خداوند،

پذیرای زندگان است، نه مردگان.

زنده آن است که عاشق باشد.

ایهاالعشاق! آتش شوید، همچون ستارگان.

شب، همه شب، روز، همه روز، رقصان شوید.

ما بی­رخ خورشید حقیقت، آواره­ایم.

الصّلا، ای بیچارگان! نسیم عشق می­وزد. در بهار چند روزه­ی زندگی، خود را مپوشانید.

اندیشه­ی آسایش و امنیت را از دل بیرون کنید.

در این عشق بمیرید و بدانید که خونبهای کشتگان، غمزه­ی خونیِ حقیقت و زیبایی­ست.

حال که چنین است، پس ما در میان خون خود، چون طفلک خونخواره­ایم.

اینجا نه ما خراب عشق­ایم،که کوه طور هم از باده­اش بیخود و بدمست شده است.

همچو مریم، حامله­ی نوریم ما.

ای بی­خبران! از درون باره­ی عقل خود، ما را مجویید،

زیرا در صحرای عشق،

ما بیرون باره ایستاده­ایم.

عشق، دیوانه است و ما دیوانه­ی دیوانه­ایم.

ما عاشق عشق­ایم و هرگز از عشق توبه نمی­کنیم. دل ما، همچو پیمانه، از توبه شکسته است. دولت این کشتی نوح را از دست ندهید، وگرنه توفان حوادث بنیادتان را خواهد برد. به من می­گویند که: وعده داده­ای با احتیاط سخن بگویی. من هیچ­گاه چنین وعده­ای نداده­ام. اگر هم داده­ام، وقت آن است که من سوگندها را بشکنم، بندها را بردرانم، پندها را بشکنم. وقت آن است که چرخ بدپیوند را من بندبند برگشایم و همچون شمشیر اجل، پیوندها را بشکنم. می­رقصم و پنبه­ای از لااُبالی در دو گوش دل نهاده­ام، پند نپذیرم و بندها را بشکنم. من آماده­ام تا مُهر از قفل برگیرم و به شِکَرخانه بروم. آه، تا کی از چند و چون؟ آخر شرمم باد از عشق! من از چونی برتر آمده­ام و چندها را شکسته­ام. آتش از خرقه­ی سالوس و کرامت برمی­خیزد، آما آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست. من اهل سالوس و کرامت و ریا نیستم، اهل عشق­ام. آه، من خمار صدشبه دارم، شرابخانه کجاست؟

همواره در گوش­تان خوانده­اند که:

کار، نکبت است و زحمت، مشقت.

این دروغی­ست که همواره در گوش انسان بینوا خوانده­اند. انسان، تندیسی­ست که در صخره خفته است و باید با کار تراشیده شود. کسی که از کار خوشش نمی­آید، می­خواهد در حالت خامی و صخرگی بماند. او همنشین سنگ و صخره است، نه همنشین آگاهی و شعر و شعور. فرا شدن از خود، کار می­طلبد و زحمت می­برد. اهل کام و ناز را به این کوی راهی نیست. جهان­سوز باید بود. عاشق باید بود. دست ناسزایان به گیسوی حقیقت و خوبی و زیبایی نمی­رسد. کار، نکبت نیست، موهبت است.

هندوستان پنج هزار سال تحت تأثیر اندیشه­ی تخدیری مانو بوده است. هندی­ها به غلط فکر می­کنند او آدمی با بصیرت بوده است. مانو در کتابش با عنوان مانوسمریتی، بشریت را به پنج طبقه تقسیم می­کند: بالاترین طبقه را برهمنان اشغال کرده­اند و پست­ترین طبقه را سودراها یا کارگران. کار برهمنان همه آن است که بخورند و بیاشامند و دعا بخوانند و نیایش کنند. کار کارگران آن است که زحمت بکشند و چرخ جامعه را بچرخانند. در حالی که بدون حضور برهمنان، هیچ خللی به جامعه وارد نمی­آید. آنان خود خلل جامعه­اند. اما اگر سودراها نباشند، جامعه فرو می­ریزد. سودراها هستند که هم تولید می­کنند و هم محیط زندگی ما را پاک نگه می­دارند. برهمنان، فقط مصرف­کننده و زباله­سازند. سودراها کار می­کنند و کار می­کنند و تحقیر می­شوند، چون پست­اند، آن­ها حتی اجازه­یِ حضور در مکان­های عمومی را نیز ندارند. آن­ها نجس­اند و به هرکجا که می­روند باد زنگوله­ای به خود ببندند تا مبادا لباس­شان با لباس برهمنان تماس حاصل کند و لباس آن از ما بهتران نجس شود.

تفو بر این همه بی­حرمتی به شأن انسانی انسان! برهمنان می­خورند و می­چرند و می­آسایند و دعا می­خوانند و احترام می­بینند، چون به طبقه­ی برتر تعلق دارند. هیچ­کس جرأت نمی­کند بپرسد: چرا؟ پرا باید این­گونه باشد؟ اگر کار نکبت است، این نکبت باید دامن همه را بگیرد. اگر کار موهبت است، همه باید از این موهبت بهره­مند شوند. با این وصف، هندوها هنوز احکام فقهی­شان را از مانو می­گیرند. مرا از انتقاد کردن منع می‏کنند. اگر من این احمقان مدفون در گذشته را نقد نکنم،

کیست که مردم را از زندان خرافات آن­ها برهاند؟ قرن­هاست که کارگران را تحقیر می­کنند و این­گونه کار را به نکبت می­شمرند. اما از نتیجه­ی کار کارگران بهره­مند می­شوند.

در هندوئیزم هیچ حرکتی وجود ندارد. تو نمی­توانی برهمن شوی، تو برهمن زاده می­شوی. اگر در طبقه­ی سودراها متولد شده باشی، حتی اگر خدای دانش و فضل هم باشی، باز یک سودرایی و اجازه­ی ورود به طبقه­ی برهمنان را نداری. جالب اینجاست که طبقه­ی برهمنان، بعد از هزاران سال، هنوز نتوانسته­اند یک گوتاما بودا تربیت کنند. آن­ها به لحاظ فرهنگی کاملاً سترون­اند. اما در میان سودراها چهره­هایی تابناک نظیر کبیر، شاعر و عارف بلند آوازه، بسیار تربیت شده­اند.

کبیر بافنده بود و به طبقه­ی سودراها تعلق داشت. او بصیرت بودا را واجد بود. ریداس نیز که یکی از بلندآوازه­ترین عارفان عاشق دنیاست، کفشدوز بود. او بی­آنکه اجازه­ی خواندن کتاب­ها را داشته باشد، به بلندترین قله­ی آگاهی ناب بشری نایل شده است. آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد!

خداوند شوخ طبع نیز هست. آن­هایی که دارند، بی مایه می­شوند. آن­هایی که ندارند، رنج خویش را دستمایه­ی خلاقیت­های بی­شمار می­سازند.

بچه­های نازپرورده، زندگی گیاهی می­یابند و بچه­های سختی کشیده و رنجیده، روشن می­شوند و به بصیرت و شعر و شعور می­رسند. سرنوشت محتوم نازپروردگی، عقب­افتادگی­ست.

بنابراین، آن­هایی که بسیار دارند، به دارایی خویش ننازند، چون بیماری تن­پروری و تن لشی را در صندوقخانه­های خویش می­پرورند. آن­ها هنگامی نسبت به این بیماری مصونیت می­یابند، که بخشش را بیاموزند. بخشش، آن­ها را پاک می­کند و سلامت روح و جسم­شان را به ارمغان می­آورد.

شایستگی، فقط در پرتو کار و خلاقیت حاصل می­شود. برهمنان نه کار می­کنند و نه خلاق­اند. بنابراین، به هیچ وجه شایستگی ندارند. چرا برهمنان خلاقیتی ندارند؟ زیرا از هستی و طبیعت جدا افتاده­اند.

کسی که خلاق نیست، با هستی هماهنگ نیست و نمی­تواند با رقص موزون ستارگان، برقصد.

همواره در گوش­تان خوانده­اند که:

کار، نکبت است و زحمت، مشقت.

اما من به شما می­گویم:

آنگاه که کار می­کنید،

دورترین رؤیای زمین را تعبیر می­کنید،

رؤیایی که همچون قرعه،

به نام نامیِ شما زده­اند.

تو آنگاه به ضیافت هستی راه می­یابی که با عشق و ایمان کار کنی و بیافرینی.

با کار و آفرینش، بی­آنکه بدانی، پاره­ای از خلاقیت هستی کل می­شوی. آنگاه باران بی امان عشق و الطفات بر زندگی­ات می­بارد و سبزت می­کند. همین باران است که زنگارها را از آیینه­ی جانت می­شوید و شفافت می­کند؛ آن­قدر شفاف که از آن سوی تو، همه­یِ هستی پیداست، خدا پیداست.

تو لعل روشن خود را بر کوری هر ظلمتی بنما. انکارت کنند. چه باک؟ آن­ها از این دولت و اقبال ننگ دارند. آن­ها اگر کور نبودند، می­دیدند که آن سوتر هزاران جان از جنس ماه بر آسمان می­درخشند. اما بدان که از نشاط نور توست که کوران همی بینا شوند.

از خوشی راه توست که ناهموارها هموار می­شوند.

کسانی که راه خود را از راه هستی کل جدا کرده­اند، همچون نی، نالان­اند و از دل تهی. اگر هم پُر باشند، همچون کشتی گم­کرده راه، بر گَنگ­ها می­شکنند.

تو امید شو. بگذار شکستگان تو را بیابند و درتو درآویزند.

تو لطف شو و قهر را برهم بزن. بگذار لطف تو بر هرطرف بتابد و سایه­ی جنگ­ها و خصومت­ها را محو کند.

هستی، آینه­ای­ست شکسته که تصویری  واحد در همه­ی تکه­های آن افتاده است.

در هر تکه­ای از تکه­های پدیده­های عالم، خداست که به خود می­نگرد. هرچیزی خود را به سوی خدا بالا می­کشد نشانه، خداست و مه او را نشان گرفته­اند.

این رؤیایی­ست که تو هم آن را در دل دیده­ای.

رؤیایی که همچون قرعه،

به نام نامیِ شما زده­اند.

شما کار می­کنید و با کارتان

به زندگی عشق می­ورزید.

چگونه می­توانی عشقت را به زندگی ابراز کنی؟

پادشاهی بود که عادت داشت هنگام طلوع خورشید بیرون برود و شهر را بگردد. او با یک تیر، دو نشان می‏زد: هم ورزش می­کرد و هم در جریان تحولات پایتخت قلمرو خویش قرار می­گرفت.

او می­خواست پایتخت کشورش، زیباترین منطقه­ی جهان باشد، او هر روز به پیرمردی برمی­خورد که ظاهری صد و بیست ساله داشت. پیرمرد، با دقت و وسواس، دانه­ی درخت­ها را می­کاشت که ده­ها سال طول می‏کشید تا قد برافرازند. پادشاه از این امر متعجب می­شد. پای این پیرمرد لب گور بود و او به ده­ها سال دیگر فکر می­کرد و درخت می­کاشت. او برای چه کسی این درختان را می­کاشت؟ او که محال بود زنده بماند و شاهد گل­ها و میوه­های این درختان باشد. او که محصول کار خویش را نمی­دید، پس این همه زحمت را برای چه کسی متحمل می­شد؟

روزی پادشاه اسب خود را نگه داشت و به پیرمرد گفت:« من هر روز از اینجا می­گذرم و هر روز تو را مشغول کاشتن درختان می­بینم. دوست دارم بدانم که این درختان را برای چه کسی می­کاری. بدیهی­ست که این درختان هنگامی قد می­افرازند که تو دیگر در میان نیستی. »

پیرمرد نگاهی به پادشاه کرد، خندید و گفت:« اگر اجداد من نیز همین منطق را داشتند، من از داشتن این میوه­ها و گل­ها و این باغ زیبا محروم می­شدم.

اجداد من کاشته­اند و ما خورده­ایم. ما نیز می­کاریم تا دیگران بخورند. من بدین وسیله از نیاکانم سپاسگزاری می­کنم. وانگهی، بهار که می­شود و جوانه­ها بیرون می­زنند، با دیدن­شان مست می­شوم و سن و سال خود را فراموش می­کنم.

من با دیدن گل­ها و شکوفه­ها، جوان می­شوم. من جوانم، زیرا همیشهکار می­کنم و می­آفرینم. مرگ سراغ آدم­های بی­فایده می­رود. شاید دلیل اینکه عمری طولانی داشته­ام نیز همین است. مرگ هوای مرا دارد، زیرا دل من با نبض هستی می­تپد. اگر من بمیرم، هستی چیزی را از دست داده و جایگزینی نیز برایش ندارد. به همین دلیل هنوز زنده­ام.

اما ای پادشاه محترم! اجازه بدهید بی­پرده بگویم که شما جوانید، اما مانند یک آدم رو به موت سخن می­گویید زیرا خلاق نیستید. »

تنها راه دوست داشتن زندگی، خلق کردن زندگی بیش­تر و زیباتر و پربار تر کردن زندگی­ست.

زندگی باید با حضور تو زیباتر شده بشود. آنگاه می­توانی با خیال راحت آن را ترک کنی.

نباید بودن و نبودن تو برای زندگی یکسان باشد.

مذهب من، مذهب خلاقیت است.

با خلاقیت بیشتر، زندگی بیشتری را نصیب خود می­کنی و زنده­تر می­شوی.

خلاقیت، ملاک تقواست.

کسی که خلاق­تر است،

به خدا نزدیک­تر است.

شما کار می­کنید و با کارتان

به زندگی عشق می­ورزید.

کار کردن و عشق ورزیدن به زندگی،

یعنی غوطه خوردن در رازهای ژرف و بی­پایان حیات.

رازهای ژرف و بی­پایان زندگی کدام­اند؟

همه­ی رازها حول این راز بزرگ می­چرخند:

زندگی هرگز نمی­میرد.

تنها صورت­ها تغییر می­کنند. برگ­های کهنه می­ریزند، برگ­های تازه از راه می­رسند. درختان کهنه می‏خشکند، اما پیش از خشکیدن، میلیون­ها دانه و بذر خویش را افشانده و رفته­اند.

در هند درختی هست به نام سمال. درخت سمال بسیار باهوش است. این درخت، بسیار بزرگ و پُر سایه است. از طرفی دانه­های این درخت در سایه رشد نمی­کنند و می­میرند. این درخت برای دانه­های خود چاره‏ای اندیشیده است تا وقتی از او جدا می­شوند و می­ریزند، در سایه­ی او نریزند. بنابراین، درخت سمال به دور دانه­های خویش چیزی شبیه کتان می­تند. این کتان بسیار زیباست. این کتان نقش بال را برای دانه ایفا می­کند. به واسطه­ی همین کتان، دانه پرواز می­کند و می­رود جایی دورتر که سایه نباشد فرود می­آید.

بدین شکل، درخت سمال فرزندانش را بهنقطه­ای مطمئن برای رشد می­رساند.

این هستی،احمق و بی­تفاوت نیست.

هستی، شعورمند است.

یک آگاهی ژرف کیهانی در همه چز و همه کس جاری­ست.

درخت سمال روزی خواهد خشکید، اما پیش از رسیدن روز مرگش، هزاران درخت سمال را رویانده و در آفتاب و باد و باران به رقص درآورده است.

اما اگر گاهِ کار کردن و رنج بردن،

زادن و زندگی را بلیه­ای بدانید

که بر پیشانی شما نوشته­اند،

آنگاه در پاسخ­تان خواهم گفت:

پیشانی­نوشت­تان را هیچ چیز جز عرق پیشانی نخواهد شست.

سرنوشت، دروغی بیش نیست.

انسان خود کتاب زندگی­اش را می­نویسد.

هیچ چیز را بر پیشانی تو ننوشته­اند.

پیشانی تو، لوحی سپید است.

تو با کار خویش و رقص جانانه­ی زندگی­ات، بر آن چیزی می­نویسی. هرکس آفریدگار سرنوشت خویش است. هرکس آفریدگار خویش است. حتی اگر وراثت و جامعه و تاریخ تو، چیزی را بر پیشانی­ات نوشته است، المصطفی می­گوید:« نگران نباش. کار تو و عرق پیشانی­ات آن را خواهد شست. چنان جانانه زندگی کن که اگر سرنوشتی ناخوشایند را برایت رقم زده­اند، بتوانی پاکش کنی. »

المصطفی این حقیقت را می­داند و می­داند که اساساً سرنوشتی در کار نیست.

انسان برایندی­ست از همه­ی نیروها و کشش­ه. بنابراین، او در آزادی مطلق به دنیا می­آید.

تو مسئول سرنوشت خویشی.

فقط احمق­ها خود را محکوم سرنوشت می­دانند.

فرزانگان سرنوشت و زندگی خود را خود می­آفرینند.

وقت خود را با نشستن و حسرت خوردن تلف نکن .

هنر عشق ورزیدن به زندگی را بیاموز.

و با دل خویش زندگی را غنی کن.ای که دستت می­رسد، کاری بکن.

نیز در گوش­تان خوانده­اند که:

زندگی، تاریکی­ست،

 و شما نیز از فرط درماندگی،

گفته­های درماندگان را باز می­گویید.

بوی قداست از این سخنان به مشام می­رسد. این­ها قدسی­ترین کلام عالم­اند. درماندگان و بی­هنران، زندگی را تیره و تار می­بینند. به همین دلیل است که همواره در احساس بدبختی و نیز رنج و اضطراب زندگی می‏کنند. آن­ها از منظومه­ی عشق بیرون افتاده­اند، بیچاره­اند. تارکان دنیا هیچ­گاه ره به سوی درک رازهای ژرف زندگی نمی­برند. تارکان دنیا، تارکان خدایند. زیرا در پیاله­ی دنیا، عکس رخ خدا افتاده است و آن­ها او را انکار می­کنند. کسی که دنیا را تحقیر می­کند، از خلاقیت می­افتد. به همین دلیل است که راهبان و زاهدان و تارکان دنیا، بی­هنرترین مردم دنیایند. تاحالا کسی نشنیده است که از میان اینان یک نقاش برجسته، یک موسیقی­دان برجسته، یک شاعر برجسته و یا یک عارف بلندآوازه ظهور کند.

هر گروه و صنفی که از میان­شان هنر و معرفت و عرفان و موسیقی و شعر نمی­جوشد، بدانید که بنیاد نظری سلوک­شان همه بر باد است. درخت را از روی میوه­اش بشناسید، نه از روی شعارها و ادا اطوارش. بی­هنران نمی­توانند برقصند، بنابراین می­گویند:« اتاق کج است. » اتاق دنیا بسیار هم موزون است.

دنیا هیچ­چیزی کم ندارد.

دنیا عیبی ندارد. هر عیب که هست، از بی هنری آنان است.

زندگی نور است.

زندگی، شور و سرمستی­ست.

زندگی، موهبت است.

زندگی، ضیافت است.

از کسانی درس زندگی بگیر که زندگی را تجربه کرده­اند، نه آنانی که زندگی را از یاد برده­اند.

رندان خراب باده نوش، بهتر از زاهدان ریایی تنگ چشم زندگی را می­شناسند.

به نقاشان گوش بسپار.

به نغمه­سرایان گوش بسپار.

به شاعران گوش بسپار.

به کسانی گوش بسپار که خالق زیبایی و شعر و شعورند و بدین سان زندگی را غنی­تر می­کنند. اما هرگز به خرقه­ی سالوس و دشمنان زندگی اعتنایی نکن. هرگز این­گونه آدم­های مریض را تقدیس مکن. تقدیس تو آن­ها را بیمارتر می­کند.

بهره­مندی درست از زندگی را در کلاس لاله فرا بگیر. لاله از وقتی که زاده می­شود، جام می را حتی برای لحظه­ای زمین نمی­گذارد.

گره از دل باز کن و از تقدیر و سرنوشت و سپهر یاد مکن، که فکر هیچ مهندسی چنین گره­هایی را نگشوده است.

بیا، بیا که زمانی از می خراب شویم، مگر در این خراب­آباد به گنجی رسیم.

قدح به دست بگیر و به آوای چنگ گوش بسپار، که دل شاد را به ابریشم طرب بسته­اند.

من آموزگار زندگی، عشق و خنده­ام.

و من می­گویم: آری، زندگی، تاریکی­ست،

مگر آنکه چراغ اشتیاقی آن را روشن کند.

اگر چراغ اشتیاق­تان آسمان شب را روشن نمی­کند، پس زندگی­تان همه تاریکی­ست.

و اشتیاق، کور است،

مگر آنکه به نور دانشی ببیند

اشتیاق، کور است، مگر اینکه در سینه­اش چراغ بصیرت و آگاهی روشن باشد.

و دانش، عبث و بی­فرجام است،

مگر آنکه دست در دستانِ گرو  و روشن کار بگذارد.

دانشی که خلاقه نیست، دانشی که تولید نمی­کند، سترون و مهمل است.

و کار، همواره تهی­ست،

مگر آنکه عشق را در سینه داشته باشد؛

اگر کار توبهره­ای از عشق نبرده باشد، به کار بردگان شباهت پیدا می­کند.

کاری که به عشق گره بخورد، کار کارستان سلطان عالم است.

کارتو، شور و سرمستی توست.

کار تو، رقص توست.

کار تو، شعر و شعور توست.

و هنگامی که عاشقانه کار می­کنید،

با خویشتن خویش یگانه می­شوید،

با دیگران یگانه می­شوید،

با خدا یگانه می­شوید.

کار عاشقانه­ی تو، تو را به خویشتن، دیگران و خدا نزدیک می­سازد. کسی که حاضر نیست عاشقانه در ضیافت هستی شرکت کند، بهتر است راه گورستان را در پیش بگیرد.

زندگی، عشق و خنده، مرام ماست.

گنجهای بیپایانِ زندگی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

گنجهای بیپایانِ زندگی
               
آنگاه مردی توانگر پیش آمد و گفت:
با ما از بخشش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
بخشش آن است که پارههای وجودِ خویش را ببخشی.
زیرا داراییها چیستند،
غیر از اشیایی که آنها را از سرِ بیم نگه میداری،
مبادا فردا به آنها احتیاجی داشته باشی؟
و فردا چه دارد برای سگی محتاط
که استخوان را در شن و خاکِ بینشان بیابان دفن میکند،
آنگاه به دنبال کاروانِ زائران شهر مقدس روان میشود؟
و آیا بیم از احتیاج، چیزی جز احتیاط است؟
آیا ترسِ از تشنگی،
آنگاه که چاهت پُر از آب است،
چیزی جز عطشی سیراب ناشدنیست؟
هستند کسانی که از داراییهای بسیارشان، فقط اندکی میبخشند،
و آن را نیز برای نام میبخشند،
نیّتِ پنهان چنین آدمهایی، دهش و بخشششان را تباه میکند.
هستند کسانی که داراییشان اندک است،
اما هنگامی که میبخشند،
هرآنچه را که دارند، میبخشند.
اینان کسانی هستند که به زندگی و گنجهای بیپایان آن ایمان دارند،
دستِ بخشش اینان هیچگاه تهی نمیماند.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش شادماناند،
پاداشِ اینان، همان شادمانیشان خواهد بود.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش رنج میبرند،
رنجِ اینان، تطهیرشان میکند.
هستند کسانی که میبخشند، اما نه برای شادمانی،
میبخشند، اما نه با درد و رنج،
میبخشند، اما در بخشش خویش، فضیلتی برای خود قایل نمیشوند؛
اینها چنان میبخشند که گویی گیاه هماره سبز و وحشیِ مورد،
در درههای دور،
بیآنکه چشمانتظارِ رهگذری باشد،
عطر خود را در هوا میپراکند.
دست پُر مهر این کسان،
زبان مخملی خداوند است؛
خداوند بادست اینان سخن میگوید،
و از پشت پلکهای این کسان است
که خورشیدِ لطفِ او طلوع میکند،
رخسارِ زمین را میبیند
و لبخندی گرم و روشن نِثار آن میکند.
بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست،
اما بخشش از روی بصیرت، بیآنکه خواهشی در میان باشد،
نیکوتر است؛
برای کریمان و گشادهدستان، جستوجو برای یافتن کسی که بستاند،
لذتبخشتر از نَفسِ بخشش است.
و آیا چیزی هست که بتوانی از دادنش دریغ کنی و نگهاش داری؟
هرآنچه داری، روزی،
چه بخواهی و چه نخواهی،
همه به دیگران داده خواهد شد؛
بنابراین ای خزانه دار میراثخواران!
اکنون که هستی و میتوانی، ببخش و بده،
تا فصلِ بخششِ داشتههایت،
از آنِ تو باشد،
نه ازآنِ آنهایی که اموالت را روزی به ارث و یغما خواهند برد.

گنجهای بیپایانِ زندگی
المصطفی به دنیای آدمها، به ویژه ثروتمندان وارد میشود. پیش از آنکه به تفسیر گفتههای او بپردازم، یادآوری نکتههایی را ضروری میدانم.
زندگی آدمها، همواره دستخوش جاهطلبیهای آنها بوده است. هیچ سمی مهلکتر از جاهطلبی نیست. جاه‏طلبی، سمیست که تو را میکشد و همچنان زنده نگه میدارد. اما زندگیای که فقط به نفس کشیدن محدود میشود. جاهطلبی، زندگیِ تو را به زندگیِ گیاهی تبدیل میکند. این جاهطلبی، با شیر مادران به کام کودکان ریخته میشود. از همان نخستین روز تولد، زندگی کودکان بر بنیاد خود ویرانگری شکل می-گیرد. هیچچیز ویرانگرتر از جاهطلبی نیست.
از کودکی تو را وارد مدرسهی جاهطلبی میکنند و درسهای جاهطلبی را به تو آموزش میدهند. والدین، معلمان، همسایگان و همهیِ به اصطلاح خیرخواهان همواره به تو گفتهاند که باید برای خود کسی شوی؛ تو باید آدمی مهم و سرشناس شوی؛ باید درس بخوانی و صاحب بالاترین مدرکها شوی؛ باید ثروتمند و قدرتمند شوی. البته ثروت از قدرت قویتر است، زیرا به راحتی خوردن یک لیوان آب، میتوانی سیاستمداران را با پول بخری. نگاه کن و ببین در دنیا چه تعداد وزیر و وکیل و نمایندهیِ مجلس و رییس مجلس را پولدارها خریدهاند! علیرغم همهی قسمهایی که برای اثبات صداقت و تقوای خویش میخورند، و علیرغم تمامی عربدههای گوشخراشی که میکشند، باز دُمِ خروسِ خودفروشیشان از زیر لباسشان بیرون زده است. در واقع سیاستمداران در برابر وسوسهیِ پول پولداران، بسیار ضعیفاند. اما پولداران نیز خود فقیرترین و حقیرترین موجودات روی زمیناند. اینان موفق شدهاند که مهم باشند و قدرتمند، اما پیش از کسبِ پرستیژ و قدرت، روح خود را فروختهاند. در درون اینان چیزی نیست، مگر خلأ و تاریکی.
چرا اینطور میشود؟ مکانیزم این رویداد چیست؟
جاهطلبی، یک نردبان است. بر روی این نردبان، همواره کسی بالاتر از تو ایستاده است. در اینجا رقابتی در کار است. ذهنِ تو همواره به راهها و وسایلی میاندیشد که بتوانی با آنها جلو بیفتی. ذهن به درستی و غلطی این راهها و وسایل هم کاری ندارد. اگر زیرک باشی، موفق میشوی، اما در دنیای جاهطلبی، موفقیت، شکست فرجامین است. تو آنگاه به این شکست پی خواهی برد که به بالاترین پلهی نردبان موفقیت رسیده باشی. آنجاست که در مییابی که همهی عمرت را دادهای تا از دیگران جلوتر بیفتی. تو میخواستی ثروتمندتر از دیگران باشی، اکنون هستی. تو میخواستی محترمتر از دیگران باشی، اکنون هستی. تو می‏خواستی قدرتمندتر از دیگران باشی، اکنون هستی. خوب، که چه؟ در ازای عمری که از دست دادهای، چه چیز ماندگاری در کف داری؟ هیچ. در مقام این هیچ است که ناگهان فرو میریزی. شاید بتوانی عوام کالانعام را فریب بدهی، اما خودت میدانی که تا چه حد درماندهای.
آنهایی که از نردبان جاهطلبی بالا رفته و به بالاترین پلهیِ آن رسیدهاند، زندگیِ نفرتانگیزی دارند. جاه‏طلبی، رؤیای شبانه روزِ آنها بوده است و این رؤیا آنها را به بدترین کابوسهای رقابت دچار کرده است. آنها راهی سخت را پشت سر گذاشتهاند تا از بهشتِ دلانگیزِ عوالمِ روحانی به جهنم جاهطلبیهای خویش وارد شوند. اما به محض آنکه به بالاترین مرتبهیِ توفیق خویش میرسند، ناگهان دچار بُهت و حیرت می‏شوند، زیرا دیگر از این بالاتر چشماندازی وجود ندارد. همهیِ زندگی خرج شده است تا آنها در رقابت و جنگی فرساینده به مُردگی محض برسند!
این رقابت، رقابتی معمولی نیست. در این رقابت اصلاً مهم نیست که تو چه تعداد از آدمها را نادیده می-گیری و زیر پا لگد میکنی، مهم آن است که تو به آن توفیق نهایی برسی.
احمقها میگویند:« هیچ توفیقی بالاتر از موفقیت نیست. » بیتردید این جمله از دهان یک آدم موفق بیرون نیامده است. اما من میگویم: هیچ شکستی بدتر از توفیق در جاهطلبی نیست. در این توفیق، تو موفق می‏شوی، اما به بهایِ همهیِ زندگی خود. تو در رقابت برای رسیدن به این موفقیت، حتی فرصت نکردهای نفس بکشی، بخندی، عشق بورزی. بنگر چگونه زندگی را سپری کردهای. تو ماشین بودهای، نه موجودی زنده. اکنون که به بلندای موفقیتهای خود رسیدهای، میبینی که چیزی جز فرسودگی عایدت نشده است. زیرا در این بلندا هیچچیز وجود ندارد.
این استراتژی اجتماع است که آدمها را از زندگی واقعی دور نگه دارد.
این استراتژی، با زندگی، عشق، آواز، خنده و زیبایی مخالف است. درختان خوشبختتر زندگی میکنند. گل‏ها شکفتهترند. آنهایی که دلی زنده و گوشهایی حساس دارند، میتوانند ضیافت سنگها را نیز بشنوند. اما این آدمهای دلزنده هیچگاه به دنبال کسب توفیق در جاهطلبیهاشان نیستند، زیرا چنین توفیقی، همواره نظر به فردا دارد. اینها در اکنون زندگی میکنند. کیست که تضمین کند تو با رسیدن به بالاترین پلهیِ نردبان ترقی، احساس خوشبختی خواهی کرد؟ تو اگر به تمامی پولهای عالم هم برسی، نمیتوانی آن‏ها را ببلعی. پول نمیتواند به زندگی و روح تو غذا برساند. برعکس، این پول تو را گدایی پولدار کرده است. تو در پول غرق میشوی، اما کاسهیِ گدایی در مرکز وجودت همواره خالی میماند.
پادشاهی از قصر بزرگ زیبایش بیرون آمد تا در باغ قدمی بزند. او در بیرون قصر به گدایی برخورد که کاسه‏ای در دست داشت و کنار دیواری نشسته بود. گدا به پادشاه گفت:« من خوشبختم که شما را از نزدیک زیارت میکنم. برای دیدن شما، باید سالها انتظار کشید. البته کسی به گداها وقتِ ملاقات با شما را نمی‏دهد. »
پادشاه گفت:« چه میخواهی؟ »
گدا گفت:« خواستهیِ من چندان زیاد نیست. کاسهیِ گدایی من بسیار کوچک است. این کاسه را با هرچه که مصلحت میدانید و در شأن پادشاهان است پُر کنید. »
پادشاه تاکنون به چنین سائلی بر نخورده بود. این آدم گرسنه بود، تشنه بود، اما درخواست زیادی نداشت.
گدا ادامه داد:« نوعِ بخشش شما، همت شما را میرساند. هرچه بدهید، به دیدهیِ منّت پذیرای آنم. »
این درخواست برای پادشاه چالشی آفرید. او وزیر اعظمش را فراخواند. اما پیش از آنکه به وزیر اعظم چیزی بگوید، گدا گفت:« یک چیز را فراموش نکنید و آن این است که اگر قرار است چیزی به من بدهید، باید با آن چیز کاسهیِ مرا پر کنید. »
پادشاه گفت:« نگران نباش. همهیِ این مُلک پهناور، قلمرو من است. کاسهی گدایی تو بسیار کوچک است. آن را پُر خواهم کرد. » آنگاه رو کرد به وزیر اعظم و گفت:« کاسهی این گدا را با جواهرات پُر کنید. بگذارید طعم دیدار پادشاه، تا ابد به دهانش مزه کند. »
این کار برای پادشاه اصلاً مشکل نبود، زیرا قصر او انباشته از جواهرات و سنگهای قیمتی بود. اما ناگهان مشکلی ظهور کرد: هرچه را که وزیر اعظم در کاسهیِ گدا میریخت، بیدرنگ ناپدید میشد. ظاهراً محال بود که کاسهیِ گدا پُر شود.
اما پادشاه به هیچ وجه نمیخواست کوتاه بیاید و پیش گدا رسوا شود. بنابراین، گفت:« اگر لازم باشد تمامیِ جواهرات قصرم را در کاسهیِ گدایی این آدم میریزم و آن را پُر میکنم. »
همهیِ جواهرات قصر به تدریج در داخل کاسهیِ آن گدا ناپدید شد. غروب شد و پادشاه تمامی ثروتش را از دست داده و گدا شده بود، اما کاسهیِ گدایی، همچنان خالی بود.
گدا گفت:« در شگفتم که چرا امپراتور نمیتواند کاسهیِ گدایی مرا پُر کند. »
مردم جمع شده بودند و ماجرا را تماشا میکردند. این ماجرا به گوشِ همه رسید و جمعیتی انبوه به دور آن‏ها حلقه زدند. آخرالامر پادشاه در مقابل گدا زانو زد و گفت:« مرا ببخش، من نتوانستم به عهد خود عمل کنم. لطف کن و راز این ماجرا را برای من فاش کن. امپراتوری من کجا غیب شده است؟ آیا آنچه در دست داری کاسهاس جادوییست؟ آیا تو جادوگری؟ »
گدا خندید و گفت:« نه، من جادوگر نیستم. من حتی به اندازهیِ کافی پول ندارم تا کاسهای برای گدایی بخرم. آنچه که در دست من میبینی، جمجمهیِ یک مرده است. من آن را تراشیدم و به شکل یک کاسه درآوردم.
راز این است: جمجمهی انسان، بسیار کوچک است، اما حتی همهیِ داراییهای یک امپراتور نیز نمیتواند آن را پر کند. این جمجمه، همواره بیشتر و بیشتر میخواهد. من جادوگر نیستم، این جادوی جمجمه است. به خاطر این جمجمه، روزهاست که گرسنه ماندهام. هرچه در آن میریزم، فیالفور ناپدید میشود. »
انسان موقعی به بالاترین پلهیِ نردبان میرسد که زندگیاش به پایان رسیده است. او در آخرین پلهیِ این نردبان چه مییابد؟ هیچ. اما گفتن این نکته به آنهایی که پشت سر او روانند و میخواهند به بالاترین پلهی نردبان برسند، شجاعت میخواهد.
بیدلیل نبود که گوتاما بودا از تمامیِ قلمرو امکاناتِ خویش دست کشید. ماهاویرا نیز دست به چنین کاری زد. آنها دیوانه نبودند. آنها واقعیت را شهود کرده بودند: پدران آنها به آخرین پلهیِ نردبان ترقی مادی رسیده بودند. اما این ترقی فقط چشم دیگران را پُر میکرد، نه دل آنها را. آنها به آخرین پلهی ترقی مادی رسیده بودند، اما تشنگی همچنان باقی مانده بود. دیگران نمیتوانستند درونِ آنها را ببینند. آنها در درون گدا بودند؛ گداتر از روزی که عازم سفر سفر جاهطلبیهاشان بودند.
گاهی به جایی میرسی که احساس میکنی همهیِ آموزشهایی که تاکنون دیدهای، راهی به ترکستان بوده است. گاهی احساس میکنی معلمان و والدین تو، که تو را برای بالا رفتن از این نردبان تشویق کردهاند، همه در خوابی عمیق فرو رفتهاند.
این راه، راهیست که بازگشت ندارد. تو نمیتوانی جوانی را از سر بگیری. عمر رفته هرگز باز نمیگردد. وقتی پژمرده میشوی، خشک میشوی و میمیری، دیگر امیدی به جوانه زدن دوباره نیست. برای چنین توفیقی، باید خشک شوی، سفت شوی، سنگ شوی. صدای خوش عشق، در دلی که سنگ است طنین نمیاندازد. دلی که در رقابتهای مادی و سیاسی سنگ شده است، همهی ارزشهای قشنگ زندگی را؛ عشق را، شور را، شعور را، شعر را، خنده را، عرفان را، رقص را، نیایش را، در خود دفن کرده است. در این گاوصندوقِ سنگی، جز پول، هیچچیز قرار نمیگیرد.
نخستین پرسش، از جانب مردی توانگر مطرح میشود:
آنگاه مردی توانگر پیش آمد و گفت: با مااز بخشش سخن بگو.
توانگر میگوید:« من در همهیِ عمر خود، کوشیدهام تا بیشتر و بیشتر به دست آورم. اکنون میبینم که بر خطا بودهام. لطف کن و با ما از بخشش سخن بگو. من دیگر چیزی از این دست نمیخواهم. تلاشِ من برای داشتن و بیشتر داشتن، احمقانه بوده است. این میل، مرا ویران کرده است. بیا و آبادم کن. بیا و با من از بخشش سخن بگو. شاید بخشش، درخت خشکیدهیِ وجودم را احیا کند. میخواهم زنده شوم. از مردگی بیزارم. شاید نسیم عشق نیز بر من بوزد، شاید پرتو عشق نیز بر من بیفتد. من داشتن را تجربه کردهام، کمکم کن تا بودن را نیز تجربه کنم. من تاکنون نبودهام. گمان میکردم که هستم. میل به داشتن بیشتر، هستی مرا از من گرفته است، شاید بخشش، آن را به من بازگرداند. »
کسانی که از این میل گذشتهاند، بصیرت جاودانه را نصیب بردهاند. اگر طالب رقصی در دل هستی، اگر طالب آرامشی در روح هستی، اگر بیداری را میخواهی، همهچیز را ببخش. این کار، مخالفت با دنیا نیست. این کار، انزوا پیشه کردن نیست. این کار مخالفت با ثروت نیست. این کار، تولدِ در دنیاست. من آموزگار فقر و تنگدستی نیستم، من آموزگار توانگری روح هستم. من آموزگار بهرهمندی از دنیا هستم. تا میتوانید ثروتمند شوید، اما نه برای نگه داشتن، بلکه برای بخشیدن. ثروتی که بخشیده میشود، میماند. ثروتی که احتکار میشود، بر باد میرود.
بخشش آنگاه ممکن میشود که ثروتی در میان باشد. کسی که ندارد، از نعمت بخشیدن نیز محروم می-ماند. کسی که ندارد، در دل هوس داشتن را میپروراند. ذهنِ چنین آدمی هرگز فارغ نیست. من هرگز زندگیِ رهبانی را تبلیغ نمیکنم. رهبانان ضد زندگیاند.
این معادلهای ساده است: اگر داشته باشی، میبخشی. اگر نداشته باشی، از چه چیزی میتوانی ببخشی؟ ممکن است کسی که داشته و بخشیده، به ظاهر شبیه کسی باشد که هرگز نداشته است، اما شأن این کجا و شأن آن کجا؟ اینان به لحاظ روحی و روانی در یک جایگاه نیستند. من ابتدا داشتن را میآموزانم، آنگاه از بخشش سخن میگویم.
فقر، همنشین کفر است. فقر، آنگاه فخر است که از قلمروِ توانگری عبور کرده باشد. کسی که دارد و از داشتهها میگذرد، به مرتبهیِ استغنا رسیده است. داشتن، عیب نیست، اسارت داشتههاست که عیب است. کسی که اسیر داشتهها نیست، براحتی میبخشد.
بیست و پنج قرن گذشته و شرق هنوز نتوانسته است شخصیتی نظیر بودا بیافریند. چرا؟ به دلیل منطقی که مبتنی بر یک سوء تفاهم است. تنها توانگران میتوانند بگویند:« با ما از بخشش سخن بگو. » به تعبیری، کسی که بیشتر و بیشتر میخواهد، گداست.
لحظهای که به بیداری میرسی و چشمانداز احمقانه و ویرانگر افزونطلبی را شهود می‏کنی و میبینی که این میلِ نامیمون موجب از دست رفتن زندگیات میشود، تازه به آستانهیِ طرح صادقانهیِ این پرسش رسیده‏ای:
با ما از بخشش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
سخنان جبران خلیل جبران را باید با طلا نوشت. آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چیزی نبخشیدهای. چنین بخششی، انقلابی در زندگیات به پا نمیکند. بخشش باید بنیادهای تو را زیر و رو کند. تو باید میلِ خویش برای داشتن و بیشتر داشتن را ببخشی. باید از این میل بگذری. داراییها مشکلی ایجاد نمیکنند. تو میتوانی در یک قصر زندگی کنی. عیبس ندارد. قصر حتی نمیداند که تو درون آن زندگی میکنی. مشکل این است:« این قصر من است. » این منیّت است که باید محو شود. منیّت به میلههای یک قفس میماند و تو به یک پرنده. منیّت که برطرف شود، میلههای قفس ناپدید میشوند و تو میتوانی به جای زندگی در قفس تنگ، در هوای صاف آفتابیِ معنا پرواز کنی. مهم آن است که تو از سدّ منیّت عبور کنی. وابستگی، به هر شکلی که باشد و به هرچیزی که باشد، ویرانگر است. عبور از سد منیّت و شکستن بندهای وابستگی، قدم گذاشتن در ساحتِ وارستگیست.
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
بخشش آن است که پارههای وجودِ خویش را ببخشی.
جاهطلبی و افزونطلبی، شیوههای عملِ نفسانیّتاند. اینها تو را در خود نگه میدارند و مانع تعالیات می‏شوند.
کسی که به مرتبهی روشنشدگی میرسد، از تمامی جاهطلبیها و افزون طلبیها و رقابتهای ویرانگر آزاد میشود؛ بودا میشود. مهم وارستگیست، نه ستایش فقر. فقر به هیچ وجه ستوده نیست. اگر شرق فقیر است، دلیلش همین سوء تفاهم است. شرق به جای رفتن به سوی وارستگی، به ستایش فقر نشسته است. این منطق احمقانه، قرنهاست که پای شرق را بسته است.
دیندار واقعی هیچگاه از دنیا فاصله نمیگیرد، بلکه در دنیا به دنیا میآید. دنیا زهدان ماست. چگونه می-توان در بیرون از این زهدان رشد کرد و به دنیا آمد. باید در دنیا غوطه خورد تا به ماهیتِ رؤیاگونهیِ آن پی برد. زمانی که به ماهیت رؤیاگونهی دنیا واقف شوی و آن را فراتر از معنا و منطق ببینی، میل به جمع کردن و بیشتر داشتن در تو میمیرد.
المصطفی به نکتهای ژرف اشاره میکند:
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
بخشش آن است که پارههای وجودِ خویش را ببخشی.
آنگاه که میل به تملک را از خانهیِ وجودت بیرون میکنی، نفسانیّت نیز به دنبالِ آن، تو را ترک میکند. اینجاست که تو از وجود خود بخشیدهای.
زیرا داراییها چیستند،
غیر از اشیایی که آنها را از سرِ بیم نگه میداری،
مبادا فردا به آنها احتیاجی داشته باشی؟
همهی مالکیتها، گفتنِ:« این مال من است، آن مال من است »، ریشه در ترس دارند، زیرا متوجهیِ فردایند.
اگر فردا بیاید و من چیزی نداشته باشم، دچار مشکل و دردسر میشوم.
و فردا چه دارد برای سگی محتاط
که استخوان را در شن و خاکِ بینشان بیابان دفن میکند،
آنگاه به دنبال کاروانِ زائران شهر مقدس روان میشود؟
این وضعیت سگیِ تمام کسانیست که به مایملک خویش چنگ انداختهاند. سگی که به دنبال کاروان زائران شهر مقدس روان است، استخوانی را که پیدا کرده است، در شنها پنهان میکند. او غافل است که فردا این استخوان را پیدا نخواهد کرد، زیرا کاروان میرود و او نیز به دنبال کاروان میرود.
امروز کفایت میکند.
فردا، خود احتیاجاتِ خویش را برآورده خواهد کرد.
این است معنای اعتماد به هستی.
نیایش اصلی انسان دیندار، اعتماد به هستیست.
کسی که به هستی اعتماد ندارد، دین ندارد. او میداند که اگر هستی امروز تأمین حوایج او را تقبل کرده است، فردا نیز همین کار را خواهد کرد. دلیلی برای نگرانی نسبت به فردا وجود ندارد. هستی مرا خواسته است. به همین دلیل است که من اینجا هستم. اگر هستی فردا نیز مرا بخواهد، بیتردید نیازهایم را نیز برطرف خواهد کرد. این است معنای حقیقی بخشش.
و آیا بیم از احتیاج، چیزی جز احتیاط است؟
آیا ترسِ از تشنگی،
آنگاه که چاهت پُر از آب است،
چیزی جز عطشی سیراب ناشدنیست؟
هستند کسانی که از داراییهای بسیارشان، فقط اندکی میبخشند،
و آن را نیز برای نام میبخشند،
نیّتِ پنهان چنین آدمهایی، دهش و بخشششان را تباه میکند.
آیینها همواره نیّتهای پنهان آدمی را استثمار میکنند.
اعتماد آن نیست که امروز اندکی ببخشی، به امید آنکه فردا خروارها دریافت کنی. این یک معامله است. این حس، تو را از بندهای درونت آزاد نمیکند. این معامله، تو را به ساحتِ وارستگی نمیرساند.تو امروز یک روپیه در دست گدا میگذاری و توقع داری فردا هزار روپیه پاداش بگیری! چه خوشاشتها! تو داری پولت را در بانک مطمئن خدا پسانداز میکنی و توقع سود ناعادلانهای نیز داری. تو هنوز نبخشیدهای. این بخشش سوداگران است، نه بخشش احرار.
آدمها با خسّت، اندکی از داشتههاشان را میبخشند، به این امید که در آخرت، بسیار بگیرند. البته در این دنیا نیز، به سبب بخشش خود، نام و آوازه و احترام میخواهند.
هستند کسانی که از داراییهای بسیارشان، فقط اندکی میبخشند،
و آن را نیز برای نام میبخشند،
نیّتِ پنهان چنین آدمهایی، دهش و بخشششان را تباه میکند.
صداقت و تقوای شگفتانگیزی در سخنان جبران خلیل جبران موج میزند. او میگویدچنین بخششی، تباه است.
هستند کسانی که داراییشان اندک است،
اما هنگامی که میبخشند،
هرآنچه را که دارند، میبخشند.
اینان کسانی هستند که به زندگی و گنجهای بیپایان آن ایمان دارند،
دستِ بخشش اینان هیچگاه تهی نمیماند.
اینان کسانیاند که به هستی اعتماد دارند.
اگر خدا که نام دیگر هستیست و او به تو زندگی داده است، پس مطمئن باش که حوایج این زندگی را نیز خودِ او برآورده خواهد کرد.
هنگامی که استعفا دادم و از استادی فلسفهیِ دانشگاه کناره گرفتم، پدرم با شتاب خود را از روستا که صد و بیست کیلومتر با محل اقامت من فاصله داشت رساند و گفت:« آیا هیچ فکر فردا را کردهای؟ آیا به فکر ایام بیماری و پیری بودهای؟ »
گفتم:« پدر، من هیچگاه دربارهیِ به دنیا آمدنم فکر نکرده بودم، من هیچگاه دربارهی جوانیم فکر نکرده بودم. همان منبعی که کودکی و جوانی مرا تکفل کرده است، ایام پیری و درماندگی مرا نیز تکفل خواهد کرد.
من نگران نیستم. تو نیز نگران نباش. اگر فردا مرا نیاز نداشته باشد، مرا میبرد و جا را برای فردی دیگر باز میکند. اما اگر نیازم داشته باشد، خودش مراقبم خواهد بود. بیخیال! »
اما پدرم قانع نمیشد. به او گفتم:« ببین، من حتی یک روپیه نیز از تو میراث نمیخواهم. آنچه را که من به آن نیاز داشتم، تو به من دادی: عشق خود را. تو به من آزادیِ یکهای دادی. همین برایم کافیست. » اما پدر، بالاخره پدر است.
او رفت و بیآنکه به من بگوید، هرچه داشت به نام من کرد. او میدانست که من هرگز قبول نخواهم کرد، بنابراین، بدون اطلاع من این کار را کرده بود. بعد از مرگش این موضوع را دانستم.
روزی کاغذی به دستم رسید که گفته بود شما مالیات اموال و املاکتان را نپرداختهاید. تعجب کردم. من چیزی نداشتم که به آن مالیات تعلق بگیرد. من حتی صاحب لباس خودم نیز نیستم. چطور ممکن است که من مال و املاکی داشته باشم؟
همه چیز خانهیِ من امانت است. شاگردانم به من بخشیدهاند. اما من به آنها گفتهام که هیچگاه خود را صاحب آنها نمیدانم. از آنها استفاده میکنم، اما اینها همه به آنها تعلق دارد. هروقت خواستند می-توانند بیایند و آنها را بردارند. هیچکس مانع آنها نخواهد شد.
به پدرم گفتم:« من به هستی تکیه کردهام. »
به من اثبات شده است که هستی بهتر از من از من مراقبت میکند.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش شادماناند،
پاداشِ اینان، همان شادمانیشان خواهد بود.
من از عبادت سوداگران و تاجران خوشم نمیآید. آنها همه چیز را به مصلحت آلودهاند. آنها به طمع بهشت است که سکهای در دست نیازمندی میگذارند. آنها گمان میکنند با این بخششهای مسخره و رقت انگیز، بهشت دلانگیز و حوریان و جوی شیر و عسل را نصیب خواهند برد.
هیچچیز به اندازهیِ قیافهیِ مسخرهیِ سوداگران و دلالان و تجارت پیشگان، سیمای هویت انسانی را تحقیر نکرده است. آنها در این زمینه حتی دست سیاستمداران را نیز از پشت بستهاند.
آنها نمیدانند که شادمانی بخشیدن، بهشتیتر از هر بهشتیست. آنها با این بهشت بیگانهاند. آنها فقط جهنم سود و پول را میشناسند.
هر عملی پاداش و جزای خود را به همراه دارد.
هر عملی، بهشت و دوزخ خود را برپا میکند.
زندگی مکانیزم خود را دارد.
عمل تو، نَفسِ پاداش یا جزای توست.
اگر عملِ تو، پاداش است، پس درست است.
اگر عمل تو، جزاست، پس غلط است. این یک معیار است. اگر عملِ تو پاداش است، پس ثواب است. اگر عمل تو، جزاست، پس گناه است.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش رنج میبرند،
رنجِ اینان، تطهیرشان میکند.
این سخن جبران خلیل جبران بسیار زیباست.
او میگوید: رنج نیز در استحالهیِ انسان نقش ایفا میکند. حتی اگر با شادمانی نبخشی و از بخشش خویش رنج ببری، رنج تو، تزکیهات خواهد کرد؛ شست‏وشویت خواهد داد. این رنج، آتشیست که در آن، همهیِ ناخالصیهایت زدوده خواهد شد. تو از این آتش، خالصتر و پاکتر و شفافتر بیرون خواهی آمد. غُسل تعمید واقعی همین است. نه اینکه یک کاسه آب روی سر نوزادان بریزند و بگویند او تعمید داده شد.
خانهیِ یک اسقف مسیحی، درست روبروی خانهیِ یک خاخامِ یهودی  بود. آنها باهم رقابت تنگاتنگی داشتند. صبح یکی از روزها، خاخام از خانهیِ خود خارج شد و دید که در حیاط خانهی اسقف، یک شِورُلت آخرین مدل پارک شده است. در همین حین، اسقف بیرون آمد و به قصد شستوشو، بر روی آن اتومبیل زیبا آب ریخت.
خاخام پیش خود اندیشید:« این آدمِ احمق چهکار دارد میکند؟ »
خاخام پیش رفت و از اسقف پرسید:« آقای عزیز، ممکن است بگویید دارید چهکار میکنید؟ »
اسقف گفت:« دارم غسلِ تعمیدش میدهم؛ از حالا به بعد، این ماشین مسیحی شده است. »
خاخام احساس کرد که با وجود این شورلت، در مقابل اسقف کم آورده است. اما او یهودی بود و وقتی پای مادیات در میان باشد، یهودیها عقب نمیافتند. او همان شب تصمیم گرفت پولهایش را جمع کند و یک اتومبیل لینکلن کانتینانتال بخرد. کلاسِ این اتومبیل، بالاتر از کلاس شورلت است. شورلت ماشین فقرای آمریکاییست. لینکلن کانتینانتال ماشین اعیان و اشراف است.
یک روز اسقف، از پنجرهی خانهاش، ماشین خاخام را دید و به سرعت پایین آمد و به خانهیِ خاخام رفت و پرسد:« این ماشین مالِ چه کسیست؟ »
خاخام گفت:« معلوم است. این ماشین من است. آخرین مدل لینکلن کانتینانتال. »
اسقف گفت:« حالا داری چهکار میکنی؟ »
خاخام در حالی که داشت لولهیِ اگزوز ماشینش را میبرید، با خونسردی گفت:« دارم ختنهاش میکنم. از حالا به بعد این ماشین یهودی‏ست. »
و احمقهایی نظیر این دو نفر، در سراسر دنیا پخشاند.
تعمید واقعی، به آتش میماند. تو باید از میان این آتش عبور کنی. از این آتش فرار نکن. به هستی اعتماد کن: اگر احساس رنج کردی، بی حکمت نیست، چیزی در دلت هست که باید بسوزد تا تو پاک شوی.
هستند کسانی که میبخشند، اما نه برای شادمانی،
میبخشند، اما نه با درد و رنج،
میبخشند، اما در بخشش خویش، فضیلتی برای خود قایل نمیشوند؛
اینها چنان میبخشند که گویی گیاه هماره سبز و وحشیِ مورد،
در درههای دور،
بیآنکه چشمانتظارِ رهگذری باشد،
عطر خود را در هوا میپراکند.
این آدمها، پاکترین و قشنگترین موجودات روی زمیناند. آنها از آن رو که به آنها آموخته شده است، نمیبخشند. بخشش آنها، شبیه عطر افشانی گلهاست.
گلها عطر خود را به دست باد میسپارند تا آن را به هرکجا که میخواهد با خود ببرد. گلها هیچوقت به این فکر نمیکنند که آیا کسی که رایحهیِ آنها را استشمام میکند، ارزش و لیاقتش را داردیا نه. گلها نگران هیچچیز نیستند. بخشش این گروه از آدمهای مذکور نیز مانند بخشش گلهاست. آنها عاشقانه می‏بخشند. آنها میبخشند و هیچ چشمداشتی ندارند. آنها بخشندگان بزرگاند. آنها حتی از بخشش خویش نیز آگاه نمیشوند.
دست پُر مهر این کسان،
زبان مخملی خداوند است؛
خداوند بادست اینان سخن میگوید،
و از پشت پلکهای این کسان است
که خورشیدِ لطفِ او طلوع میکند،
رخسارِ زمین را میبیند
و لبخندی گرم و روشن نِثار آن میکند.
چنین آدمهایی، به یگانگی با هستی رسیدهاند. دستِ اینان، دستِ خداست. چشمِ اینان، چشمِ خداست. اینان بلندترین قلههای آگاهی، عشق و زیباییاند. هرکسی این استعداد را دارد که دستِ خدا و چشم خدا شود. اگر تو نتوانی به این مرحله برسی، زندگیات را باختهای.
اما بخشش از روی بصیرت، بیآنکه خواهشی در میان باشد،
نیکوتر است؛
چرا باید آدمها با مطرح کردن نیاز خود تحقیر شوند. تو باید پیش از درخواستِ آنان، به آنها بدهی. وقتی نیازی را میبینی و میدانی که از عهدهیِ برطرف کردنش برمیآیی، فوراً آستینهایت را بالا بزن. مگذار آدم‏ها با مطرح کردن نیازشان شرمندهیِ تو شوند.
در دورهیِ دانشجویی، هر ماه دویست روپیه برایم فرستاده میشد. نمیدانستم چه کسی این پولها را می‏فرستد. خیلی تلاش کردم تا فرستندهیِ پول را بشناسم، اما نشد. اولِ هر ماه پاکتی را از پست دریافت میکردم، بی آنکه آدرس فرستنده روی آن باشد. من آن شخص را هنگامی شناختم که مرده بود.
فرستندهی آن پولها کسی نبود، مگر مؤسس دانشگاهی که من در آن درس میخواندم.
به خانهاش رفته بودم. همسرش گفت:« من ناراحتم، نه برای اینکه شوهرم را از دست دادهام، بلکه نمی-دانم از کجا میتوانم هر ماه دویست دلار برای تو فراهم کنم و برایت بفرستم. »
گفتم:« خدای من! پس شوهر شما آن پولها را برایم میفرستاد؟ اما من از بورسیهیِ دانشگاهی استفاده می‏کنم. همه چیزِ تحصیل من مجانی است.چرا شوهر مرحومتان برایم پول میفرستاد؟ »
او گفت:« من هم از او همین سؤال را کردم. میگفت: شری راجنش [اوشو] به این پول نیاز دارد. او عاشق کتاب است، اما پولی برای خرید آنها ندارد. او به کتاب محتاجتر است تا به غذا. »
او نادرهمردی بود. در تمام عمرش کار کرد و ماحصل کارش را خرج تأسیس دانشگاهی در شهرش کرد.
هندوستان تقریباً هزار دانشگاه دارد. من دانشگاههای بسیاری را در هندوستان دیدهام. دانشگاه این مرد کوچک بود، اما زیباترین دانشگاه هند بشمار میرفت. این دانشگاه بر روی تپهای بلند واقع شده و اطرافش را درختان بزرگ احاطه کردهاند. در پایین این تپه، دریاچهایست پر از نیلوفر. دریاچه آنقدر بزرگ است که ساحل آنسویش پیدا نیست. آن مرد بزرگ همهچیز خود را به پای این دانشگاه ریخته بود. او حتی یک روپیه نیز برای خود باقی نگذاشته بود. او آنقدر احمق و خودخواه و هیولا نبود که ببیند جوانان کشورش تباه میشوند، آنگاه از اینکه بر صفرهای حسابهای پسانداز داخلی و خارجیاش افزوده می-شود، پای بکوبد و دست بیفشاند. کسانی که اینگونهاند، انسان نیستند، هیولایی در لباس انساناند؛ حتی اگر این لباس، لباس دین باشد.
روزی از او پرسیدم:« استاد، چرا این محل دورافتاده را برای ساختمان دانشگاه انتخاب کردهاید؟ »
گفت:« من همه جای عالم را گشته و دیدهام، اما هیچ جا را به زیبایی این تپه نیافتهام. این دریاچه، این درختان بلند، این نیلوفرها، این شبنمهای صبحگاهی که بر برگِ گلها مینشینند و شکوه این چشمانداز در هیچکجای جهان یافت نمیشود. من این دانشگاه را اینجا ساختم، نه برای اینکه اینجا شهر من است، بلکه به این دلیل که اینجا با شکوهترین نقطهی عالم است. »
بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست،
اما بخشش از روی بصیرت، بیآنکه خواهشی در میان باشد،
نیکوتر است؛
برای کریمان و گشادهدستان، جستوجو برای یافتن کسی که بستاند،
لذتبخشتر از نَفسِ بخشش است.
المصطفی درست میگوید که بخشندهیِ واقعی در بندِ حظ بردن از بخشش خویش نیست.
شادمانی بخشندهیِ واقعی، در جستوجو برای یافتن کسیست که بخشش او را پذیرا شود.
و آیا چیزی هست که بتوانی از دادنش دریغ کنی و نگهاش داری؟
هرآنچه داری، روزی،
چه بخواهی و چه نخواهی،
همه به دیگران داده خواهد شد؛
بنابراین ای خزانه دار میراثخواران!
اکنون که هستی و میتوانی، ببخش و بده،
تا فصلِ بخششِ داشتههایت،
از آنِ تو باشد،
نه ازآنِ آنهایی که اموالت را روزی به ارث و یغما خواهند برد.
مرگ، همهچیزت را باز پس خواهد گرفت. بنابراین، موقع بخشیدن، دست و پایت نلرزد. هرآنچه داری، زندگی آن را به تو بخشیده است، زندگی آن را دوباره پس خواهد گرفت. پس چرا امروز که داری و می-توانی، خود را از موهبت بخشیدن محروم میکنی؟ چرا از این فرصت یکباره استفاده نمیکنی تا دست خدا شوی، تا چشم خدا شوی؟
مردم، حمالِ جمع کردن مال و املاک برای وارثانشان هستند. این کار به دو دلیل بد است: نخست آنکه تو فرصت بهرهبرداری از فصل بخشش را از دست میدهی.
دوم آنکه وارثانت از موهبت کار و بهرهمند شدن از حاصل دسترنج خویش محروم میمانند.
تو با انباشتِ احمقانهی ثروت، دو کس را ویران کردهای:
خودت را،
و وارثانت را.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها