داستان کوتاه درد دل نوزاد شش ماهه

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !

خانوم مادر! جیغ زدن شما هنگام شناسایی اجسام داخل خانه توسط حس چشایی من، نه تنها کمکی به رشد فکری من نمی کنه، بلکه برای دبی شیر شما هم مضر است!!! لازم به ذکر است که سوسک هم یکی از اجسام داخل خانه محسوب می شود!

پدر محترم! هنگام دستچین کردن میوه، از دادن من به بغل اصغر آقای سبزی فروش خودداری نمایید. چشمهای تلسکوپی، گوشهای ماهواره ای و سیبیلهای دم الاغی اش مرا به یاد قرضهای شما می اندازد!

مخصوصاً وقتی که چشمهای خود را گشاد کرده، و با تکان دادن سر و لبهایش ” بول بول بول بول” می کند! زهرمار، درد، مرض، کوفت! الهی کف شامپو تو چشت! شب بخوابی خواب بد ببینی! جیش کنی تو شلوارت!

مادر محترم! شصت پا وسیله ای است شخصی، که اختیارش رو دارم! لطفاً هرگاه سعی در خوردن شصت پای شما نمودم، گیر بدهید!

آقای پدر! هنگام دعوا با خانوم مادر، به جای پرت کردن قابلمه و ماهی تابه به روی زمین، از چینی های توی کابینت استفاده نمایید! اکشن بودن دعوا به همین چیزاست!

خانوم مادر! از مصرف هله هوله ی زیاد پرهیز نمایید! این عمل نه تنها برای سلامتی شما خوب نیست، بلکه موجب می شود که شیرتان بوی” بچه سوسک مرده” بدهد.

آقای پدر! کودکان توانایی کافی برای حفظ جیش خود ندارند و این توانایی هنگامی که شما شکم مرا “پووووووف” می کنید به حداقل می رسد! الان بگم که بعد شرمنده تون نشم!

داستان معلم و دختر کوچولو

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد،

 زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید

داستان کوتاه قلب عاشق و یک داستان دیگر

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.
دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه

……………………………………………………………………………….

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد

داستان کوتاه داستان شریک

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد …

کار به جایی رسید که از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است…

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم….

داستان کوتاه شانس خود را امتحان کنید !

دوازده قدمی ها هیچ دیدگاه »
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد .
باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت. دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد.

گاوی کوچکتر از قبلی که با سرعت حرکت کرد .

جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد. سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما………گاو دم نداشت!!!!

زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود. برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی.

داستان کوتاه داستان عاشقانه بسیار غمگین

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط ۳ دیدگاه »
 
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 
 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

داستان کوتاه ” یک اتفاق بد “

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت.
 
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و
 
اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …
 
در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
 
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
 
هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
 
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
 
 آره یادمه.شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
 
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود!
 
مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
 
 یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
 
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
 
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!

داستان های کوتاه

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
می گویند، اگر کسی‌ چهل‌روز پشت‌  سر هم‌ جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند،
 
حضرت‌ خضر به‌ دیدنش‌ می‌آید و  آرزوهایش‌ را برآورده‌ می‌کند.

سی‌ و نه‌ روز بود که‌ مرد بیچاره‌ هر روز صبح‌ خیلی‌ زود از خواب‌ بیدار می‌شد و جلو در خانه‌اش‌ را آب‌ می‌پاشید

 
و جارو می‌کرد. او‌ از فقر و تنگدستی‌ رنج‌ می‌کشید. به‌ خودش‌ گفته‌ بود:
 
اگر خضر را ببینم، به‌ او می‌گویم‌ که‌ دلم‌ می‌خواهد ثروتمند بشوم.
 
مطمئن‌ هستم‌ که‌ تمام‌ بدبختی‌ها و گرفتاری‌هایم‌ از فقر و بی‌پولی‌ است.

 روز چهلم‌ فرارسید. هنوز هوا تاریک‌ و روشن‌ بود که‌ مشغول‌ جارو کردن‌ شد.

کمی‌ بعد متوجه‌ شد مقداری‌ خار و خاشاک‌ آن‌ طرف‌تر ریخته‌ شده‌ است. با خودش‌ گفت:
 
با این‌که‌ آن‌ آشغال‌ها جلو در خانه‌ من‌ نیست، بهتر آنجا را هم‌ تمیز کنم.
 
هرچه‌ باشد امروز روز ملاقات‌ من‌ با حضرت‌ خضر است، نباید جاهای‌ دیگر هم‌ کثیف‌ باشد..

 
مرد بیچاره‌ با این‌ فکر آب‌ و جارو کردن‌ را رها کرد و داخل‌ خانه‌ شد تا بیلی‌ بیاورد و آشغال‌ها را بردارد.

 
وقتی‌ بیل‌ به‌دست‌ برمی‌گشت، همه‌اش‌ به‌ فکر ملاقات‌ با خضر بود با این‌ فکرها مشغول‌ جمع‌ کردن‌ آشغال‌ها شد.

 
 ناگهان‌ صدای‌ پایی‌ شنید. سربلند کرد و دید پیرمردی‌ به‌ او نزدیک‌ می‌شود. پیرمرد جلوتر که‌ آمد سلام‌ کرد.

مرد جواب‌ سلامش‌ را داد.

پیرمرد پرسید: .صبح‌ به‌ این‌ زودی‌ اینجا چه‌ می‌کنی؟
مرد جواب‌ داد: دارم‌ جلو خانه‌ام‌ را آب‌ و جارو می‌کنم.
 
آخر شنیده‌ام‌ که‌ اگر کسی‌ چهل‌ روز تمام‌ جلو خانه‌اش‌ را آب‌ و جارو کند، حضرت‌ خضر را می‌بیند..
پیرمرد گفت: حالا برای‌ چی‌ می‌خواهی‌ خضر را ببینی؟
مرد گفت: آرزویی‌ دارم‌ که‌ می‌خواهم‌ به‌ او بگویم..
پیرمرد گفت: چه‌ آرزویی‌ داری؟ فکر کن‌ من‌ خضر هستم، آرزویت‌ را به‌ من‌ بگو..
مرد نگاهی‌ به‌ پیرمرد انداخت‌ و گفت: برو پدرجان! برو مزاحم‌ کارم‌ نشو..

پیرمرد اصرار گرد: حالا فکر کن‌ که‌ من‌ خضر باشم. هر آرزویی‌ داری‌ بگو..

مرد گفت: تو که‌ خضر نیستی. خضر می‌تواند هر کاری‌ را که‌ از او بخواهی‌ انجام‌ بدهد..

پیرمرد گفت: گفتم‌ که، فکر کن‌ من‌ خضر باشم‌ هر کاری‌ را که‌ می‌خواهی‌ به‌ من‌ بگو شاید بتوانم‌ برایت‌ انجام‌ بدهم..

مرد که‌ حال‌ و حوصله‌ی‌ جروبحث‌ کردن‌ نداشت، رو به‌ پیرمرد کرد و گفت:

 
اگر تو راست‌ می‌گویی‌ و حضرت‌ خضر هستی، این‌ بیلم‌ را پارو کن‌ ببینم..

پیرمرد نگاهی‌ به‌ آسمان‌ کرد. چیزی‌ زیرلب‌ خواند و بعد نگاهی‌ به‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ انداخت.

 
 در یک‌ چشم‌ به‌هم‌ زدن‌ بیل‌ مرد بیچاره‌ پارو شد.
 
 مرد که‌ به‌ بیل‌ پارو شده‌اش‌ خیره‌ شده‌ بود، تازه‌ فهمید که‌ پیرمرد رهگذر حضرت‌ خضر بوده‌ است.
 
چند لحظه‌ای‌ که‌ گذشت‌ سر برداشت‌ تا با خضر سلام‌ و احوالپرسی‌ کند و آرزوی‌ اصلی‌اش‌ را به‌ او بگوید، اما از او خبری‌ نبود.

مرد بیچاره‌ فهمید که‌ زحماتش‌ هدر رفته‌ است.

 
به‌ پارو نگاه‌ کرد و دید که‌ جز در فصل‌ زمستان‌ به‌درد نمی‌خورد در حالی‌ که‌ از بیلش‌ در تمام‌ فصل‌ها می‌توانست‌ استفاده‌ کند.

 

از آن‌ به ‌بعد به‌ آدم‌ ساده‌ لوحی‌ که‌ برای‌ رسیدن‌ به‌ هدفی‌ تلاش‌ کند،

 
اما در آخرین‌ لحظه‌ به‌ دلیل‌ نادانی‌ و سادگی‌ موفقیت‌ و موقعیتش‌ را از دست‌ بدهد،
 
می‌گویند بیلش‌ را پارو کرده‌ است.

هوش کودکان نقطه پایانی ندارد

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط ۳ دیدگاه »
هوش کودکان نقطه پایانی ندارد

آیا کودک باهوشی دارید؟ بی گمان هر پدر و مادری دوست دارد به این سوال پاسخ مثبت بدهد. اما این روزها بیشتر از این و آن می شنویم که بچه های این دوره و زمانه همه باهوش هستند. والدین ایرانی که حالا بیش از هر زمان دیگری به هوش بچه هایشان اهمیت می دهند، بیش از گذشته می خواهند بدانند چگونه استعداد و توانمندی فرزندانشان را شناسایی کنند و آینده درخشان تری برای آن ها فراهم کنند. انجام آزمون هوش یکی از آن اقدام هایی است که بسیاری از خانواده ها به آن مبادرت می ورزند تا به این وسیله نه فقط از دانستن یک فرزند باهوش مطمئن شوند بلکه از آن برای سرمایه گذاری و موفقیت آینده فرزند خود سود جویند. در این گزارش از زبان یکی از روان شناسان به شایع ترین سوال هایی که درباره آزمون هوش در ذهن والدین است، پرداخته ایم.دکتر حامد سیامکی خبوشان کارشناس ارشد روان شناسی و عضو سازمان نظام مشاوره و روان شناسی کشور در تعریف هوش به خراسان می گوید: تعریف «پیاژه» یکی از سرشناس ترین دانشمندان جهان از هوش «سازگاری فرد با محیط» است. به عبارتی هر قدر فرد با محیط سازگارتر باشد و بتواند بقای خود را حفظ کند، باهوش تر است. هوش فرد از زمان تولد قابل تشخیص است و این روند تا سن بزرگسالی ادامه دارد. اما بسیاری از روان شناسان معتقدند هوش یک فرد تا ۱۸ سالگی شکل می گیرد و از این سن به بعد هوش ثابت می ماند و تجربه به آن اضافه می شود.نکته این جاست که هوش جدا از شخصیت نیست، بنابراین هوش را می توان به ۲ دسته پنهان و آشکار تقسیم کرد. هوش پنهان در واقع هوشی است که به صورت بالقوه در فرد وجود دارد و از نظر عملکردی و ارگانیسمی به ظهور نرسیده است و دیگران از آن خبر ندارند. شخصیت می تواند عامل موثری در پنهان ماندن هوش باشد، اما هوش آشکار هوشی است که مورد قضاوت قرار می گیرد، به عملکرد تبدیل می شود و نتیجه آن در محیط آشکار است. بسیاری از اوقات والدینی را می بینیم که درباره هوش کودک خود به اشتباه افتاده اند. به عنوان مثال پرتحرکی فرزند خود را به حساب هوش او می گذارند یا دانش آموزی را که زیاد درس می خواند، فرد باهوشی محسوب می کنند در صورتی که پرتحرکی یا روش خواندن مدام کودک به دلیل دیگر ویژگی های شخصیتی اوست.

آزمون های هوش

دکتر سیامکی خبوشان درباره آزمون های هوش چنین توضیح می دهد: آزمون های هوش یکی از ابزارهای تشخیصی بسیار مهم است که در سیستم های مشاوره روان شناسی و روان پزشکی مورد استفاده قرار می گیرد. این آزمون ها نخستین بار توسط ۲ دانشمند فرانسوی به نام های «استنفورد» و «بینه» پایه گذاری شد که در ابتدا نواقص زیادی داشت اما با گذشت زمان آزمون های متعددی شکل گرفت که آن نواقص را برطرف کرد.هم اکنون آزمون های «گزل»، «وکسلر»، «ریون» و «مکعب های کوست» در کشور ما پیاده می شود و مورد تایید نظام مشاوره و روان شناسی است، اما این آزمون ها معایبی نیز دارد که خوب است والدین قبل از ا نجام آن برای فرزندان خود اطلاع داشته باشند. از طریق آزمون هوش می توان به ویژگی های نهفته هوشی فرد پی برد و با توجه به آن شخصیت او را بشناسیم. نقاط ضعف و قوت او را تشخیص و توانمندی های او را مورد ارزیابی قرار دهیم. در نظر گرفتن سن و جنس کودک و مسلط بودن آزمون گر، در نتیجه آزمون بسیار تاثیرگذار است و تفسیر آزمون نیز باید توسط متخصص انجام شود. بنابراین یک آزمون هوش موفق، آزمونی است که تمام این موارد در آن رعایت شده باشد. در هنگام آزمون کودک باید در آرامش قرار داشته باشد، از آزمون لذت ببرد، در کمال خونسردی آزمون را انجام دهد. همچنین مکان آزمون، فضا، نور، تهویه و بسیاری از عوامل محیطی در نتیجه آزمون بسیار تاثیرگذار است. بهتر است قبل از آزمون، آزمون گر با کودک آشنا شود و با او بازی کند. بهتر است آزمون گر خانم باشد زیرا خانم ها راحت تر با کودکان ارتباط برقرار می کنند.این روان شناس با اشاره به این که والدین باید اطلاعاتی درباره میانگین ضریب هوشی داشته باشند می گوید: میانگین هوش ۸۵ تا ۱۱۵است اما به خاطر داشته باشید که رقم ضریب هوشی کودک در آزمون های مختلف، تغییر می کند و کودکی که در یک آزمون ۱۲۰ شده است در آزمون دیگری ۱۱۵ می شود.وی تاکید می کند: در حال حاضر این آزمون ها ارزش علمی خود را از دست داده است و در بسیاری از مدارس آزمون هوش از دانش آموزان گرفته می شود بدون این که هدفمند و علمی باشد. در بسیاری از موارد مشاورنماها با ترغیب خانواده ها به صورت مستقیم و غیرمستقیم آن ها را به گرفتن آزمون هوش ترغیب می کنند و به کسب منافع مادی خود می اندیشند. در صورتی که بهتر است خانواده ها ابتدا هدف خود را از انجام این آزمون بدانند، نشانه گذاری هدف، شناسایی نقاط ضعف و قوت فرد، برنامه ریزی برای رشد باید جزو مقدمات انجام آزمون های هوش باشد. اگر چنین باشد تست هوش فایده دارد، در غیر این صورت داشتن ضریب هوش به تنهایی، برای به رخ کشیدن آن به دیگران و یا صرف اطلاع داشتن از آن بی ثمر است.از طرف دیگر متاسفانه بسیاری از خانواده ها نمی دانند که آزمون هوش مثل یک آزمایش پزشکی کاملا محرمانه و خصوصی است و نباید نزد دیگران فاش شود. زیرا داشتن یک فرزند نابغه یا کم هوش یک چالش برای خانواده است و آن ها هستند که باید از پس آن بر آیند.بنابراین توصیه اکید ما به خانواده ها این است که هدف خود از انجام این آزمون شناسایی کنند و آیا توانایی سرمایه گذاری برای پرورش استعداد فرزند خود دارند یا خیر. آیا به توصیه مشاور و یا شخص دیگری قرار است آزمون انجام شود یا خیر. بی گدار به آب زدن و دانستن ضریب هوشی به تنهایی ضروری نیست. گاهی اوقات دانستن ضریب هوشی فقط از حس کنجکاوی والدین ناشی می شود که قابل پذیرش نیست. اما گاهی اوقات والدین متوجه رفتارها یا حرکاتی در فرزند خود می شوند که گمان می کنند به هوش او مربوط است. در چنین مواردی بهتر است والدین خود را آماده پذیرش ضریب هوشی کودک خود کنند و با برنامه ریزی لازم از اطلاعاتی که به دست آورده اند به نفع کودک استفاده کنند. زیرا گاهی مشاهده می شود که دانستن ضریب هوشی به ضرر کودک تمام می شود.

عوامل تاثیرگذار بر هوش کودک

سوال بسیاری از والدین این است که چگونه کودک باهوشی داشته باشیم. دکتر سیامکی در پاسخ به این سوال می گوید: عوامل بسیاری در تولد یک کودک باهوش دخیل است از جمله وراثت، شرایط محیطی مادر در دوران بارداری، تغذیه و پس از تولد نیز عکس العمل ها، گفت وگوی والدین با نوزاد، ماساژ بدن نوزاد توسط مادر در به تحریک آوردن سیناپس های عصبی نوزاد همگی در افزایش هوش کودک تاثیر دارد و در واقع از همان قدم اول که والدین تصمیم به فرزندآوری می گیرند، در طول دوران بارداری و پس از آن هوش کودک تحت تاثیر عوامل محیطی قرار می گیرد و ممکن است بیشتر شود. نکته این جاست که اغلب والدین تصور می کنند ضریب هوشی قابل افزایش نیست، در حالی که اگر آزمون هوش در سنین پایین انجام شود می توان با برنامه ریزی هوش کودک را افزایش داد. با برنامه ریزی، آموزش مداوم، همکاری خانواده و تحت نظر روان شناس می توان این اقدام را عملی کرد و والدینی که فرزند کم هوش دارند نباید ناامید باشند.وی با اشاره به آزمون های هوش که در بعضی مدارس تیزهوشان و غیرانتفاعی انجام می شود، تاکید می کند: در بسیاری از موارد این آزمون ها نوعی غربالگری تحمیلی است که از نظر ما مردود است زیرا به این وسیله به دانش آموزان برچسب زده می شود و دانش آموزان تیزهوش ممکن است دچار غرور کاذب و اعتماد به نفس کاذب شوند. اجبار به انجام آزمون هوش هم کار بسیار نادرستی است و در مواردی به ضرر دانش آموز تمام می شود زیرا تست غیرعلمی انجام شده، آزمون گر تخصص کافی نداشته و یا تحلیل گر آزمون موفق نشده است به درستی آزمون را ارزیابی کند. بنابراین هدفمندی آزمون، علمی بودن آزمون و برنامه ریزی برای بعد از مشاهده نتیجه آزمون بسیار اهمیت دارد، ضمن این که غنی کردن شرایط محیطی برای کودکان بهترین راه برای افزایش توانایی های هوشی آن هاست.

آنچه والدین باید بدانند

خانواده ها دوست دارند که میزان بهره هوشی فرزند خود را بدانند به همین دلیل به مشاوره و تست های سنجش هوش روی آورده و از مشاوران کمک می گیرند. دانستن بهره هوشی کودک به تنهایی کمک نخواهد کرد بلکه برنامه ریزی و سوق دادن کودک به سمت پرورش و شکوفایی استعدادهایش اهمیت انجام این آزمون را بیشتر می کند.عوامل متعددی در نتیجه این آزمون ها تاثیرگذار است از جمله سن، جنس، تسلط آزمون گر، محیط انجام آزمون، فضا، نور، تهویه و …نتیجه آزمون هوش هم مانند آزمایش های پزشکی کاملا محرمانه و خصوصی است و نباید نزد دیگران فاش شود بلکه مسئله ای است که خانواده ها باید از پس آن بر آیند که چگونه با کودک نابغه و یا کم هوش خود کنار آیند. عوامل زیادی بر هوش کودکان تاثیر می گذارد از جمله وراثت، شرایط بارداری، تغذیه و ماساژ بدن نوزاد توسط مادر که به تحریک سیناپس های عصبی نوزاد کمک می کند.

کاسترول ۸ لایه

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

اسمش قشنگ بود  خواستم شما هم حالشو ببرید …

.

.

کاسترول ۸ لایه

مواد لازم برای ۸ نفر :* نودل (ماکارونی) متوسط – ۳ پیمانه * گوشت چرخ کرده – ۴۰۰ گرم* سس گوجه فرنگی – به مقدار لازم* ریحان خرد شده – یک قاشق مرباخوری* شکر – نصف قاشق مرباخوری* پودر سیر – نصف قاشق مرباخوری* نمک – یک چهارم قاشق مرباخوری* فلفل سیاه – یک چهارم قاشق مرباخوری

* ماست چکیده – ۲۰۰ گرم* پنیر خامه ای – ۲۰۰ گرم* شیر – نصف پیمانه * پیاز خرد شده – یک عدد متوسط * اسفناج پخته شده بدون آب – ۲۸۰ گرم* پنیر مازارلا – به مقدار کافی

طرز تهیه:* ظرف مناسب پیرکس را کمی چرب کنید و کنار بگذارید.* نودل را طبق دستور بپزید، آب کش کنید و کنار بگذارید. * گوشت چرخ کرده را تفت دهید و سپس سس گوجه فرنگی، ریحان، شکر، پودر سیر، نمک و فلفل اضافه کنید و روی حرارت کم بگذارید تا به مدت ۵ دقیقه بپزد.* در ظرف دیگری، ماست و پنیر خامه ای را با همزن بزنید تا نرم و یک دست شود. شیر و پیاز را به آن اضافه کنید.* در ظرف پیرکس که از قبل چرب شده است، ابتدا یک لایه حدود ۲ پیمانه نودل، نیمی از مخلوط گوشت، نیمی از مخلوط پنیر و خامه، بقیه اسفناج و سپس بقیه مواد را به همین ترتیب اضافه کنید. * بقیه مخلوط پنیر و خامه را کنار بگذارید و ظرف را با فویل بپوشانید و به مدت ۴۵ دقیقه در درجه حرارت ۱۸۰ سلسیوس در فر قرار دهید.

* ظرف را از فر خارج کنید، بقیه مخلوط ماست و پنیر خامه ای را روی آن بریزید، سپس روی آن پنیر مازارلا بپاشید و به مدت ۱۰ دقیقه بدون فویل در فر قرار دهید تا این که پنیر ذوب شود.* این غذا را می توان روی اجاق گاز نیز طبخ کرد.

ارزش غذایی هر پرس:* کالری – ۴۷۲* چربی – ۳۰ گرم

* چربی اشباع شده – ۱۷ گرم* کلسترول – ۱۲۷ میلی گرم

* سدیم – ۶۸۳ میلی گرم* کربوهیدرات – ۲۵ گرم* فیبر – ۳ گرم* پروتئین – ۲۷ گرم

مردان و زنان شگفت انگیز

دوازده قدمی ها هیچ دیدگاه »

مردان و زنان شگفت انگیز

 


نابینایی که می‌بیند

بن آندر وود، پسری است که در سه سالگی بینایی خود را بر اثر ابتلا به سرطان از دست داد، اما از همان کودکی یاد گرفت که چگونه بدون داشتن چشم هم می‌توان دید.
 

این پسر که اهل کالیفرنیاست، توانست با همسالان خود به مدرسه برود، بسکتبال بازی کرده و دوچرخه‌سواری کند. او توانست با تقویت حواس دیگر خود، از آنها برای دیدن اطرافش استفاده کند، مانند کاری که خفاش‌ها و دلفین‌ها برای دیدن انجام می‌دهند و در پزشکی اکو‌لوکیشن نامیده می‌شود. او با این کار، حتی پزشکان را هم متعجب کرد. او حتی قادر است تفاوت یک اتومبیل پارک شده با یک کامیون را بفهمد. بن یکی از برندگان برنامه بریتیش گات تلنت در سری اول است.

 

نوازندگی با بینی

کلار هاوز، زنی است که با توانایی منحصر به فرد خود توانست داوران بریتیش گات تلنت که برنامه‌ای درباره شگفت‌انگیز‌هاست را حیرت‌زده کرده و برنده سری پنجم این برنامه باشد.
 

او قادر است با بینی خود فلوت بنوازد، اما نه یکی، بلکه دو تا با هم و همزمان. او فلوت‌ها را در سوراخ بینی خود گذاشته و با دمیدن در آنها به زیبایی یک موسیقیدان آن را می‌نوازد. او حتی در زمان اجرای نمایش، از دهان خود برای نفس گرفتن نیز استفاده نمی‌کند و با بینی خود، هم نفس کشیده و هم فلوت می‌نوازد. نواختن هر دو فلوت آن قدر با هم هماهنگ است که گویا دو نفر همزمان و از روی یک نت آهنگ می‌نوازند.

 

نوازندگی با پا

لیو وی پسری ۲۳ ساله و اهل پکن، با توانایی خاص خود در نواختن پیانو، آن هم با استفاده از پاهایش توانسته است شهرتی جهانی به دست آورد.
 

لیو در یک سانحه تصادف دو دست خود را از دست داد و از آن به بعد بود که تصمیم گرفت با استفاده از پاهای خود، کارهایش را انجام داده و به دیگران تکیه نکند. لیو تا به حال در بسیاری از برنامه‌های تلویزیونی شرکت کرده و از برندگان سری برنامه‌های بریتیش گات تلنت – مسابقه کشف استعداد – سال ۲۰۱۰ است. او از کودکی، پیانو می‌نواخت و به همین خاطر با اصول آن آشنا بود و تنها با چند ساعت تمرین در روز، هم اکنون در ردیف ماهرترین پیانیست‌های دنیا قرار گرفته است.

 

گوش‌های پرتوان

نیک هل، یکی دیگر از برندگان بریتیش گات تلنت در سال ۲۰۰۹ است.
 

گوش‌های نیک از قدرت عجیبی برخوردار است طوری که می‌توانند یک سطل حاوی وسایل سنگین را که به آنها آویزان شده، تاب بدهد. نکته جالب اینجاست که او، سطل را با زنجیر از لاله گوش‌هایش آویزان می‌کند و خود این زنجیر هم بسیار سنگین است، ولی تا به حال هیچ آسیبی به گوش‌هایش وارد نشده است. او در یکی دیگر از نمایش‌هایش مته‌ای را از بینی خود عبور داده و حتی از دو سوراخ بینی‌اش یک چوب‌لباسی را آویزان کرد، اما این دو نمایش به اندازه تاب دادن سطل، مورد توجه داوران قرار نگرفت.

 

سریعترین دونده بدون پای جهان

اسکار پیستوریوس، دونده‌ای اهل جنوب آفریقاست که بدون داشتن پا و با دو پای مصنوعی، هر ۱۰۰ متر را در ۲۱ ثانیه طی می‌کند و نامش به عنوان سریع‌ترین دونده بدون پا در کتاب رکوردهای گینس ثبت شده است.
 

او توانست در مسابقات پارا المپیک آتن، مدال طلای دو ۲۰۰ متر و مدال برنز دو ۱۰۰ متر را کسب کند. پاهای اسکار از بدو تولد از ساق به پایین دارای استخوان‌های کوچک و نازک بود که راه رفتن را برای او غیرممکن کرده بود و به همین خاطر والدینش ترجیح دادند تا پاهای او را قطع کرده و برای او دو پای مصنوعی بسازند. اسکار برای دویدن از دو پای مصنوعی از جنس فیبر کربن استفاده می‌کند.

 

مردی که بدن خود را از راکت تنیس رد می کند

کاپیتان فردو، لقبی است که به مرد انعطاف‌پذیر ۳۲ ساله اهل لندن داده شده است.
 

فردو قادر است به راحتی تمام بدن خود را از داخل یک راکت تنیس رد کند. او ابتدا یک دست خود را از داخل راکت عبور می‌دهد و سپس سرش، شانه‌ها و دست دیگر، از آن به بعد دیگر کار ساده به نظر می‌رسد و او راکت را از پاهایش در می‌آورد. بعد از اینکه کاپیتان فردو در برنامه تلویزیونی بریتیش گات تلنت شرکت کرد و در فهرست برگزیدگان قرار گرفت، نام و توانایی او جهانی شد و از آنجا بود که بیشتر سیرک‌های محبوب از او تقاضای همکاری کردند. او از کودکی آکروبات آموخته و با تمرین توانسته بود بدن خود را انعطاف‌پذیر بکند.

 

بلعیدن و پس دادن ماهی زنده

استیو استار قادر است چیزهایی مانند سکه، لامپ، توپ بیلیارد و حتی ماهی گلی را بلعیده و پس از چند دقیقه، بدون اینکه به اجسام یا خودش آسیبی وارد شده باشد، آنها را از دهانش خارج کند.
 

استیو حتی ماهی را دوباره زنده تحویل می‌دهد و حتی خودش هم نمی‌داند چطور می‌تواند این کار را انجام دهد. این توانایی عجیب و غریب استیو، باعث شد تا در سال ۱۹۹۰ برنده سری برنامه‌های تلویزیونی بریتیش گات تلنت باشد. استیو در آوریل ۲۰۱۰ نیز در این برنامه شرکت کرد و با خوردن چندین سکه و انگشتر برلیان داور برنامه و پس دادن آنها پس از چند دقیقه، باعث حیرت تماشاچیان شد و این بار نیز تا مرحله نهایی پیش رفت.

 

مردی که در قالب یخی می خوابد

ویم هوف ۴۸ ساله اهل هلند قادر به ماندن و حتی شنا کردن در میان یخ‌هایی است که می‌توانند یک انسان عادی را در عرض چند دقیقه منجمد کنند و همین امر، باعث شده تا به او لقب مرد یخی داده شود.
 

ویم مدت ۲۰ سال است که هر بار با نشان دادن توانایی‌های مختلف خود در تحمل سرما، همه را شگفت زده کرده و تا به حال بارها رکوردهای مختلفی که شامل رکورد گینس نیز می‌شود، از خود بجا گذاشته است. ویم در آخرین رکورد خود، ۴۵ دقیقه در ظرفی یخی با دمای ۲۰ درجه زیر صفر ماند. او همچنین در فنلاند با شکستن یخ رودخانه، داخل آب رفته و ۶۰ متر را شنا کرد.

 

مرد مغناطیسی

لئو تو لین اهل مالزی به خاطر داشتن توانایی در جذب اجسام فلزی، مرد مغناطیسی لقب گرفته است..
 

او قادر است اجسام فلزی از دو کیلوگرم تا حداکثر ۳۶ کیلوگرم را با بدن خود جذب کند. توانایی او به قدری عجیب است که تا به حال دانشمندان و پزشکان بسیاری از دانشگاه‌های مالزی را حیرت‌زده کرده و  درباره  او به تحقیق پرداخته‌اند. نکته جالب اینجاست که دو پسر و دو نوه‌اش نیز از این توانایی برخوردارند. نیروی مغناطیس در بدن لئو آن قدر زیاد است که می‌تواند با استفاده از یک جسم فلزی چسبیده به بدنش، وزنی معادل سه آجر را روی آن نگه دارد.

 

۳۵ سال بی‌خوابی

تای نگوک، پیرمرد ۶۷ ساله ویتنامی است که به خاطر داشتن بیماری اینزامنیا – بی‌خوابی – ۳۵ سال است که نخوابیده است.
 

او به خاطر یک تب شدید در سال ۱۹۳۷ به این بیماری دچار شد، اما در سلامت او تا به حال کوچک‌ترین اختلالی وارد نشده است. با اینکه بی‌خوابی او یک بیماری به حساب می‌آید، اما  باعث شده تا نام او به عنوان یکی از انسان‌های عجیب و با توانایی خارق‌العاده در کتاب رکوردهای گینس ثبت شود. تای با اینکه در روز به خاطر کار بسیار در مزرعه و پیاده روی‌های طولانی خسته می‌شود، اما باز هم خوابش نمی‌برد. از نظر او انسان، بدون خواب، مانند زمین بدون آب است.

 

مردی که با دندان قطار جابجا می کند

راتها کریشنان اهل هندوستان با داشتن قوی‌ترین دندان‌های دنیا توانسته است نام خود را در کتاب رکوردهای لیمکا به ثبت برساند.
 

او در آخرین رکوردزنی خود توانست تنها با دندان‌هایش و بدون کمک دست و پاهایش یک قطار هفت کابینه با وزن ۳۰۰ تن را حدود سه متر بکشد. او در سال ۲۰۰۹ در برنامه بریتیش گات تلنت نیز شرکت کرد و توانست در فهرست برگزیدگان مرحله نهایی قرار گیرد اما موفق نشد برنده این برنامه باشد.

 

مردی که سوزن را در گوشت و پوست خود فرو می کند

تیم کریدلند قادر است بدون اینکه احساس درد داشته باشد، تعداد زیادی سوزن را در گوشت و پوست خود فرو کند و همین امر، باعث شده تا به او لقب پادشاه شکنجه داده شود.
 

همچنین نام دیگر تیم، جاسوزنی است. او از سال ۱۹۹۴ این کار را در سیرک بین‌المللی جیم رز آغاز کرد و کارش آن‌قدر جالب و منحصر به فرد بود که به سرعت شهرتی جهانی به دست آورد. تیم حتی قادر است تعداد زیادی سوزن خورده و تمام آنها را دوباره از دهان خود خارج کند. او قادر است روی سوزن‌ها راه برود، بخوابد و آنها را از بدن خود عبور دهد. نام تیم نیز در فهرست عجیب‌ترین‌های کتاب گینس قرار گرفته است.

 

مرد هندی هواپیما را با گوشهایش جابجا کرد

این مرد هندی قادر است با گوشهایش هواپیمای غول پیکری را جابجا کند..
 

مانجیت سینگ ۵۷ ساله اهل هندوستان که تا به حال بیش از ۳۰ رکورد در کتاب رکوردهای گینس و لیمکا ثبت کرده، دارای گوش‌ها و موهای پر قدرتی است که می‌تواند به وسیله آنها، اتومبیل، اتوبوس و حتی هواپیما را بکشد. او می‌تواند وزنه‌ای بیش از ۸۵ کیلوگرم را با گوش‌هایش بلند کند. مانجیت در یکی از رکوردهایش، هواپیمایی با هشت تن وزن را به طول سه متر به وسیله گوش‌های خود کشید. گوش‌های مانجیت انعطاف‌پذیری خاصی دارند و می‌تواند آنها را به راحتی با گیره‌ای محکم به طناب ببندد. او به خاطر داشتن چنین قدرتی، مرد آهنین لقب گرفته است.

 

نوشتن با اشک چشم

رو آنتینگ چینی که هم اکنون ۵۶ سال سن دارد، می‌تواند با آبی که از چشمانش بیرون می‌پاشد، روی یک کاغذ متنی بنویسد یا یک طرح ساده را نقاشی کند.
 

او در ابتدا آب را از بینی خود بالا کشیده و آن را با فشار فراوان، مانند اسپری از چشمان خود بیرون می‌پاشد. رو وقتی نه ساله بود، برای شنا به رودخانه رفت که ناگهان دچار گرفتگی پا شده و در آب فرو رفت و آب زیادی خورد. او پس از نجات یافتن، متوجه شد که آب از چشم او خارج می‌شود و از آنجا بود که به توانایی خود پی برد. اما رو تا ۲۰ سالگی این توانایی را از همه پنهان می‌کرد. او می‌تواند آب را به فاصله سه متر بیرون بپاشد.

 

مردی که با گوش‌هایش بادکنک باد می کند

وی مینگ تنگ، مرد چینی ۵۵ ساله دارای گوش‌هایی است که توانایی دمیدن دارند. در حدود ۳۰ سال پیش مینگ تنگ متوجه شد که ازگوش‌هایش هم می‌تواند هوا را خارج کند؛ یعنی در واقع عمل بازدم را انجام دهد…
 

از آن به بعد بود که با انجام حرکات عجیب و غریب با گوش‌هایش همه را متعجب کرده و نام خود را در گینس ثبت کرد. مینگ تنگ در فستیوال بهاری چین توانست ۲۰ شمع را با گوش‌هایش خاموش کند. همچنین او قادر است با نگه داشتن بینی و بیرون دادن هوا از گوش خود، حتی یک بادکنک را باد کند.

 

پلک‌هایی که با آن اتومبیل حرکت می کند

سونگ تائو اهل چین دارای پلک‌هایی بسیار قوی است که می‌توانند یک اتومبیل را به حرکت در آورند.
 

او توانسته است با این نیروی منحصر به فرد، نام خود را در کتاب رکوردهای گینس نیز ثبت کند. او طناب‌هایی را به اتومبیل متصل کرده و قلاب‌های آن را به پلک‌های پایینش وصل می‌کند و اتومبیل را به جلو می‌کشد. سونگ در یکی از رکوردهایش توانست یک اتومبیل را به اندازه دو متر جابه‌جا کند و در یکی دیگر از رکوردهایش، دو سطل پر از آب که هر کدام سه لیتر وزن داشت را با پلک‌هایش بلند کرد. با وجود فشار بیش از حدی که به چشم‌ها و پلک‌های سونگ وارد می‌شود اما تا به حال هیچ مشکلی برای او به وجود نیامده است.

 

 مردی که با حس ششم اجسام را جابجا می کند

میروسلاو ماگولا اهل مونیخ آلمان، توانایی عجیبی در جذب و حرکت دادن اجسام دارد و این کار را تنها با تمرکز کردن روی آنها انجام می‌دهد.
 

جالب اینجاست که برخی افراد با داشتن نیروی مغناطیس در بدن‌شان فقط می‌توانند اجسام فلزی را جذب کنند اما میروسلاو هر شیئی را می‌تواند با بدن خود جذب کند. میروسلاو از کودکی متوجه شد که می‌تواند با تمرکز کردن بر یک شیء آن را حرکت دهد و این کار آن‌قدر برایش جالب بود که تصمیم گرفت توانایی خود را افزایش دهد. او پس از مدتی متوجه شد که می‌تواند اجسام را از زمین بلند کرده یا به بدن خود بچسباند. او با شرکت در چند سری از برنامه‌های بیرتیش گات تلنت و انجام کارهای عجیب داوران و تماشاگران را حیرت‌زده کرده و برنده سال ۲۰۰۴ این برنامه شد.

 

 مردی که روی سرش ماشین نگه می دارد

جان ایوانس تا به حال ۳۳ رکورد در کتاب رکوردهای گینس ثبت کرده و دو بار در برنامه بریتیش گات تلنت تا مرحله نهایی پیش رفته است.
 

جان می‌تواند سنگین‌ترین اجسام را بدون وارد ‌شدن  صدمه به گردن و کمرش روی سر خود به حالت تعادل نگه دارد. در رکوردهای او، نگه داشتن یک اتومبیل مینی کوپر، ۹۸ پاکت شیر، ۲۳۰ ظرف پر از آب و بشکه‌ای پر از هیزم‌های آتش زده را می‌توان مشاهده کرد که تمام این موارد صدها کیلوگرم وزن داشتند. قدرت سر و گردن جان آن قدر زیاد است که می‌تواند بدون کوچک‌ترین حرکتی، اجسام را ثابت نگه داشته و حتی با آنها راه برود

جاناتان، مرغِ دریایی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

جاناتان، مرغِ دریایی

 

آنگاه مردی سخن­ور برخاست و گفت:

با ما از آزادی سخن بگو.

و او پاسخ داد:

دَمِ دروازه­ی شهر

و در کنار اجاق خانه­تان،

دیده­ام که چگونه بر آزادی­تان سجده می­برید

و آن را می­پرستید؛

به کردار بردگان

که خود را در برابر جبار، ذلیل می­سازند

و او را می­ستایند،

گرچه او خون ایشان را می­ریزد.

آری، در باغ معبد

و در سایه­­سار حصارِ شهر،

آزادترین­تان را دیده­ام که آزادی خود را

همچون یوغی به گردن آویخته

و همچون زنجیری به دستان خویش بسته است.

دلم درسینه­ام خون می­گرید؛

زیرا شما آنگاه آزادید

که حتی اشتیاق آزادی را نیز لگامی بدانید

و از هیچ لگامی،

هدف و آرمان نسازید.

شما آنگاه به راستی آزادید

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

اما چگونه بر اندوه و ماتم روزان و شبان­تان چیره خواهید شد

اگر زنجیری را نگسلید

که در سپیده­دم آگاهی­تان،

به پای نیمروز زندگی­تان بسته­اید؟

به راستی آنچه را که آزادی می­نامیدش،

از همه­ی این زنجیرها محکم­تر است؛

گرچه حلقه­هایش از طلاست

و درخشش آن در آفتاب،

دل و دیده­تان را خیره می­سازد.


 

جاناتان، مرغ دریایی

دیشب خوابی دیدم. خواب دیدم که با خداوند گفت­وگویی دارم.

خداوند پرسید:« پس می­خواهی با من گفت­وگویی داشته باشی؟ »

گفتم:« آری، اگر وقت داشته باشی. »

خداوند لبخندی زد،

سپس گفت:« من به اندازه­ی ابدیت وقت دارم.

هرچه می­خواهد دل تنگت بگو! »

پرسیدم:« چه چیز آدم­ها تو را به شگفتی می­اندازد؟ »

خداوند پاسخ داد: « این چیزها:

- آن­ها از کودکی خویش ملول می­شوند،

برای بزرگ شدن، شتاب می­کنند،

بزرگ می­شوند،

آنگاه دوست دارند به کودکی برگردند!

- آن­ها برای به دست آوردن ثروت، سلامت خویش را می­بازند،

ثروت را به دست می­آورند،

آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خویش خرج می­کنند!

- آن­ها بیتاب آینده­اند،

لحظه­ی حال را فراموش می­کنند،

و بدین­سان،

نه در حال زندگی می­کنند

و نه در آینده!

آن­ها چنان زندگی می­کنند

که گویی هرگز نخواهند مرد،

و چنان می­میرند

که گویی هرگز به دنیا نیامده­اند! »

آنگاه دستان گرم خداوند

دستانم را گرفتند

و ما هردو، لحظاتی سکوت کردیم.

پرسیدم:« ما مردم، عیال توییم، ای خدا!

دوست داری ما بیش­تر یادآور چه چیزهایی باشیم؟ »

خداوند گفت:

« این چیزها:

- شما نمی­توانیدکسی را وادارید که دوست­تان داشته باشد.

شما فقط می­توانید خود را دوست­داشتنی کنید.

- خوب نیست وضع خودتان را با وضع دیگران قیاس کنید.

- بخشش را با بخشیدن می­توان آموخت.

- ممکن است در مدت چند ثانیه،

در دل کسانی که دوست­شان می­دارید،

زخمی عمیق ایجاد کنید،

اما شفا دادن آن زخم،

سال­ها طول خواهد کشید.

- دارا کسی نیست که مال فراوانی دارد،

بلکه کسی­ست که نیاز کم­تری دارد.

- همیشه هستند کسانی که شما را دوست دارند،

اما نمی­دانند چگونه عشق­شان را ابراز کنند.

- ممکن است دو نفر به یک چیز نگاه کنند،

اما آن چیز را متفاوت ببینند.

- بخشیدن یکدیگر کافی نیست،

شما باید خود را نیز ببخشید. »

گفتم:« متشکرم، خدا!

آیا چیزی هست

که دوست داشته باشی آن را همیشه به یاد داشته باشیم؟ »

خداوند دوباره لبخندی زد گفت:

« دوست دارم بدانید که

من هستم،

و همیشه خواهم بود. »

کتاب پیامبر جبران خلیل جبران نیز حاصل گفت­وگویی­ست که او در خیال خلاق خویش با خداوند داشته است. او با زبان فرشتگان، آنچه را بازمی­گوید که خداوند می­پسندد. کلام او زنگ ملایم کاروانی­ست به نام زندگی که به تدریج دور می­شود و خاطره­اش در حافظه­یِ کیهانیِ هستی باقی می­ماند.

اکنون خلیل جبران از آزادی سخن می­گوید.

آزادی، ربطی به دنیای بیرون ندارد. آزادی حقیقی، آزادی معنوی­ست. آزادی سیاسی، قابل خدشه است، ممکن است آن را دریغ کنند. آزادی اقتصادی ممکن است همچون قطره­ای شبنم در آفتاب صبحگاهی تبخیر شود و از بین برود. اختیار این آزادی­ها در دست تو نیست. آنچه که اختیار آن در دست تو نیست، آزادی حقیقی نیست.

آزادی حقیقی، همواره معنوی­ست. آزادی حقیقی، با آن حقیقی در تو سرو کار دارد که هیچ­گاه به اسارت کسی در نمی­آید. زندان و اسارت، فقط تن آدمی را به بند می­کشند، اما به روح او دسترسی ندارند. به دست آوردن آزادی حقیقی، نیاز به کشمکش و مبارزه ندارد. روح انسان، آزاد آفریده شده است. روح انسان را نمی‏توان به بند کشید. اگر توجه خویش را به درون معطوف کنی، همه­ی زنجیرها می­گسلند، همه­ی دیوارها فرو می­ریزند، درهای همه­ی زندان­ها گشوده می­شوند. آزادی، تنها یک صورت دارد، اما بردگی صورت­های گوناگون دارد. همان­طور که حقیقت، یکی­ست، اما دروغ صورت­های مختلف به خود می­گیرد.

آنگاه مردی سخن­ور برخاست و گفت:

با ما از آزادی سخن بگو.

سخن­وران، با کلمات سر و کار دارند. آن­ها از آزادی، عشق، زیبایی، خوبی، پاکی و غیره سخن می­گویند، اما فقط سخن می­گویند؛ سخن­وری آنان چیزی نیست، مگر استعدادی در ذهن­شان. سخن­وران، دغدغه­ی واقعیت را ندارند. دنیای اینان را کلمات تشکیل می­دهد. اما کلمات، سترون هستند. آن­ها کلمات سترون را به کار می­گیرند و آن­ها را کنار هم می­چینند تا تو را مفتون سخنان خویش سازند.

نکته­ای قابل توجه است که مردی سخن­ور از آزادی پرسش می­کند:

با ما از آزادی سخن بگو.

حقیقت آزادی چیست؟ حقیقت آزادی، آزاد بودن از گذشته و آینده است. خاطرات نباید تو را به گذشته بکشانند. برگشتن به گذشته، شیوه­ی هستی نیست. هستی، به عقب باز نمی­گردد. آزاد بودن از آینده نیز به معنای آزاد بودن از خیالات و آرزوهاست؛ چیزهایی که تو را به آینده می­برند.

نه گذشته، واقعیت دارد و نه آینده. هردوی این­ها اعتبار ذهن­اند. آنچه که واقعیت دارد و از آن توست، لحظه­ی حال است.

انسانی که تماماً در لحظه­ی حال زندگی می­کند و از گذشته و آینده فارغ است، طعم حقیقی آزادی را می‏چشد. او را زنجیرهای خاطرات و آرزوها نبسته­اند. خاطرات و آرزوها، زنجیرهایی­اند که روح تو را می­بندند و مجال نمی­دهند تا در لحظه­ی حال زندگی کنی. لحظه­ی حال، تنها لحظه­ای­ست که زندگی در آن جریان دارد.

به نظر من بدون مراقبه، دستیابی به آزادی محال است.

در هند، بهشت را موکشا می­نامند. موکشا، به معنای آزادی نیز هست. در زبان انگلیسی، به بهشت پارادایس می­گویند. پارادایس از لغت فارسی پردیس به معنای باغ محصور گرفته شده است.

خداوند انسان را از باغ محصور به زندگی تبعید می­کند؛  یعنی به آزادی بی­حصار. آزادی بی­حصار، یعنی داشتن همه­ی آسمان و همه­ی خاک و اختیار شکل دادن به آن­ها.

انسان از باغ محصور بهشت، به آزادی بی­حصار زمین تبعید شد، اما در زمین به دور خودش دیوار کشید! موهبتی را که خداوند به او داده بود، او از خودش دریغ کرد. هر ملتی اکنون به دور خود دیوار کشیده و خود را در مرزهای سیاسی محصور ساخته است. اکنون ملت­ها، نه در باغ محصور، بلکه در داخل دیوارهای این زندان زنده­اند، اما زندگی نمی­کنند.

بعضی­ها گمان می­کنند که خداوند با بیرون آوردن انسان از باغ محصور، او را عذاب کرده است. چنین نیست. خداوند انسان را از حصار بهشت به آزادی بی­حصار و نیز عرصه­ی پهناور گزینش خاک و آسمان آورده است. این موهبتی بود از جانب خداوند به انسان. این زمینه­سازی برای تکامل اخلاق آدمی بود. گرچه انسان با جهل و خرافه و ستم، سرعت این تکامل را کند کرده است.

انسان، با خوردن میوه­ی آگاهی، به آزادی محکوم شد.

انسان، عین آزادی شد و از باغ محصور بهشت بیرون امد.

انسان، آزاد است که مسیر کمال را با حداکثر سرعت ممکن بپیماید، اما ارباب جهل و خرافه در مسیر او مانع می­گذارند.

هنگامی که گالیله کشف کرد که خورشید به دور زمین نمی­چرخد، بلکه این زمین است که به دور خورشید می­چرخد، مقاله­ای مفصّل و مستوفا درباره­ی این موضوع نوشت و منتشر کرد. او در این زمان، بیش از هفتاد سال عمر کرده بود. او پیر شده بود، اما روحی جوان و زیبا داشت. اربابان کلیسا از این موضوع خشنود نبودند، بلکه بشدت عصبانی نیز شدند و او را کشان­کشان به دادگاه بردند.

در دادگاه، جناب پاپ به او گفت:« تو مرتکب جنایتی بزرگ شده­ای، زیرا کتاب مقدس می­گوید و همگان نیز معتقدند که این خورشید است که به دور زمین می­گردد، نه بعکس. تو باید عقیده­ی خود را درباره­یِ این موضوع عوض کنی، وگرنه به مرگ محکوم خواهی شد. »

گالیله شوخ­طبع و شاد بود. به پاپ گفت:« عالی­جناب! مسئله­ای نیست. آنچه را خواهم نوشت که شما می‏گویید. اما نکته­ای هست که باید آن را یادآور شوم: اینکه نوشته­های من را، نه خورشید خواهد خواند و نه زمین. آن­ها به حرف من گوش نخواهند کرد و کماکان به همان شیوه­ی همیشگی خود خواهند چرخید. چاره آن است که یا کتاب­های مرا بسوزانید و یا اینکه من مطالب کتاب خود را تغییر بدهم. »

پاپ گفت:« شما مطالب کتاب­تان را تغییر بدهید. »

گالیله نیز مطالب خود را تغییر داد و نوشت:« بر طبق محتوای کتاب مقدس و گفته­های جناب پاپ و مردم، به نظر می­رسد که خورشید به دور زمین می­چرخد. » و در پاورقی اضافه کرد:« اما واقعیت، عکس این را نشان می­دهد. از دست من هم کاری برنمی­آید. من نمی­توانم زمین و خورشید را به تبعیت از کتاب مقدس وادار کنم. زمین و خورشید مسیحی نیستند. » البته، پاورقی کتاب، بعد از مرگ او پیدا شد؛ در غیر این‏صورت، او را نیز مصلوب می­کردند.

یکی از روحانیون بلندپایه­ی مسیحی، به نام استنلی جونز، را دیدم و از او پرسیدم:« چرا پاپ درباره­ی این موضوع پافشاری کرده بود؟ چرا او با یافته­های علمی کنار نمی­آمد؟ چرا او دست به تفسیر مجدد کتاب مقدس بر پایه­ی یافته­های تازه­ی علمی نمی­زد و قرائت تازه­ای که با کشفیات گالیله مطابق باشد، به دست نمی­داد؟ »

استنلی جونز گفت:« این امر می­توانست تبعات ناخوشایند بسیاری برای کلیسا داشته باشد. اگر آن­ها می‏پذیرفتند که کشفیات گالیله درست است و کتاب مقدس اشتباه می­کند، آنگاه دیگر هیچ تضمینی وجود نداشت که گفته­های دیگر کتاب مقدس نیز غلط باشد. کتاب مقدس، مستقیماً از طرف خدا آمده است و نمی­توان آن را به دلخواه خویش ویرایش کرد. » در سیصد سال اخیر، انسان کشفیات علمی بسیاری انجام داده که با آموزه­های کتاب مقدس منافات دارد.

ظاهراً آنچه را که کلیسا کم داشته، شجاعت برای گرفتن جانب حقیقت بوده است. این عدم شجاعت، آفت یهودیت و هندوئیزم و بودیسم و جینیسم هم بوده است. ذهنیت همه­ی اینان، مشابه است.

آزاد کسی­ست که از گذشته و آینده آزاد است. تو هرگز نخواهی دانست که لحظه­ی آینده، چه در چنته دارد. بنابراین، چگونه ممکن است که امیال، تو را به بند بکشند.

یک مرد ثروتمند یهودی در حال مرگ بود. او چهار پسر داشت که همگی در خانه­هایی جدا از هم، زندگی می­کردند. آن­ها خبر بدحالی پدر را شنیدند و به جانب خانه­ی او دویدند.

پدر داشت آخرین نفس­های خود را می­کشید. پسران در اطراف بستر او نشستند و درباره­ی کفن و دفن او سخن گفتند. آن­ها به هیچ وجه نگران این نبودند که پدرشان تا دقایقی دیگر خواهد مرد و آن­ها دیگر هرگز او را نخواهند دید. این موضوع اصلاً مهم نبود. آنچه که مهم بود این بود: او کِی خواهد مُرد و جنازه­اش را چگونه باید دفن کرد؟

پسر کوچک­تر خانواده، پیشنهادی داد:« او همیشه دوست داشت اتومبیل رویز رویس سوار شود. او که پولدار است و ما هم که پولداریم، پس جنازه­ی او را با رویز رویس حمل می­کنیم. خوب نیست او آرزو به دل، در خاک دفن شود. زنده­اش که نتوانست سوار اتومبیل رویز رویس شود، حداقل امکانی فراهم کنیم که مرده­اش سوار رویز رویس شود. »

پسر دوم گفت:« تو جوانی و قدر پول را اصلاً نمی­دانی. اسراف نباید کرد. او که مرده است و متوجه نمی‏شود که با رویز رویس حمل می­شود، یا با ژیانی قراضه. بنابراین، دلیلی ندارد پول خود را هدر بدهیم. گاری هم که باشد، برای او فرقی نمی­کند. » البته، کرایه اتومبیل رویز رویس برای حمل جسد، مبلغی ناچیز بود. قرار نبود که اتومبیل را برای حمل جسد بخرند.

پسر سوم هم گفت:« تو هم هنوز بالغ نشده­ای، ها! گاری چیست؟ وقتی شهرداری به طورمجانی این کار را می­کند، دیگر چه نیازی به گاری هست؟ شب، جنازه­ی پدر را می­گذاریم جلوی در، کامیون حمل زباله می‏آید و او را می­برد. فردا هم شهرداری او را مجانی دفن می­کند. بگذارید پدر مجانی سوار شود. برای مرده چه فرق می­کند، که ژیان سوار شده است یا رویز رویس و یا کامیون حمل زباله؟ »

در همان لحظه، پیرمرد در حال موت، چشمانش را آرام باز کرد و گفت:« کفش­هایم کو؟ »

بچه­ها با شگفتی پرسیدند:« کفش­ها را برای چه می­خواهید، پدر؟ شما که در حال مرگید! چه لزومی دارد در این لحظه­های آخر عمر، یک جفت دمپایی را مستهلک کنید؟ »

پیرمرد گفت: « من هنوز زنده­ام و نفس می­کشم. کفش­هایم را بیاورید، می­خواهم خودم با پای پیاده به قبرستان بروم. این ارزان­ترین و معقول­ترین راه رسیدن به قبرستان است. همه­ی شما ولخرجید. ولخرجی شما آخر مرا مرا می­کشد! »

آدم­های احمق دنبال پول می­گردند و پز فرهنگ می­دهند. همین پول است که بندی بر دست و پای آن­ها می­شود. عده­ای هم دنبال پرستیژ هستند. اینان نیز با حماقت­شان، خود را به بند اعتبار و شأن اجتماعی می­اندازند. همه دنبال ساختن زنجیر طلایی اسارتند. هیچ کس به فکر رویاندن بال­هایی برای پرواز نیست. آزادی­های سیاسی و اجتماعی، دستمایه­ی سیاستمداران برای بسیج توده­ها و استفاده از قدرت آن­هاست. آزادی حقیقی، آزادی از بند تعلقات است. این آزادی، در درون اتفاق می­افتد، نه در بیرون.

آزادی حقیقی، ابژکتیو نیست، تماماً سوبژکتیو است.

هنگامی که همه­ی اباطیل گذشته و خرافات را از ذهن بیرون ریخته­ای و زنگار آمال و آرزوهای دور و دراز را از آیینه­ی دل زدوده­ای، آنگاه آزاد هستی. آزادی تو در این حالت، آزادی یک پرنده است. همه­ی آسمان، زیر بال و پر توست. حتی آسمان نیز نمی­تواند کرانه­های پرواز تو باشد. پرواز تو، بی­کرانه است.

یکی از کتاب­های محبوب من، جاناتان، مرغ دریایی اثر ریچارد باخ است. شخصیت اصلی کتاب، جاناتان است. جاناتان، یک مرغ دریایی­ست. او شیرینی پرواز را کشف می­کند، خطر می­کند، به ارتفاع هزار متری می­رود و از آنجا با سرعت تمام، شیرجه می­زند.

چرا یک سخن­ور و نه یک برده از آزادی پرسش می­کند؟ آیا بهتر نبود این پرسش از جانب یک برده مطرح می­شد؟ او دایم رکورد سرعت پرواز خویش را ارتقا می­بخشد. او در پرواز خویش، چرخش­ها و پیچش­های تازه­ای را کشف می­کند. گرچه در مصاف توفان و امواج سرکش دریا، چندین بار زخم برمی­دارد و بال و پرش می­شکند، اما اراده­ی او نمی­شکند. او تجربه­ی پرواز را، علی­رغم همه­ی دشواری­هایش، دوست دارد. هنگامی که همه­ی مرغان دریایی دیگر، که از دسته­ی جاناتان بودند، در مزبله­های نام و نان و مقام و اعتبار، دنبال غذا می­گشتند، جاناتان در آسمان­ها بود و دبال اوج بلند بودن خویش می­گشت. او بادهای گوناگون را برای آزمودن شیرجه­های گوناگون خویش، تجربه می­کرد. هنگامی که مرغان دریایی دیگر در اطراف کامیون­های حمل زباله پرسه می­زدند، جاناتان بر فراز بلندترین و سرکش­ترین موج دریا، آماده­ی شیرجه می­شد. جاناتان، مرغ دریایی بود. او با دریا و موج و توفان مأنوس بود. مرغان دریایی دیگر، در مقایسه با او، مرغان دریایی نبودند، بلکه مرغان مزبله بودند. جاناتان خطر می­کند. او از زندان عادت­هایی که جامعه بر او تحمیل کرده، بیرون می­آید و با حقیقت خویش، یعنی مرغ دریایی بودن، آشنا می­شود. مرغان دریایی دیگر، از جاناتان خودشناس و خودشکن واهمه دارند.

سخن­ور از آزادی می­پرسد، زیرا می­خواهد درباره­ی آزادی قشنگ­تر صحبت کند. او اصلاً دلمشغول آزاد بودن نیست. او دلمشغول سخنرانی خود درباره­ی آزادی­ست. بعضی­ا فقط دلمشغول سخنرانی خویش­اند. آن­ها به جای آنکه به آزادی خویش و دیگران بیندیشند، به محتوا و شکل سخنرانی خویش درباره­ی آزادی فکر می‏کنند. این­گونه آدم­ها هیچ­گاه هیچ­چیز را برای آزادی ریسک نمی­کنند. آن­ها همواره به نام و نان اعتباری می­رسند و به کتابخانه­ها می­خزند. سخن­ور، به دنبال تزیین سخنرانی خویش است. او سخنرانی خویش را تزیین می­کند و بدین وسیله عوام را می­فریبد.

هیچ­گاه مشتری خاموش دروغ و فریب و ریا که جامه­ی زربفت پوشیده است، نباش. بازار این کالاهای تقلبی را با نخریدن، کساد کن. مهم نیست که با این عمل، سوداگران کیش شخصیت و بردگی و اطاعت را برنجانی. مهم آن است که در جان خویش احساس آزادی کنی. مهم آن است که در باغ جان آزاد تو، صدها شکوفه­ی احساس مسئولیت بدمد و به بار بنشیند.

بعضی­ها گمان می­کنند که جامعه منهای اطاعت کورکورانه از هم می­پاشد. اینان نمی­دانند که اطاعت کورکورانه، همان اضمحلال جامعه­ی سالم انسانی­ست. جامعه­ی سالم انسانی، از آدم­هایی شجاع، خلاق، پرتلاش، قهرمان، عاشق و مهربان تشکیل شده است. چه مصلحتی بالاتر ازتحقق این ارزش­ها در جامعه وجود دارد؟

تنها حقیقت است که بر انسان اشراف دارد. تنها بر آستانه­ی حقیقت است که تواضع جایز است. انسان، نیازمند حقیقت است، اما حقیقت به انسان محتاج نیست. کسی که برتر از حقیقت می­نشیند، طغیان می­کند و به نیرویی ویرانگر تبدیل می­شود. رودخانه، اگر در مسیر خویش جاری باشد، سازنده می­شود و زمین­های مرده را احیا می­کند. اما همین رودخانه، اگر طغیان کند، نیرویی می­شود وحشی و ویرانگر.

انسان اگر طغیان کند، مرگ می­آورد، نفرت می­کارد، عفونت می­پراکند، راه­ها را کور می­کند، روزنه­ها را می‏بندد، چراغ را می­کُشد، خون مردم را می­مکد، سرمایه­ها را به خود جذب می­کند و آ­ن­ها را در گِل و لای طمع خویش دفن می­کند. پرسش سخن­ور درباره­ی آزادی، اصیل نیست و از جان برنمی­خیزد. اما پاسخ المصطفی اصالت دارد و برخاسته از جان بیتاب آزادی اوست:

و او پاسخ داد:

دَمِ دروازه­ی شهر

و در کنار اجاق خانه­تان،

دیده­ام که چگونه بر آزادی­تان سجده می­برید

و آن را می­پرستید؛

به کردار بردگان

که خود را در برابر جبار، ذلیل می­سازند

و او را می­ستایند،

گرچه او خون ایشان را می­ریزد.

انسان همواره پرستنده­ی چیزهایی بوده که خود آفریده است! انسان همواره می­تراشد و می­پرستد و می‏شکند. تمام سرگذشت انسان در این سه حرف خلاصه می­شود. اما سرشت انسان، این نیست. سرشت انسان، اقتضای پرستیدن بت­ها را ندارد. انسان باید حقیقت خویش را لمس کند. انسان باید به معبد پرشکوه درون آزاد خویش گام بگذارد.

اما انسان از آزادی واهمه دارد. انسان از آزادی می­گریزد.

المصطفی می­گوید:« من شما را هنگام پرستش خویش دیده­ام. شما همواره خود را پرستیده­اید و در آیینه­ی خدا، به خودتان سجده برده­اید. »

به کردار بردگان

که خود را در برابر جبار، ذلیل می­سازند

و او را می­ستایند،

گرچه او خون ایشان را می­ریزد.

پرستش مردم، به پرستش بردگانی می­ماند که جبار را می­ستایند. گرچه جبار، آن­ها را از مقام انسانی­شان، به سطح بردگی و بندگی تنزّل می­دهد. جبار، خود را صاحب جان آدم­ها نیز می­داند. آدم­ها، آدم نیستند، مایملک جبار خودکامه­اند.

آری، در باغ معبد

و در سایه­­سار حصارِ شهر،

آزادترین­تان را دیده­ام که آزادی خود را

همچون یوغی به گردن آویخته

و همچون زنجیری به دستان خویش بسته است.

هزاران سال خو گرفتن به بردگی، تو را از آزادی گریزان کرده است.

آزادی، سعادت نهایی توست.

هزاران سال زیستن با زنجیرها، آن­ها را در نگاه آدم­ها آراسته و به زینت­ها تبدیل کرده است. آدم­ها اکنون زنجیرهای خود را دوست دارند. بندگی و اسارت، بتدریج وارد خون آدم­ها شده و تا مغز استخوان­شان نفوذ کرده است. هرکس بر علیه زنجیرها سخنی بگوید، مردم او را خواهند درید.

من منفورم، زیرا همواره بر علیه بندگی و اسارت و زنجیرها سخن گفته­ام. مردم زنجیرهاشان را صیغل داده‏اند و از برق آن خوش­شان می­آید. این زنجیرها، میراث نیاکان آن­هاست. چگونه می­توان میراث آن­ها را از چنگ­شان بیرون آورد؟

سه خاخام یهودی درباره­ی کنیسه­های خود گفت­وگو می­کردند. یکی از آن­ها گفت:« کنیسه­ی من به شکلی پیشرفته و مدرن اداره می­شود. زیرا هنگامی که من مشغول ایراد خطبه هستم، حاضران در کنیسه مجازند سیگار بکشند، باهم حرف بزنند، بخندند، غیبت کنند. من به مستمعان خطبه­های خود، آزادی کامل داده­ام.»

دو خاخام دیگر، به گفته­های او خندیدند. آنگاه خاخام دوم گفت:« به این می­گویی پیشرفته­ و مدرن!؟ من به مستمعان خود اجازه داده­ام موقع سخنرانی من، مشروباتالکلی هم بنوشند، مست کنند، عربده بکشند، دعوا کنند. من بی­اعتنا به همه­ی این امور، به سخنرانی خود ادامه می­دهم. من حتی جایگاه زنان و مردان را نیز یکی کرده­ام. گاهی وسط صحبت­های من، دخترها و پسرها بلند می­شوند و می­زنند و می­رقصند. آزادی، به این می­گویند! »

خاخام سوم گفت:« هردوی شما احمق هستید. باید بیایید و کنیسه­ی مرا ببینید. من روی در کنیسه­ تابلویی نصب کرده­ام  که رویش نوشته شده: کنیسه در ایام ویژه­ی مذهبی و اعیاد و مناسبت­های مذهبی تعطیل است. به این می­گویند آزادی! چرا وقت مردم را تلف کنیم؟ حداقل روزهای تعطیل آن­ها را راحت بگذاریم تا به میل خود تفریح کنند. »

اما این­ها هیچکدام آزادی نیست. این­ها آزادی به سبک یهودی­ست. اگر بر گذشته­ی خود اندوه بخوری و دغدغه­ی آینده را داشته باشی، هنوز آزاد نیستی. آزادی، در اکنون و اینجا حاصل می­شود، نه در دیروز و فردا.

کسی که بصیرت دارد، بارهای اضافی روح را از روی دوشش برمی­دارد. او همچنین، زنجیرهایی را که بر دلش سنگینی می­کنند و او به آن­ها معتاد است، می­گسلد.

این را با تجربه­ای که خود حاصل کرده­ام به تو می­گویم: به محض آنکه زنجیرهای عادات خود را پاره می‏کنی، بال در می­آوری و پرواز می­کنی. آنگاه آسمان پرستاره­ی شب و آسمان روشن نیمروزی از آنِ توست.

دلم درسینه­ام خون می­گرید؛

زیرا شما آنگاه آزادید

که حتی اشتیاق آزادی را نیز لگامی بدانید

و از هیچ لگامی،

هدف و آرمان نسازید.

این عبارت­ها بسیار ژرف­اند. نفس اشتیاق به آزادی، می­تواند بندی باشد بر دست و پای دل و اندیشه­ی تو. همه­ی آرزوها، بند هستند. آرزوی آزادی، از این قائده مستثنا نیست. زیرا همه­ی آرزوها، معطوف به آینده­اند. کسی که آزاد است، از آزادی و اسارت چزی نمی­داند. او صرفاً آزاد است و از آزادی خویش بهره می­برد. آزادی، نحوه­ی بودن او شده است.

دلم درسینه­ام خون می­گرید؛

زیرا شما آنگاه آزادید

که حتی اشتیاق آزادی را نیز لگامی بدانید

و از هیچ لگامی،

هدف و آرمان نسازید.

همه­ی هدف­ها و آرمان­ها، نگاه خود را به آینده دوخته­اند. همه­ی آرزوها، چیزی نیستند، مگر پوششی برای سرپوش گذاشتند بر بدبختی­های حال. فرداها، همواره وعده می­دهند. اما فرداها، هرگز نمی­آیند. فرداها، تسکین­اند. فرداها، هرگز آزادت نمی­کنند، بلکه در فرداها، تنها مرگ به انتظارت نشسته است.

زمان حال، تنها واقعیت موجود است. آینده، محصول خیال توست. گذشته، خاطره­ای در ذهن است. آن­ها هرگز وجود ندارند. آنچه وجود دارد، لحظه­ی حال است.

آگاهی محض در زمان حال، متمرکز شدن بر لحظه­ی کنونی، و بازآوردن توجه آینده و گذشته به حال، تجربه کردن آزادی­ست.

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

به نظر می­رسد که انسان به دام افتاده باشد. او حتی به اندازه­ی گنجشکان و نیز حیوانات جنگل، آزادی ندارد. زنجیرهای بسیاری بر دست و پای انسان بسته شده است. او به این زنجیرها خو گرفته است.

زیستن در لحظه­ی حال، هیچ دغدغه­ای را به همراه ندارد. در لحظه­ی حال، دغدغه­های تو کدام­اند؟ در لحظه­ی حال، ترس­ها و اضطراب­های تو چیستند؟ در لحظه­ی حال، نسبت به چه چیزی اندوهگین خواهی بود؟

در سکوت لحظه­ی حال، تو با تمام وجودت آزاد هستی.

هنگامی که روزهایت از بند دغدغه­ها می­رهند، شب­هایت از اندوه و ماتم تهی می­شوند. زیرا شب، آیینه‏ای‏ست که روز تو، تصویر خویش را در آن می­نگرد. اگر در تمام روز، مضطرب و نگران باشی، اگر در تمام روز، در تب آرزوهایت بسوزی، شب­هایت را به کابوسی بدل خواهی کرد. اما اگر هر لحظه را به طور کامل زندگی کنی، اگر تمام وجودت را در لحظه به لحظه­ی زندگی خود بگذاری و بگدازی، آنگاه شب خویش را به آرامش آب­ها و شفافیت آیینه­ها تبدیل خواهی کرد. حتی یک رؤیای ناخوشایند نیز نمی­تواند به شب­های آرام تو راه بیابد. زیرا رؤیاها از چاه آرزوهای سرکوب ده بیرون می­آیند. اگر تو بتوانی لحظه به لحظه­ی زندگی خود را زندگی کنی، دیگر آرزویی نخواهی داشت.

روانشناسی غرب، این نکته را متوجه نشده است. روانشناسی غرب، هنوز به تحلیل رؤیا می­پردازد و سرچشمه­ی رؤیاها را فراموش کرده است. سرچشمه­ی رؤیاها، در ساعات بیداری تو می­جوشند. تو زندانی عادات و رسوبات جامعه­ی خویشی، بنابراین، زندگی نمی­کنی. زندگی به کسی تعلق دارد که آزاد است. این لحظه­های نزیسته­ی توست که همچون انبوهی از خفاشان، از چاه رؤیاهایت بیرون می­ریزند و به سوی ضمیر هشیارت هجوم می­برند.

اگر فروید به شرق می­آمد و بدویانی را که در جنگل­ها زندگی می­کنند، می­دید، دچار شگفتی می­شد. زیرا اینان هیچ­گاه خواب نمی­بینند. من آن­ها را دیده­ام و با آن­ها گفت­وگو کرده­ام. آن­ها با ژرفا و آرامش زندگی مأنوسند. آن­ها صبح­ها، پس از خوابی آرام و ژرف، زنده­تر می­شوند، جوان­تر می­شوند، تازه­تر می­شوند و بدین سان، آماده­یِ زندگی کامل در یک روز نو می­گردند. زندگی انسان غربی در نقطه­ی مقابل این زندگی­ست. او نه تنها در شب رؤیا می­بیند، بلکه در روز نیز، به محض بستن چشمان خویش سرگرم دیدن رؤیا می­شود.

این­گونه آدم­ها زندگی نمی­کنند.

این­گونه آدم­ها، فقط آرزوی زندگی را در سر می­پرورانند.

آن­ها آرزو می­کنند که ای کاش، روزی این شب تمام شود و سپیده­ی زندگی بدمد. اما برای بردگان، سپیده هرگز نمی­دمد. زندگی در ظلمت، سرنوشت محتوم آن­هاست. آن­ها حتی نخواهند دانست که چیزی به نام روشنایی نیز وجود دارد.

زندگی را امری بدیهی مپندار. این به هیچ وجه زندگی نیست. تو باید انقلابی را پشت سر بگذاری. انقلابی که نه در بیرون، بلکه در درون تو رخ خواهد داد. این انقلاب، در معنویت و آگاهی تو واقع خواهد شد. آنگاه قلب وجود تو، پر از روشنایی می­شود و از منافذ پوست و بیرون می­تراود و اطرافت را نیز روشن می­کند.

شما آنگاه به راستی آزادید

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

از غم­ها و خواهش­های خود فراتر برو. آن­ها را ببین و آنگاه با همه­ی آن­ها وداع کن. معنای حقیقی سلوک باطنی نیز همین است. بدین سان، ناگاه احساس خواهی کرد که بخشی از این درختان زیبا، این گل­های زیبا، این ستارگان چشمک زن و این باد و باران، هستی. این­ها همه آزادند.

بردگی، پدیده­ای­ست که فقط در زندگی انسان­ها مصداق پیدا می­کند.

بیرون رفتن از بردگی و اسارت، چندان دشوار نیست. بردگی، تو را در چنگ خویش نمی­گیرد. این تو هستی که به بردگی و اسارت می­چسبی.

یک روز سیل می­آمد و من در کنار رودخانه­ای ایستاده بودم. چیزی شبیه یک پتو بر سطح آب شناور بود. یک نفر به داخل آب پرید تا آن را بگیرد، اما به محض آنکه به آن چیز چنگ زد، فریاد کشید:« کمک کنید! نجاتم دهید! »

من گیج شده بودم. فریاد زدم:« خوب، اگر پتو سنگین است، رهایش کن. »

او گفت:« این پتو نیست، یک خرس است. »

گفتم:« پس دیگر از من کاری ساخته نیست. »

ام ا اسارت و بندگی تو، به گرفتاری این مرد بینوا هیچ شباهتی ندارد؛

اسارت و بندگی، تو را در چنگ خویش نگرفته­ان. تو آن­ها را سفت در چنگ خویش گرفته­ای.

تو مسئول مستقیم زنجیرهایی هستی که به دست و پا داری.

تو باید به زنجیرهایت بگویی:« بدرود، ای زنجیرها! دیری­ست که با من بوده­اید. دیگر کافی­ست. اکنون لحظه­ی جدایی فرا رسیده است. »

یک آگاهی ساده کافی­ست تا آزادت کند. ام چه بگویم، هستند بسیاری که از اسارت تو سود می­جویند.

من استاد فلسفه­ی دانشگاه بودم. بیست روزی می­شد، بی آنکه مسئولان دانشگاه را خبر کرده باشم، فارغ‏البال در اطراف کشور می­گشتم و سخنرانی می­کردم. اطلاع ندادن به مسئولان دانشگاه و ترک کلاس­ها، امری قابل قبول نیست. گرچه من مطالب یک ترم را در ده دوازده روز تدریس می­کردم و دانشجویان را راحت می­گذاشتم. از آن­ها می­پرسیدم:« آیا از این وضع راضی هستید؟ »

می­گفتند:« ما از راضی هم راضی­تریم. شما عمر ما را با مطالب بیهوده تلف نمی­کنید. »

اما رئیس دانشکده، از این امر ناخشنود بود. او طالب حضور دائمی من در کلاس­ها بود. و این چیزی بود که از عهده­ی من برنمی­آمد.

عاقبت­الامر، من هم حقه­ای سوار کردم.

دانشگاه درختان زیادی داشت، اما به طرز عجیبی تمامی درخت­ها خشک شدند و تنها یک درخت بر جای ماند. من اتومبیل خود را در سایه­ی آن درخت و مقابل اتاق رئیس دانشکده پارک می­کردم. دیگر همه می‏دانستند که نباید در سایه­ی آن درخت اتومبیل خود را پارک کنند. آن محل پارکینگ اختصاصی من شده بود. یکی دو بار اتومبیلی را در آنجا پارک کرده بودند که دانشجویان آن را با دست بلند کردند و کناری گذاشتند. دانشجویان، آن درخت و سایه­اش را برای اتومبیل من رزرو کرده بودند. به همین دلیل هروقت به شهری دیگر می­رفتم، راننده­ام اتومبیلم را می­برد و در آن محل روبروی اتاق رئیس دانشکده پارک می­کرد و بعد از چند ساعت آن را دوباره به خانه برمی­گرداند. رئیس دانشکده با دیدن اتومبیل من، خیالش راحت می‏شد که من سر کلاس هستم و غیبت نکرده­ام.

او روزی به سرکشی دانشکده پرداخته بود و مرا در کلاسم ندیده بود. بنابراین، به دانشجویان گفته بود:« اتومبیل ایشان زیر درخت دانشگاه پارک است. بنابراین او باید در کلاس باشد.

من هر روز سخنرانی­های او را در کلکته، مَدرَس، امریتسار و جاهای دیگر می­خوانم و تعجب می­کنم او چگونه آنجاها بوده، در حالی که اتومبیلش اینجا، زیر سایه­ی درخت دانشگاه پارک شده است. »

خلاصه، این موضوع موجب دلخوری رییس دانشکده شده بود. به او گفتم:« نگران نباش، این مشکل من است، نه تو. »

یک روز هنگامبازگشت از مَدرَس، به من گفت:« انگار شما رییس خود هستید. شما هیچ­وقت تقاضای مرخصی نمی­کنید و چند روز غیبت می­کنید. »

گفتم:« یک ورق کاغذ به من بدهید. » و استعفا دادم.

گفت:« این چه کاری­ست که می­کنید؟ »

گفتم:« آیا دانشجویان من، از غیبت من شاکی­اند؟ آیا غیبت من، صدمه­ای به این واحد درسی زده است؟ چرا من باید دو سال عمر آن­ها را ضایع کنم، در حالی که تدریس این مطالب، یک ماه بیش­تر وقت نمی­برد. وظیفه­ی من آن است که این مطالب را به آن­ها بیاموزم؛ من هم این کار را انجام می­دهم. آیا برای شما مهم است که من چگونه از عهده­ی این کار بر می­آیم؟ »

غروب بود که به خانه­ی من آمد و گفت:« خواهش می­کنم دانشکده را ترک نکنید. »

گفتم:« مرغی که پرید، دیگر پریده است و هرگز باز نمی­گردد. من دیگر نمی­توانم به دانشکده بازگردم، زیرا همه­ی مدارک تحصیلی خود را سوزانده­ام. من دیگر هیچ مدرکی ندارم. من همه­ی پل­های پشت سرم را خراب کرده­ام. من دیگر به این مدارک محتاج نخواهم بود. من اکنون مردی تحصیل­ناکرده­ام. »

گفت:« من درباره­ی این موضوع به کسی چیزی نخواهم گفت. »

گفتم:« چه بگویی، چه نگویی، دیگر اهمیت ندارد. من به دنبال بهانه­ای برای استعفا می­گشتم، تو این بهانه را فراهم کردی، از تو ممنونم. »

المصطفی می­گوید:

شما آنگاه به راستی آزادید

که اگر غم و خواهش و فکر و خیال

لشکر انگیزند و به سوی زندگی­تان بتازند،

شما عریان و بی­لگام به مصاف­شان بروید

و بر آن­ها سایه افکنید.

پدرم از موضوع استعفای من، بسیار رنجید. دانشجویان خیلی ناراحت شدند و بارها تقاضای بازگشت مرا داشتند.

گفتم:« ممکن نیست. من دیگر مدرکی ندارم تا شایسته­ی استادی دانشگاه باشم. »

پدرم گفت:« خوب، استعفا می­دادی، اما دیگر چرا مدارک دانشگاهی خود را سوزاندی؟ »

گفتم:« دیگر مدارک دانشگاهی به چه درد من می­خورد؟ نگه داشتن آن­ها به معنای آن است که من در اعماق وجودم ترس آن را دارم که دوباره محتاج­شان باشم. من حالا از همه­ی آن تحصیلاتی که چیزی به من اضافه نکرده­اند، آزادم. من نمی­خواهم آن زخم­ها را همیشه با خود داشته باشم. »

دو سال بعد، رییس دانشکده تقاضا کرد که حداقل گاهی برای تمامی دانشجویان دانشکده سخنرانی کنم. این کار را کردم. او مرا به اتاقی برد که از آنجا اتومبیل مرا مدام می­پایید. او گفت:« عجیب است، فقط همان یک درخت سبز مانده بود. اما حالا آن هم خشکیده است. »

گفتم:« زندگی، یک راز است. شاید آن درخت، عاشق من بوده است، شاید آن درخت فقط به خاطر من زنده بوده است، زیرا نه سال تمام، اتومبیل من زیر سایه­ی او پارک می­شد و من نیز آن درخت را دوست می‏داشتم. من همیشه از آن درخت تشکر می­کردم. »

آن درخت، موجودی دوست­داشتنی بود. زیبایی خاصی داشت. شکوه ویژه­ای داشت. بهار که می­شد، آن­قدر لباس­های رنگارنگ شکوفه بر تن می­کرد که بیننده محسورش می­شد و نمی­توانست چشم از او برگیرد.

من و آن درخت، گفت­وگوها داشتیم. او خوب می­فهمید که من او را دوست دارم.

من صدای ضربان نبض آن درخت را می­شنیدم.

همه­ی هستی، از عشقی ناپیدا و زیبا سرشار است. انسان بینواست که از عشق تهی­ست. هیچ کس مسئول این وضع نیست، مگر خود انسان. این وضع را باید یکباره و با یک جهش کیهانی عظیم دگرگون کرد. اسارت را نمی­توان بتدریج از خود زدود. تو یا می­فهمی و یکباره آزاد می­شوی، و یا نمی­فهمی و تظاهر می­کنی که می­فهمی و در اسارت و وابستگی می­مانی.

آزادی، چیزی نیست که بتدریج حاصل شود. اسارت نیز، بتدریج محو نخواهد شد. آیا هنگامی که چراغی روشن را به اتاقی تاریک می­بری، تاریکی بتدریج محو می­شود؟ آیا روشنایی بتدریج می­آید؟ نه، به محض آنکه چراغ روشن را به اتاقی تاریک می­بری، اتاق یکباره روشن می­شود. فهم درست آزادی، آزادت می­کند. آن­هایی که آزاد نیستند، آزادی را درست نفهمیده­اند.

اما چگونه بر اندوه و ماتم روزان و شبان­تان چیره خواهید شد

اگر زنجیری را نگسلید

که در سپیده­دم آگاهی­تان،

به پای نیمروز زندگی­تان بسته­اید؟

راهی جز این وجود ندارد. برچسب­ها را از روی زنجیرهای اسارتت بردار تا محتوای آن­ها را ببینی. با دیدن محتوای وابستگی­هایت، دچار شگفتی خواهی شد. زیرا با برداشتن برچسب­ها، متوجه خواهی شد که محتوای وابستگی­هایت، چیزی جز خود برچسب­ها نبوده است.

من و پدرم کشمکشی دایمی داشتیم. پدرم مرد نازنینی بود، اما همواره تحکم داشت و فرمان می­داد:« تو باید این کار را بکنی! »

پاسخ همیشگی من نیز این بود:« تو نمی­توانی به من بگویی که باید چه کاری بکنم و چه کاری را نکنم. تو فقط می­توانی به من بگویی: اگر دوست داری، این کار را بکن و اگر دوست نداری، این کار را نکن؛ تو آزادی. همین. این منم که باید تصمیم بگیرم، نه تو. من تابع آزادی و حقیقتم، نه تابع تو. من حاضرم همه چیز را در پای حقیقت، آزادی و عشق بریزم. اما حاضر نیستم هیچ فرمانی را بپذیرم. بایدهای تو بوی اسارت و بندگی می­دهند. »

او خیلی زود دریافت که گردن من زیر بار هیچ فرمانی نمی­رود. من هوای خودم را می­خواستم تا با بال­های خودم پرواز کنم. زندگی من، زندگی من است. هیچ کس حق ندارد آن را از من بگیرد و یا به جای من زندگی کند. من حق دارم فرصت یکباره­ی زندگیم را به شیوه­ی خود، زندگی کنم، نه به شیوه­ی پدرم و یا هرکس دیگر. من به شیوه­ی خودم زندگی می­کنم و بهای آن را نیز می­پردازم.

به راستی آنچه را که آزادی می­نامیدش،

از همه­ی این زنجیرها محکم­تر است؛

گرچه حلقه­هایش از طلاست

و درخشش آن در آفتاب،

دل و دیده­تان را خیره می­سازد.

معنای حقیقی آزادی، آن چیزی نیست که به تو می­دهند و یا از تو می­گیرند. آزادی حقیقی را نه می­توان داد و نه می­توان گرفت. به همین دلیل المصطفی می­گوید:

به راستی آنچه را که آزادی می­نامیدش،

از همه­ی این زنجیرها محکم­تر است؛

گرچه حلقه­هایش از طلاست

و درخشش آن در آفتاب،

دل و دیده­تان را خیره می­سازد.

عمر انسان کوتاه است.

آن را در راهی جز راه آزادی خرج نکن.

عزم خود را جزم کن: روح خود را آزاد کن.

آزادی حقیقی، آزادی روح است و بس.

بوی خوش زندگی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

بوی خوش زندگی


 

آنگاه دهقانی گفت:

با ما از کار سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:

شما کار می­کنید و با کارتان،

با آهنگ خاک همنوا،

و با روح زمین یگانه می­شوید.

زیرا بیکاری و بی­ثمری،

غریبگی­ست با فصل­ها،

و نیز جا ماندن است از کاروان زندگی؛

کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازم ابدیت است.

آنگاه که کار می­کنید،

نی­ای هستید

که از قلب پاک و خالی­تان،

زمزمه­های نرمو جاری زندگی،

به آوازی خوش بدل می­شود: آواز خوش زندگی.

کدامینِ شما می­خواهد نی­ای باشد خاموش و گنگ،

آنگاه که نی­های بی­شمار هستی،

همنوا شده­اند و عاشقانه می­خوانند.

همواره در گوش­تان خوانده­اند که:

کار، نکبت است و زحمت، مشقت.

اما من به شما می­گویم:

آنگاه که کار می­کنید،

دورترین رؤیای زمین را تعبیر می­کنید،

رؤیایی که همچون قرعه،

به نام نامیِ شما زده­اند.

شما کار می­کنید و با کارتان

به زندگی عشق می­ورزید.

کار کردن و عشق ورزیدن به زندگی،

یعنی غوطه خوردن در رازهای ژرف و بی­پایان حیات.

اما اگر گاهِ کار کردن و رنج بردن،

زادن و زندگی را بلیه­ای بدانید

که بر پیشانی شما نوشته­اند،

آنگاه در پاسخ­تان خواهم گفت:

پیشانی­نوشت­تان را هیچ چیز جز عرق پیشانی نخواهد شست.

نیز در گوش­تان خوانده­اند که:

زندگی، تاریکی­ست،

 و شما نیز از فرط درماندگی،

گفته­های درماندگان را باز می­گویید.

و من می­گویم: آری، زندگی، تاریکی­ست،

مگر آنکه چراغ اشتیاقی آن را روشن کند.

و اشتیاق، کور است،

مگر آنکه به نورِ دانشی ببیند.

و دانش، عبث و بی­فرجام است،

مگر آنکه دست در دستانِ گرو  و روشن کار بگذارد.

و کار، همواره تهی­ست،

مگر آنکه عشق را در سینه داشته باشد؛

و هنگامی که عاشقانه کار می­کنید،

با خویشتن خویش یگانه می­شوید،

با دیگران یگانه می­شوید،

با خدا یگانه می­شوید.


 

بوی خوش زندگی

المصطفی در این عبارت­ها از ژرف­ترین تجربه­های خلاقانه­یِ خویش پرده برمی­دارد.

زندگی به کسانی تعلق دارد که خلاق­اند.

زیرا زندگی چیزی نیست، مگر جریان ابدی آفرینشِ زیبایی و حقیقت.

زندگی، آفرینش ساحت متعالی آگاهی­ست.

زندگی، ظهور خداست در آیینه­ی تمام قد انسان.

کسانی هستند که گمان می­کند بدون خلاقیت می­توان خوشبخت بود. چه گمان خامی. منهای زندگی خلاقانه، خوشبختی محال است. زیرا خلاقیت، تنها راه ارتباط با شور و جذبه­یِ هستی­ست.

بنابراین، نه با ذهن، بلکه با دل به این سخنان المصطفی گوش بسپار. زیرا این سخنان از دل المصطفی برمی­خیزد. این سخنان از دل برآمده را، تنها دل است که می­فهمد. این سخنان، ارتباطی بین­الاذهانی نیست. این­ها طنین ارتعاش رشته­هایی­ست که در اعماق توست و تو مدت­هاست آن­ها را فراموش کرده­ای.

آنگاه دهقانی گفت:

با ما از کار سخن بگو.

و او در پاسخ گفت:

شما کار می­کنید و با کارتان،

با آهنگ خاک همنوا،

و با روح زمین یگانه می­شوید.

به اطراف خود بنگر. درست نگاه کن. همه­یِ آفرینش، در کار آفرینشی مستمر است.

هستی، هیچ­گاه از آفریدن باز نمی­ایستد.

چنین نیست که خدا آفرینش را در شش روز آفریده باشد و سپس مشغول استراحت باشد.

خدا مدام می­آفریند. چگونه ممکن است که خدا استراحت کند؟ خدای که مدام نیافریند، خدا نیست.

من بیست سال مدام در سراسر هند سفر می­کردم. خیاطی پیر داشتم که لباسهایم را می­دوخت. روزی به او گفتم:« بیاو برای رضای خدا، این بار خیاط نباش. من لباسهایم را شش روزه می­خواهم، زیرا روز هفتم عازم سفری هستم. »

خیاط پیر نگاهی به من انداخت و گفت:« حرفی ندارم. لباس­ها را آماده خواهم کرد. اما به جهان نگاه کن: خدا آن­ها را در شش روز آفریده و به همین دلیل این همه بدقواره شده است. لباس­های شش روزه­ی شما، چیزی می­شود مثل همین دنیای عجله­ایِ بدقواره! نگویی که نگفتم! »

خلاقیت، روندی بی­وقفه است. روز هفتم هرگز نخواهد آمد. آیا تاکنون دیده­ای که درختان و رودخانه­ها استراحت کنند؟ آیا دیده­ای یکشنبه­ها خورشید به تعطیلات برود و طلوع نکند؟

اگر خداوند در روز هفتم استراحت می­کرد، خورشید نیز در روز هفتم کارِ طلوع را تعطیل می­کرد و ما را در تاریکی و ظلمت می­گذاشت.

هستی، خلاقیتی مدام است. هستی را کسی نیافریده است. هستی، نام دیگر خداوند است.

خدا، خلاقیت است.

خداشناس­ترین آدم­های دنیا، خلاق­ترین آنهایند.

بیچاره­ترین آدم­های دنیا، کسانی­اندکه کمتر می­آفرینند و یا اصلاً نمی­آفرینند. زیرا کسانی که از خلاقیت جدا می­افتند، در واقع، ازطبیعت، زمین، آسمان، ستاره و باران دور افتاده­اند.

رقص ستاره و خورشید و کهکشان را نهایتی نیست.

شما کار می­کنید و با کارتان،

با آهنگ خاک همنوا،

و با روح زمین یگانه می­شوید.

اگر کار تو، باری بر دوش توست، پس تو با خاک، همنوا و با زمین، یگانه و با هستی، هماهنگ نیستی. تو به عقب سقوط کرده­ای. عقب­گرد کرده­ای.

تنها سعادت حقیقی،

هماهنگی با هستی­ست.

شقاوت آن است که با خاک، همنوا نباشی و با زمین، غریبه باشی.

انسان از آن رو احساس بیچارگی و بدبختی می­کندکه ارتباط خود را با نیروهای خلاقه­ی خویش از دست داده است.

نیروهای خلاقه­ی درون­اند که به انسان احساس زنده بودن می­بخشند.

کسی که خلاق نیست، دلمرده است.

دلمردگی، با احساس بدبختی و بیچارگی مترادف است.

انسان، سترون شده است، از این رو، احساس بدبختی می­کند.

انسان ترجیح می­دهد ر گور استراحت کند، تا اینکه در زندگی به کاری خلاق مشغول باشد و با هستی برقصد.

زیرا بیکاری و بی­ثمری،

غریبگی­ست با فصل­ها،

و نیز جا ماندن است از کاروان زندگی؛

کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازم ابدیت است.

آه، چه باشکوه است بودن در هستی شکوهمند و فصل­های قشنگش.آیا تاکنون بوی خوش زندگی را در بهاران استشمام کرده­ای؟

آیا هنگام پاییز، در فصل برگ­ریزان، موسیقی پرواز برگ­های رنگارنگ را شنیده­ای؟

آیا به خش­خش مخملی برگ­های خشکی که روی زمین انباشته شده­اند، گوش سپرده­ای؟

آیا بازی باد را با شاخه­های عریان دیده­ای؟

آیا دیده­ای که حتیبرگ­های خشک نیز زنده­اند و با باد می­خوانند و می­رقصند؟

آن­ها از اینکه درخت آن­ها را از خود جدا کرده است، شکوه نمی­کنند. آن­ها دل خود را به دست طبیعت سپرده­اند و به میل طبیعت می­روند و می­روند. آن­ها دلسپردگان طبیعت­اند. دلی که خدا را می­شناسد، شیوه­یِ نیایش برگ­های خشکیده را پیش می­گیرد: نه شکوه­ای و نه شکایتی، فقط همراهی و همنوایی. تو از هستی، هستی­ات را نخواسته بودی و او به تو هستی داد. آیا این باشکوه نیست؟ تو هستی، بی­آنکه برای بودن تلاشی کرده باشی.

آیا با باران رقصیده­ای؟ نه، تو چتر را آفریده­ای. تو با چتر مسخره­ات، به باران توهین کرده­ای. چتر مال آدم‏های عاقل است، نه آدم­های عاشق. تو عاشق نبوده­ای، وگرنه چتر را نمی­ساختی. عاشق که چتر بر نمی‏دارد. عاشق، زیر باران می­رود و زیر باران معشوق خویش را در آغوش می­کشد. عاشق، همیشه خیس است؛ خیسِ خیس. تو چتر را سخته­ای تا تو  را از رقص خلاقانه و زیبی هستی محروم سازد. زهی ناسپاسی و بی­خردی!

من و باران عاشق و معشوقیم. هنگامی که دانشجو بودم، کسی نمی­توانست مرا از در آغوش کشیدن معشوقم منع کند. باران که می­بارید، از کلاس می­پریدم بیرون و در حیاط دانشگاه می­رقصیدم. استادان دانشگاه به این دیوانگی من عادت کرده بودند. برای من زیر باران رفتن ، مهم­تر از نشستن در کلاس درس و گوش دادن به سخنان ابلهانه­ی استادان فلسفه بود.

در نزدیکی دانشگاه، جاده­ای بود خلوت و بن بست، با درختانی که سر بر ابرها می­ساییدند. گاهی راهی آن جاده­ی خلوت می­شدم. خانه­های ویلایی استادان و مدیران دانشگاه در آن جاده واقع شده بود. آخرین خانه، به رئیس دپارتمان فیزیک تعلق داشت. خانواده­ی او همیشه با دیدن من در آن خیابان، متوجه می­شدند که دارد باران می­آید. برای آن­ها، من و باران قرینه شده بودیم. آن­ها با حیرت به من نگاه می­کردند و از دیوانگی­های من سر درنمی­آوردند. من در بارش باران، چرخ می­زدم و می­رفتم و در رقص باد، می­خواندم. همه­ی درختان آن خیابان خلوت و آرام، مرا به یاد می­آوردند. رئیس دپارتمان فیزیک از اینکه مرا شیفته­یِ کتاب و دایم در کتابخانه می­دید، به من علاقه­مند شده بود. روزهایی بود که من و او تنها کسانی بودیم که به کتابخانه می­رفتیم و کتاب می­خواندیم.

او یک روز به من گفت:« تو آدم عجیبی هستی. تو باید در کلاس باشی، اما همیشه تو را در کتابخانه می‏بینم. »

گفتم:« استادان دانشگاه معمولاً از اطلاعات روز عقب­اند. آن­ها اصلاً نمی­دانند در دنیای امروز فلسفه چه خبر است. آن­ها همواره مطالب کهنه و مانده را بلغور می­کنند. اگر دانشجویان می­دانستندکه این استادان خرفت چه به خوردشان می­دهند، یک لحظه هم در کلاس نمی­ماندند و عمر عزیزشان را این­گونه هدر نمی­دادند.

این استادان چیزهایی را درس می­دهند که خودشان سی سال پیش آن را خوانده­اند. در این سی سال، خیلی چیزها عوض شده است. من می­خواهم خود را با گام­های پیشرفت فرزانگی و دانش و خرد، هماهنگ کنم. در واقع، من در کتابخانه، به روزترم تا در کلاس درس. البته، گاهی نیز به کلاس درس سری می­زنم تا بحث کنم و آتش به پا کنم.

اتفاقاً استادانم از اینکه می­بینند من در کتابخانه می­مانم و سر کلاس حاضر نمی­شوم خوشحال­اند. آن­ها حداقل سی سال از من عقب هستند. »

او گفت:« دوست دارم روزی به خانه­ی ما بیایی. می­خواهم خانواده­ام را با تو آشنا کنم. می­خواهم ببینند دانشجویی را که نه به خاطر مدرک، بلکه برای نفس دانش، به دانشگاه آمده است. »

بالاخره روزی به خانه­شان رفتم. او گمان می­کرد که خانواده­اش از دیدن من خوشحال خواهند شد و از شنیدن حرف­های من لذت خواهند برد. اما به محض اینکه داخل خانه شدیم، همه­ی افراد خانواده از دیدن من زدند زیر خنده و فرار کردند!

او گفت:« عجیب است. این­ها تاکنون چنین رفتاری نداشته­اند. همه­یِ اهل خانه­ی من، تحصیلکرده­اند و هیچ بی­ادبی و گستاخی نمی­کنند. نمی­دانم چه شده است. »

گفتم:« تو نمی­دانی، اما من می­دانم. اگره من هرگز با خانواده­ی شما گفت و گو نکرده­ام، اما دو سال است که با آنها آشنایی دارم. »

گفت:« عجیب است! نمی­دانستم. »

ما داخل اتاق پذیرایی شدیم و همه­ی افراد خانواده آمدند و نشستند. او از آن­ها پرسید:« چرا با دیدن ما خندیدید و فرار کردید؟ آیا ای روشِ تازه­یِ خوشامدگویی به میهمان است؟ در حالی که قبلاً به شما گفته بودم که امروز با میهمان عزیزی به خانه می­آیم که همه­تان از دیدنش محظوظ خواهید شد. »

آن­ها گفتد:« ما به این میهمان علاقه­مندیم. ما ایشان را می­شناسیم. ایشان دیوانه­ترین دانشجوی دانشگا هستند. وقتی باران می­آید، ایشان نه تنها وقت خودشان را هدر می­دهند، بلکه وقت ما را نیز هدر می­دهند. زیرا تا ایشان از خیابان ما نروند، ما از پشت پنجره کنار نمی­رویم. »

کسی که زندگی را می­شناسد، هیچ­گاه عقب نمی­ماند.

المصطفی می­گوید:

با زندگی همگام باشید.

من می­گویم:

پیشاپیش زندگی برقصید.

بگذارید زندگی خودش را باشما همگام کند. همواره پیشگام باشید.

بیکاری و بی­ثمری،

غریبگی­ست با فصل­ها،

و نیز جا ماندن است از کاروان زندگی؛

کاروانی که با شکوه و سرافرازی عازم ابدیت است.

زندگی، همواره رو به سوی جاودانگی و بیکرانگی دارد. اگر تماس خود را با این زندگی جاری قطع کنی، از تو فقط جنازه­ای باقی می­ماند. آنگاه نه خنده­ای بر لبان می­نشیند و نه اشک شوقی در چشمانت. تو پیش از آنکه بمیری، مرده­ای. ممکن است پنجاه سال بیش­تر عمر کنی، آما این عمر، حیات بعد از مرگ است. تو دیگر مسافری نیستی که با کاروان زندگی سفر می­کند و به اقلیم ناشناخته­ها  می­رود. تو از کاروان جا مانده‏ای.

زندگی، ماجرایی هیجان­انگیز است.

زندگی، چالشی همیشگی­ست.

آنگاه که کار می­کنید،

نی­ای هستید

که از قلب پاک و خالی­تان،

زمزمه­های نرمو جاری زندگی،

به آوازی خوش بدل می­شود: آواز خوش زندگی.

مهم آن نیست که چه­کار می­کنی. مهم آن است که به کار خود علاقه داشته باشی. لازم نیست رئیس جمهور باشی تا احساس خوشبختی کنی. رئیس جمهور نیز ممکن است خوشبخت نباشد. گاهی ممکن است کفشدوز یا خیاط یا نانوا باشی، اما عشق و احساس خود را در کار خویش بگذاری و بدوزی و بپزی. آنگاه از رئیس جمهوری که عاشقانه کار نمی­کند و طمع و ترس بر او غالب­اند، خوشبخت­تری.

هنگامی که خود را با کار خویش یگانه می­کنی، نی­ای می­شوی و بر لبان خداوند می­نشینی. در این صورت، هر حرکت تو، لطف و لطافتی عظیم می­یابد، و هر لحظه از زندگی­ات، موسیقی آسمانی را به زمین خاکی می­آورد. آگاه تو واسطه­ی فیض آسمان و زمینی.

کدامینِ شما می­خواهد نی­ای باشد خاموش و گنگ،

آنگاه که نی­های بی­شمار هستی،

همنوا شده­اند و عاشقانه می­خوانند.

تصور کرانه­های جهان، غیر ممکن است.

کشفیات فیزیک جدید ثابت کرده که جهان، حقیقتی ایستا نیست، بلکه پویاست. جهان کرانه­ای ندارد. جهان مدام در حال گسترش از همه سوست. جهان با سرعت سرسام­آور نور، هر دم بزرگ و بزرگ­تر می­شود. همه‏ی ستارگان، با سرعت نور، از مرکز خود می­گریزند. جهان امروز، بسی بزرگ­تر از جهان دیروز است. تو فردا در جهانی به مراتب بزرگ­تر زندگی خواهی کرد. هستی، نامحدود است. اما هنوز هستند آدم­هاییکه خود را با آهنگ این جهان نامحدود، هماهنگ نکرده­اند.

بعضی­ها چنان خشک و انعطاف­ناپذیرند که گویی همین حالا از گورهای خود برخواسته­اند. اگر آن­ها نتوانند در ضیافت پرشکوه هستیشرکت کنند و با موسیقی دل­انگیز ماه و خورشید و ستاره و آب، برقصند، بنابراین، بهتر است در همان گورهای تاریک و نمناک خویش بمانند و بیرون نیایند.

مردگان را به معبد بزرگ زندگی راهی نیست.

زمین، معبد زنده­ی خداوند است.

معبد زنده­ی خداوند،

پذیرای زندگان است، نه مردگان.

زنده آن است که عاشق باشد.

ایهاالعشاق! آتش شوید، همچون ستارگان.

شب، همه شب، روز، همه روز، رقصان شوید.

ما بی­رخ خورشید حقیقت، آواره­ایم.

الصّلا، ای بیچارگان! نسیم عشق می­وزد. در بهار چند روزه­ی زندگی، خود را مپوشانید.

اندیشه­ی آسایش و امنیت را از دل بیرون کنید.

در این عشق بمیرید و بدانید که خونبهای کشتگان، غمزه­ی خونیِ حقیقت و زیبایی­ست.

حال که چنین است، پس ما در میان خون خود، چون طفلک خونخواره­ایم.

اینجا نه ما خراب عشق­ایم،که کوه طور هم از باده­اش بیخود و بدمست شده است.

همچو مریم، حامله­ی نوریم ما.

ای بی­خبران! از درون باره­ی عقل خود، ما را مجویید،

زیرا در صحرای عشق،

ما بیرون باره ایستاده­ایم.

عشق، دیوانه است و ما دیوانه­ی دیوانه­ایم.

ما عاشق عشق­ایم و هرگز از عشق توبه نمی­کنیم. دل ما، همچو پیمانه، از توبه شکسته است. دولت این کشتی نوح را از دست ندهید، وگرنه توفان حوادث بنیادتان را خواهد برد. به من می­گویند که: وعده داده­ای با احتیاط سخن بگویی. من هیچ­گاه چنین وعده­ای نداده­ام. اگر هم داده­ام، وقت آن است که من سوگندها را بشکنم، بندها را بردرانم، پندها را بشکنم. وقت آن است که چرخ بدپیوند را من بندبند برگشایم و همچون شمشیر اجل، پیوندها را بشکنم. می­رقصم و پنبه­ای از لااُبالی در دو گوش دل نهاده­ام، پند نپذیرم و بندها را بشکنم. من آماده­ام تا مُهر از قفل برگیرم و به شِکَرخانه بروم. آه، تا کی از چند و چون؟ آخر شرمم باد از عشق! من از چونی برتر آمده­ام و چندها را شکسته­ام. آتش از خرقه­ی سالوس و کرامت برمی­خیزد، آما آتشی که نمیرد، همیشه در دل ماست. من اهل سالوس و کرامت و ریا نیستم، اهل عشق­ام. آه، من خمار صدشبه دارم، شرابخانه کجاست؟

همواره در گوش­تان خوانده­اند که:

کار، نکبت است و زحمت، مشقت.

این دروغی­ست که همواره در گوش انسان بینوا خوانده­اند. انسان، تندیسی­ست که در صخره خفته است و باید با کار تراشیده شود. کسی که از کار خوشش نمی­آید، می­خواهد در حالت خامی و صخرگی بماند. او همنشین سنگ و صخره است، نه همنشین آگاهی و شعر و شعور. فرا شدن از خود، کار می­طلبد و زحمت می­برد. اهل کام و ناز را به این کوی راهی نیست. جهان­سوز باید بود. عاشق باید بود. دست ناسزایان به گیسوی حقیقت و خوبی و زیبایی نمی­رسد. کار، نکبت نیست، موهبت است.

هندوستان پنج هزار سال تحت تأثیر اندیشه­ی تخدیری مانو بوده است. هندی­ها به غلط فکر می­کنند او آدمی با بصیرت بوده است. مانو در کتابش با عنوان مانوسمریتی، بشریت را به پنج طبقه تقسیم می­کند: بالاترین طبقه را برهمنان اشغال کرده­اند و پست­ترین طبقه را سودراها یا کارگران. کار برهمنان همه آن است که بخورند و بیاشامند و دعا بخوانند و نیایش کنند. کار کارگران آن است که زحمت بکشند و چرخ جامعه را بچرخانند. در حالی که بدون حضور برهمنان، هیچ خللی به جامعه وارد نمی­آید. آنان خود خلل جامعه­اند. اما اگر سودراها نباشند، جامعه فرو می­ریزد. سودراها هستند که هم تولید می­کنند و هم محیط زندگی ما را پاک نگه می­دارند. برهمنان، فقط مصرف­کننده و زباله­سازند. سودراها کار می­کنند و کار می­کنند و تحقیر می­شوند، چون پست­اند، آن­ها حتی اجازه­یِ حضور در مکان­های عمومی را نیز ندارند. آن­ها نجس­اند و به هرکجا که می­روند باد زنگوله­ای به خود ببندند تا مبادا لباس­شان با لباس برهمنان تماس حاصل کند و لباس آن از ما بهتران نجس شود.

تفو بر این همه بی­حرمتی به شأن انسانی انسان! برهمنان می­خورند و می­چرند و می­آسایند و دعا می­خوانند و احترام می­بینند، چون به طبقه­ی برتر تعلق دارند. هیچ­کس جرأت نمی­کند بپرسد: چرا؟ پرا باید این­گونه باشد؟ اگر کار نکبت است، این نکبت باید دامن همه را بگیرد. اگر کار موهبت است، همه باید از این موهبت بهره­مند شوند. با این وصف، هندوها هنوز احکام فقهی­شان را از مانو می­گیرند. مرا از انتقاد کردن منع می‏کنند. اگر من این احمقان مدفون در گذشته را نقد نکنم،

کیست که مردم را از زندان خرافات آن­ها برهاند؟ قرن­هاست که کارگران را تحقیر می­کنند و این­گونه کار را به نکبت می­شمرند. اما از نتیجه­ی کار کارگران بهره­مند می­شوند.

در هندوئیزم هیچ حرکتی وجود ندارد. تو نمی­توانی برهمن شوی، تو برهمن زاده می­شوی. اگر در طبقه­ی سودراها متولد شده باشی، حتی اگر خدای دانش و فضل هم باشی، باز یک سودرایی و اجازه­ی ورود به طبقه­ی برهمنان را نداری. جالب اینجاست که طبقه­ی برهمنان، بعد از هزاران سال، هنوز نتوانسته­اند یک گوتاما بودا تربیت کنند. آن­ها به لحاظ فرهنگی کاملاً سترون­اند. اما در میان سودراها چهره­هایی تابناک نظیر کبیر، شاعر و عارف بلند آوازه، بسیار تربیت شده­اند.

کبیر بافنده بود و به طبقه­ی سودراها تعلق داشت. او بصیرت بودا را واجد بود. ریداس نیز که یکی از بلندآوازه­ترین عارفان عاشق دنیاست، کفشدوز بود. او بی­آنکه اجازه­ی خواندن کتاب­ها را داشته باشد، به بلندترین قله­ی آگاهی ناب بشری نایل شده است. آن که آن داد به شاهان، به گدایان این داد!

خداوند شوخ طبع نیز هست. آن­هایی که دارند، بی مایه می­شوند. آن­هایی که ندارند، رنج خویش را دستمایه­ی خلاقیت­های بی­شمار می­سازند.

بچه­های نازپرورده، زندگی گیاهی می­یابند و بچه­های سختی کشیده و رنجیده، روشن می­شوند و به بصیرت و شعر و شعور می­رسند. سرنوشت محتوم نازپروردگی، عقب­افتادگی­ست.

بنابراین، آن­هایی که بسیار دارند، به دارایی خویش ننازند، چون بیماری تن­پروری و تن لشی را در صندوقخانه­های خویش می­پرورند. آن­ها هنگامی نسبت به این بیماری مصونیت می­یابند، که بخشش را بیاموزند. بخشش، آن­ها را پاک می­کند و سلامت روح و جسم­شان را به ارمغان می­آورد.

شایستگی، فقط در پرتو کار و خلاقیت حاصل می­شود. برهمنان نه کار می­کنند و نه خلاق­اند. بنابراین، به هیچ وجه شایستگی ندارند. چرا برهمنان خلاقیتی ندارند؟ زیرا از هستی و طبیعت جدا افتاده­اند.

کسی که خلاق نیست، با هستی هماهنگ نیست و نمی­تواند با رقص موزون ستارگان، برقصد.

همواره در گوش­تان خوانده­اند که:

کار، نکبت است و زحمت، مشقت.

اما من به شما می­گویم:

آنگاه که کار می­کنید،

دورترین رؤیای زمین را تعبیر می­کنید،

رؤیایی که همچون قرعه،

به نام نامیِ شما زده­اند.

تو آنگاه به ضیافت هستی راه می­یابی که با عشق و ایمان کار کنی و بیافرینی.

با کار و آفرینش، بی­آنکه بدانی، پاره­ای از خلاقیت هستی کل می­شوی. آنگاه باران بی امان عشق و الطفات بر زندگی­ات می­بارد و سبزت می­کند. همین باران است که زنگارها را از آیینه­ی جانت می­شوید و شفافت می­کند؛ آن­قدر شفاف که از آن سوی تو، همه­یِ هستی پیداست، خدا پیداست.

تو لعل روشن خود را بر کوری هر ظلمتی بنما. انکارت کنند. چه باک؟ آن­ها از این دولت و اقبال ننگ دارند. آن­ها اگر کور نبودند، می­دیدند که آن سوتر هزاران جان از جنس ماه بر آسمان می­درخشند. اما بدان که از نشاط نور توست که کوران همی بینا شوند.

از خوشی راه توست که ناهموارها هموار می­شوند.

کسانی که راه خود را از راه هستی کل جدا کرده­اند، همچون نی، نالان­اند و از دل تهی. اگر هم پُر باشند، همچون کشتی گم­کرده راه، بر گَنگ­ها می­شکنند.

تو امید شو. بگذار شکستگان تو را بیابند و درتو درآویزند.

تو لطف شو و قهر را برهم بزن. بگذار لطف تو بر هرطرف بتابد و سایه­ی جنگ­ها و خصومت­ها را محو کند.

هستی، آینه­ای­ست شکسته که تصویری  واحد در همه­ی تکه­های آن افتاده است.

در هر تکه­ای از تکه­های پدیده­های عالم، خداست که به خود می­نگرد. هرچیزی خود را به سوی خدا بالا می­کشد نشانه، خداست و مه او را نشان گرفته­اند.

این رؤیایی­ست که تو هم آن را در دل دیده­ای.

رؤیایی که همچون قرعه،

به نام نامیِ شما زده­اند.

شما کار می­کنید و با کارتان

به زندگی عشق می­ورزید.

چگونه می­توانی عشقت را به زندگی ابراز کنی؟

پادشاهی بود که عادت داشت هنگام طلوع خورشید بیرون برود و شهر را بگردد. او با یک تیر، دو نشان می‏زد: هم ورزش می­کرد و هم در جریان تحولات پایتخت قلمرو خویش قرار می­گرفت.

او می­خواست پایتخت کشورش، زیباترین منطقه­ی جهان باشد، او هر روز به پیرمردی برمی­خورد که ظاهری صد و بیست ساله داشت. پیرمرد، با دقت و وسواس، دانه­ی درخت­ها را می­کاشت که ده­ها سال طول می‏کشید تا قد برافرازند. پادشاه از این امر متعجب می­شد. پای این پیرمرد لب گور بود و او به ده­ها سال دیگر فکر می­کرد و درخت می­کاشت. او برای چه کسی این درختان را می­کاشت؟ او که محال بود زنده بماند و شاهد گل­ها و میوه­های این درختان باشد. او که محصول کار خویش را نمی­دید، پس این همه زحمت را برای چه کسی متحمل می­شد؟

روزی پادشاه اسب خود را نگه داشت و به پیرمرد گفت:« من هر روز از اینجا می­گذرم و هر روز تو را مشغول کاشتن درختان می­بینم. دوست دارم بدانم که این درختان را برای چه کسی می­کاری. بدیهی­ست که این درختان هنگامی قد می­افرازند که تو دیگر در میان نیستی. »

پیرمرد نگاهی به پادشاه کرد، خندید و گفت:« اگر اجداد من نیز همین منطق را داشتند، من از داشتن این میوه­ها و گل­ها و این باغ زیبا محروم می­شدم.

اجداد من کاشته­اند و ما خورده­ایم. ما نیز می­کاریم تا دیگران بخورند. من بدین وسیله از نیاکانم سپاسگزاری می­کنم. وانگهی، بهار که می­شود و جوانه­ها بیرون می­زنند، با دیدن­شان مست می­شوم و سن و سال خود را فراموش می­کنم.

من با دیدن گل­ها و شکوفه­ها، جوان می­شوم. من جوانم، زیرا همیشهکار می­کنم و می­آفرینم. مرگ سراغ آدم­های بی­فایده می­رود. شاید دلیل اینکه عمری طولانی داشته­ام نیز همین است. مرگ هوای مرا دارد، زیرا دل من با نبض هستی می­تپد. اگر من بمیرم، هستی چیزی را از دست داده و جایگزینی نیز برایش ندارد. به همین دلیل هنوز زنده­ام.

اما ای پادشاه محترم! اجازه بدهید بی­پرده بگویم که شما جوانید، اما مانند یک آدم رو به موت سخن می­گویید زیرا خلاق نیستید. »

تنها راه دوست داشتن زندگی، خلق کردن زندگی بیش­تر و زیباتر و پربار تر کردن زندگی­ست.

زندگی باید با حضور تو زیباتر شده بشود. آنگاه می­توانی با خیال راحت آن را ترک کنی.

نباید بودن و نبودن تو برای زندگی یکسان باشد.

مذهب من، مذهب خلاقیت است.

با خلاقیت بیشتر، زندگی بیشتری را نصیب خود می­کنی و زنده­تر می­شوی.

خلاقیت، ملاک تقواست.

کسی که خلاق­تر است،

به خدا نزدیک­تر است.

شما کار می­کنید و با کارتان

به زندگی عشق می­ورزید.

کار کردن و عشق ورزیدن به زندگی،

یعنی غوطه خوردن در رازهای ژرف و بی­پایان حیات.

رازهای ژرف و بی­پایان زندگی کدام­اند؟

همه­ی رازها حول این راز بزرگ می­چرخند:

زندگی هرگز نمی­میرد.

تنها صورت­ها تغییر می­کنند. برگ­های کهنه می­ریزند، برگ­های تازه از راه می­رسند. درختان کهنه می‏خشکند، اما پیش از خشکیدن، میلیون­ها دانه و بذر خویش را افشانده و رفته­اند.

در هند درختی هست به نام سمال. درخت سمال بسیار باهوش است. این درخت، بسیار بزرگ و پُر سایه است. از طرفی دانه­های این درخت در سایه رشد نمی­کنند و می­میرند. این درخت برای دانه­های خود چاره‏ای اندیشیده است تا وقتی از او جدا می­شوند و می­ریزند، در سایه­ی او نریزند. بنابراین، درخت سمال به دور دانه­های خویش چیزی شبیه کتان می­تند. این کتان بسیار زیباست. این کتان نقش بال را برای دانه ایفا می­کند. به واسطه­ی همین کتان، دانه پرواز می­کند و می­رود جایی دورتر که سایه نباشد فرود می­آید.

بدین شکل، درخت سمال فرزندانش را بهنقطه­ای مطمئن برای رشد می­رساند.

این هستی،احمق و بی­تفاوت نیست.

هستی، شعورمند است.

یک آگاهی ژرف کیهانی در همه چز و همه کس جاری­ست.

درخت سمال روزی خواهد خشکید، اما پیش از رسیدن روز مرگش، هزاران درخت سمال را رویانده و در آفتاب و باد و باران به رقص درآورده است.

اما اگر گاهِ کار کردن و رنج بردن،

زادن و زندگی را بلیه­ای بدانید

که بر پیشانی شما نوشته­اند،

آنگاه در پاسخ­تان خواهم گفت:

پیشانی­نوشت­تان را هیچ چیز جز عرق پیشانی نخواهد شست.

سرنوشت، دروغی بیش نیست.

انسان خود کتاب زندگی­اش را می­نویسد.

هیچ چیز را بر پیشانی تو ننوشته­اند.

پیشانی تو، لوحی سپید است.

تو با کار خویش و رقص جانانه­ی زندگی­ات، بر آن چیزی می­نویسی. هرکس آفریدگار سرنوشت خویش است. هرکس آفریدگار خویش است. حتی اگر وراثت و جامعه و تاریخ تو، چیزی را بر پیشانی­ات نوشته است، المصطفی می­گوید:« نگران نباش. کار تو و عرق پیشانی­ات آن را خواهد شست. چنان جانانه زندگی کن که اگر سرنوشتی ناخوشایند را برایت رقم زده­اند، بتوانی پاکش کنی. »

المصطفی این حقیقت را می­داند و می­داند که اساساً سرنوشتی در کار نیست.

انسان برایندی­ست از همه­ی نیروها و کشش­ه. بنابراین، او در آزادی مطلق به دنیا می­آید.

تو مسئول سرنوشت خویشی.

فقط احمق­ها خود را محکوم سرنوشت می­دانند.

فرزانگان سرنوشت و زندگی خود را خود می­آفرینند.

وقت خود را با نشستن و حسرت خوردن تلف نکن .

هنر عشق ورزیدن به زندگی را بیاموز.

و با دل خویش زندگی را غنی کن.ای که دستت می­رسد، کاری بکن.

نیز در گوش­تان خوانده­اند که:

زندگی، تاریکی­ست،

 و شما نیز از فرط درماندگی،

گفته­های درماندگان را باز می­گویید.

بوی قداست از این سخنان به مشام می­رسد. این­ها قدسی­ترین کلام عالم­اند. درماندگان و بی­هنران، زندگی را تیره و تار می­بینند. به همین دلیل است که همواره در احساس بدبختی و نیز رنج و اضطراب زندگی می‏کنند. آن­ها از منظومه­ی عشق بیرون افتاده­اند، بیچاره­اند. تارکان دنیا هیچ­گاه ره به سوی درک رازهای ژرف زندگی نمی­برند. تارکان دنیا، تارکان خدایند. زیرا در پیاله­ی دنیا، عکس رخ خدا افتاده است و آن­ها او را انکار می­کنند. کسی که دنیا را تحقیر می­کند، از خلاقیت می­افتد. به همین دلیل است که راهبان و زاهدان و تارکان دنیا، بی­هنرترین مردم دنیایند. تاحالا کسی نشنیده است که از میان اینان یک نقاش برجسته، یک موسیقی­دان برجسته، یک شاعر برجسته و یا یک عارف بلندآوازه ظهور کند.

هر گروه و صنفی که از میان­شان هنر و معرفت و عرفان و موسیقی و شعر نمی­جوشد، بدانید که بنیاد نظری سلوک­شان همه بر باد است. درخت را از روی میوه­اش بشناسید، نه از روی شعارها و ادا اطوارش. بی­هنران نمی­توانند برقصند، بنابراین می­گویند:« اتاق کج است. » اتاق دنیا بسیار هم موزون است.

دنیا هیچ­چیزی کم ندارد.

دنیا عیبی ندارد. هر عیب که هست، از بی هنری آنان است.

زندگی نور است.

زندگی، شور و سرمستی­ست.

زندگی، موهبت است.

زندگی، ضیافت است.

از کسانی درس زندگی بگیر که زندگی را تجربه کرده­اند، نه آنانی که زندگی را از یاد برده­اند.

رندان خراب باده نوش، بهتر از زاهدان ریایی تنگ چشم زندگی را می­شناسند.

به نقاشان گوش بسپار.

به نغمه­سرایان گوش بسپار.

به شاعران گوش بسپار.

به کسانی گوش بسپار که خالق زیبایی و شعر و شعورند و بدین سان زندگی را غنی­تر می­کنند. اما هرگز به خرقه­ی سالوس و دشمنان زندگی اعتنایی نکن. هرگز این­گونه آدم­های مریض را تقدیس مکن. تقدیس تو آن­ها را بیمارتر می­کند.

بهره­مندی درست از زندگی را در کلاس لاله فرا بگیر. لاله از وقتی که زاده می­شود، جام می را حتی برای لحظه­ای زمین نمی­گذارد.

گره از دل باز کن و از تقدیر و سرنوشت و سپهر یاد مکن، که فکر هیچ مهندسی چنین گره­هایی را نگشوده است.

بیا، بیا که زمانی از می خراب شویم، مگر در این خراب­آباد به گنجی رسیم.

قدح به دست بگیر و به آوای چنگ گوش بسپار، که دل شاد را به ابریشم طرب بسته­اند.

من آموزگار زندگی، عشق و خنده­ام.

و من می­گویم: آری، زندگی، تاریکی­ست،

مگر آنکه چراغ اشتیاقی آن را روشن کند.

اگر چراغ اشتیاق­تان آسمان شب را روشن نمی­کند، پس زندگی­تان همه تاریکی­ست.

و اشتیاق، کور است،

مگر آنکه به نور دانشی ببیند

اشتیاق، کور است، مگر اینکه در سینه­اش چراغ بصیرت و آگاهی روشن باشد.

و دانش، عبث و بی­فرجام است،

مگر آنکه دست در دستانِ گرو  و روشن کار بگذارد.

دانشی که خلاقه نیست، دانشی که تولید نمی­کند، سترون و مهمل است.

و کار، همواره تهی­ست،

مگر آنکه عشق را در سینه داشته باشد؛

اگر کار توبهره­ای از عشق نبرده باشد، به کار بردگان شباهت پیدا می­کند.

کاری که به عشق گره بخورد، کار کارستان سلطان عالم است.

کارتو، شور و سرمستی توست.

کار تو، رقص توست.

کار تو، شعر و شعور توست.

و هنگامی که عاشقانه کار می­کنید،

با خویشتن خویش یگانه می­شوید،

با دیگران یگانه می­شوید،

با خدا یگانه می­شوید.

کار عاشقانه­ی تو، تو را به خویشتن، دیگران و خدا نزدیک می­سازد. کسی که حاضر نیست عاشقانه در ضیافت هستی شرکت کند، بهتر است راه گورستان را در پیش بگیرد.

زندگی، عشق و خنده، مرام ماست.

گنجهای بیپایانِ زندگی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

گنجهای بیپایانِ زندگی
               
آنگاه مردی توانگر پیش آمد و گفت:
با ما از بخشش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
بخشش آن است که پارههای وجودِ خویش را ببخشی.
زیرا داراییها چیستند،
غیر از اشیایی که آنها را از سرِ بیم نگه میداری،
مبادا فردا به آنها احتیاجی داشته باشی؟
و فردا چه دارد برای سگی محتاط
که استخوان را در شن و خاکِ بینشان بیابان دفن میکند،
آنگاه به دنبال کاروانِ زائران شهر مقدس روان میشود؟
و آیا بیم از احتیاج، چیزی جز احتیاط است؟
آیا ترسِ از تشنگی،
آنگاه که چاهت پُر از آب است،
چیزی جز عطشی سیراب ناشدنیست؟
هستند کسانی که از داراییهای بسیارشان، فقط اندکی میبخشند،
و آن را نیز برای نام میبخشند،
نیّتِ پنهان چنین آدمهایی، دهش و بخشششان را تباه میکند.
هستند کسانی که داراییشان اندک است،
اما هنگامی که میبخشند،
هرآنچه را که دارند، میبخشند.
اینان کسانی هستند که به زندگی و گنجهای بیپایان آن ایمان دارند،
دستِ بخشش اینان هیچگاه تهی نمیماند.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش شادماناند،
پاداشِ اینان، همان شادمانیشان خواهد بود.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش رنج میبرند،
رنجِ اینان، تطهیرشان میکند.
هستند کسانی که میبخشند، اما نه برای شادمانی،
میبخشند، اما نه با درد و رنج،
میبخشند، اما در بخشش خویش، فضیلتی برای خود قایل نمیشوند؛
اینها چنان میبخشند که گویی گیاه هماره سبز و وحشیِ مورد،
در درههای دور،
بیآنکه چشمانتظارِ رهگذری باشد،
عطر خود را در هوا میپراکند.
دست پُر مهر این کسان،
زبان مخملی خداوند است؛
خداوند بادست اینان سخن میگوید،
و از پشت پلکهای این کسان است
که خورشیدِ لطفِ او طلوع میکند،
رخسارِ زمین را میبیند
و لبخندی گرم و روشن نِثار آن میکند.
بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست،
اما بخشش از روی بصیرت، بیآنکه خواهشی در میان باشد،
نیکوتر است؛
برای کریمان و گشادهدستان، جستوجو برای یافتن کسی که بستاند،
لذتبخشتر از نَفسِ بخشش است.
و آیا چیزی هست که بتوانی از دادنش دریغ کنی و نگهاش داری؟
هرآنچه داری، روزی،
چه بخواهی و چه نخواهی،
همه به دیگران داده خواهد شد؛
بنابراین ای خزانه دار میراثخواران!
اکنون که هستی و میتوانی، ببخش و بده،
تا فصلِ بخششِ داشتههایت،
از آنِ تو باشد،
نه ازآنِ آنهایی که اموالت را روزی به ارث و یغما خواهند برد.

گنجهای بیپایانِ زندگی
المصطفی به دنیای آدمها، به ویژه ثروتمندان وارد میشود. پیش از آنکه به تفسیر گفتههای او بپردازم، یادآوری نکتههایی را ضروری میدانم.
زندگی آدمها، همواره دستخوش جاهطلبیهای آنها بوده است. هیچ سمی مهلکتر از جاهطلبی نیست. جاه‏طلبی، سمیست که تو را میکشد و همچنان زنده نگه میدارد. اما زندگیای که فقط به نفس کشیدن محدود میشود. جاهطلبی، زندگیِ تو را به زندگیِ گیاهی تبدیل میکند. این جاهطلبی، با شیر مادران به کام کودکان ریخته میشود. از همان نخستین روز تولد، زندگی کودکان بر بنیاد خود ویرانگری شکل می-گیرد. هیچچیز ویرانگرتر از جاهطلبی نیست.
از کودکی تو را وارد مدرسهی جاهطلبی میکنند و درسهای جاهطلبی را به تو آموزش میدهند. والدین، معلمان، همسایگان و همهیِ به اصطلاح خیرخواهان همواره به تو گفتهاند که باید برای خود کسی شوی؛ تو باید آدمی مهم و سرشناس شوی؛ باید درس بخوانی و صاحب بالاترین مدرکها شوی؛ باید ثروتمند و قدرتمند شوی. البته ثروت از قدرت قویتر است، زیرا به راحتی خوردن یک لیوان آب، میتوانی سیاستمداران را با پول بخری. نگاه کن و ببین در دنیا چه تعداد وزیر و وکیل و نمایندهیِ مجلس و رییس مجلس را پولدارها خریدهاند! علیرغم همهی قسمهایی که برای اثبات صداقت و تقوای خویش میخورند، و علیرغم تمامی عربدههای گوشخراشی که میکشند، باز دُمِ خروسِ خودفروشیشان از زیر لباسشان بیرون زده است. در واقع سیاستمداران در برابر وسوسهیِ پول پولداران، بسیار ضعیفاند. اما پولداران نیز خود فقیرترین و حقیرترین موجودات روی زمیناند. اینان موفق شدهاند که مهم باشند و قدرتمند، اما پیش از کسبِ پرستیژ و قدرت، روح خود را فروختهاند. در درون اینان چیزی نیست، مگر خلأ و تاریکی.
چرا اینطور میشود؟ مکانیزم این رویداد چیست؟
جاهطلبی، یک نردبان است. بر روی این نردبان، همواره کسی بالاتر از تو ایستاده است. در اینجا رقابتی در کار است. ذهنِ تو همواره به راهها و وسایلی میاندیشد که بتوانی با آنها جلو بیفتی. ذهن به درستی و غلطی این راهها و وسایل هم کاری ندارد. اگر زیرک باشی، موفق میشوی، اما در دنیای جاهطلبی، موفقیت، شکست فرجامین است. تو آنگاه به این شکست پی خواهی برد که به بالاترین پلهی نردبان موفقیت رسیده باشی. آنجاست که در مییابی که همهی عمرت را دادهای تا از دیگران جلوتر بیفتی. تو میخواستی ثروتمندتر از دیگران باشی، اکنون هستی. تو میخواستی محترمتر از دیگران باشی، اکنون هستی. تو می‏خواستی قدرتمندتر از دیگران باشی، اکنون هستی. خوب، که چه؟ در ازای عمری که از دست دادهای، چه چیز ماندگاری در کف داری؟ هیچ. در مقام این هیچ است که ناگهان فرو میریزی. شاید بتوانی عوام کالانعام را فریب بدهی، اما خودت میدانی که تا چه حد درماندهای.
آنهایی که از نردبان جاهطلبی بالا رفته و به بالاترین پلهیِ آن رسیدهاند، زندگیِ نفرتانگیزی دارند. جاه‏طلبی، رؤیای شبانه روزِ آنها بوده است و این رؤیا آنها را به بدترین کابوسهای رقابت دچار کرده است. آنها راهی سخت را پشت سر گذاشتهاند تا از بهشتِ دلانگیزِ عوالمِ روحانی به جهنم جاهطلبیهای خویش وارد شوند. اما به محض آنکه به بالاترین مرتبهیِ توفیق خویش میرسند، ناگهان دچار بُهت و حیرت می‏شوند، زیرا دیگر از این بالاتر چشماندازی وجود ندارد. همهیِ زندگی خرج شده است تا آنها در رقابت و جنگی فرساینده به مُردگی محض برسند!
این رقابت، رقابتی معمولی نیست. در این رقابت اصلاً مهم نیست که تو چه تعداد از آدمها را نادیده می-گیری و زیر پا لگد میکنی، مهم آن است که تو به آن توفیق نهایی برسی.
احمقها میگویند:« هیچ توفیقی بالاتر از موفقیت نیست. » بیتردید این جمله از دهان یک آدم موفق بیرون نیامده است. اما من میگویم: هیچ شکستی بدتر از توفیق در جاهطلبی نیست. در این توفیق، تو موفق می‏شوی، اما به بهایِ همهیِ زندگی خود. تو در رقابت برای رسیدن به این موفقیت، حتی فرصت نکردهای نفس بکشی، بخندی، عشق بورزی. بنگر چگونه زندگی را سپری کردهای. تو ماشین بودهای، نه موجودی زنده. اکنون که به بلندای موفقیتهای خود رسیدهای، میبینی که چیزی جز فرسودگی عایدت نشده است. زیرا در این بلندا هیچچیز وجود ندارد.
این استراتژی اجتماع است که آدمها را از زندگی واقعی دور نگه دارد.
این استراتژی، با زندگی، عشق، آواز، خنده و زیبایی مخالف است. درختان خوشبختتر زندگی میکنند. گل‏ها شکفتهترند. آنهایی که دلی زنده و گوشهایی حساس دارند، میتوانند ضیافت سنگها را نیز بشنوند. اما این آدمهای دلزنده هیچگاه به دنبال کسب توفیق در جاهطلبیهاشان نیستند، زیرا چنین توفیقی، همواره نظر به فردا دارد. اینها در اکنون زندگی میکنند. کیست که تضمین کند تو با رسیدن به بالاترین پلهیِ نردبان ترقی، احساس خوشبختی خواهی کرد؟ تو اگر به تمامی پولهای عالم هم برسی، نمیتوانی آن‏ها را ببلعی. پول نمیتواند به زندگی و روح تو غذا برساند. برعکس، این پول تو را گدایی پولدار کرده است. تو در پول غرق میشوی، اما کاسهیِ گدایی در مرکز وجودت همواره خالی میماند.
پادشاهی از قصر بزرگ زیبایش بیرون آمد تا در باغ قدمی بزند. او در بیرون قصر به گدایی برخورد که کاسه‏ای در دست داشت و کنار دیواری نشسته بود. گدا به پادشاه گفت:« من خوشبختم که شما را از نزدیک زیارت میکنم. برای دیدن شما، باید سالها انتظار کشید. البته کسی به گداها وقتِ ملاقات با شما را نمی‏دهد. »
پادشاه گفت:« چه میخواهی؟ »
گدا گفت:« خواستهیِ من چندان زیاد نیست. کاسهیِ گدایی من بسیار کوچک است. این کاسه را با هرچه که مصلحت میدانید و در شأن پادشاهان است پُر کنید. »
پادشاه تاکنون به چنین سائلی بر نخورده بود. این آدم گرسنه بود، تشنه بود، اما درخواست زیادی نداشت.
گدا ادامه داد:« نوعِ بخشش شما، همت شما را میرساند. هرچه بدهید، به دیدهیِ منّت پذیرای آنم. »
این درخواست برای پادشاه چالشی آفرید. او وزیر اعظمش را فراخواند. اما پیش از آنکه به وزیر اعظم چیزی بگوید، گدا گفت:« یک چیز را فراموش نکنید و آن این است که اگر قرار است چیزی به من بدهید، باید با آن چیز کاسهیِ مرا پر کنید. »
پادشاه گفت:« نگران نباش. همهیِ این مُلک پهناور، قلمرو من است. کاسهی گدایی تو بسیار کوچک است. آن را پُر خواهم کرد. » آنگاه رو کرد به وزیر اعظم و گفت:« کاسهی این گدا را با جواهرات پُر کنید. بگذارید طعم دیدار پادشاه، تا ابد به دهانش مزه کند. »
این کار برای پادشاه اصلاً مشکل نبود، زیرا قصر او انباشته از جواهرات و سنگهای قیمتی بود. اما ناگهان مشکلی ظهور کرد: هرچه را که وزیر اعظم در کاسهیِ گدا میریخت، بیدرنگ ناپدید میشد. ظاهراً محال بود که کاسهیِ گدا پُر شود.
اما پادشاه به هیچ وجه نمیخواست کوتاه بیاید و پیش گدا رسوا شود. بنابراین، گفت:« اگر لازم باشد تمامیِ جواهرات قصرم را در کاسهیِ گدایی این آدم میریزم و آن را پُر میکنم. »
همهیِ جواهرات قصر به تدریج در داخل کاسهیِ آن گدا ناپدید شد. غروب شد و پادشاه تمامی ثروتش را از دست داده و گدا شده بود، اما کاسهیِ گدایی، همچنان خالی بود.
گدا گفت:« در شگفتم که چرا امپراتور نمیتواند کاسهیِ گدایی مرا پُر کند. »
مردم جمع شده بودند و ماجرا را تماشا میکردند. این ماجرا به گوشِ همه رسید و جمعیتی انبوه به دور آن‏ها حلقه زدند. آخرالامر پادشاه در مقابل گدا زانو زد و گفت:« مرا ببخش، من نتوانستم به عهد خود عمل کنم. لطف کن و راز این ماجرا را برای من فاش کن. امپراتوری من کجا غیب شده است؟ آیا آنچه در دست داری کاسهاس جادوییست؟ آیا تو جادوگری؟ »
گدا خندید و گفت:« نه، من جادوگر نیستم. من حتی به اندازهیِ کافی پول ندارم تا کاسهای برای گدایی بخرم. آنچه که در دست من میبینی، جمجمهیِ یک مرده است. من آن را تراشیدم و به شکل یک کاسه درآوردم.
راز این است: جمجمهی انسان، بسیار کوچک است، اما حتی همهیِ داراییهای یک امپراتور نیز نمیتواند آن را پر کند. این جمجمه، همواره بیشتر و بیشتر میخواهد. من جادوگر نیستم، این جادوی جمجمه است. به خاطر این جمجمه، روزهاست که گرسنه ماندهام. هرچه در آن میریزم، فیالفور ناپدید میشود. »
انسان موقعی به بالاترین پلهیِ نردبان میرسد که زندگیاش به پایان رسیده است. او در آخرین پلهیِ این نردبان چه مییابد؟ هیچ. اما گفتن این نکته به آنهایی که پشت سر او روانند و میخواهند به بالاترین پلهی نردبان برسند، شجاعت میخواهد.
بیدلیل نبود که گوتاما بودا از تمامیِ قلمرو امکاناتِ خویش دست کشید. ماهاویرا نیز دست به چنین کاری زد. آنها دیوانه نبودند. آنها واقعیت را شهود کرده بودند: پدران آنها به آخرین پلهیِ نردبان ترقی مادی رسیده بودند. اما این ترقی فقط چشم دیگران را پُر میکرد، نه دل آنها را. آنها به آخرین پلهی ترقی مادی رسیده بودند، اما تشنگی همچنان باقی مانده بود. دیگران نمیتوانستند درونِ آنها را ببینند. آنها در درون گدا بودند؛ گداتر از روزی که عازم سفر سفر جاهطلبیهاشان بودند.
گاهی به جایی میرسی که احساس میکنی همهیِ آموزشهایی که تاکنون دیدهای، راهی به ترکستان بوده است. گاهی احساس میکنی معلمان و والدین تو، که تو را برای بالا رفتن از این نردبان تشویق کردهاند، همه در خوابی عمیق فرو رفتهاند.
این راه، راهیست که بازگشت ندارد. تو نمیتوانی جوانی را از سر بگیری. عمر رفته هرگز باز نمیگردد. وقتی پژمرده میشوی، خشک میشوی و میمیری، دیگر امیدی به جوانه زدن دوباره نیست. برای چنین توفیقی، باید خشک شوی، سفت شوی، سنگ شوی. صدای خوش عشق، در دلی که سنگ است طنین نمیاندازد. دلی که در رقابتهای مادی و سیاسی سنگ شده است، همهی ارزشهای قشنگ زندگی را؛ عشق را، شور را، شعور را، شعر را، خنده را، عرفان را، رقص را، نیایش را، در خود دفن کرده است. در این گاوصندوقِ سنگی، جز پول، هیچچیز قرار نمیگیرد.
نخستین پرسش، از جانب مردی توانگر مطرح میشود:
آنگاه مردی توانگر پیش آمد و گفت: با مااز بخشش سخن بگو.
توانگر میگوید:« من در همهیِ عمر خود، کوشیدهام تا بیشتر و بیشتر به دست آورم. اکنون میبینم که بر خطا بودهام. لطف کن و با ما از بخشش سخن بگو. من دیگر چیزی از این دست نمیخواهم. تلاشِ من برای داشتن و بیشتر داشتن، احمقانه بوده است. این میل، مرا ویران کرده است. بیا و آبادم کن. بیا و با من از بخشش سخن بگو. شاید بخشش، درخت خشکیدهیِ وجودم را احیا کند. میخواهم زنده شوم. از مردگی بیزارم. شاید نسیم عشق نیز بر من بوزد، شاید پرتو عشق نیز بر من بیفتد. من داشتن را تجربه کردهام، کمکم کن تا بودن را نیز تجربه کنم. من تاکنون نبودهام. گمان میکردم که هستم. میل به داشتن بیشتر، هستی مرا از من گرفته است، شاید بخشش، آن را به من بازگرداند. »
کسانی که از این میل گذشتهاند، بصیرت جاودانه را نصیب بردهاند. اگر طالب رقصی در دل هستی، اگر طالب آرامشی در روح هستی، اگر بیداری را میخواهی، همهچیز را ببخش. این کار، مخالفت با دنیا نیست. این کار، انزوا پیشه کردن نیست. این کار مخالفت با ثروت نیست. این کار، تولدِ در دنیاست. من آموزگار فقر و تنگدستی نیستم، من آموزگار توانگری روح هستم. من آموزگار بهرهمندی از دنیا هستم. تا میتوانید ثروتمند شوید، اما نه برای نگه داشتن، بلکه برای بخشیدن. ثروتی که بخشیده میشود، میماند. ثروتی که احتکار میشود، بر باد میرود.
بخشش آنگاه ممکن میشود که ثروتی در میان باشد. کسی که ندارد، از نعمت بخشیدن نیز محروم می-ماند. کسی که ندارد، در دل هوس داشتن را میپروراند. ذهنِ چنین آدمی هرگز فارغ نیست. من هرگز زندگیِ رهبانی را تبلیغ نمیکنم. رهبانان ضد زندگیاند.
این معادلهای ساده است: اگر داشته باشی، میبخشی. اگر نداشته باشی، از چه چیزی میتوانی ببخشی؟ ممکن است کسی که داشته و بخشیده، به ظاهر شبیه کسی باشد که هرگز نداشته است، اما شأن این کجا و شأن آن کجا؟ اینان به لحاظ روحی و روانی در یک جایگاه نیستند. من ابتدا داشتن را میآموزانم، آنگاه از بخشش سخن میگویم.
فقر، همنشین کفر است. فقر، آنگاه فخر است که از قلمروِ توانگری عبور کرده باشد. کسی که دارد و از داشتهها میگذرد، به مرتبهیِ استغنا رسیده است. داشتن، عیب نیست، اسارت داشتههاست که عیب است. کسی که اسیر داشتهها نیست، براحتی میبخشد.
بیست و پنج قرن گذشته و شرق هنوز نتوانسته است شخصیتی نظیر بودا بیافریند. چرا؟ به دلیل منطقی که مبتنی بر یک سوء تفاهم است. تنها توانگران میتوانند بگویند:« با ما از بخشش سخن بگو. » به تعبیری، کسی که بیشتر و بیشتر میخواهد، گداست.
لحظهای که به بیداری میرسی و چشمانداز احمقانه و ویرانگر افزونطلبی را شهود می‏کنی و میبینی که این میلِ نامیمون موجب از دست رفتن زندگیات میشود، تازه به آستانهیِ طرح صادقانهیِ این پرسش رسیده‏ای:
با ما از بخشش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
سخنان جبران خلیل جبران را باید با طلا نوشت. آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چیزی نبخشیدهای. چنین بخششی، انقلابی در زندگیات به پا نمیکند. بخشش باید بنیادهای تو را زیر و رو کند. تو باید میلِ خویش برای داشتن و بیشتر داشتن را ببخشی. باید از این میل بگذری. داراییها مشکلی ایجاد نمیکنند. تو میتوانی در یک قصر زندگی کنی. عیبس ندارد. قصر حتی نمیداند که تو درون آن زندگی میکنی. مشکل این است:« این قصر من است. » این منیّت است که باید محو شود. منیّت به میلههای یک قفس میماند و تو به یک پرنده. منیّت که برطرف شود، میلههای قفس ناپدید میشوند و تو میتوانی به جای زندگی در قفس تنگ، در هوای صاف آفتابیِ معنا پرواز کنی. مهم آن است که تو از سدّ منیّت عبور کنی. وابستگی، به هر شکلی که باشد و به هرچیزی که باشد، ویرانگر است. عبور از سد منیّت و شکستن بندهای وابستگی، قدم گذاشتن در ساحتِ وارستگیست.
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
بخشش آن است که پارههای وجودِ خویش را ببخشی.
جاهطلبی و افزونطلبی، شیوههای عملِ نفسانیّتاند. اینها تو را در خود نگه میدارند و مانع تعالیات می‏شوند.
کسی که به مرتبهی روشنشدگی میرسد، از تمامی جاهطلبیها و افزون طلبیها و رقابتهای ویرانگر آزاد میشود؛ بودا میشود. مهم وارستگیست، نه ستایش فقر. فقر به هیچ وجه ستوده نیست. اگر شرق فقیر است، دلیلش همین سوء تفاهم است. شرق به جای رفتن به سوی وارستگی، به ستایش فقر نشسته است. این منطق احمقانه، قرنهاست که پای شرق را بسته است.
دیندار واقعی هیچگاه از دنیا فاصله نمیگیرد، بلکه در دنیا به دنیا میآید. دنیا زهدان ماست. چگونه می-توان در بیرون از این زهدان رشد کرد و به دنیا آمد. باید در دنیا غوطه خورد تا به ماهیتِ رؤیاگونهیِ آن پی برد. زمانی که به ماهیت رؤیاگونهی دنیا واقف شوی و آن را فراتر از معنا و منطق ببینی، میل به جمع کردن و بیشتر داشتن در تو میمیرد.
المصطفی به نکتهای ژرف اشاره میکند:
آنگاه که از داراییهایت میبخشی، چندان نبخشیدهای.
بخشش آن است که پارههای وجودِ خویش را ببخشی.
آنگاه که میل به تملک را از خانهیِ وجودت بیرون میکنی، نفسانیّت نیز به دنبالِ آن، تو را ترک میکند. اینجاست که تو از وجود خود بخشیدهای.
زیرا داراییها چیستند،
غیر از اشیایی که آنها را از سرِ بیم نگه میداری،
مبادا فردا به آنها احتیاجی داشته باشی؟
همهی مالکیتها، گفتنِ:« این مال من است، آن مال من است »، ریشه در ترس دارند، زیرا متوجهیِ فردایند.
اگر فردا بیاید و من چیزی نداشته باشم، دچار مشکل و دردسر میشوم.
و فردا چه دارد برای سگی محتاط
که استخوان را در شن و خاکِ بینشان بیابان دفن میکند،
آنگاه به دنبال کاروانِ زائران شهر مقدس روان میشود؟
این وضعیت سگیِ تمام کسانیست که به مایملک خویش چنگ انداختهاند. سگی که به دنبال کاروان زائران شهر مقدس روان است، استخوانی را که پیدا کرده است، در شنها پنهان میکند. او غافل است که فردا این استخوان را پیدا نخواهد کرد، زیرا کاروان میرود و او نیز به دنبال کاروان میرود.
امروز کفایت میکند.
فردا، خود احتیاجاتِ خویش را برآورده خواهد کرد.
این است معنای اعتماد به هستی.
نیایش اصلی انسان دیندار، اعتماد به هستیست.
کسی که به هستی اعتماد ندارد، دین ندارد. او میداند که اگر هستی امروز تأمین حوایج او را تقبل کرده است، فردا نیز همین کار را خواهد کرد. دلیلی برای نگرانی نسبت به فردا وجود ندارد. هستی مرا خواسته است. به همین دلیل است که من اینجا هستم. اگر هستی فردا نیز مرا بخواهد، بیتردید نیازهایم را نیز برطرف خواهد کرد. این است معنای حقیقی بخشش.
و آیا بیم از احتیاج، چیزی جز احتیاط است؟
آیا ترسِ از تشنگی،
آنگاه که چاهت پُر از آب است،
چیزی جز عطشی سیراب ناشدنیست؟
هستند کسانی که از داراییهای بسیارشان، فقط اندکی میبخشند،
و آن را نیز برای نام میبخشند،
نیّتِ پنهان چنین آدمهایی، دهش و بخشششان را تباه میکند.
آیینها همواره نیّتهای پنهان آدمی را استثمار میکنند.
اعتماد آن نیست که امروز اندکی ببخشی، به امید آنکه فردا خروارها دریافت کنی. این یک معامله است. این حس، تو را از بندهای درونت آزاد نمیکند. این معامله، تو را به ساحتِ وارستگی نمیرساند.تو امروز یک روپیه در دست گدا میگذاری و توقع داری فردا هزار روپیه پاداش بگیری! چه خوشاشتها! تو داری پولت را در بانک مطمئن خدا پسانداز میکنی و توقع سود ناعادلانهای نیز داری. تو هنوز نبخشیدهای. این بخشش سوداگران است، نه بخشش احرار.
آدمها با خسّت، اندکی از داشتههاشان را میبخشند، به این امید که در آخرت، بسیار بگیرند. البته در این دنیا نیز، به سبب بخشش خود، نام و آوازه و احترام میخواهند.
هستند کسانی که از داراییهای بسیارشان، فقط اندکی میبخشند،
و آن را نیز برای نام میبخشند،
نیّتِ پنهان چنین آدمهایی، دهش و بخشششان را تباه میکند.
صداقت و تقوای شگفتانگیزی در سخنان جبران خلیل جبران موج میزند. او میگویدچنین بخششی، تباه است.
هستند کسانی که داراییشان اندک است،
اما هنگامی که میبخشند،
هرآنچه را که دارند، میبخشند.
اینان کسانی هستند که به زندگی و گنجهای بیپایان آن ایمان دارند،
دستِ بخشش اینان هیچگاه تهی نمیماند.
اینان کسانیاند که به هستی اعتماد دارند.
اگر خدا که نام دیگر هستیست و او به تو زندگی داده است، پس مطمئن باش که حوایج این زندگی را نیز خودِ او برآورده خواهد کرد.
هنگامی که استعفا دادم و از استادی فلسفهیِ دانشگاه کناره گرفتم، پدرم با شتاب خود را از روستا که صد و بیست کیلومتر با محل اقامت من فاصله داشت رساند و گفت:« آیا هیچ فکر فردا را کردهای؟ آیا به فکر ایام بیماری و پیری بودهای؟ »
گفتم:« پدر، من هیچگاه دربارهیِ به دنیا آمدنم فکر نکرده بودم، من هیچگاه دربارهی جوانیم فکر نکرده بودم. همان منبعی که کودکی و جوانی مرا تکفل کرده است، ایام پیری و درماندگی مرا نیز تکفل خواهد کرد.
من نگران نیستم. تو نیز نگران نباش. اگر فردا مرا نیاز نداشته باشد، مرا میبرد و جا را برای فردی دیگر باز میکند. اما اگر نیازم داشته باشد، خودش مراقبم خواهد بود. بیخیال! »
اما پدرم قانع نمیشد. به او گفتم:« ببین، من حتی یک روپیه نیز از تو میراث نمیخواهم. آنچه را که من به آن نیاز داشتم، تو به من دادی: عشق خود را. تو به من آزادیِ یکهای دادی. همین برایم کافیست. » اما پدر، بالاخره پدر است.
او رفت و بیآنکه به من بگوید، هرچه داشت به نام من کرد. او میدانست که من هرگز قبول نخواهم کرد، بنابراین، بدون اطلاع من این کار را کرده بود. بعد از مرگش این موضوع را دانستم.
روزی کاغذی به دستم رسید که گفته بود شما مالیات اموال و املاکتان را نپرداختهاید. تعجب کردم. من چیزی نداشتم که به آن مالیات تعلق بگیرد. من حتی صاحب لباس خودم نیز نیستم. چطور ممکن است که من مال و املاکی داشته باشم؟
همه چیز خانهیِ من امانت است. شاگردانم به من بخشیدهاند. اما من به آنها گفتهام که هیچگاه خود را صاحب آنها نمیدانم. از آنها استفاده میکنم، اما اینها همه به آنها تعلق دارد. هروقت خواستند می-توانند بیایند و آنها را بردارند. هیچکس مانع آنها نخواهد شد.
به پدرم گفتم:« من به هستی تکیه کردهام. »
به من اثبات شده است که هستی بهتر از من از من مراقبت میکند.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش شادماناند،
پاداشِ اینان، همان شادمانیشان خواهد بود.
من از عبادت سوداگران و تاجران خوشم نمیآید. آنها همه چیز را به مصلحت آلودهاند. آنها به طمع بهشت است که سکهای در دست نیازمندی میگذارند. آنها گمان میکنند با این بخششهای مسخره و رقت انگیز، بهشت دلانگیز و حوریان و جوی شیر و عسل را نصیب خواهند برد.
هیچچیز به اندازهیِ قیافهیِ مسخرهیِ سوداگران و دلالان و تجارت پیشگان، سیمای هویت انسانی را تحقیر نکرده است. آنها در این زمینه حتی دست سیاستمداران را نیز از پشت بستهاند.
آنها نمیدانند که شادمانی بخشیدن، بهشتیتر از هر بهشتیست. آنها با این بهشت بیگانهاند. آنها فقط جهنم سود و پول را میشناسند.
هر عملی پاداش و جزای خود را به همراه دارد.
هر عملی، بهشت و دوزخ خود را برپا میکند.
زندگی مکانیزم خود را دارد.
عمل تو، نَفسِ پاداش یا جزای توست.
اگر عملِ تو، پاداش است، پس درست است.
اگر عمل تو، جزاست، پس غلط است. این یک معیار است. اگر عملِ تو پاداش است، پس ثواب است. اگر عمل تو، جزاست، پس گناه است.
هستند کسانی که میبخشند و از بخشش خویش رنج میبرند،
رنجِ اینان، تطهیرشان میکند.
این سخن جبران خلیل جبران بسیار زیباست.
او میگوید: رنج نیز در استحالهیِ انسان نقش ایفا میکند. حتی اگر با شادمانی نبخشی و از بخشش خویش رنج ببری، رنج تو، تزکیهات خواهد کرد؛ شست‏وشویت خواهد داد. این رنج، آتشیست که در آن، همهیِ ناخالصیهایت زدوده خواهد شد. تو از این آتش، خالصتر و پاکتر و شفافتر بیرون خواهی آمد. غُسل تعمید واقعی همین است. نه اینکه یک کاسه آب روی سر نوزادان بریزند و بگویند او تعمید داده شد.
خانهیِ یک اسقف مسیحی، درست روبروی خانهیِ یک خاخامِ یهودی  بود. آنها باهم رقابت تنگاتنگی داشتند. صبح یکی از روزها، خاخام از خانهیِ خود خارج شد و دید که در حیاط خانهی اسقف، یک شِورُلت آخرین مدل پارک شده است. در همین حین، اسقف بیرون آمد و به قصد شستوشو، بر روی آن اتومبیل زیبا آب ریخت.
خاخام پیش خود اندیشید:« این آدمِ احمق چهکار دارد میکند؟ »
خاخام پیش رفت و از اسقف پرسید:« آقای عزیز، ممکن است بگویید دارید چهکار میکنید؟ »
اسقف گفت:« دارم غسلِ تعمیدش میدهم؛ از حالا به بعد، این ماشین مسیحی شده است. »
خاخام احساس کرد که با وجود این شورلت، در مقابل اسقف کم آورده است. اما او یهودی بود و وقتی پای مادیات در میان باشد، یهودیها عقب نمیافتند. او همان شب تصمیم گرفت پولهایش را جمع کند و یک اتومبیل لینکلن کانتینانتال بخرد. کلاسِ این اتومبیل، بالاتر از کلاس شورلت است. شورلت ماشین فقرای آمریکاییست. لینکلن کانتینانتال ماشین اعیان و اشراف است.
یک روز اسقف، از پنجرهی خانهاش، ماشین خاخام را دید و به سرعت پایین آمد و به خانهیِ خاخام رفت و پرسد:« این ماشین مالِ چه کسیست؟ »
خاخام گفت:« معلوم است. این ماشین من است. آخرین مدل لینکلن کانتینانتال. »
اسقف گفت:« حالا داری چهکار میکنی؟ »
خاخام در حالی که داشت لولهیِ اگزوز ماشینش را میبرید، با خونسردی گفت:« دارم ختنهاش میکنم. از حالا به بعد این ماشین یهودی‏ست. »
و احمقهایی نظیر این دو نفر، در سراسر دنیا پخشاند.
تعمید واقعی، به آتش میماند. تو باید از میان این آتش عبور کنی. از این آتش فرار نکن. به هستی اعتماد کن: اگر احساس رنج کردی، بی حکمت نیست، چیزی در دلت هست که باید بسوزد تا تو پاک شوی.
هستند کسانی که میبخشند، اما نه برای شادمانی،
میبخشند، اما نه با درد و رنج،
میبخشند، اما در بخشش خویش، فضیلتی برای خود قایل نمیشوند؛
اینها چنان میبخشند که گویی گیاه هماره سبز و وحشیِ مورد،
در درههای دور،
بیآنکه چشمانتظارِ رهگذری باشد،
عطر خود را در هوا میپراکند.
این آدمها، پاکترین و قشنگترین موجودات روی زمیناند. آنها از آن رو که به آنها آموخته شده است، نمیبخشند. بخشش آنها، شبیه عطر افشانی گلهاست.
گلها عطر خود را به دست باد میسپارند تا آن را به هرکجا که میخواهد با خود ببرد. گلها هیچوقت به این فکر نمیکنند که آیا کسی که رایحهیِ آنها را استشمام میکند، ارزش و لیاقتش را داردیا نه. گلها نگران هیچچیز نیستند. بخشش این گروه از آدمهای مذکور نیز مانند بخشش گلهاست. آنها عاشقانه می‏بخشند. آنها میبخشند و هیچ چشمداشتی ندارند. آنها بخشندگان بزرگاند. آنها حتی از بخشش خویش نیز آگاه نمیشوند.
دست پُر مهر این کسان،
زبان مخملی خداوند است؛
خداوند بادست اینان سخن میگوید،
و از پشت پلکهای این کسان است
که خورشیدِ لطفِ او طلوع میکند،
رخسارِ زمین را میبیند
و لبخندی گرم و روشن نِثار آن میکند.
چنین آدمهایی، به یگانگی با هستی رسیدهاند. دستِ اینان، دستِ خداست. چشمِ اینان، چشمِ خداست. اینان بلندترین قلههای آگاهی، عشق و زیباییاند. هرکسی این استعداد را دارد که دستِ خدا و چشم خدا شود. اگر تو نتوانی به این مرحله برسی، زندگیات را باختهای.
اما بخشش از روی بصیرت، بیآنکه خواهشی در میان باشد،
نیکوتر است؛
چرا باید آدمها با مطرح کردن نیاز خود تحقیر شوند. تو باید پیش از درخواستِ آنان، به آنها بدهی. وقتی نیازی را میبینی و میدانی که از عهدهیِ برطرف کردنش برمیآیی، فوراً آستینهایت را بالا بزن. مگذار آدم‏ها با مطرح کردن نیازشان شرمندهیِ تو شوند.
در دورهیِ دانشجویی، هر ماه دویست روپیه برایم فرستاده میشد. نمیدانستم چه کسی این پولها را می‏فرستد. خیلی تلاش کردم تا فرستندهیِ پول را بشناسم، اما نشد. اولِ هر ماه پاکتی را از پست دریافت میکردم، بی آنکه آدرس فرستنده روی آن باشد. من آن شخص را هنگامی شناختم که مرده بود.
فرستندهی آن پولها کسی نبود، مگر مؤسس دانشگاهی که من در آن درس میخواندم.
به خانهاش رفته بودم. همسرش گفت:« من ناراحتم، نه برای اینکه شوهرم را از دست دادهام، بلکه نمی-دانم از کجا میتوانم هر ماه دویست دلار برای تو فراهم کنم و برایت بفرستم. »
گفتم:« خدای من! پس شوهر شما آن پولها را برایم میفرستاد؟ اما من از بورسیهیِ دانشگاهی استفاده می‏کنم. همه چیزِ تحصیل من مجانی است.چرا شوهر مرحومتان برایم پول میفرستاد؟ »
او گفت:« من هم از او همین سؤال را کردم. میگفت: شری راجنش [اوشو] به این پول نیاز دارد. او عاشق کتاب است، اما پولی برای خرید آنها ندارد. او به کتاب محتاجتر است تا به غذا. »
او نادرهمردی بود. در تمام عمرش کار کرد و ماحصل کارش را خرج تأسیس دانشگاهی در شهرش کرد.
هندوستان تقریباً هزار دانشگاه دارد. من دانشگاههای بسیاری را در هندوستان دیدهام. دانشگاه این مرد کوچک بود، اما زیباترین دانشگاه هند بشمار میرفت. این دانشگاه بر روی تپهای بلند واقع شده و اطرافش را درختان بزرگ احاطه کردهاند. در پایین این تپه، دریاچهایست پر از نیلوفر. دریاچه آنقدر بزرگ است که ساحل آنسویش پیدا نیست. آن مرد بزرگ همهچیز خود را به پای این دانشگاه ریخته بود. او حتی یک روپیه نیز برای خود باقی نگذاشته بود. او آنقدر احمق و خودخواه و هیولا نبود که ببیند جوانان کشورش تباه میشوند، آنگاه از اینکه بر صفرهای حسابهای پسانداز داخلی و خارجیاش افزوده می-شود، پای بکوبد و دست بیفشاند. کسانی که اینگونهاند، انسان نیستند، هیولایی در لباس انساناند؛ حتی اگر این لباس، لباس دین باشد.
روزی از او پرسیدم:« استاد، چرا این محل دورافتاده را برای ساختمان دانشگاه انتخاب کردهاید؟ »
گفت:« من همه جای عالم را گشته و دیدهام، اما هیچ جا را به زیبایی این تپه نیافتهام. این دریاچه، این درختان بلند، این نیلوفرها، این شبنمهای صبحگاهی که بر برگِ گلها مینشینند و شکوه این چشمانداز در هیچکجای جهان یافت نمیشود. من این دانشگاه را اینجا ساختم، نه برای اینکه اینجا شهر من است، بلکه به این دلیل که اینجا با شکوهترین نقطهی عالم است. »
بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست،
اما بخشش از روی بصیرت، بیآنکه خواهشی در میان باشد،
نیکوتر است؛
برای کریمان و گشادهدستان، جستوجو برای یافتن کسی که بستاند،
لذتبخشتر از نَفسِ بخشش است.
المصطفی درست میگوید که بخشندهیِ واقعی در بندِ حظ بردن از بخشش خویش نیست.
شادمانی بخشندهیِ واقعی، در جستوجو برای یافتن کسیست که بخشش او را پذیرا شود.
و آیا چیزی هست که بتوانی از دادنش دریغ کنی و نگهاش داری؟
هرآنچه داری، روزی،
چه بخواهی و چه نخواهی،
همه به دیگران داده خواهد شد؛
بنابراین ای خزانه دار میراثخواران!
اکنون که هستی و میتوانی، ببخش و بده،
تا فصلِ بخششِ داشتههایت،
از آنِ تو باشد،
نه ازآنِ آنهایی که اموالت را روزی به ارث و یغما خواهند برد.
مرگ، همهچیزت را باز پس خواهد گرفت. بنابراین، موقع بخشیدن، دست و پایت نلرزد. هرآنچه داری، زندگی آن را به تو بخشیده است، زندگی آن را دوباره پس خواهد گرفت. پس چرا امروز که داری و می-توانی، خود را از موهبت بخشیدن محروم میکنی؟ چرا از این فرصت یکباره استفاده نمیکنی تا دست خدا شوی، تا چشم خدا شوی؟
مردم، حمالِ جمع کردن مال و املاک برای وارثانشان هستند. این کار به دو دلیل بد است: نخست آنکه تو فرصت بهرهبرداری از فصل بخشش را از دست میدهی.
دوم آنکه وارثانت از موهبت کار و بهرهمند شدن از حاصل دسترنج خویش محروم میمانند.
تو با انباشتِ احمقانهی ثروت، دو کس را ویران کردهای:
خودت را،
و وارثانت را.

به صحرا شدم. عشق باریده بود…

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

به صحرا شدم. عشق باریده بود…


 

آنگاه المیترا بار دیگر به سخن درآمد و گفت:

درباره­یِ پیوند زناشویی برای ما سخن بگو، استاد.

و او در پاسخ گفت:

شما باهم زاده شدید

و برای همیشه باهم خواهید ماند.

آنگاه که بالهای سپید مرگ ایام عمرتان را آشفته می­کند،

در کنار هم باشید.

آری، شما در حافظه­ی خاموش خداوند نیز،

باهم خواهید بود. اما بگذارید بین باهم بودن­تان اندگی فاصله باقی بماند.

بگذارید نسیم­های آسمانی،

در میان شما به رقص درآیند

و در فضای بین­تان،

آسوده بچرخند.

به هم عشق بورزید،

اما از عشق، بند نسازید.

بهتر آن است که عشق، دریایی باشد موّاج

و دو ساحل وجود شما را به هم بپیوندد.

جام یکدیگر را پُر کنید،

اما هرگز از یک جام ننوشید.

نان خود را با معشوق خود تقسیم کنید،

اما هرگز از یک گرده­ی نان نخورید.

باهم آواز بخوانید، برقصید و شادمانی کنید،

اما تنهایی را از هم نستانید،

همان­گونه که تارهای چنگ تنها هستند،

گرچه به یک آهنگ مترنم­اند.

دل خویش را به یکدیگر بدهید،

اما هنگامی که آن را می­گیرید،

زندانی­اش نکنید.

زیرا تنها سینه­ی فراخ زندگی­ست

که می­تواند دل­های شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بایستید،

اما نه بسیار تنگاتنگ:

زیرا ستون­های بلند معبد، دور از هم می­ایستند،

و درخت بلوط و درخت سرو،

در سایه­ی یکدیگر،

هرگز نمی­بالند.


 

به صحرا شدم. عشق باریده بود…

المصطفی، پیش از این، درباره­ی عشق سخن گفته است و اکنون درباره­ی پیوندی که مردم می­فهمند، پیوندی نیست که از سرچشمه­های عشق سیراب شده باشد. پیوند زناشویی به معنایی که المصطفی از آن سخن می­گوید، پیوندی­ست که به عشق تجسم عینی می­بخشد و عشق را در واقعیت ترسیم می­کند. امروزه ازدواج به یک معامله بین پدرها تبدیل شده است. بعضی از احمق­ها دخترشان را به پسر فلان آقا می­دهند تا برای خود موقعیتی کسب کنند؛ حتی اگر پسر فلان آقا عقب­افتاده باشد؛که معمولاً اینگونه هست. دختر، وجه­المصالحه است. دختران بی انکه طعم عشق را بچشند، شوهر می­کنند و پسران بی آنکه عشق را تجربه کرده باشند، زندگی مشترک آغاز می­کنند. آن­ها چیزی درباره­ی عشق و زندگی نمی­دانند. آن­ها کالای مورد معامله­ی پدرانشان هستند. آن­ها مورد استثمار واقع شده­اند. آن­ها پیش از آن که پرهای عشق بر شانه­هاشان بروید، مجبور به پرواز می­شوند. ان­ها پرواز نمی­کنند، بلکه سقوط می­کنند. ازدواج­های اینچنینی نه تنها بر عشق مبتنی نیست، بلکه ضد عشق است. هیچ­چیز به اندازه­ی این ازدواج­ها، روح  و شادمانی و شور و سرمستی را ویران نمی­کند. گویی این پسرها و دخترها حق انتخاب ندارند. والدین خودخواه و جاهل، این‏گونه فرزندان­شان را به قربانگاه می­برند و عشق را در سینه­شان می­کشند. آن­ها به تنها چیزی که در این رابطه نمی­اندیشند، عشق است. همه چیز مطرح است، جز عشق. پول مطرح است، ملک و املاک و شأن و اعتبار مطرح است، اما عشق مطرح نیست. همه چیز به دقت لحاظ می­شود، مگر خود دختر و پسر که باید عمری را باهم سر کنند. این پیوند زناشویی، معامله­ای­ست ناپاک و غیر انسانی. معامله­ای که برای بسط امکانات صورت می­گیرد. این معامله، معامله­ای­ست سیاسی، زیرا معطوف به قدرت است. قدرت، نیاز آدم­های ضعیف و حقیر است.

انسان قادر نیست قدرت را بخورد و یا آن را بنوشد. پس چرا برای کسب آن، این همه تقلا می­کند؟ چرا بعضی­ها می­خواهند در صدر بنشینند و فرمان برانند؟ زیرا آن­ها از عقده­ی حقارت رنج می­برند. آن­ها باطناً می­دانند که کسی نیستند، بنابراین، اگر ثابت نکنند که کسی هستند، مردم حقارت آن­ها را خواهند فهمید. از ترس این رسوایی­ست که حقیران و بی­مایگان، طالب قدرت می­شوند. قدرت­طلبی، انعکاس عقده­ی حقارت است.

کسی که از توانایی درون بهره­مند است، هرگز شهوت کسب قدرت ندارد. شهوت کسب قدرت، محصول فقر درونی­ست. والدین دوست ندارند فرزندان­شان را پُر شور و سرمست و شادمان ببینند. آن­ها دوست دارند فرزندان­شان را ثروتمند ببینند. آن­ها از تماشای فرزندان­شان هنگام بالا رفتن از نردبان قدرت، لذت می­برند.

بنابراین، صدها سال است که ازدواج دستمایه­ی آدم­های حقیر قدرت­طلب شده است.

المصطفی درباره­ی چنین ازدواجی سخن نمی­گوید. او حتی درباره­ی ازدواج­هایی سخن نمی­گوید که مبتنی بر عشق­های کاغذی­اند. بسیاری از عشق­های بی­مزه­ی امروزی، اصلاً عشق نیستند. نیازی پیش پا افتاده با برچسب عشق. شهوت کور، گاهی جامه­ی عشق را برتن می­کند.

عشق هرگز کور نیست.

عشق، چشم­هایت را می­شوید تا جوری دیگر ببینی.

عشق، به نگاه تو ژرفا می­بخشد.

عشق، بصیرت می­آورد. این شهوت است که کور است.

زیرا شهوت، به بیولوژی تو مربوط می­شود و ربطی به عالم معنا ندارد.

آنگاه المیترا بار دیگر به سخن درآمد و گفت:

درباره­یِ پیوند زناشویی برای ما سخن بگو، استاد.

این نخستین بار است که المیترا، المصطفی را  استاد خطاب می­کند، زیرا زمان جدایی نزدیک است. تنها یک استاد است که می­تواند چنین زیبا و ژرف از عشق سخن بگوید. سخنان المصطفی، ترجمان آوازهای دل خوشگل اوست.

و او در پاسخ گفت:

شما باهم زاده شدید…

این جمله را تعبیری نادرست نکنید. او نمی­گوید که هر مردی با همسری مشخص و معیّن در جایی، زاده می­شود. منظور او چیز دیگر است. شما با هم زاده شدید. شما با هم در دامان عشق زاده شدید، زیرا تازه شدید، جوان شدید، آواز شدید، رقص شدید و چیزی شدید که پیش از آن نبودید.

شما باهم زاده شدید

و برای همیشه باهم خواهید ماند.

اگر در دامان عشق زاده شوید، اگر با هم بودن­تان مبتنی بر شهوت و نیاز نباشد، عشق­تان هر روز ژرف­تر و تازه­تر می­شود. شهوت، همه چیز را فرو می­کاهد، زیرا بیولوژی در بند این نیست که شما با هم خواهید ماند یا نه. شهوت فقط به دنبال تکثیر است و بس. بنابراین، به عشق نیازی ندارد. برای تولیدمثل، نیازی به عشق نیست.

من در جنگل و کوهستان زندگی کرده­ام. نحوه­ی جفت­گیری حیوانات همواره برایم جالب بوده است. آن­ها در حین این عمل، ظاهری عبوس و ناراحت و غمگین دارند. گویی نیرویی بیرونیآن­ها را وادار به این کار کرده است. این عمل، از آزادی آن­ها نشئت نمی­گیرد، بلکه برخاسته از جبر طبیعت­شان است. همین است که آنان را غمگین می­سازد.

اگر زن و مردی را دیدید که با هم راه می­روند و قیافه­ی عبوس و گرفته و عصبانی دارند، بدانید که زن و شوهرند. گویی زن و شوهرها نمی­توانند جز با زبان عصبیت با یکدیگر گفتگو کنند.  البته آن­ها وانمود می‏کنند که عشق را خوب می­فهمند، و این دروغی بیش نیست. عشق، راز بزرگ زندگی­ست. المصطفی می‏گوید: به محض آن که گُلِ عشق درمیان­تان می­شکفد، شما با هم زاده می­شوید. این است تولد واقعی شما. و برای همیشه با هم خواهید ماند. زیرا با هم بودن­تان، مبتنی بر نیاز و شهوت نیست. بنابراین، از حضور یکدیگر هیچ­گاه ملول نخواهید شد.

هدف از ازدواج، تکثیر نیست، تجربه­ی ناب عشق است. اگر ازدواج هدفی جز این داشته باشد، به خستگی و نهایتاً به جنگ و جدال می­کشد.

عشق، ثمره­ی مراقبه­ای ژرف است.

مراقبه، ثمراتی بی­شمار دارد، شاید عزیزترین آن­ها، عشق باشد.

آنگاه که بال­های سپید مرگ ایام عمرتان را آشفته می­کند،

در کنار هم باشید.

آری، شما در حافظه­ی خاموش خداوند نیز،

با هم خواهید بود.

اما بگذارید بین با هم بودن­تان، اندکی فاصله باقی بماند.

این عبارت­ها را به خاطر بسپار:

اما بگذارید بین با هم بودن­تان، اندکی فاصله باقی بماند.

با هم باشید، اما جویای سلطه بر یکدیگر نباشید.

فردیت یکدیگر را خدشه­دار نسازید.

متأسفانه سلطه­جویی و ویرانگری، خوی نامیمون آدمیزاد شده است.

چرا باید زن به نام شوهرش نامیده شود؟ چرا شوهران را به نام زنان­شان نمی­خوانند؟ زن، ظریف و شکننده و متواضع است، از همین رو، دایم او را می­شکنند، تا جایی که کلمه­ی زن به عنوان فحش به کار می­رود. برای مثال می­گویند: زنی اگر این کار را نکنی! مگر زن بودن چه عیبی دارد؟

عیبی اگر هست، در مردان است، نه در زنان. مردان، زنان را به کابین خود درمی­آورند! زن شیء نیست که به تملک مرد درآید. مجموعه­ی آنچه که زنان دارند از مجموعه­ی آنچه که مردان دارند، بسیار بیشتر و ارزنده­تر است.

ابن­عربی می­گوید: «اگر برای مردان تعالی و عروجی متصور است، از همت بلند زنان است.»

زن و شوهر باید فکر سلطه و تملّک را از ذهن خود دور کنند تا عشق را تجربه کنند. هیچ­کس مالک دیگری نیست. زن و شوهر باید در کنار هم باشند، اما نه تنگاتنگ. زن و شوهر باید آزادی و فردیت یکدیگر را محترم و مقدس بدانند.

ام هنگامی که با هم زندگی می­کنید،

بگذارید بین با خم بودن­تان اندکی فاصله باقی بماند.

زن نباید نقش مفتش را بازی کند و با پرسش­های تردیدآمیز و ملال­انگیز مرد را دق­مرگ کند. مرد فضای خود را می­خواهد. او فردیتی­ست آزاد و مستقل. زن نیز فردیتی­ست آزاد و مستقل. در همه­ی خانه­ها قیامت کبری برپاست. زن و مرد با کوچکترین بهانه­ای بر هم پنجول می­کشند و روح یکدیگر را زخمی می­کنند.

مراقب این زخم­ها باشید. بعضی از زخم­ها هرگز التیام پیدا نمی­کنند.

سلیقه، بحثی دیگر است. ممکن است مرد از چیزی خوشش بیاید و زن چنین نباشد، یا بعکس. این دلیل نمی­شود که آن دو بر سر اختلاف سلیقه به روی هم خنجر بکشند. چون زن و شوهر هستید، پس این دلیل نمی­شود که سلیق­تان هم یکی باشد. وقتی مرد به خانه می­آید، خوب می­داند که همسرش چه چیزهایی خواهد پرسید و جواب او چه خواهد بود. زن نیز این را از پیش می­داند. بنابراین، تمامی پرسش­ها و پاسخ­ها جعلی خواهد بود. مرد، همواره مجبور می­شود که به همسرش دروغ بگوید.

این چه عشقی­ست که همواره تردید دارد؟ این چه عشقی­ست که همواره حسادت می­ورزد؟

مردم نمی­دانند که چیزی از عشق نمی­دانند.

عشق، هرگز تردید نمی­کند و دچار سوءظن نمی­شود.

عشق، هرگز آزادی ستان نیست.

عشق، هرگز خود را تحمیل نمی­کند. عشق، آزاد می­کند،  و آزادی زمانی میسر است که بین با هم بودن­تان فضایی وجود دارد.

این است رمز و راز زیبایی بصیرت جبران خلیل جبران. عشق، طالب شادمانی معشوق است. زن و شوهر به این دلیل با هم هستند که طعم شادمانی را به یکدیگر بچشانند، نه آنکه زندگی را به کام دیگری تلخ کنند. لابد به دلیل نوع زندگی آدم­های امروز است که می­گویند: عشق، آغاز ازدواج است و ازدواج پایان عشق.

آری، اگر زن و شوهر معنای حقیقی عشق را ندانند، ازدواج­شان پایان عشق­شان خواهد بود. البته اگر در ابتدا عشقی در کار بوده باشد.

هرچه بیش­تر آزادی و فردیت یکدیگر را گرامی بدارید، به یکدیگر نزدیک­تر خواهید بود.

بگذارید بین با هم بودن­تان، اندکی فاصله باقی بماند.

بگذارید نسیم­های آسمانی،

در میان شما به رقص درآیند

و در فضای بین­تان،

آسوده بچرخند.

این قانون زندگی­ست که اگر فضای بین یکدیگر را به رسمیت نشناسید و اگر آزادی و فردیت یکدیگر را مخدوش کنید، گُلِ عشق در میان­تان می­پژمرد. گل عشق، بسیار ظریف و شکننده است. مراقب باشید پا روی آن نگذارید.

حتی حیوانات نیز قلمروِ ویژه­ی خود را دارند. سگ­ها با ادرار خود، قلمروشان را تعیین می­کنند. تا موقعی که سگی دیگر وارد قلمرو آن­ها نشده است، همه چیز به خوبی و خوشی پیش می­رود. اما به محض آنکه سگی وارد قلمرو سگی دیگر شود، جنگ و دعوا آغاز می­شود.

همه­ی حیوانات در حیات وحش، سلوکی مشابه دارند. شیرها نیز این­گونه­اند. اگر وارد قلمرو شیرها نشده باشی، با تو کاری ندارند. اما اگر وارد قلمروشان شوی، حمله­ور می­شوند.

ما هنوز باید یاد بگیریم که به حریم تنهایی یکدیگر وارد نشویم. جمعیت دنیا هرروز افزایش پیدا می­کند. جنگ­ها و نزاع­ها نیز با افزایش جمعیت، افزایش می­یابند، اگر آدم­ها حریم یکدیگر را محترم ندانند.

حداقل کسانی که یکدیگر را دوست می­دارند، باید پاس عشق را بدارند و خلوت یکدیگر را نیالایند.

یکی از کتاب­های محبوب من، کتاب « آخرین شعر »، اثر رابیندرانات تاگور است. این کتاب یک رمان برجسته و پر از روشنایی­ست:

مرد و زنی جوان، عاشق یکدیگر می­شوند بی­درنگ تصمیم به ازدواج می­گیرند.

زن می­گوید: «تنها به یک شرط… .»

زن، بسیار بافرهنگ و پیچیده و ثروتمند است.

مرد می­گوید: «من هر شرطی را می­پذیرم، اما بی تو نمی­توانم زندگی کنم.»

زن می­گوید: «اول به شرط من توجه کن، بعد نظر بده. شرط من، شرطی معمولی نیست. شرط من این است که ما با هم در یک خانه زندگی نکنیم. من زمینی وسیع دارم، دریاچه­ای زیبا در آن قرار دارد که با درختان و بوته­هایی زیبا احاطه شده است. من خانه­ای برای تو، در یک سوی دریاچه می­سازم و خانه­ای دیگر برای خودم، در سوی دیگر آن.»

مرد می­گوید: «با این حساب، ازدواج چه معنایی دارد؟»

زن می­گوید: «قرار نیست که ازدواج ما را نابود کند. من فضای تو را به تو می­دهم و فضای خود را برای خود نگه می­دارم. گهگاه هنگام قدم زدن در باغ، ما به طور تصادفی یکدیگر را ملاقات خواهیم کرد. یا گاهی تو را به یک عصرانه در خانه­ی خود دعوت می­کنم. یا تو مرا دعوت می­کنی.»

مرد می­گوید:«مهمل است.»

زن می­گوید: «بنابراین، ازدواج را فراموش کن. زیرا تنها در این صورت است که عشق ما می­تواند دوام بیاورد.

من نمی­خواهم با هم بودن­مان عشق­مان را کهنه کند، حجاب شود و ما را از هم پنهان کند.

زن و شوهرها آن­قدر در کنار هم هستند که هیچ­گاه یکدیگر را نمی­بینند. در فاصله است که زن و شوهرها می­توانند یکدیگر را ببینند.

آنجا که دورترین آدم­ها به نوح ایمان می­آورند، همسر او، او را انکار می­کرد.

فاصله ضروری­ست، و این فاصله، آزادی­ست.

بگذار عشق­مان برای همیشه بماند.

عشق­مان را با چنین ازدواجی ضایع مکن.»

بدیهی­ست که مرد نمی­توانست این حرف­ها را بفهمد. بنابراین، از ازدواج منصرف شد.

رابیندرات تاگور هم واجد همان بصیرتی بود که جبران خلیل جبران داشت. آن­ها در یک زمان می­زیستندو می­نوشتند.

اگر این فاصله و با هم بودن با هم جنع شوند، پس:

بگذارید نسیم­های آسمانی،

در میان شما به رقص درآیند

و در فضای بین­تان،

آسوده بچرخند.

به هم عشق بورزید،

اما از عشق، بند نسازید.

بین این فاصله و باهم بودن، اصلاً تضادی نیست. به تعبیری تضاد هست، اما این تضاد عین یگانگی­ست.

هنر، آن است که وحدت و یگانگی را در تضاد مشاهده کنیم.

نگاه عاشقانه، وحدت را در همه­چیز و همه­کس ساری و جاری می­بیند.

دیدن دوگانگی­ها، معلول نگاه پاره پاره است.

هستی، حقیقتی بسیط و یگانه و یکپارچه است.

هستی، به ظاهر و باطن تقسیم نمی­شود، بلکه ظاهر، عین باطن است و باطن، عین ظاهر است.

دوگانگی­ها زاده­ی بخارات مسموم ذهن آدمی­اند.

با نگاهی بی اعوجاج و مبتنی بر وحدت شهود است که حلاج می­گوید: «بسی گویم و گفته­ام بارها که این منم که می­گویم و این منم که می­شنوم و در دو جهان جز من کسی نیست.»

و چه ژرف است سخن ابن­عربی که می­گوید:« عالم صورت حق است و حق، سیرت عالم. عالم، پیش از ظهور، عین حق بود  و حق بعد از شهور، عین عالم.»

غرب باید وحدت شهود را از شرق بیاموزد که پرده از وحدت وجود برمی­دارد. مسیحیت، دیانتی­ست که اضداد را از هم جدا کرده است و ارزش مساوی آن­ها را نمی­بیند. مسیحیت همواره کوشیده است تا از منفی روی بگرداند و مثبت را بر آن غلبه دهد. مسیحیت، در منفی به چشم شیطان می­نگرد؛ شیطانی که مسیح باید بر آن چیره شود. اگر مسیحیت می­دانست که خدا نه تنها جامع اضداد، بلکه عین اضداد است، آنگاه به دنبال تحقق خیال خام غلبه­ی یکی بر دیگری نمی­افتاد. همین چیرگی و سرکوبی یکی از اضداد است که در ناخودآگاه غرب ذخیره شده و در زمان مناسب، با انرژس بیشتر از ساحت ناخودآگاهی سر برمی­آورد و بر مثبت چیره می­شود. رسالت رمز­ها، به هم پیوستن در ضد است. بروز جنگ­ها معلول شکست همین تلاش است. نازیسم نمونه­ی بارز این امر است. کلیسا دو هزار سال است که سرچشمه­های ناب وحدت شهود را کور کرده است.

این سرچشمه­ها را باید لایروبی کرد،

چشم­ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

به هم عشق بورزید،

اما از عشق بند نسازید.

عشق باید هدیه­ای باشد، نه تمنایی. در غیر این صورت، باهم خواهید بود، اما به فاصله­ی دورترین ستاره­ها، از یکدیگر دور خواهید ماند. آنگاه هیچ تفاهمی بین شما پُل نخواهد زد، زیرا چنان به هم نزدیک شده­اید که ممکن نیست بتوان پلی میان شما ایجاد کرد.

بهتر آن است که عشق، دریایی باشد موّاج

و دو ساحل وجود شما را به هم بپیوندد.

عشق را ایستا نکنید.

پویایی عشق، موهبتی عظیم است.

عشق را به روزمرگی نیندازید.

بگذارید عشق، دریایی باشد موّاج

و دو ساحل وجود شما را به هم بپیوندد.

اگر عشق و آزادی، توأمان از آن شما باشد، به هیچ چیز دیگر احتیاج ندارید. آن­گاه شما دارای چیزی هستید که برای داشتن آن به دنیا آمده­اید.

جام یکدیگر را پُر کنید،

اما هرگز از یک جام ننوشید.

این فاصله­، بسیار ظریف، اما درعین حال، زیباست.

نان خود را با معشوق خود تقسیم کنید،

اما هرگز از یک گرده­ی نان نخورید.

باهم آواز بخوانید، برقصید و شادمانی کنید،

اما تنهایی را از هم نستانید،

همان­گونه که تارهای چنگ تنها هستند،

گرچه به یک آهنگ مترنم­اند.

تارهای چنگ تنها هستند، اما یک آهنگ را مترنم می­سازندفاصله و جدایی، در فردیت هرکدام از تارها نهفته است. اما آن­­ها در یک آهنگ ذوب می­شوند و در یک نغمه پدیدار می­شوند. این نغمه، همان عشق است.

دل خویش را به یکدیگر بدهید،

اما هنگامی که آن را می­گیرید،

زندانی­اش نکنید.

دل دادن، باشکوه است.

عشق، بی چشمداشت و بی قید و شرط، خود را تسلیم می­کند، اما دل را برای زندانی شدن نمی­دهد.

زیرا تنها سینه­ی فراخ زندگی­ست

که می­تواند دل­های شما را در خود نگه دارد.

در کنار هم بایستید،

اما نه بسیار تنگاتنگ… .

خیلی باید مراقب بود. با هم باشید اما یکدیگر را تنگ در آغوش خواسته­های خود نگیرید که موجب ویرانی هم شوید. برای نفس کشیدن، فضا و هوایی لازم است. آنگاه که این فاصله را حفظ می­کنید، سقف عشق را می­توانید نگه دارید.

زیرا ستون­های بلند معبد، دور از هم می­ایستند… .

به ستون­های بلند معبد نگاه کنید. آن­ها دور از هم ایستاده­اند، اما یک سقف را نگه داشته­اند. بین آن­ها فاصله­ای هست، اما در جایی به هم می­رسند: در سقف.

و درخت بلوط و درخت سرو،

در سایه­ی یکدیگر،

هرگز نمی­بالند.

آن­قدر از هم فاصله بگیرید که سایه­تان بر هم نیفتد. در غیر این­صورت، هیچ­کدام نخواهید بالید.

چرا آدم­هایی که عاشق هم هستند، تا این اندازه عصبانی و غمگین­اند؟ زیرا آن­ها در سایه­ی عشق هم نبالیده­اند. رشد آن­ها متوقف شده است.

یکی از آن دو چنان آسمان را با شاخ و برگ خود پوشانده که حتی یک وجب فضای باز برای تابیدن خورشید و وزیدن باد و باریدن باران بر دیگری باقی نگذاشته است. این عشق نیست، تملک است. یکی صاحب دیگری­ست.

عشق می­خواهد هردوی شما را به یک میزان ببالید و رشد کنید، تا بتوانید با هم در پرتو خورشید و زیر نور ماه و بارش باران، برقصید و شادمانی کنید.

با هم بودن شما باید به یک هنر تبدیل شود.

عشق، قدسی­ترین هنر زندگی­ست.

عشق شما باید یادآور این سخن بایزید بسطامی باشد:

به صحرا شدم. عشق باریده بود و زمین تَر شده بود.

چنان که پای به برف فرو شود،

به عشق فرو می­شد.

پای­تان همواره خیس باران عشق باد!

 

ترجمه مسیحا برزگر – از جلد اول کتاب فرشتگان

گشوده، رو به بیکران

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

گشوده، رو به بیکران


 

دیگران نیز آمدند و التماسش کردند، اما او پاسخی به ایشان نداد.

محجوبانه سر خویش را زیر انداخت؛

و کسانی که نزدیکش ایستاده بودند،

دیدند که سرشک از دیده می­افشاند و بر سینه می­ریزد.

آنگاه او و خیلِ مردمان روانه­یِ میدانِ بزرگِ مقابلِ معبد شدند.

از حریمِ حرم زنی بیرون آمد که المیترا نام داشت.

المیترا، پیشگوی شهر بود.

المصطفی با نگاهی سرشار از مهر، المیترا را نگریست.

زیرا المیترا نخستین کسی بود که پیش از همه او را جُسته

و در همان روزِ ورودِ پیامبر به شهرِ آن­ها، به او ایمان آورده بود.

زن او را ستود و گفت:

ای پیامبرِ خدا و ای جوینده­یِ فضیلتِ برین،

دیر زمانی­ست که به دوردست­ها چشم دوخته­ای

و آمدنِ کشتی­ات را انتظار کشیده­ای.

اکنون کشتی­ات آمده است و تو باید بروی.

اشتیاقِ تو به سرزمینِ یادهایت و موطنِ خواهش­های بزرگ­ترت،

بسی ژرف است؛

نه عشق­مان مانع­ات می­شود و نه نیازمان نگه­ات می­دارد.

اما پیش از آنکه ترک­مان گویی، خواهش­مان را برآور:

با ما سخن بگو و حقیقتِ خود را با ما در میان بگذار.

ما نیز آن را برای فرزندانِ خویش میراث خواهیم گذاشت،

آن­ها نیز برای فرزندانِ خود،

تا چراغی که تو برافروخته­ای، هرگز خاموشی نگیرد.

تو در تنهایی­ات، روزهای ما را پاییده­ای،

و در بیداری­ات، به گریه­ها و خنده­های خواب­مان گوش سپرده­ای.

پس ما را به ما نشان بده،

و شمّه­ای واگو از آنچه که در میانه­یِ تولد و مرگ می­گذرد

و تو آن را دیده­ای.

و او گفت:

ای مردم اُرفالِس، از چه بگویم،

جز از آنچه که هم­اکنون در جانِ شما جاری­ست؟


 

گشوده، رو به بیکران

جبران خلیل جبران در این جمله­ها، گستره­یِ وسیعِ رشدِ معنویِ انسان را ترسیم کرده است. در ابتدا دیدیم که مردان و زنان ساده و بی­پیرایه، کشت­زارها و چرخشت­ها را رها کرده و به سوی او شتافتند.

هرگاه حقیقت رخ می­نماید، آدم­های بی­پیرایه توفیق دیدن آن را پیش از دیگران پیدا می­کنند. آیا تاکنون به این موضوع اندیشیده­ای؟ مسیحا ظهور کرد و حتی یک خاخام نیز پای حرف­های او ننشست. در زمان مسیحا، یهودیت در اوج خویش بود و اورشلیم بیش­ترین روحانیون و طلبه­های یهودی را داشت.

کسانی که به سوی مسیحا می­آمدند، آدم­هایی بودند ساده و دریادل. آن­ها ماهیگیران، کشاورزان، باغبانان، نجاران و ریسندگانی معمولی بودند. در میان شاگردان و حواریون مسیحا، کسی از طبقات اشراف و روحانیون بلندپایه وجود نداشت. قید و بند آدم­های بی­پیرایه، به نازکی نخ است. زود پاره می­شود. اما زنجیرهایی که از جنس غرور و تفاخر و تکبر است و به پای اشراف و روحانیون بلندپایه بسته شده است، به این سادگی­ها پاره نمی‏شود.

در آن زمان، اورشلیم مرکز حوزه­های علمی یهودی بود. عده­ای از راه­های دور سفر می­کردند تا در اورشلیم کسب علم کنند. اورشلیم پایگاه علمی یهودیان بود، اما هیچ­کدام از این عالمان و فاضلان، مسیحا را جدی نگرفتند و به حرف­هایش گوش نکردند. چرا؟ زیرا همه­ی علوم ازل و ابد را در کتاب خویش دارند و نیازی به شنیدن حرف­های مسحا ندارند. ذهن آن­ها پر بود، اما دل کوچک­شان از معرفت تهی بود.

ذهن هرچه پرتر باشد، اگر تابش بصیرت آن را تبخیر نکند، تو را سنگین­تر می­کند. هرچه بیشتر بدانی، و باور داشته باشی که می­دانی، در جهل مرکب دست و پا می­زنی. تو حتی از فهم خود نیز عاجزی. دانسته­های تو، کاشف وجود حقیقی تو نیست. دانسته­های تو، از تو خودی کاذب می­سازد؛ خودی که نمی­تواند به محضر فرزند نجار ناصریه برود و در برابر او زانو بزند. خود کاذب تو اگر مسیحا را ببیند، فوراً از او می­پرسد: « ببخشید آقا، تحصیلات شما تا چه پایه­ای­ست؟»

در میان عالمان و دانشمندان شهر اورشلیم تنها یک نفر بود که دوست داشت به حرف­های مسیحا گوش دهد. نام او، نیکودموس بود. اما او نیز احتیاط می­کرد. و برای اینکه مبادا دیده شود، شب به ملاقات مسیحا آمد. او آمد تا سؤال­هایش را در محضر عیسای ناصری طرح کند، جواب بگیرد و برود. او آمد در حالی که همه در خواب بودند و تنها مسیحا بیدار بود. او خود را معرفی کرد: « من مدرس ممتاز دانشگاه این شهرم. نام من نیکودموس است. از اینکه مزاحم خواب­تان شده­ام، پوزش می­طلبم.»

مسیحا گفت: « نگران نباش، زیرا من مزاحم خواب ژرف­تر تو خواهم شد. اما تو اهل کام و نازی و بشدت محافظه‏کار. چنین آدمی نمی­تواند سالک طریقت عشق و جوینده­ی حقیقت باشد. تجربه­ی عشق و وجدان حقیقت، دل و جرأت می­خواهد. بارزترین نشانه­ی آدم شجاع، آن است که بداند که نمی­داند و همه­ی دانسته‏هایش عاریه­ای هستند. چنین آدمی که تاکنون راه­های کوبیده شده را پیموده و راه خویش را هموار نساخته و حقیقت خویش را نیافریده است. چنین آدمی، به سکوت­های درونش دست نیافته و هنوز کور است.»

فهم همین نکته، شروعی باشکوه است.

زمانی که می­دانی که نمی­دانی، به صراط روشن آگاهی گام نهاده­ای. سالک حقیقی، به دانش مرده اکتفا نمی‏کند.

او به سوی کلمه­ای جذب می­شود که گوشت و خون و استخوان دارد: مسیحا.

دانش مرده، به درد کسی می­خورد که شجاعت دیدار مسیحا را ندارد. دیدار مسیحا، شجاعت می­خواهد.

مسیحا ضربه می­زند تا بیدار کند.

هرآنچه را که آموخته­اید، در خواب آموخته­اید. تمامی آنچه را که طوطی­وار تکرار می­کنید، لقلقه­ی زبان است. تجربه­ی دست اول خود شما نیست.

حقیقت، تنها از راه تجربه فهمیده می­شود. تنها دروغ را می­توان یاد گرفت. کتابخانه­ها انباشته از دروغ­های زیبایند. زیرا کلمه­ای که می­میرد، به دروغ تبدیل می­شود. آنها نیز روزی زنده بودند و حقیقت داشتند. آنها نیز در زمان حیات­شان، پر از سکوت و عشق و زیبایی و حقیقت بودند.

اما رایحه­ی آن کلمات زنده، بزودی از بین می­رود. گل می­پژمرد . گلبرگ­ها بر خاک می­ریزند. حتی ردّپایی

نیز بر خاک نخواهند گذاشت. اما طنین این کلمات در شرح و تفسیرهای عالمان و مفسران برجای خواهد

ماند. با وجود این، طنین کلمات، هرگز همسنگ خود کلمات زنده نیستند.

بعضی از احمق­ها در اتاق تشریح به دنبال روح می­گردند. با قطعه قطعه کردن جسد، روح را نمی­توان دید. با تشریح جسد، حیات را نمی­توان فهمید. احمق­هایی که با تشریح جسد، حیات را زیر پای چاقوی تشریح­شان احساس نمی­کنند، حیات را انکار می­کنند.

انکار کردن، آسان است. انکار کردن، به سیر، سلوک محتاج نیست. انکار کردن، به پوشیدن کفش­های آهنی و گذشتن از هفت شهر عشق نیازی ندارد.

اما جست­و­جو ذوق می­خواهد. جست­وجو و سلوک، مستلزم گذر از شناخته­ها و ورود به اقلیم ناشناخته­هاست. سلوک، مستلزم رها کردن تعصبات کور است. دانش عاریه­ای، تعصب­زاست. سلوک، روشن و تعصب­زداست.

کسی که اهل سیر و سلوک است، حجاب دانسته­ها را کنار می­زند و بی­پیرایگی کودکان را پیشه می­کند. کودکان چیزی نمی­دانند، اما گشوده رو به بیکران­اند. کودکان، پذیرایند و نگاهی پر از حیرت دارند. کودکان با دیدن خردترین چیزها، حیرت می­کنند.

صدفی کوچک در ساحل دریا، گُلی خودرو در دشت کافی­ست تا کودکی را از خود بی­خود کند. کودکان در سرزمین عجایب زندگی می­کنند. این فقط آلیس نبود که وارد سرزمین عجایب شد، همه­ی کودکان اهالی سرزمین عجایب­اند.

این همان چیزی­ست که مسیحا به نیکودموس گفت. اگر تولدی دوباره نداشته باشی، اگر کودکی پیشه نکنی، به تو امیدی نمی­رود.

المصطفی مردم ساده و بی­پیرایه را دید که به سویش می­شتافتند. آن­ها کسانی بودند که می­دانستند که نمی‏دانند. اما این تازه شروع سفر است. سفری که به محو حجاب خویشتن و فنای در هستی می­انجامد. بالاخره روزی حقیقت را می­یابی، اما خود محو می­شوی. در ساحت حقیقت، هیچ­کس تاب ماندگاری ندارد.

نه شاهد می‏ماند و نه مشهود. شهود می­ماند و بس. نه عاشق می­ماند و نه معشوق. عشق می­ماند و بس.

دیگران نیز آمدند … . این دیگران کیستند؟

دیگران نیز آمدند و التماسش کردند. اما او پاسخی به ایشان نداد.

منظور از این « دیگران »، سیاستمداران، وزیران، فرمانداران، سوداگران، و همه­ی آدم­های کور و کر دیگر است.

اینان نیز به جمع کثیر مردم ارفالس پیوستند، اما آدم­های خوبی نیستند. مردم برای آنها ابزارند. آنها آدم­ها را آدم نمی­بینند، بلکه شیء می­بینند. گرچه اینان به ظاهر سوار بر مردم­اند، اما بنده و برده­ی مردم نیز هستند، زیرا به قدرت محتاج­اند و قدرت را نیز مردم به آنها می­دهند. آنها تظاهر می­کنند که مردم را راه می­برند، اما در واقع این مردم­اند که آنها را رهبری می­کنند. همینان­اند که دنیا را فقیر و حقیر نگه داشته­اند.

المصطفی به مردم پاسخ داد. مردمی که گفتند: « ما را ببخش؛ سال­ها در کنارمان بودی، اما برای نخستین بار است که چهره­ی نازنینت را می­بینیم. چه مصیبتی که امروز روز جدایی­ست! قدری بیشتر درنگ کن. ما اکنون قابلیت فهم پیام تو را داریم.»

آنگاه کوران و کران آمدند. آنها مردم را بسیار متأثر دیدند. آنها نیز به تبعیت از مردم، به المصطفی التماس کردند، اما ریاکارانه. خواهش آنها اصیل نبود. آن خواهش­ها، ترجمان دل آنان نبود. آنها بدین شیوه می‏خواستند به مردم بگویند: « نه تنها شما المصطفی را شناخته­اید، بلکه ما نیز او را شناخته­ایم.» و بدین‏سان وانمود کنند که در اینجا نیز از مردم جلوترند. مارمولک­ها!

اما المصطفی پیامبر است. پیامبران را نمی­توان فریب داد. او به آنها پاسخی نداد.

محجوبانه سر خویش را زیر انداخت؛

و کسانی که نزدیکش ایستاده بودند،

دیدند که سرشک از دیده می­افشاند و بر سینه می­ریزد.

این اشک‏ها پاسخی­ست به کسانی که ریا می­کنند و فریب می­دهند. در هنگامه­ای که حتی آدم­های ساده و

بی­پیرایه حقیقت را دیده­اند، اینان با این همه دانش و سیاست و کیاست، هنوز از دیدن آن عاجزند. قدرت، کور می­کند. پول، کور می­کند. حتی علم نیز اگر به بصیرت کیهانی گره نخورده باشد، کور می­کند.

المصطفی می­گرید. قطره­های اشک بر سینه­اش می­ریزد. غم این خفتگان، او را اندوهگین ساخته است: «خدایا، چه گرگانی نگهبانی بره­ها را به عهده گرفته­اند!»

رییس جمهور هند، توسط سیث گوویندا عضو ارشد پارلمان، پیام داد که می­خواهد مرا ببیند.

گفتم: « اگر او دوست دارد مرا ببیند، به خانه­ام بیاید.»

نماینده­ی پارلمان سعی کرد متقاعدم کند. بنابراین گفت: «تو به ملاقات او برو. او می­تواند به تو کمک­هایی بکند.»

گفتم: « من در سراسر عمرم فقط به هستی تکیه کرده­ام، نه به کسی. او اگر دوست دارد مرا ببیند، به خانه­ام بیاید. حتی خدا نیز وقتی دوست دارد کسی را ببیند، در خانه­ی او را می­کوبد. رییس جمهور که عددی نیست. این تشنه است که به سوی آب می­رود، آب که به سوی تشنه روان نمی­شود.»

من نیز بارها به حال رقت­بار این­گونه آدم­ها گریسته­ام. پدرم بارها به من می­گفت: « خوب نیست سرت را زیر پتو کنی و بخوابی. »

می­گفتم: « این تنها فرصتی­ست که می­توانم راحت گریه کنم.»

من از تاریکی شب استفاده می­کنم، سرم را به زیر پتو می­برم و به این­همه حماقت که همچون سیل دنیا را فرا گرفته است، می­گریم.

محجوبانه سر خویش را زیر انداخت … . اما من هیچ­گاه سر خود را خم نمی­کنم. من سر خود را از دست می‏دهم، اما خم نمی­کنم.

وکسانی که نزدیکش ایستاده بودند،

دیدند که سرشک از دیده می­افشاند و برسینه می­ریزد.

آری، من نیز برای انسانیتی که روزبه­روز نحیف­تر می­شود، اشک می­ریزم. اما من در تاریکی شب می­گریم و

هنگام گریه، صورتم را می­پوشانم. من دوست ندارم کسی اشک­هایم را ببیند، زیرا اشک­های من سوزان و دردناک­اند. اشک­­­های من به زخم می­مانند.

تو آوازهای مرا شنیده­ای،

اما چشمان من نیز شیوه­های خود را دارند.

آنگاه او و خیل مردمان، روانه­ی میدان بزرگ مقابل معبد شدند.

همه­ی عبارت­های کتاب پیامبر، مهم و پرمعنایند. چرا آنها به سوی معبد رفتند؟ در سراسر دنیا هزاران معبد و پرستشگاه وجود دارد. مردم به این اماکن می­روند و نیایش می­کنند. اما نیایش مردم، تکرار طوطی­وار اورادی معین است. آنها معانی کلماتی که بر زبان می­آورند، نمی­دانند.

نقش معبد، بکلی متفاوت است. معبد، برای کسانی مثل المصطفی، حکم خانه را دارد. خانه، اعتبار المصطفی نیست، المصطفی اعتبار خانه است. المصطفی، روح معبد است. تو باید ابتدا تطهیر شوی، آنگاه به معبد درآیی. تو باید چیزی از ماورا، چیزی قدسی داشته باشی، آنگاه به معبد بروی و آن را با دیگران سهیم شوی.

از حریم حرم زنی بیرون آمد که المیترا نام داشت.

المیترا، پیشگوی شهر بود.

جبران خلیل جبران نیز زن را به خدا نزدیک­تر می­دانست. زیرا زن، همه دل است، نه سر. زن با عشق آشناتر است. کسی که با عشق آشناتر است، با نیایش نیز مأنوس­تر است.

نیایش، چیزی نیست، مگر پیراسته­ترین شکل عشق.

نیایش، عشقی عریان است؛ عشقی که همه­چیز و همه­کس را در برمی­گیرد.

جبران خلیل جبران برای زن منزلتی عظیم قایل بود.

بسیاری از رهبران مذهبی دنیا، زن را تحقیر کرده­اند.

حتی بودا نیز که اورستِ اندیشه­های عرفانی­ست، برای زن منزلت چندانی قایل نبود. او بعدها، به دلایلی حضور زن را در حلقه­ی عرفانیِ خود پذیرا شد.

این در حالی بود که از روشن شدگی و بیست و پنج سال می­گذشت. بودا مجبور شد زنان را بپذیرد، زیرا زنی که تقاضای پیوستن به حلقه­ی او را داشت، تقریباً مادر او بود. زیرا مادر حقیقی او هنگام به دنیا آوردن بودا مرده بود. بودا مادرش را ندیده بود و از او خاطره­ای نداشت.

خاله­ی کوچک بودا هیچ­گاه ازدواج نکرد، زیرا می­خواست سرپرستی بودای کوچک را به عهده بگیرد. از همان اوانِ کودکی، افسونی شگفت در سیمای بودا موج می­زد. خاله شیفته­ی خواهرزاده­ی خود بود. پیشگویان و منجمان پیش­بینی کرده بودند که بودا یا امپراتوری بزرگ خواهد شد، و یا از دنیا چشم خواهد پوشید و بیدارترین انسان روی زمین خواهد شد.

همین زن تربیت بودا را به عهده گرفت. او زندگی خود را وقف بودا کرد. او نمی­خواست ازدواج کند و صاحب فرزندانی شود و از توجه­اش به بودا کاسته شود. او مجرد باقی ماند تا تمامی عشق و التفاتش را معطوف به بودا کند.

هنگامی که این زن، که اکنون پیر و شکسته شده بود، نزد بودا آمد و درخواست کرد به حلقه­ی عشق و عرفان بودا درآید، سکوتی عظیم حکمفرما شد. بیست و پنج سال از بیداری بودا می­گذشت و هیچ زنی به حلقه­ی او نپیوسته بود. اما چگونه می­توانست این زن را از خود براند؟ زنی که از هستی خویش گذشته بود تا هستی بودا را بپروراند. بنابراین، بودا او را پذیرفت و این واقعه، راه را برای زنان دیگر گشود. بسیاری از اندیشه­های مذهبی دنیا، زن را نوعی بیماری تلقی می­کنند؛ بیماری واگیردار. اگر از کنار زنی گذر کنی، تصویر وسوسه­گر شیطان را در آن می­بینی.

بودا نیز این زن را با اکراه پذیرفت. گویی غده­ای سرطانی را به بدن خویش راه می­دهد.

البته این لکه، فقط بر دامن بودا ننشسته است.

زن مقام مِرآتیّت و برزخیت را داراست، یعنی آیینه­ای­ست که تصویر خدا در آن دیده می­شود. در واقع زن کانون تجلی الهی­ست. عشق به زن، از آن حیث که مِرآتِ حق است، عشق به خداست. مجنون به مدعیان می­گفت: « آخر لیلی برای صورت نیست، گرچه صورتش نیز همه سیرت است. لیلی در دستان دل من، همچون جامی­ست که من از آن شرابی ناب می­نوشم. من عاشق شراب­ام، عاشق مستی­ام، عاشق عشق­ام،

عاشق لیلی­ام. شما را نظر بر قدح است، از شراب و مستی و عشق آگاه نیستید.»

عشق به خدا، همان عشق مجازی استحاله یافته است. کسی که این عشق را نچشیده باشد، آن عشق را نیز نخواهد چشید.

زن، عالی­ترین مظهر جمال خاکی­ست. این جمال، مجلای صفات و جمال خداوند است. زن قدرتی خلاقه دارد. به تعبیر مولانا، زن اصلاً خالق است، مخلوق نیست. زن با نیروی هستی­بخش انوار الهی، یکی و یگانه است.

شهود حق، مجرد از صورت­ها، امکان­پذیر نیست. صورت انسانی، از هر صورتی دیگر، شفاف­تر است و خدا را آشکارتر می­تاباند. در این میان، زن از مرد شفاف­تر است. مرد، وجودی کدر دارد، زیرا خدا را تنها در صورت فاعلی­اش می­تاباند. زن اما، هر دو وجه فاعلی و انفعالی خداوند را منعکس می­کند. در آیینه­ی زن است که خداوند، همزمان در دو وجه فاعلی و منفعلی­اش، دیده می­شود. دو صفت فاعلی و انفعالی، صفات ذات خالق‏اند و هر دو، در زن متجلی می­شوند. از این رو، زن، خالق است و مخلوق نیست.

زن است که طعم عشق را به مرد می­چشاند.

نجم­الدین­کبری معشوق آسمانی را به صورت شعله­ای در آسمان می­بیند که آن شعله با صورت معشوق زمینی او یکی­ست. آن دو صورت، همزمان ظاهر و مشاهده می­شدند. نجم­الدین کبری که عرفان روشن و لطیف ایرانی را متحول ساخته، در مصر عاشق دلخسته­ی دختری شد و از خورد و خواب افتاد. نام آن دختر بنفشه بود. در تب و تاب این شیفتگی و دلدادگی، از نفس­هایش شعلخ برمی­خاست و در همان زمان نیز از اوج آسمان شعله­ای بیرون می­آمد. این دو شعله در آسمان با هم تلاقی می­کردند. نجم­الدین­کبری می­گوید: « دیر زمانی ندانستم که آنجا، یعنی جایی که دو شعله به هم می­رسیدند، چه کسی رخ می­نماید، و سرانجام دریافتم که آن شخص، شاهد آسمانی من است. نام آن شاهد آسمانی در زمین بنفشه بود. او را در آسمان استفظن صدا می­کردم.»

عشق آسمانی و عشق الهی، نه تها با هم تضاد ندارند، بلکه دو صورتِ عشقی واحداند، متن یک کتاب­اند. به

همین مختصر بسنده می­کنم، در جای خود به طور مستوفا به عشق خواهم پرداخت.

جبران خلیل جبران نیز نگاهی انسانی و ژرف به زن می­افکند. المیترا یک پیشگوست. حرف­های المصطفی باید در اعماق روح جذب شوند، و زن این توانایی را دارد.

المصطفی با نگاهی سرشار از مهر، المیترا را نگریست.

زیرا المیترا نخستین کسی بود که پیش از همه او را جُسته

و در همان روزِ ورود پیامبر به شهر آن­ها، به او ایمان آورده بود.

او دوازده سال در آن شهر زیسته بود، اما تنها المیترا او را شناخته و به او ایمان آورده بود، آن هم در نخستین روز ورود المصطفی به شهر.

مردم مدام از من می­پرسند: « چرا زن­ها و دخترها این همه به گفته­های تو علاقه­منداند؟»

گفته­های مرا باید با روح شنید، نه با گوش. زن­ها به منطق بی­اعتنایند. آن­ها عشق را بهتر می­فهمند. در زن‏ها روح بیشتری وجود دارد. منطق عشق، متعالی­تر از منطق ذهن است. زن­ها متعالی­تر از مردها هستند. ابتدا باید ذهن مردها را متقاعد کرد. میلیون­ها نفر در سراسر دنیا با آموزه­های من مأنوس­اند، اما هفتاد و پنج درصد اینان را زنان تشکیل می­دهند.

مرد از پایین­ترین پله شروع می­کند و تا رسیدن به بام عشق، راهی طولانی در پیش دارد. زن با همان گام نخست، به بام عشق برمی­آید. عشق مطلقاً فراسوی منطق قرار دارد. عشق، امری استعلایی­ست. مرد، ذاتاً مشکوک است. مرده­شور شک مردها را ببرد! برای رسیدن به دل مردها، دیوارهایی بسیار را باید ویران کرد.

اما زنان ابتدا عاشق می­شوند، بعد به حرف­ها گوش می­دهند. آن­ها عشق را می­بینند و آن را می­شناسند. آن‏ها می­دانند که عشق هرگز دروغ نمی­گوید.

رهیافت مردها، کاملاً متفاوت است. آن­ها راهی طولانی و پُرمشقت را برای رسیدن به خانه برگزیده­اند. راهی که پیمودنش اصلاً ضرورتی ندارد.

زن راهی میانبُر را برگزیده است؛ راه عشق را. راهی­ست راه عشق که با نخستین گام به خانه می­رساند. در اره عشق، به برداشتن گام دوم نیازی نمی­افتد. می­خواهم بگویم در راه عشق حتی به گام نخست نیز احتیاجی نیست.

مرد راهی طولانی را می­پیماید، هزاران کیلومتر را نَفَس­زنان طی می­کند و آنگاه خسته و درمانده و اندوهگین به خانه می­رسد. آنها می‏دوند تا به جایی برسند که هم­اکنون هستند.

بنابراین، زن توان آن را دارد که حتی بدون برداشتن گام نخست، به خانه برسد. این حقیقت است که به سوی زن می­آید. زن فقط عشق را احساس می­کند و آنگاه خود را در خانه می­یابد. او همواره در خانه بوده است، عشق تنها چشمان او را گشوده است.

المیترا نخستین کسی بود که فهمید المصطفی به ساحل آن­سو تعلق دارد و در اینجا غریبه است. سخنان او درباره­ی کشتی­اش، وهم و خیال نیست. او آن­قدر دوست­داشتنی و عزیز است که نمی­توان اندک تردیدی در درستی گفته­هایش روا داشت. رؤیاهای او در ژرفای عشقش جان می­گیرند و واقعی می­شوند. کشتی­ای که قرار بود دوازده سال دیگر برسد، برای المیترا هم­اکنون رسیده بود؛ در روز نخست. برای المیترا فاصله­ی زمانی وجود ندارد.

زن او را ستود و گفت … . مردمی که در آخرین روز و در روز جدایی، او را شناختند، فهمیدند مسیحایی در میان­شان بوده است و آن­ها قدر و منزلش را ندانسته­اند؛ مسیحایی که پیام آن­سو را با خود داشته است. آن­ها چشم داشتند و نمی­دیدند؛ گوش داشتند و نمی­شنیدند. اما دیگر دیر شده بود. کشتی آمده بود و مسیحا می­رفت.

بنابراین آنها خواهش کردند: « قدری بیش­تر درنگ کن. فقط چند صباحی بیش­تر نزد ما بمان. ما هوز طعم حقیقت تو را نچشیده­ایم و هنوز از چشمه­ی چشمان تو ننوشیده­ایم. ابر باران­زای لطفت را نگه­دار و بر زمین تشنه­ی جان ما ببار.»

اما المیترا به گونه­ای دیگر سخن می­گوید:

ای پیامبر خدا و ای جوینده­ی فضیلت برین،

دیر زمانی­ست که به دوردست­ها چشم دوخته­ای

و آمدن کشتی­ات را انتظار کشیده­ای.

اکنون کشتی­ات آمده است و تو باید بروی.

ذهن، همواره حریص است. ذهن، نَفسِ حرص است. اگر المصطفی به حرف آنهایی که طالب درنگش بودند گوش می­کرد و می­ماند، آنها باز فراموشش می­کردند. باز می­گفتند:

« فعلاً که او در میان ماست.

هر وقت کشتی­اش آمد، باز تقاضا می­کنیم بیش­تر بماند. هنوز برای استفاده از او فرصت هست. عجله برای چیست؟»

انسان همواره در فرداهایی زندگی می­کند که هرگز نخواهند رسید. انسان با لحظه­ی حال تماسی ندارد. انسان یا در گذشته زندگی می­کند، یا در آینده. آن مردم نیز گمان می­کردند اگر او بماند، فردا و فرداهایی خواهد بود که آن­ها حضور او را درک کنند و پیامش را بشنوند.

اما المیترا می­گوید: « جدایی از تو، دشوار است، می­دانم. اما چاره­ای نیست. تو سال­هاست که در انتظار چنین روزی بوده­ای. تو به این مردم، سال­ها فرصت دادی. اکنون باید بروی.»

اشتیاق تو به سرزمین یادهایت و موطن خواهش­های بزرگ­ترت،

بسی ژرف است؛

نه عشق­مان مانع­ات می­شود و نه نیازمان نگه­ات می­دارد.

این است شکوه و زیبایی عشق. تو را به بند نمی­کشد، آزادی­ات می­بخشد. معیار عشق، همین آزادی­ست. زنی که آزادی عمل شویش را نمی­پسندد، عاشق او نیست، نیازمند اوست. عشق و نیاز، دو مقوله­ی جداگانه‏اند. عشق را با نیاز خَلط نباید کرد. اگر عشق، تو را از رُستن و بالیدن مانع شود، عشق نیست. عشق، رنج می­برد، اما حسود نیست. عشق، رنج می­برد، اما اسارت نمی­آورد.

المیترا می­گوید، نه عشق­مان مانع­ات می­شود و نه نیازمان نگه­ات می­دارد. درست است که ما به تو محتاج­ایم، اما تو دوازده­ سال اینجا بوده­ای، این کافی­ست. ما تو را از یاد برده بودیم، شاید این مردم تشنه نبوده­اند. بنابراین، به این خواهش­ها اعتنا نکن، زیرا زمان رفتن تو فرا رسیده است. اشتیاق تو به سرزمین یادهایت و موطن خواهش­های بزرگ­ترت،

بسی ژرف است.

تو هرآنچه که از دستت برمی­آمده است، انجام داده­ای. رسالت تو به پایان رسیده است. تو رسول نازنینی بوده‏ای. دوست داریم پیش ما بمانی، اما از عشق­مان بندی نمی­سازیم و بر پایت نمی­بندیم.

اما پیش از آنکه ترک­مان گویی، خواهش­مان را برآور:

با ما سخن بگو و حقیقت خود را با ما در میان بگذار.

ما نمی­خواهیم تو را نگه داریم. نمی­خواهیم زندانت باشیم. نمی­خواهیم از عشق و نیاز خود زنجیری برای پاهای تو بسازیم. تو پرنده­ای، ما این را می­دانیم. تو در قفس نمی­خوانی. بال­های تو در قفس می­پژمرند. چه زیباست پرواز تو در هوای آزاد و باز! اما لطفی کن و با ما سخن بگو و حقیقت خود را با ما در میان بگذار.

فراموش نکن که حقیقت، همواره فرد است. حقیقت جمعی نداریم. جمع، به تَوَهُم و ایدئولوژی دلبسته است. حقیقت، بستگی نمی­آورد. حقیقت، آزاد می­کند.

حقیقت در جایی از مرکز وجودت اتفاق می­افتد که کسی جز تو در آنجا نیست. در ساحت حقیقت، تنهای تنها هستی. در تنهایی­ات است که حقیقت، نقاب از چهره برمی­دارد. حقیقت، یا در تو می­شکفد، و یا در هیچ جای دیگر اتفاق نمی­افتد. در ساحت حقیقت، هرکس متن خویش را می­خواند.

در یک جامعه­ی حقیقتاً آزاد، هر انسانی حق دارد به جست­و­جوی حقیقت ویژه­ی خود برآید. حقیقت گوتاما بودا، به درد تو نمی­خورَد. حقیقت من، به درد تو نمی­خورَد. تنها کاری که از دست من برمی­آید، این است که به تو بقبولانم که حقیقت تو، امری­ست واقعی و تو را برای جستن آن، ترغیب کنم.

من نمی­توانم حقیقت خویش را در اختیار تو بگذارم. هیچ کس نمی­تواند. هرکس که چنین داعیه­ای دارد، دروغ می­گوید. او به حقیقت خودش هم نرسیده است. اگر می­رسید، چنین ادعایی نمی­کرد. من اشتیاق سفر را در تو برمی­انگیزم.

زن به شیوه­ی خود فکر می­کند. فکر زن، بر منطق و مفاهیم استوار نیست، بلکه بر تجربه و احساس مبتنی‏ست.

المیترا می­گوید: ما نیز آن را برای فرزندان خویش میراث خواهیم گذاشت.

این، حرص نیست.

آنها نیز برای فرزندان خود،

تا چراغی که تو برافروخته­ای، هرگز خاموشی نگیرد.

ما شعله­ی چراغ تو را، همیشه فروزان می­خواهیم. ما آن را دست به دست و دل به دل خواهیم گرداند.

تو در تنهایی­ات، روزهای ما پاییده­ای،

و در بیداری­ات، به گریه­ها و خنده­های خواب­مان گوش سپرده­ای.

المیترا می­گوید: « ما در خواب گریسته­ایم و در خواب خندیده­ایم. آنچه تو از ما دیده­ای، در خواب ما اتفاق افتاده است. ما نمی­دانستیم چه می­کنیم.»

پس ما را به ما نشان بده،

وشمّه­ای واگو از آنچه کع در میانه­ی تولد و مرگ می­گذرد

و تو آن را دیده­ای.

المیترا از حادثه­ای می­پرسد که میان تولد و مرگ اتفاق می­افتد. حادثه­ی بین تولد و مرگ، خداست، اما از آنجا که تو این فاصله را در خواب طی می­کنی، از این حادثه بی­خبر می­مانی. تو به دنیا می­آیی و می­میری، بی­آنکه بدانی بین تولد و مرگت چه خبر بوده است. ای بی­خبر، بکوش تا صاحب خبر شوی. حقیقت تو، در همین فاصله اتفاق می­افتد.

و او گفت:

ای مردم اُرفالِس، از چه بگویم،

جز از آنچه که هم­اکنون در جان شما جاری­ست؟

هر استادی چشمان تو را بر روی حقیقت تو می­گشاید. جز این، کاری از دست استاد برنمی­آید.

تو واجد این حقیقت هستی، اما خود نمی­دانی. تو به درون نگاه نکرده­ای تا آن را مشاهده کنی.

با کمی سکوت و مراقبه، می­توانی پرده از حقیقت خویش برگیری و آن را شهود کنی. حقیقت، کشفی­ست که در درون رخ می­دهد.

المصطفی درست می­گوید: از چه بگویم، جز از آنچه که هم­اکنون در جان شما جاری­ست؟ من شعله را در جان شما دیده­ام، اما شما خود به درون­تان نشر نکرده­اید. تنها دَمی چشمان خود را ببندید و به درون نگاه کنید. به اعماق وحود خود نقب بزنید، تا به منابع عظیم آب حیات برسید. این است پاسخ المصطفی. 

 

مترجم: مسیحا برزگر

از کتاب زبان فرشتگان – جلد اول

می­روی و دلم تنگ می­شود

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

می­روی و دلم تنگ می­شود چون وارد شهر شد، همه­یِ مردم، در حالی­که یک صدا نام او را صدا می­زدند، به دیدارش شتافتند. پیرانِ شهر پیش آمدند و گفتند: شنیده­ایم که عزمِ سفر می­کنی، مکن. ای جانِ جان! از پیش ما مرو. تو نیمروزِ روشنِ شام تاریکِ ما بوده­ای، و جوانی­ات خواب­های ما را پُر از رؤیاهای رنگین کرده است. تو در میانِ ما غریبه نیستی، میهمان هم نیستی، فرزندِ دردانه­یِ مایی، عزیزِ مایی. چشمانِ ما را مرنجان و گرسنه­یِ دیدارِ خویش مساز. مردان و زنانِ روحانی نیز به او گفتند: مگذار امواجِ دریا اکنون ما را از هم جدا کنند و سال­هایی که میانِ ما گذرانده­ای، به خاطره­ای دور برای ما بدل شود. به سانِ روحی در میانِ ما گشته­ای و سایه­ات بر چهره­مان پرتو افکنده است. ما بسیار دستت داشته­ایم. گرچه عشق­مان بی­زبان بود و پرده نشین. اما اکنون عشق­مان را از پرده برون آورده و در برابر دیدگانِ تو عریانش ساخته­ایم. بنگر چگونه عشقت را جار می­زنیم! همیشه چنین بوده است که عشق ژرفای راستین خود را نمی­شناسد، مگر آنگاه که لحظه­یِ جدایی فرا می­رسد. می­روی و دلم تنگ می­شود جبران خلیل جبران از زبان المصطفی، ناب­ترین حقایقِ عرفانی را با ما باز می­گوید. او واعظی نیست که آموزه‏های کهنه­یِ فرقه­ای خاص را تبلیغ کند،بلکه واعظی­ست که از خدا و عشق سخن می­گوید. او مذهب عشق را اختیار کرده است. در واقع جنگِ هفتاد و دو ملت، همه حاکی از آن است که انسان حقیقتِ دین را درک نکرده است. دین اگر دین است، یگانه است. همان­طور که علم، یگانه است. همان­طور که عشق، یگانه است. همان­طور که عرفان، یگانه است. مذهبِ عشق از جمله مذهب­ها جداست. دین، ذاتِ توست. چگونه ممکن است که ذاتِ تو متعدد باشد؟ دیانت متعدد است، اما دین یکی­ست. دین حقیقتی­ست که حتی نام نیز برنمی­دارد. دین، برچسب نمی­پذیرد و از همه­یِ قالب­ها اجتناب می­کند. دین، جاری­ست، همیشه رویان است، همواره تازه است، مدام رازهایی تازه و بی بدیل و بی سابقه را به ساحتِ وجود تو می­آورد. دین، رودخانه­یِ مواج وجود است. دین، نه آغازی دارد و نه پایانی. کسانی که دین را قالبی می­پسندند، با من مخالفند. زیرا من افشاگرِ صورتک­های جزمی و ساختگی آنان هستم. به همین دلیل جبران خلیل جبران نام المصطفی را برگزیده است تا تجربه­های باطنی و نابِ همه­ی عارفان و فرزانگانِ دنیا را تحتِ همین نام بیاورد و در معرضِ فهم ما قرار دهد. انسان را شرایطش محدود و قالبی می­سازد. جامعه و والدین روحِ آزادِ فرزندان را به بندِ دُگم­های خود می­کشد. المصطفی پدر و مادری ندارد. او اصلاً به دنیا نیامده است. او اصلاً وجود ندارد. المصطفی نُمادِ شعله­هایی فروزان و بیدار است که در شام و خوابِ ما می­تابند و روشن و بیدارمان می­کنند. المصطفی نماینده­یِ هسته­یِ مرکزیِ دین است. او هیچ فرقه­ای را تبلیغ نمی­کند. به همین دلیل، پیش از عزمش برای سفر و جدایی، شناخته نشده است. از آنجا که به فرقه­ای تعلق ندارد و برچسبی را بر خویش نمی­پسندد، مظنون است. المصطفی روحانیِ رسمیِ هیچ دینی نیست. جبران خلیل جبران چنان باهوش است که به جای انتخابِ شخصیتی تاریخی، شخصیتی خیالی را برگزیده است. شخصیتِ خیالیِ المصطفی، به هیچ مرامی وابسته نیست. او به کسی تعلق ندارد، اما همه به او متعلق­اند. المصطفی بیانِ نابِ ژرف­ترین تجربه­های ممکن است. او یک خوابگرد است. هنگامی­که لحظه­یِ جدایی فرا رسید و رؤیایِ او مصداق پیدا کرد، همه چیز تغییر کرد. چون وارد شهر شد، همه­یِ مردم به دیدارش شتافتند. همه­یِ مردم، از ایدئولوژی­هاشان دست شستند و فرضیات­شان را و فرضیات­شان را کنار گذاشتند و یک­صدا و یک دل به دیدارِ المصطفی شتافتند. آن­ها نمی­خواستند این آخرین فرصت را نیز از دست بدهند. المصطفی داشت از میان­شان می­رفت. آنچه را که او در این سال­ها گفته بود و ناشنیده گرفته شده بود، اکنون واقعیت می‏یافت. دیگر هیچ­کس نمی­توانست او را نادیده بگیرد. همه­یِ مردم به به دیدارش شتافتند، در حالی­که یک‏صدا نام او را صدا می­زدند. آن­ها دیگر می­دانند گه چیزی را از دست داده­اند که دیگر نمی­توانند جبرانش کنند. المصطفی دوازده سال در میانِ آن­ها زیسته است و آن­ها او را ندیده و نشناخته­اند. آن­ها به دنبال آن بودند که کاستی­های المصطفی را ببینند. بدین سان خود را از توانایی­های او محروم ساختند. حرف­های المصطفی برای آنان رنگ و بویی دیگر داشت. این حرف­ها به حرف­های روزمره­یِ آنان نمی­مانست، بنابراین مسخره­اش کردند. او از هستی سخن می‏گفت و از روزی که هستی کشتی­اش را می­فرستد تا تو را به خانه بازگرداند. او از آن روزی سخن می­گفت که هستی به رقص در می­آید، از اینکه می­بیند تو کشف المحجوب کرده­ای و با رازهای مرگ و زندگی اُنس گرفته‏ای. تو کلیدی را یافته­ای که دروازه­های خدا را به رؤیت می­گشاید. آن­ها همه، یک صدا نام او را فریاد می­کردند. ای­کاش آن­ها یک­صدا با او خندیده بودند. آنگاه دنیا جایی بهتر برای زیستن می­شد. آن­ها یک­صدا نام او را فریاد کردند و گریستند، اما دیگر دیر شده بود. المصطفی عزمِ سفر کرده بود. اگر روزی بخت با تو یار شد و در زندگی­ات به استادی برخوردی، لحظه­ای هم درنگ نکن. زمان را هدر نده. بگذار استاد در وجود تو به رقص درآید. بگذار او در تو بخندد. آنگاه از همین خاک، بهشت خواهی رویاند. آنگاه بهشت را بر پهنه­یِ خاک خواهی دید. بهشت بر پهنه­ی ِ خاک گسترده است،ما چشمانی برای دیدنِ آن نداریم. پیرانِ شهر پیش آمدند و گفتند: شنیده­ایم که عزمِ سفر می­کنی، مکن. ای جانِ جان! از پیش ما مرو. این کلمات، آهنگی ویژه در گوشِ جانِ من دارد. این کلمات، مرا به یاد آن روزهای معصوم زندگی انسانی می‏اندازد که هنوز مرزهای جغرافیایی را نکشیده بودند و آدم­ها همچون پرندگان آسمان، آزاد بودند به هرکجا که می­خواستند پرواز از جایی به جای دیگر حتماً ویزا بگیرند، پرندگان دِق می­کردند و می­مردند. آن روزها که انسان دانشی کم­تر داشت، اما بی­پیرایه می­زیست، زندگی­اش زیباتر می­گذشت. آن روزها، انسان ویژگیِ کودکان را داشت. آن روزها، از تباهی و تعصب خبری نبود. امروز دیگر از پیرانِ شهر خبری نیست که بیایند و بگویند: مرو! امروز دیگر از پیرانِ شهر خبری نیست که بیایند و بگویند: مرو! امروز دیگر به جای آن پیرانِ روشن ضمیر، پلیس­های سیاه دل می­آیند و می­گویند: ظرفِ بیست و چهار ساعت این خاک را ترک کن! انسان بزرگ شده، اما بالغ نشده است. انسان بی­پیرایگی­اش را از دست داده است. بصیرتِ انسان نقصان گرفته است. این عبارتِ جبران خلیل جبران به دورانِ بی­پیرایگیِ انسان تعلق دارد. زیرا پیرانِ شهر به المصطفی گفته­اند: ای جانِ جان! از پیش ما مرو. اکنون که تو را شناخته­ایم، از پیش ما می­روی. اکنون دلشده­ات هستیم، از این دلشدگان کرانه مکن. بساز با مایِ مسکین و عزم خانه مکن. بمان و آبِ حیات عشق را در رگ­های ما روانه کن. بمان و آیینه­یِ صبوح را ترجمه­یِ شبانه کن. ای پدرِ نشاطِ نو، بر رگِ جان­های ما برو. اگر از هردو جهان کرانه می­کنی، باکی نیست، اما از پیش ما مرو و جان ما را نشانه بگیر. روحِ ما به نوازش­های تو محتاج است. زلفِ نشاطِ ما، مشتاقِ شانه­های توست.اکنون خیالِ خوبِ تو در دلِ ما خانه گرفته است. ما را به ما وامگذار و مرو. تو غمگسار و همنشین و مونسِ شب­های ما بوده­ای. بی تو جِیش و عیش و باغ و راغ و نَقل و عقلِ ما، هر یکی رنجِ روحِ ماست و کُنده­ای بر پایِ جانِ ما. اینک این ماییم که به سوی تو آمده­ایم و یک­صدا می­گوییم: اینک برآ، بر طارمِ بالای ما. دیگر می­دانیم که درد و رنجوریِ ما را دارویی غیر تو نیست. تو جالینوسِ جانِ ما و بوعلی­سینای مایی. بمان و این اصلِ نورسیده را هجران مکن. بمان و سرخوشانِ عشق را نالان مکن. بمان و چون خزان بر شاخ و برگِ دلِ ما مزن و خلق را مسکین و سرگردان مکن. درختِ ما آشیانِ مرغِ توست، شاخه را مشکن و مرغ را پرّان مکن. تو در جهان غریبی، به غربت چه می­کنی؟ از ما مَدُزد خویش و به بیگانگان مرو. جانِ ما اکنون چو کوره­ای­ست پُر آتش، آیا این بس نیست؟ بمان و روی ما را از فراق، چو زَر مکن. چشمِ حرام­خواره­یِ ما اکنون دُزدِ حُسنِ تو شده است. ای جان! آیا سِزای دُزدِ بَصَر می­کنی؟ مکن. ما را ببخش و با تیرگیِ شب­هامان، تنها رها مکن. تو نیمروزِ روشنِ شام تاریک ما بوده­ای. و جوانی­ات خواب­های ما را پُر از رؤیاهای رنگین کرده است. تو در میانِ ما غریبه نیستی، میهمان هم نیستی، فرزندِ دردانه­یِ مایی، عزیزِ مایی. چشمانِ ما را مرنجان و گرسنه­یِ دیدارِ خویش مکن. گویی اکنون برا نخستین بار است که تو را می­بینم. تو اکنون برای ما یکی از بس بسیاران نیستی، بلکه آیینه­یِ تمام­نمای خدایی. جدایی­ات را نمی­توانیم تاب آوریم. ای کاش نمی­شناختیمت و می­رفتی. اما اکنون که سیمایِ نورانی­ات را دیده­ایم، اکنون که به چشمانِ پُرمهرت خیره شده­ایم، اکنون که حضورت را لمس کرده­ایم، هزاران گُلِ شکفته­یِ وجودمان را چگونه آبیاری کنیم؟ چه کوته نظر بودیم ما که تو را مجنون می­پنداشتیم! تو بی­پیرایه بودی، مانند کودکان. ما پُر از فریب و ریا بودیم. ما از ترسِ اینکه مبادا خود را در آیینه­یِ بی­زنگارِ وجودت ببینیم، به تو نگاه نکردیم. می­دانیم که رَشکِ فرشتگانی و آنان بی­تابِ دیدارِ تواَند. می­دانیم که خدا برای دیدارِ تو مشتاق­تر از ماست. اما اکنون زمان جدایی نیست. ما گرسنه­یِ دیدارِ تو خواهیم شد. می­روی و دل­مان تنگ می‏شود. لحظه­هامان بی تو بی­رنگ می­شود. می­روی و همه شب­های ما، بِسترِ ساکتِ گَنگ می­شود. می­روی و قصه­یِ ما، قصه­یِ شیشه و سنگ می­شود. ای صمیمانه با حرف­های ما، می­روی و دل ما تنگ می­شود. بی­پیرایگی و صداقتِ گفته­های پیرانِ شهر، دل آدمی را نرم می­کند. این بی­پیرایگی، اکنون از میانِ ما رخت بربسته است. بی­پیرایگی، خصلتِ کودکان است. کودکان، بی­پیرایه­اند و بسادگی اعتماد می­کنند. کودکان، طالبِ سرزمین­هایِ ناشناخته­اند. کودکان، هیچ­گاه بدبین و افسرده نیستند. شعارِ من در زندگی این است: به بهترین­ها امید داشته باش، اما آماده­یِ وقوعِ بدترین­ها نیز باش. در هردو حالت، تو برنده­ای. یا بهترین حادثه­ها در زندگی­ات رخ می­دهد و یا بدترین حادثه­ها، اما در هردو حالت، حادثه­ای خلاف انتظار و آمادگیِ تو رخ نداده است. مردانو زنانِ روحانی نیز به او گفتند… . المصطفی از زنانِ روحانی سخن می­گوید و ما را به یادِ آن ایامِ طلایی می­اندازد که هنوز زنان را از مردان جدا نکرده بودند و زنان جنسِ دوم محسوب نمی­شدند؛ ایامی که زنان نیز می­توانستند روحانی باشند و مردسالاری، هنوز حاکم نشده بود. آن روزها زنان از موقعیت و فرصتی مساویِ مردان برخوردار بودند. در زیباترین کتابِ دنیا، ریگ ودا، از زنی سخن به میان آمده است به نام گارگی. امپراتورِ زمان، هرساله مردان و زنانِ فرزانه را گِردِ هم می­آورد تا درباره­یِ معنایِ زندگی بحث کنند. هرکس بهترین نظر را در این زمینه ارایه می‏کرد، هزار گاو جایزه می­گرفت. شاخِ این گاوها را با طلا می­پوشاندند و به برنده می­دادند. یاناوالکا برترین معلمِ آن روزگاران بود. او معلمی جانانه بود، اما استاد نبود. گارگی هم عارف بود و هم استاد. گارگی در بندِ تعلقات نبود و نسبت به جایزه بی­اعتنا بود. روزِ گردهمایی رسید و یاناوالکا با هزار نفر از صاحب­نظران، در آن شرکت کردند. اما یاناوالکا دیر آمد. او مانند سیاستمداران، زیرک بود. یاناوالکا با پانصد نفر از مریدانش حاضر شد تا به امپراتور بفهماند که تنها نیست و مریذانی بسیار دارد. او شومَنِ خوبی بود. درضمن اطمینان داشت که مسابقه را می­برد. اطمینانِ یاناوالکا حاکی از نفسانیت او بود. نگاه کنید به المصطفی، ببینید او چگونه از عدمِ اطمینانِ خویش سخن می­گوید:« با کدامین خاطرِ آسوده حقیقت و تجربه­هایم را با ایشان در میان گذارم؟ » آن­هایی که می­دانند، همواره متواضع­اند. آن­هایی که نمی‏دانند، هوچی­گرند و اهل هیاهو. تنها احمق­ها هستند که به خود غِرّه­اند و گمان می­کنند همه چیز را می‏دانند. کسی که در برابر ابدیت می­ایستد و احساسِ خُردی نمی­کند، احمق است. این معیارِ شناساییِ احمق‏هاست. احمق­ها خود را عقلِ کُل می­دانند و هیچ­گاه به آرای دیگران رجوع نمی­کنند. احمق­ها متکلم وحده­اند و هیچ­گاه با دیگران دیالوگی ندارند. شاید و اگری که بزرگان بر زبان جاری می­سازند، نشانه­ی جهلِ آن­ها نیست، بلکه نشانه­یِ بصیرتِ آن­هاست. زندگی رنگین­کمانی شگفت است. نمی­توانی درباره­یِ آن با آری و نه سخن بگویی. شاید آری و شاید نه. انسانِ بصیرِ متواضع می­خواهد تو همه­یِ وجوهِ یک حقیقت را ببینی. او حقیقت را تک­بُعدی نمی­بیند، زیرا خودش تک­بُدی نیست. خدا را وحقیقت را نمی­توان در یک کلمه تعریف کرد. خدا وحقیقت، تعریف ندارند. اصلاً خدا وحقیقت، یکی­اند. اما یاناوالکا با چنین تعریف و اطمینانی به جلسه آمده بود. ظهر بود، هوا بسیار گرم بود. گاوها را عرق­ریزان در جلوی قصر نگه داشته بودند. یاناوالکا فردی مطلع بود؛ دانشمندی فاضل. او به یکی از مریدانش گفت: « این گاوهای بیچاره را به خانه­یِ من ببر. تا آنجایی که به من مربوط می­شود، من برنده­یِ این جلسه­ام.» گارگی هم بالاخره آمد. او تنها بود. آرام در گوشه­ای نشست. یاناوالکا همه­یِ رقیبان را در بحث مجاب کرد و آنگاه روبه امپراتور کرد و گفت: « عالیجناب! مرا ببخشید. با توجه به اطمینانی که برای پیروزی در این مسابقه داشتم، به مریدانم گفتم که گاوها را به خانه­یِ من ببرند. اکنون گاوها در خانه­یِ من­اند. » گارگی برخاست. شاید اگر یاناوالکا با چنین اطمینانی سخن نگفته بود، گارگی نیز برنمی­خواست. گارگی گفت: « صبر کن. تو رقیبانت را شکست داده­ای، زیرا آن­ها در چارچوبِ مقولاتِ تو می­اندیشیده­اند. از همه­یِ این بحث­ها نمی­توان نتیجه گرفت که تو بر حقی. شکستِ آنان تنها حاکی از آن است که اطلاعاتِ تو از اطلاعاتِ آن­ها بیش­تر است. همین. اما داشتنِ اطلاعاتِ بیش­تر، دلیلِ آن نمی­شود که تو حقیقت را دانسته باشی. اگر از حرف­های تو بوی حقیقت می­آمد، من برنمی­خواستم. اما چنین نبوده، و من اکنون آماده­ام که با تو بحث کنم. » در آن روزها، یک زن می­توانست حتی یک دانشمند بزرگ و پُر آوازه را به چالش بکشد. گارگی دو سه سؤال از یاناوالکا پرسید و بادِ او را خالی کرد. گارگی گفت: « می­گویی خدا جهان را آفرید. آیا تو اهدِ آفرینشِ او بوده­ای؟ اگر بوده­ای، پس پیش از آفرینشِ جهان، تو نیز حضور داشته­ای. یعنی پیش از آنکه چیزی آفریده شود، آفریده­ای بوده است که شاهد آفرینشِ او باشد. اگر نبوده­ای، پس دلیلِ تو کدام است؟ » یاناوالکا انگشتِ حیرت به دهان گزان ماند. همه­یِ دانشمندانِ مجلس نیز حیرت کردند. گارگی گفت:« حتی اگر من خود به آفرینشِ جهان توسطِ خدا اعتقاد داشته باشم، باز از تو می­خواهم دلیلِ متقنِ خود را ارائه کنی. » یاناوالکا گفت:« همه چیز آفریده شده است. خدا کوزه­گری­ست بزرگ. این جهان منظم و باشکوه نمی­تواند از هیچ به وجود آمده باشد. باید کسی آن را آفریده باشد. » گارگی گفت: « قبول. اما تو مسابقه را باخته­ای. گاوها را برگردان. » یاناوالکا گفت: « منظورت چیست؟ » گارگی گفت: « اگر جهان را خدایی آفریده است، چه کسی خدا را آفریده است؟ تو می­گویی این جهانِ باشکوه و حیرت انگیز را خدا آفریده است، مسلماً خدا از جهان باشکوه­تر و حیرت­انگیزتر است، پس چه کسی او را آفریده است؟ » یاناوالکا تازه داشت منظورِ گارگی را می­فمید. او نمی­توانست بگوید: خدا را نیز خدای شماره دو آفریده است و خدای شماره دو را خدای شماره سه آفریده و الی غیرالنهایه. آنگاه این پرسش مطرح می­شد که: خدای نهایی را چه کسی آفریده است؟ آنگاه گارگی گفت:« اگر خدای نخستین به آفریدگاری محتاج نیست، چرا هستی محتاج باشد؟ » یاناوالکا همه­یِ اعتبار و منزلتش را در خطر دید، عصبانی شد و فریاد کشید:« این حرف­ها به یک زن نیامده است. اگر خفه نشوی، سرت را از دست خواهی داد. » همه­یِ آدم­های ضعیف و متزلزل، در پاسخ به استدلال­های قوی، مشتِ خویش را حواله می­کنند. گارگی گفت:« آیا این شیوه­یِ استدلالِ عالمانه است؟ آیا اگر من سرم را از دست بدهم، تو در بخث پیروز شده­ای؟ زود باش، برو و گاوها را برگردان و نامِ خویش را با آنان عوض کن! » حتی امروزه نیز به زنان حقِ چنین جسارتی را نمی­دهند. زنان در بسیاری از کشورها و فرهنگ­ها موجوداتِ ضعیف و دستِ دوم­اند. گویی آنان توان کشفِ حقیقت را ندارند و حقیقت در انحصارِ مردان است و بس. در بسیاری از کشورها، دم زدن از حقوقِ مساویِ زنان، جرم است. جبران خلیل جبران از آن روزهای سالم و پاک سخن می­گوید. از این رو می­گوید. مردان و زنانِ روحانی نیز به او گفتند: مگذار امواجِ دریا اکنون ما را از هم جدا کنند و سال­هایی که میانِ ما گذرانده­ای، به خاطره­ای دور برای ما بدل شود. با ما باش و به ما نیز همان نگاهِ قشنگی را ببخش که داری. بر راهِ تاریکِ ما پرتو بیفکن و آن را روشن کن، باشد که همسفرانی همراه برایت باشیم. اگر دست­مان را نگیری، برای ما به خاطره­ای دور تبدیل می­شوی، گویی هرگز در میانِ ما نزیسته­ای. نه، مبادا به خاطره­ای دور تبدیل شوی. چگونه این خجلت را جبران کنیم که دوازده سال در میانِ ما زیستی و ما تو را ندیدیم؟ ما تابِ ناسپاسیِ خود را نداریم. فرصتی دیگر به ما عطا کن. با ما بمان و دگرگون­مان کن. این گفته­ها مربوط به زمانی­ست که کسی خود را واسطه­یِ بین خدا و خلق نمی­دانست. خدا در دسترسِ همگان بود و به واسطه­ای هم نیاز نداشت. خدا نزدیک بود: لایِ این شب­بوها، پای آن کاجِ بلند، روی آگاهیِ آب، روی قانونِ گیاه. هرکس می­توانست به نور مهر بورزد و دشت را سجاده­یِ خویش کند. هرکس می­توانست زیرِ اقاقی­ها کعبه­ای بجوید؛ کعبه­ای که مثل نسیم، باغ به باغ می­رفت و گل­ها و گیاهان را نوازش می­کرد. همه آب، بی فلسفه می­خوردند و توت، بی دانش می­چیدند. تا اناری ترک برمی­داشت، هزاران دست بود که فواره­یِ خواهش می­شد. آن روزها شوق می­آمد و دست در گردنِ حس می­انداخت. زندگی چیزی بود مثل یک بارشِ عید، یک چنارِ پُر سار. آن روزها زندگی، یک بغل آزادی تود، حوضِ موسیقی بود. اما ناگهان تماسِ مستقیم با خدا ممنوع اعلام شد. پس از آن دیگر کسی حق نداشت در تماس مستقیم با هستی قرار بگیرد! هرکسی می­تواند دست منفعت­طلبی را، که از آستینِ این حکم بیرون آمده است، ببیند. این حکم از زبانِ سیاستمدار جاری شده است، نه دیندار. چه کسی گفته است که خدا تنها از زبانِ کشیش و کاهن سخن می‏گوید و بس؟ این عقیده چیزی نیست، مگر دکانی برای عده­ای طماع و تنبل. همه­یِ کشیشان و کاهنان با المصطفی مخالف­اند. زیرا المصطفی ارتباط مستقیم با خدا را ترویج می­کرد. او عقیده داشت که می­توان در تماسِ مستقیم با هستی قرار گرفت. واسطه­ها و دلالان، تماسِ مستقیم را هرگز برنمی­تابند. اما دین نیز تابِ تحملِ دلالی و واسطه­گری را ندارد. فیضِ حق، مستقیماً همه را فرا گرفته است. خدا از رگِ گردن نیز به همگان نزدیکتر است. کافی­ست صدایش کنی، بی­درنگ پاسخ تو را خواهد داد. دین برای واسطه­ها، لقلقه­یِ زبانی بیش نیست. به همین دلیل، دین، از لمسِ دلِ دلالان اکراه دارد. خدا، وجودِ مطلق و مطلقِ وجود است. خدا و هستی، دو نام برای یک حقیقت­اند. واسطه­ها مانع می­شوند که تو در گوشِ خداوند که به دهانِ تو چسبیده است نجوا کنی. آن­ها نمی­گذارند تو برای درخت و گُل و ستاره آواز بخوانی. آن­ها نمی­گذارند که در شبی مهتابی و پُر ستاره، در ساحلی دور، با موسیقیِ ملایمِ امواجِ دریا، دست بیفشانی و پای بکوبی و دست در دستِ نسیم و نورِ مهتاب، برقصی. آن­ها با عشق و خنده و زندگی مخالف­اند. یک اسقُفِ کاتولیک با یک خاخامِ یهودی دوستیِ صمیمانه­ای برقرار کردند. آن­ها تصمیم گرفتند به حومه­یِ شهر بروند و گلف بازی کنند. خاخام در وقت تعیین شده به کلیسای اسقف رفت تا با هم راهی زمینِ بازی شوند. اسقف، خاخام را به کابینی برد که خود در آنجا می­نشست و از دریچه­ای به اعترافاتِ مردم گوش می­داد. اسقف به خاخام گفت: « ببخشید، ممنون می­شوم اگر به من کمک کنی و اینجا به اعترافات مردم گوش کنی، تا من بروم و آماده شوم. » خاخام گفت:« اما من نمی­دانم چه­کار باید بکنم. » اسقف گفت: « کاری ندارد. من دو سه اعتراف پیش تو می­کنم تا یاد بگیری. ساده است: فقط بنشین و در جواب کسانی که به گناهان­شان اعتراف می­کنند، چیزی بگو. مثلاً مجازات­شان کن و بگو: پنج دلار بپردازید، ده دلار بپردازید. » خاخام گفت: « این خیلی ساده است. من دلار را خوب می­فهمم. پس برو. تا جایی که پای معامله در میان است، هیچ­کس نمی­تواند حریفِ ما شود. آنچه مهم است، دلار است. من به داستان­های احمقانه­یِ این آدم­ها گوش نمی­دهم. » نخستین کسی که برای اعتراف آمد، گفت:« پدر، من شرمنده­ام. من دوباره مرتکبِ زنا شده­ام. قول می­دهم که دیگر مرتکبِ این گناهِ کبیره نشوم. قول می­دهم. » خاخام گفت: « کافی­ست؛ سی دلار. » مرد گفت: « اما پدر، دفعه­یِ پیش شما مرا با ده دلار مجازات کردید. » خاخام گفت: « عیبی ندارد، سی دلار بده و برو. ده دلار برای این­دفعه و بیست دلار هم بیعانه­یِ دفعاتِ بعد. » این است معنای واسطه­یی بین انسان و خدا. خدای دلالان، خدای حقیقی نیست. مگذار امواجِ دریا اکنون ما را از هم جدا کنند و سال­هایی که میانِ ما گذرانده­ای، به خاطره­ای دور برای ما بدل شود. ما طالبِ حضورِ توایم، خاطره­ها بزودی محو می­شوند. روزی خواهد آمد که در وجود واقعیِ تو نیز تردید کنیم و ندانیم که آیا المصطفی اصلاً در بیداریِ ما اتفاق افتاده است یا نه. این تردید، چیزی­ست که در ذهنیتِ غرب هم رخ داده است. تقریباً سه قرن طول کشید تا آن­ها باور کردند انسانی همچون بودا، وجودی واقعی داشته است. اگر به کتاب­های تاریخ غربی نگاه کنی، می­بینی که گوتاما بودا را جزوِ شخصیت­های اسطوره­ای قلمداد کرده­اند. آن­ها نمی­توانستند باور کنند که چنین شخصیتی بتواند وجود واقعی داشته باشد. آن­ها در موردِ مسیح نیز همین نظر را داشتند. همین سه قرن پیش بود که آن­ها در کتاب‏های خود می­نوشتند: مسیح شخصیتی افسانه­ای­ست که رفته رفته هویتی حقیقی پیدا کرد. آن­ها نمی‏توانستند باور کنند که انسان بتواند به مرتبه­ای برسد که مسیحا رسیده بود: پسرِ درس ناخوانده و مکتب نرفته­یِ فقیری که با چنین اعتمادِ به نفسی سخن می­گوید. هیچ­کس به کلمات، چنین وزنی نداده است که مسیح داد. کلماتِ ساده در دستانِ او به الماس بدل می­شوند و بال در می­آورند.حتی دشمنانِ او نیز در یک چیز اتفاقِ نظر داشتند: اینکه تاکنون احدی نتوانسته است کلمات را به شیوه­یِ او به کار ببرد. مسیح خود میزان و گواهِ سخنانِ خویش بود. او انرژیِ سرشاری را در کلماتش می­ریزد. اما مورخین می­گویند:« هیچ­کس نمی­تواند مانند مسیح سخن بگوید. هیچ­کس نمی­تواند مانند بودا زندگی کند. هیچ­کس حضور و نورانیتِ زرتشت را ندارد. اینان باید محصولِ خلاقیتِ شاعرانه باشند. در وجودِ چنین آدم­هایی تردید وجود دارد. » به همین دلیل مردان و زنانِ روحانی به المصطفی گفتند: « به خاطره­یِ دور برای ما بدل نشو. تو در میانِ ما بوده­ای و ما باورت نکردیم، چگونه ممکن است در میانِ ما نباشی و با وجودِ این، وجودت را واقعی بپنداریم؟ به محض اینکه ما را ترک کنی، چنین خواهیم اندیشید که تو را در رؤیای خویش دیده­ایم. » تو به سانِ روحی در میانِ ما گشته­ای و سایه­ات بر چهره­مان پرتو افکنده است. اکنون، در آستانه­یِ جدایی، آنان وجودِ المصطفی را نه مادی، بلکه روح محض می­دانند: تو به سانِ روحی در میانِ ما گشته­ای. به همین دلیل با چشمِ سر نتوانستیم تو را ببینیم. ما را ببخش. ما فقط جسمِ تو را دیدیم. اما اکنون در تسخیرِ روح توایم. افسوس که داری ترک­مان می­کنی. اکنون دریافته­ایم که حتی سایه­یِ تو نیز نوری بر چهره­یِ ما بوده است. تو دیگر سایه نیستی. تو حتی سایه­یِ خویش را نیز محو کرده­ای. تو روشناییِ نابی. شاید تو همواره روشناییِ نابِ بی سایه بوده­ای. شاید سایه، محصولِ ذهنِ کوته­آستینِ ما بوده است. مردان و زنان از کشت­زارها به سوی المصطفی شتافتند و گفتند: ما بسیار دوستت داشته­ایم. اما ما مردمانی ناهشیاریم. تاره اکنون می­فهمیم که چه­قدر دوستت داشته­ایم. عشقِ تو در اعماقِ ضمیرِ ناخودآگاهِ ما بوده است. ما عشق­مان را ابراز نکردیم، زیرا خودمان نیز از وجودش آگاه نبودیم. در این لحظه­یِ جدایی­ست که بسیاری چیزها بر ما آشکار می­شود. ما بسیار دوستت داشته­ایم. گرچه عشق­مان بی زبان بود و پرده­نشین. پرده­ای بر روی پرده­ای، حجابی بر روی حجابی، بی انکه بدانیم. اگر هم می­دانستیم، نمی­توانستیم عشق­مان را در قالبِ تنگِ کلمات بگنجانیم و بر تو عرضه کنیم. عشق­مان بی­زبان بود. اما اکنون عشق­مان را از پرده برون آورده و در برابر دیدگانِ تو عریانش ساخته­ایم. بنگر چگونهعشقت را جار می­زنیم! لطف کن و اندکی درنگ کن. درنگ کن تا ما بتوانیم در آیینه­یِ بی­زنگارِ وجودت خود را ببینیم و گنج­های نهفته­یِ وجودمان را کشف کنیم. فرصتی بده تا عشق­مان را ابراز کنیم. گرچه نه در کلمات، بلکه در عمل. می‏خواهیم نشانت دهیم که تا چه اندازه دوستت داریم. تو دوازده سال در میان­مان زیستی و حتی یک نفر نگفت:« دوستت دارم. » اما اکنون همه چیز فرق کرده است. همیشه چنین بوده است که عشق ژرفای راستین خود را نمی­شناسد، مگر آنگاه که لحظه­یِ جدای فرا می­رسد. گوتاما بودا روزی اعلام کرد که زمانِ مرگش فرا رسیده است. کشتیِ او نیز سر رسیده بود. او از شاگردانش و نیز کسانی که در اطرافش بودند خواست که اگر هنوز پرسشی دارند، آن را طرح کنند. در آن میان تنها یک­نفر پرسشی را طرح کرد. او که بی­وقفه اشک می­ریخت کسی نبود جز برادر بودا، آناندا. آناندا از بودا بزرگ­تر بود و چهل و دو سال از عمرش را با بودا گذرانده بود. او همچون سایه، بودا را تعقیب می­کرد. هیچ­کس به اندازه­یِ آناندا به بودا نزدیک نبود. اکنون او بود که سؤالی داشت. دیگران گفتند:« تو نهایتِ لطف را در حقِ ما انجام داده‏ای. در این لحظه­یِ حساسِ جدایی، نمی­خواهیم خاطرات را با پرسش­هامان رنجه بداریم. ما در سکوت می‏نشینیم و غروبِ تو را که به اندازه­یِ طلوعت زیباست، تماشا می­کنیم. » اما آناندا پرسید:« تکلیفِ من چیست؟ من چهل و دو سال با تو بوده­ام. دیگرانی که به اندازه­یِ من با تو نبوده‏اند، به ساحتِ روشن­شدگی رسیدند ومن نرسیدم. اکنون که تو می­روی من چه باید بکنم؟ » بودا گفت: « نگران نباش. آنگاه که من بدنِ خویش را ترک می­گویم، یک­روز بعد، تو به ساحتِ روشن­شدگی خواهی­رسید. » آناندا گفت:« نمی­فهمم. من چهل و دو سال با تو زیستم و روشن نشدم، چگونه ممکن است یک روز را بی تو سر کنم و روشن شوم؟ » گوتاما بودا خندید و گفت: «آناندا، آشنایی، حجاب است. تو آن­قدر به من نزدیک بودی که مرا نمی­دیدی. تنها جدایی­ست که پرده را از جلوی دیدگانِ تو کنار خواهد زد. تنها مرگِ من است که تو را بیدار خواهد کرد. » همیشه چنین بوده است که عشق ژرفای راستین خود را نمی­شناسد، مگر آنگاه که لحظه­یِ جدایی فرا می­رسد. استاد زندگی­اش را به مثابه­یِ فرصتی در اختیارِ تو می­گذارد تا بیدار شوی. او مرگش را نیز به فرصتی برایِ بیداریِ تو تبدیل می­کند. مرگِ استاد آخرین شانسِ تو برای بیداری­ست.

حقیقت پیام دکتر شریعتی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

حقیقت پیام دکتر شریعتی

 

سخن از حقیقت پیام شهید دکتر علی شریعتی در این زمان که دو گروه متعصبانه او را حجاب شناخت و آشنایی نسل جوان شده اند سخت ضروری می نماید. گروهی متحجرانه و جاهلانه بر طبل کج فهمی خود می زنند و آفتاب آشکار را منکر می شوند به جایتوجه به نیمه پر لیوان که در این قحطی معرفت غنیمتی است به بخش خالی اشاره می کنند و چشم خود را بر راهزنان نور بسته اند که چگونه باانواع حیل و بهره گیری از وسایل روز جوانان پاک روشن ضمیر این مرز و بوم را نشانه رفته اند و چگونه هر سپیده با غروب تلخ افقهای روحانی وجود تعدادی از آنان زندگی بر کام هر انسان دلسو.زی سخت می شود و گروهی دیگر مزورانه و ناجوانمردانه از دکتر و آثار او به عنوان خاکریزی برای هجوم. حمله به مذهب و اعتقادات جوانان بهره می برند.اینان که چیزی جز ترجمه و اقتباس از نظریه پردازان غرب ندارند و از دیگر سو به دلایلی که شرحش در مقالی دیگر باید گفت از استحکام و ثبات در جهان بینی و عقاید دینی خویش بی بهره اند و به هرهری مذهبی گرفتار شده اند ظلمی مضاعف را در حق دکتر روا داشته اند. اینان بدون درک مقتضیات زمان و مکان به طرح مسایل سیاسی دامن می زنند که جز تفرقه و گل آلود کردن آب برای ماهی گرفتن بیگانگان حاصلی ندارد.

 

بی شک مصیبت بزرک عصر ما عدم شناخت و بینش است البته معنی شناخت و بینش خبر داشتن نیست. طبیعی است در عصر تکنولوژی ارتباطات جامعه جهانی بی خبر از وقایع و حوادث پیرامون خود نیست ولی ما غالبا شناختی جامع و سازنده که منبعث از جهان بینی باشد نداریم. در دیدگاه دکتر بدون آگاهی و شناخت صحیح، دوست و دشمن تفاوتی ندارند. دکتر معتقد است فلسفه، تکنیک، عرفان و ادبیات تمدن و فرهنگ جامعه را نمی سازند چرا که اینها فقط گلها و گیاهانی هستند که در جامعه مساعد می رویند. در حالیکه ایدئولوژی یا همان خودآگاهی انسانی است که جامعه را می سازد۱. و از این رو باید گفت چه بسا افرادی که در لباس دوست به دلیل عدم شناخت و بینش به آرمانها و ارزشهای مطلوب و مورد نظر دکتر ضربه وارد می کنند.

با مقدمه ای که گذشت به بررسی بسیار اجمالی موارد مهم در آثار دکتر می پردازیم.

دکتر شریعتی پس از تبیین جهان بینی توحیدی و تاکید بر لا یتجزی بودن انسان از حقیقت هستی به سه مسئله به طور ویژه نظر دارد۲. اول جامعه شناسی: دکتر هیچ یک از مکاتب جامعه شناسی آن روز اعم از سرمایه داری یا مارکسیستی – دموکراتیک یا غیر دموکراتیک را به رسمیت نمی شناسد. از نظر وی جامعه براساس تعلیمات دینی و قرآن به دو جامعه مبتنی بر توحید و شرک تقسیم می شود که هر کدام ویژگی های مخصوص به خود راداراست یعنی جامعه یا موحد است یا مشرک، حاکم آن طالوت است یا جالوت، موسی است یا فرعون، مردم آن در بندند و اسیر یا آزادند و شریف۳. دوم انسان شناسی: در این مورد نی دکتر براساس آموزه های دینی معتقد است که انسان از دو بخش خاک پست و روح الهی تشکیل شده است. انسان با این روح الهی رو به رشد و تعالی در حرکت است، ایستا نیست و هر لحظه به سوی شدن پیش می رود. در مبحث انسان شناسی دکتر به جای تحلیل و ثبت آداب و رسوم و هنجارهای گوناگون و تاکید بر اومانیسم  یا انسان محوری به کیفیت دگرگونی و شدن در انسان توجه دارد۴. سوم فلسفه تاریخ: که آن نیز براساس قرآن تفسیر و شرح می شود. دکتر معتقد است که فلسفه روح تاریخ، تضاد دائمی بین نیروهای خیر و شر است.  درگیری و ستیز همیشگی توحید و شرک، حق و باطل… دکتر با تشریح داستان هابیل و قابیل، مبارزه ی آندو را سمبل نبرد  همیشه ی تاریخ بین انسان های متفاوت  با جهان بینی های متفاوت می داند. از این روست که وی حد وسطی برای انسان قایل نیست، یا در جبهه ی شرک است یا توحید، یا خاک پست است یا روح متعالی، یا قابیل است یا هابیل. ممکن نیست در جهت تعالی روح حرکت کند قرار بگیرد ولی خدایان زر و زور و تزویر را بستاید. ممکن نیست شهادت هابیل را ارج بگذارد ولی لب بر خشونت و ظلم و زور و بی عدالتی ببندد. امروز جبهه ی ظالمانه شرک و نفاق و منفعت طلبی در یک سو و جبهه ی مظلومانه توحید و صداقت و شهادت طلبی در مقابل قرار گرفته است. یا باید در جبهه ی حق قرار گرفت یا باطل. اینک که دنیای باطل با همه ی سیاهی ها و شعارهای زیبا به جنگ با حق شتافته است، باید تصمیم گرفت در کدامین جبهه؟!…

دکتر رهنگ را که منبعث از آگاهی و ایدئولوژی فرد است یک خصوصیت ذاتی و فردی و قومی و انسان می داند که اگر از او بگیرند شیئی بیش نیست و تعریف منطقی اش این است:( وزن + قد ) و دیگر هیچ۵.

الیناسیون یا از خود بیگانگی مهمترین دشمن هویت برای انسانهاست.دکتر برای همه انسانها توتمی قایل است که با توجه بهدرک و فهم، علایق و نیازهای روحی خود برای پرستش و عشق ورزیدن انتخاب می کنند و توتم مورد پرستش وی قلم است. او می گوید قلم توتم من است. قلمم را به بیگانه نمی دهم. قلم زبان خداستف قلم امانت آدم است، قلم ودیعه عشق است، هر کسی را توتمی است و قلم توتم من است۶.

دکتر شریعتی سه تن را که هر یک سمبل نوعی شیوه و مرام هستند به عنوان نمایندگان بخش هایی از جامعه اسلامی معرفی می کند. اول ابو علی سینا که عالم است و رساله النفس ارسطو را صد بار مطالعه کرده است و تسلیم زر و زور و تزویر است!!! دوم حلاج که عارف است،دنیا را مزبله می داند،فقرا ر خوشبخت می پندارد،، او مرگ پاک را در راهی پوک اختیار می کند!!! سوم ابوذر که دو بعد دار، عابد است و مجاهد، هم اهل نماز است و هم شمشیر، از یک سو در میدان نبرد و جهاد آماده به فرمان مولاست و از سوی دیگر سر به طاعت و بندگی خداوند دارد. دکتر از این سه نماینده سومین را می ستاید و مسلمان واقعی را نه عالم و فقیه و روشنفکر و نه عارف و صوفی و زاهد می داند، بلکه او که نماینده واقعی مکتب جهانی و حیات بخش اسلام است مسلمان مجاهد و با ایمان است۷.

نکته آخر اینکه آنچه در بررسی مجموع دیدگاهها و آثار دکتر شریعتی می توان بدان اشاره کرد انتزاعی بودن آن است. یعنی بیشتر ذهنی است تا عملی، اندیشه است تا راهکار، البته همین اندیشه در جریان انقلاب اسلامی موتور آگاهی بخش و بیداری نسل جوان به شمار می رفت. از این رو تلاشها و مجاهدات عالمانه استاد مطهری در تکمیل و عمکملی کردن افکار دکتر سهم بسزایی داشت، آن جا که به عنوان مثال دکتر شریعتی فاطمه فاطمه است را می سراید و استاد مطهری نظام حقوق زن در اسلام را تبیین می کند. روحشان شاد و راهشان پررهرو باد.

پاورقی ها :

۱- ایدئولوژی، فرهنگ – دکتر علی شریعتی

۲- شریعتی در جهان – مجموعه مقالات

۳- اسلام شناسی – دکتر شریعتی

۴- جبر تاریخ – دکتر شریعتی

۵- ایدئولوزی، فرهنگ – دکتر شریعتی

۶- توتم پرستی – دکتر شریعتی

۷- الیناسیون، فرهنگ – دکتر شریعتی

منبع: drshariati.tripod.com

احسان شریعتی: فردید را آل احمد به ایران شناساند

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
   

احسان شریعتی: فردید را آل احمد به ایران شناساند

 «احسان شریعتی» در نخستین روز از همایش ۲روزه بررسی و نقد اندیشه‌های دکتر سیداحمد فردید گفت: هایدگر را سارتر به جهان شناساند و فردید را نیز آل احمد به ایران معرفی‌کرد.

به گزارش خبرنگار فرهنگی امید، همایش ۲روزه بررسی و نقد اندیشه‌های دکتر سیداحمد فردید دیروز، بیست و نهم مهر، در دانشکده ادبیات و زبان‌های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی آغازشد.

در روز نخست این همایش دکتر حسن کچوئیان، دکتر احسان شریعتی، حجت‌الاسلام خسروپناه و حجت‌الاسلام رهدار به بررسی و نقد آرا و اندیشه‌های سیداحمد فردید پرداختند.

احسان شریعتی درباره رابطه‌ای که فردید با هایدگر برقرار کرده است گفت: بدون تردید سیداحمد فردید نخستین کسی‌ست که هایدگر و فنومنولوژی او را به ایرانیان شناسانده است.

او افزود: با توجه به اینکه هانری کربن ـ که نخستین مترجم هایدگر به فرانسه است ـ در سال ۱۳۲۴ به ایران می‌آید و از هایدگر سخن می‌گوید، نمی‌توان گفت که کربن هایدگر را معرفی کرده است؛ چرا که در سال ۱۳۲۰ تا ۲۴، فردید در نشریه مهر از هایدگر سخن‌ها گفته است.

شریعتی با اشاره به وام‌گیری‌های آل احمد از فردید گفت: من از رضا براهنی شنیدم که در سخنرانی که آل احمد در دهه ۴۰ در آمریکا می‌کند و از غرب‌زدگی سخن می‌گوید، اتفاقا در آن جلسه ادوارد سعید هم نشسته بوده است و این در زمانی است که سعید هنوز نظریات اوریینتالیستی خود را ارائه نکرده و به احتمال زیاد از نظریات آل احمد استفاده برده است.

احسان شریعتی اظهارکرد: نیاز به توضیح ندارد که همانطور که هایدگر را سارتر به جهان شناساند فردید را نیز آل احمد به ایران معرفی‌کرد.

او در پایان سخنان خود شروع بحث‌های تقابل شرق و غرب و درگیری تمدن‌ها را از ایران دانست و از نحله‌ای که سیداحمد فردید مرکزیت آن را بر عهده داشت.

کچوئیان که عنوان سخنرانی خود را «شرایط امکانی ظهور فردید» انتخاب کرده بود، از فردید تحت عنوان پدیده نام برد؛ پدیده‌ای که در تاریخ معاصر ایران دارای اهمیت خاصی است. عضو هیئت علمی دانشگاه تهران با بیان موضع غرب‌گرایان صدر مشروطه و تجدد‌خواهان نسبت به مسائل ایران گفت: از غرب‌گرایی صدر مشروطه و کسانی مثل ملکم‌خان، طالبوف و آخوندزاده که نگاه کنید به این سمت که به کسانی مثل صادق هدایت و بعد آل احمد و بازرگان و شریعتی برمی‌خوریم، به تدرج این توهم غرب از میان می‌رود و روشنفکران به نقد غرب می‌پردازند.

او در بخش دیگری از سخنان خود با اشاره به اهمیت اندیشه فردید افزود: آنچه که فردید را مهم‌تر از شریعتی و آل احمد می‌کند، امکان گسست رادیکالی‌ست که در منظومه فکری فردید به وجود می‌آید. این امکان گسست را شما تنها در فردید مشاهده می‌کنید و نه در آل احمد و نه در مرحوم شریعتی، امکان طرح اینچنین گسست رادیکالی وجود ندارد.

وی در پاسخ به نقد روشنفکران غرب‌گرای معاصر که آل احمد، شریعتی و فردید را مسبب وضع به زعم خودشان نامطلوب کنونی و علت اصلی انقلاب اسلامی می‌دانند گفت: بدون اتخاذ یک دیدگاه دترمینیستی در زمینه تاریخ تفکر باید اذعان داشت که اندیشه هر فرد پاسخ به شرایط تاریخی هر دوره است و فردید نمی‌توانسته است نوع دیگری بیندیشد!

استادیار دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران در پایان سخنان خود با اشاره کلی دوباره به شرایط امکانی ظهور فردید، برجستگی اندیشه وی را در نقد تجدد و غرب دانست.

احسان شریعتی، سخنران دوم روز اول همایش بررسی و نقد اندیشه‌های دکتر سید احمد فردید بود که به بررسی هایدگر از نگاه فردید پرداخت. وی در ابتدا با اشاره به اینکه در رساله دکتری خود به هایدگر و هایدگری‌ها در ایران پرداخته است، به بیان بیوگرافی فردید پرداخت و سپس منابع مورد رجوع فردید را مورد بحث و بررسی قرارداد.

حجت‌الاسلام عبدالحسین خسروپناه نیز از دیگر سخنرانان همایش بود که در سخنان خود نقدهای جدی را به اندیشه سید احمد فردید وارد دانست. وی ابتدا فردید و اندیشه‌اش را در ۵ محور فلسفه قدیم غرب، فلسفه جدید غرب، فلسفه و کلام اسلامی، روشنفکری دینی و تفکر و هنر خلاصه کرد.

خسروپناه درباره موضع فردید در قبال فلسفه گفت: فردید فلسفه غرب را چه قدیم و چه جدید به علت گرفتاری در طاغوت‌زدگی رد و نقد می‌کند و به غیر از هایدگر، تمامی فلاسفه غرب را رد و طرد می‌کند.
او ادامه داد: فلسفه جدید غرب به دلیل اینکه فرزند فلسفه قدیم غرب است و فلسفه قدیم غرب نیز گرفتار طاغوت‌زدگی است، از نظر فردید مردود است و فلسفه اسلامی نیز به دلیل اینکه از بستر فلسفه یونانی برخاسته دچار همان طاغوت‌زدگی و انحراف است.

وی با بیان اینکه فردید ملاصدرا را غرب‌زده معرفی می‌کند و ابن سینا را زندیق می‌نامد، کلام اسلامی را نیز به دلیل تغذیه از فلسفه اسلامی از منظر فردید ردشده دانست.

عبدالحسین خسروپناه همچنین با طرح بحث روشنفکری و تفکر و هنر از دیدگاه دکتر فردید به نقدهای خود نسبت به فردید اشاره کرد. خسروپناه با اشاره به اینکه فردید تفکر را به حصولی و حضوری تقسیم می‌کند و علم قرآنی را از جنس علم حضوری می‌داند افزود: علم قرآنی در کلام قرآنی خلاصه می‌شود و کلمه‌هایی که ما در قرآن می‌بینیم همه از علم حصولی است نه حضوری! از منظری دیگر فردید که علم حضوری را اصیل می‌داند و راه وصول به حکمت نظری می‌داند در چه موقع خودش به این علم دست پیدا کرده است؟ آقای فردید چه موقع این مراحل عرفانی را طی کرده است؟

خسروپناه در پایان سخنان خود این سخن فردید که «کل غرب را باید پذیرفت یا اینکه کل آن را ردکرد و نمی‌شود غرب را تکه تکه کرد» را فاقد مبنا و دلیل دانست.

سخنران آخر همایش آنان که می‌اندیشند، حجت‌الاسلام احمد راهدار بود که به مفهوم زمان و فلسفه توجه کرد و با تقسیم‌بندی تاریخی در صدد توضیح رمان و فلسفه برآمد.

در این همایش دکتر رضا داوری اردکانی و دکتر سارا شریعتی نیز به عنوان مهمان حضور داشتند.

همایش بررسی و نقد اندیشه‌های دکتر سید احمد فردید امروز نیز در دانشکده ادبیات و زبان‌های خارجی دانشگاه علامه طباطبایی با سخنرانی تعدادی از متفکران و شخصیت‌های دانشگاهی ادامه می‌یابد.

سالگرددکترشریعتی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

سالگرددکترشریعتی

به گواه تقویم، ‪ ۲۹‬خرداد ماه سالروز شهادت اندیشمندی مسلمان و ایرانی به نام دکتر”علی شریعتی” است که به‌حق سهم بسزایی در روشنگری در عرصه‌ایران قبل از انقلاب بر عهده داشت.
در توصیف جایگاه و ارزش علمی شریعتی همان بس که تاکنون کمترکسی رامی‌توان یافت که مانند او در فضای گفتمانی و روشنگری قبل از انقلاب در دو حوزه دین و سیاست صراحت بیان و تاثیر کلام داشته‌باشد.
شناخت اندیشه شریعتی نیازمند تاملی ژرف در تفکرات و مطالعاتی است که وی در طول سال‌های کسب کرد.
شاید به همین دلیل و با توجه به‌تغییرات چشمگیری که به خصوص پس از انقلاب در حوزه اندیشه سیاسی شکل گرفته به سختی بتوان ماهیت و شاکله اصلی اندیشه شریعتی را شناخت و این به دلیل گسستی است که (خواسته یا ناخواسته) میان فضای انقلاب با گفتمان قبل از انقلاب افتاده است.
اندیشه روشنفکری دینی نزد شریعتی دارای ابعادی عمیق و متاثر از تعالیم دینی و آکادمیک وی است که با شخصیت درونی وی در هم آمیخته و هارمونی سحرانگیزی را در فضای سیاسی و به خصوص در افکار روشنفکران ایجاد کرد.
تاثیر اندیشه شریعتی بر جریان روشنفکری سالهای ‪ ۱۳۴۵‬تا ‪ ۱۳۵۷‬از چنان قوام و دوامی برخوردار است که با گذشت بیش از ربع قرن، هنوز در حوزه‌های مختلف می‌توان نشانه‌های محکمی از اندیشه وی را یافت.
تاثیر این اندیشه در جریان یادشده تاجایی است که جز در پاره‌ای از موارد نمی توان به جز سخنان شریعتی را (البته با بیانی دیگر) از زبان شخصیت‌های برجسته حوزه‌های اندیشه دینی و سیاسی شنید و ملاحظه کرد.
به عبارت دیگر،افکار،نوشته‌ها، سخنان و اندیشه‌شریعتی از چنان بازتابی در حوزه اندیشه نوین دینی و سیاسی برخوردار است که با اندکی تسامح می‌توان بسیاری از یافته‌های جریان روشنگری در سال‌های اخیر را ناشی از (و یا برداشتی) “اندیشه و تفکر” وی دانست.
برخی از مخالفان اندیشه شریعتی کوشیدند تا در نوشته‌ها و تفسیرهای خود وی را متهم به “التقاط گرایی ” کرده و یا به نوعی او را به “بنیادگرایی سلفی ” تشبیه کنند که به نظر می‌رسد نه‌در آثار و نه در اندیشه شریعتی سنخیتی با این موضوعات وجود ندارد و اساسا شریعتی با ارایه اندیشه‌ای نو در حوزه “معرفت شناسی” دین و از منظر جامعه شناختی رویه‌ای مخالف و نقیض سلفی گری و دگماتیسم را ارایه داد.
بدون تردید اندیشه شریعتی مبتنی بر اسلام اصیل و بر پایه آموزه‌های مکتب تشیع و با توجه به گفتمان حاکم بر فضای زمان خود، پارادایمی خلاق و نوآور محسوب می‌شود.
شریعتی با الهام از روح مکتب تشیع به نقد “ایدئولوژی متحجر و متصلب” پرداخت و با ارایه گفتمانی جدید توانست بسیاری از جوانان را به خود جلب کند و ضرورت گفتمان ایدئولوژیک مبتنی بر مکتب ناب اسلام را نزد آنان احیا گرداند.
این دریافت به همراه احساس خطری که وی از ترویج و گسترش فرهنگ ابتذال و مصرف گرائی که با تبلیغات شدید وسایل ارتباط جمعی همراه بود و بیم آن می رفت که گرایشات به غرب به بالاترین حد خود برسد، منجر به پایه‌گذاری روشی نوین و جذاب برای معرفی هر چه بهتر دین و سیاست توسط وی شد که به حق باید وی را در تبیین این روش موفق دانست هر چند که همین موضوع نیز در نهایت موجب شهادتش شد.
زمان‌گویای آن است که چگونه نامش جاودان و اندیشه‌اش در”بازگشت به‌خویشتن” پایدار ماند.
علی در سال ‪ ۱۳۱۲‬در خراسان متولد شد و سرانجام پس سال‌ها مبارزه و تلاش در ‪ ۲۹‬خرداد سال ‪ ۱۳۵۶‬در شرایطی مشکوکی در “ساتمپتون انگلستان” توسط عامل رژیم شاه به شهادت رسید و در سوریه به خاک سپرده شد.
درپایان باذکر چند جمله از سخنان دکتر چمران (که ‪ ۳۱‬خردادماه نیز شهادت این بزرگ مرد تاریخ ایران اسلامی است) بر مزار شریعتی که درسال ‪ ۱۳۵۶‬ایراد شد، یاد و نام این متفکر و اندیشمند مسلمان را گرامی می‌داریم.
“ای علی ، تو مفهوم واقعی اسلام را در معرکه حیات نشان دادی و برتری بی‌چون و چرای آن را بر مکاتب فکری دیگر ثابت کردی ، تو اصالت انقلابی اسلام را از زیر پرده‌های جهل و وسواس و تقیه بیرون کشیدی و ضرورت مبارزه و التزام ایمانی ، و مسئولیت اجتماعی را معرفی کردی و اعجاز شهادت را نشان دادی و انسان را از زیر بار جبر و ذلت تسلیم آزادی کردی ، تو پرچم رسالت بزرگی را به دوش کشیدی ، رسالت انسانیت ، حق و عدالت ، مبارزه با ظلم و ستم ، اسلام واقعی و تشیع حسینی و هزاران مومن ملتزم مسئول گرد پرچم تو جمع آمدند. و دست به مبارزه‌ای بی‌امان زدند ، عده‌ای شربت شهادت نوشیدند و عده‌ای دیگر در انتظار شهادت و فداکاری و جانبازی می‌کنند.
ای علی ، در تاریخ معاصر ایران ، تو مصدق بزرگ را با خمینی عالیقدر پیوند دادی و بینش سیاسی را با روح خداپرستی در امیختی ، فرهنگ ملی و غنی تاریخی ما را با علم جدید و شیوه‌های نوین مجهز کردی، خدا را از تجرد خشک آزاد نمودی و او را از آسمان‌های سرد و دور به قلب گرم و پر تب تاب اجتماع وارد کردی و دین را از زاویه مسجد بیرون کشیدی و در صحنه حیات در خدمت مردم به کار انداختی و هیج گاه حقیقت را فدای مصلحت نکردی.

منبع:irna.ir

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط ۲ دیدگاه »

سخنانی زیبا از دکتر علی شریعتی

خدایا!
مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان. اضطرابهای بزرگ ٫ غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن . لذتها را به بندگان حقیرت ببخش و درد های عظیم را به جانم ریز.

خدایا!
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت.

خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هرکس آنچنان می میرد که زندگی کرده است.

خدایا!
اتش مقدس شک را چنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که بر من نقش کرده اندبسوزد و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهراوه بر لب های صبح یقینی شسته از هر غبار طلوع کند.

خدایا!
به هرکی دوست میداری بیاموز که عشق اززندگی کردن بهتر است و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است !

خدایا!
خدایا تو را سپاس می گویم که در مسیری که در راه تو بر می دارم آنها که باید مرا یاری کنند سد راهم می شوند، آنها که باید بنوازند سیلی می زنند، آنها که باید در مقابل دشمن پشتیبانمان باشند پیش از دشمن حمله میکنند و ….. تا در هر لحظه از حرکتم به سوی تو از هر تکیه گاهی جز تو بی بهره باشم.

.

.

.

فرازی از سخنان دکتر شریعتی

. خدایا به هر که دوست میداری بیاموز که عشق ورزیدن بهتر از زندگی کردن است و به هر که دوست‌تر میداری بچشان که دوست داشتن بهتر از عشق ورزیدن است(از نظره دکتر شریعتی عشق تب تندی هست که خیلی زود خاموش میشه و به خاطر همینه‌که دوست داشتن برتر است)

۲٫ من هرگز نمی نالم، قرنها نالیدن بس است. من میخواهم فریاد بزنم، اگر نتوانستم سکوت میکنم، خاموش بودن بهتر از نالیدن است، نالیدن فرزندان ماکیوالیسم را مغرور میکند…….

۳٫ خدایا زیستنی به من بیاموز که از بیثمری لحظه‌ی مرگ حسرت نخورم. خدایا: تو چگونه زیستن را به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم آموخت!!

۴٫ زندگی یعنی آزادی، ایمان، فرهنگ، نان و دوست داشتن.

۵٫ تو قلب بیگانه را میشناسی چون در سرزمین بیگانه‌ی مصر بودی… (البته دقیقاً خوده جمله یادم نمیاد ولی چنین مزمونی داشت)

۶٫ عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف میشود و اگر تماس تداوم یابد به ابتذال کشیده میشود، و تنها با بیم، امید، تزلزل، اضطراب و دیدار و پرهیز زنده و نیرومند میماند.امّا دوست داشتن با این حالات نا آشناست. دنیایش دنیای دیگریست……….!

۷٫ خدایا همواره تو را سپاس میگزارم که هرچه در راه تو و پیمان تو پیشتر میروم، بیشتر رنگ میبرم، آنها که باید مرا بنوازند میزنند، آنها که باید همگامم شوند ساده راهم میشوند، آنها که باید امیدوارم کنند و تبرئه‌ام کنند، سرزنشم میکنند نومیدم میکنند……تا چشم انتظارم تنها به روی تو باز ماند، تنها از تو یاری طلبم، در حسابی که با تو دارم شریکی نباشد
تاتکلیفم با تو رشن شود.تا تکلیفم با خودم معلوم گردد!!

۸٫ خداوندا من در کلبه حقیرانه خود چیزی را دارم که تو در عرشه کبریایی خود نداری! من خدای چون تو دارم و تو چون خودی نداری!

۹٫ خدایا در برابر هر انچه که انسان ماندن را به تباهی بکشد، با “نداشتن” و “نخواستن” رویین‌تن کن!

۱۰٫اگر تنهاترین تنهاها باشم، بازهم خدا هست… او جانشین تمام نداشته‌هاست!

۱۱٫ پروردگار مهربان من! از دوزخ این بهشت رهاییم بخش… کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم… دردم درد بیکسی بود…

۱۲٫ روشنفکر یک متفکره،متعهد است در برابر مکتباش و مردمش…عالم تشیع نائب امام است.علم تو مسئولیت امامت را به عهده دارد و امامت مسئولیت نبوت را.

۱۳٫ من معتقدم هرچه درباره‌ی انسان گفتند فلسفه و شر است و انچه حقیقت دارد جز این نیست که انسان تنها آزادی است و شرافت و اگاهی… اینها چیزی نیست که بتوان فدا کرد حتی در راه خدا…

۱۴٫کودکی؛ عصر طلایی یک عمر

۱۵٫ عشق یعنی شناخت، عشق به بوی دیدارهای گه گاه زنده است، با دوری و نزدیکی در نوسان است، امّا دوست داشتن از این دنیاها بیگانه‌ است، سرد نمیشود چون داغ نیست، دوست داشتن زیباست…

۱۶٫ دوست داشتن از عشق برتر است، عشق مملوک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محه شدن در دوست!!!

۱۷٫ دستم را میبرم، چشمم را کور میکنم،………امّا قلمم رو به گناه نمیدم.(یه همچین چیزی!)

منبع:bahaneh.net

.

.

.

چند جمله از دکتر شریعتی

نمی نویسم , چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی!
حرف نمی زنم , چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی!
نگاهت نمی کنم , چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی!
صدایت نمی زنم , زیرا اشک های من برای تو بی فایده است!
فقط می خندم …… چون تو در هر صورت می گویی من
دیوانه ام…

وقتی عشق فرمان می دهد،
“محال” سر تسلیم فرود می آورد …

.

.

آدم وقتی فقیر میشود خوبیهایش هم حقیر میشوند اما کسی که زر دارد یا زور دارد عیبهایش هم هنر دیده میشوند و چرندیاتش هم حرف حسابی بحساب می آیند. (دکتر علی شریعتی)
 
 
مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند گدایی عشق میکنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جا می آورند.
میخواستم زندگی کنم راهم را بستند ستایش کردم گفتند خرافات است عاشق شدم گفتند بهانه است خندیدم گفتند دیوانه است دنیا را تگه دارید میخواهم پیاده شوم.

دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه ای را بالا ببری

.

.

این هم چندتا از نیایش های دکتر علی شریعتی

خدایا: عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار.

خدایا: به من قدرت تحمل عقیده مخالف ارزانی کن.

خدایا: شهرت منی را که می خواهم باشم قربانی منی که : می خواهند باشم نکند .
خدایا:مرا از همه ی فظایلی که به کار مردم نیاید محروم ساز.
خدایا: مرا هرگز مراد بی شعورها و محبوب نمکهای میوه مگردان.
خدایا:مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پایه کتاب. ترازو و آهن استوار کنم ودلم را از سرچشمه ی حقیقت. زیبایی و خیر سیراب سازم.

خدایا:رشد عقلی و علمی. مرا از فظیلت تعصب . احساس و اشراق محروم نسازد.

خدایا: مرا بخاطر حسد . کینه و غرض. عمله آماتور ظلمه

خدایا:مرا همواره . آگاه و هوشیار دار . تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری- مثبت یا منفی – قظاوت نکنم.

مگردان.

خدایا: جهل آمیخته با خود خواخواهی و حسد . مرا رایگان ابزار فتاله دشمن برای حمله به دوست نسازد.

خدایا:قناعت صبر و تحمل را از ملتم باز گیر و به من ارزانی دار.

خدایا: به جامعه ام بیاموز که تنها راه به سوی تو از زمین میگذرد اما به من بیراهه ای میان بر را نشان بده.
خدایا: به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکس دوست تر میداری بچشان که : دوست داشتن از عشق برتراست.
خدایا: این آیه را که بر زبان داستایوسکی رانده ای بردلهای روشنفکران فرود آر که :( اگر خدا نباشد همه چیز مجاز است ) جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد مسوولیت نیز هست.

خدایا: دربرابر هر آنچه ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن و نخواستن رویین تن کن.

خدایا: خود خواهی را چندان در من بکش یا چندان برکش تا خود خواهی دیگران را احساس نکنم واز آن در رنج نباشم.
  
  
  
خدایا: در روح من اختلاف در انسانیت را با اختلاف در رابطه با هم میامیز آنچنان که نتوانم این سه اقنوم جدا از هم را باز شناسم.

خدایا: این کلام مقدسی را که به روسو الهام کردی هرگز از یاد من مبر که : من دشمن تو و عقاید تو هستم اما حاضرم جانم را برای آزادی تو و عقاید تو فدا کنم.

خدایا: بر اراده . دانش . عصیان . بی نیازی . حیرت . لطافت روح . شهامت و تنهایی ام بیفزای .

خدایا: تو را همچون فرزند بزرگ حسین بن علی سپاس میگذارم که دشمنان مرا از میان احمق ها بر گزینی که چند دشمن ابله نعمتی است که خداوند تنها به بندگان خاصش عطا می کند .

خدایا: مرا از چهار زندان بزرگ انسان:طبیعت . تاریخ . جامعه و خویشتن رها کن تا آنچنان که تو ای افریدگار من مرا آفریده ای – خود آفریدگار خود باشم نه که – همچون حیوان- خود را با محیط که محیط را با خود تطبیق دهم.
 
 
 
 
خدایا : در تمامی عمرم به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر لحظه ای را در ترجیح عظمت . عصیان و رنج بر خوشبختی . آرامش و لذت اندکی تردید کرده اند .
خدایا : به روشنفکرانی که اقتصاد را اصل میدانند بیاموز که : اقتصاد هدف نیست وبه مذهبی ها که کمال را هدف میدانند بیاموز که : اقتصاد هم اصل است.
خدایا : به ماتریالیست ها بگو که انسان درختی که نا خود آگاه در طبیعت . تاریخو جامعه می روید نیست.
 
 
 
خدایا :به ساتر بگو که اگر ملاک خیر را هم خود من – آنچنان که میخواهم – میسازم پس نیت خیر- که او ملاک اخلاق میگیرد – چیست؟
خدایا : به مذهبی ها بفهمان که :آدم از خاک است بگو که :یک پدیده ی مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می کند که یک پدیده ی غیبی در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد که در آخرت و مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پساز مرگ هم به هیچ کار نخواهد آمد .
خدایا : جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش تا به زندگی و واقعیت بازگردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش تا به آزادی عرفانی و کمال معنوی برسم .

۱۶ سوال کلیدی قدم چهارم معتادان گمنام

الکلی ها و معتادان گمنام, الکلی ها ی گمنام, دوازده قدمی ها, معتادان گمنام, وابستگان و همبستگان گمنام هیچ دیدگاه »

برای هر کاری ی آغازی وجود دارد

این مطلبیه که تما راهنما در قدم اول به رهجو هامیگن و این عین متن خود کتابه ….

.

برای شروع قدم چهارم و قبل از جوابگویی رهجویان و آماده سازی ذهن آنها به سوالات قدم چهارم این سوالات معمولا مطرح می شوند که هنوزم که هنوزه برای من بعد از  ۷ بار قدم کارکردن همون طراوت و تازگی و همون دقت و همون دقت بار اول رو داره ….

.

چه کَسم من چه کَسم من که بسی وسوسه مندم

گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم

ز کشاکش چو کمانم به کف گوش کشانم

قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم

مگر استاره چرخم که ز برجی سوی برجی

به نحوسیش بگریم به سعودیش بخندم

نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان

ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم

نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم

نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم

نفسی همره ماهم نفسی مست الهم

نفسی یوسف چاهم نفسی جمله گزندم

نفسی رهزن و غولم نفسی تند و ملولم

نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم

بده آن باده جانی ز خرابات معانی

که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم

بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی

که نمی​یابد میدان بگو حرف سمندم

از کاتب بزرگ مولوی

۱)- دروغهایمان به خودمان چه هستند ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۲)- کدام خیال بافی بطور پی در پی تکرار می شود ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۳)- شخصیت اختراعی و قلابی ما چیست ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۴)- چه انگیزه ای باعث شد که ما آنگونه رفتار کنیم که بعدا برایمان ایجاد اشکال کرد ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۵)- چگونه به دیگران آزار رسانده ایم ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۶)- ترس در زندگی ما چه اثراتی گذاشته است ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۷)- کدام نوع خاص درگیری و کشمکش به طور پی در پی باعث به هم خوردن روابط دوستانه یا خصوصی ما شده است ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۸)- آیا روابط جنسی ما بر مبنای محبت می باشد ، یا خود خواهی ، چگونه ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۹)- آیا عادت های جنسی ما را در مقابل خودمان و یا دیگران خجالت زده کرده است ، چگونه  ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۱۰)- آیا مورد سوء استفاده جنسی قرار گرفته ایم ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۱۱)- دوران طفولیت من چگونه بود ، توضیح دهید ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۱۲)- الگوهای رفتاری ما که به نوعی پی در پی باعث شکست ما شده اند ، چه می باشد ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۱۳)- کدامیک از تصمیم های ما باعث نقش بر آب شدن آرزوهایمان شده است ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۱۴)- از چه زمانی اعتقاد به خداوند در ما تضعیف شده ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۱۵)- چه رفتاریاست که تکرار آن باعث شده است ما در جای بخصوص از زندگی تکرار کنیم ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

۱۶)- یکی از راههای مقابله با سر خوردگی ، مصرف زیاد مواد مخدر بود ، دیگر رفتارهایی که از آنها برای کرخ کردن احساساتمان استفاده می کردیم چه بودند ، توضیح گسترده دهید و با ذکر مثال

تعریف شخصیت سالم و نا سالم

الکلی ها و معتادان گمنام, دوازده قدمی ها هیچ دیدگاه »

تعریف شخصیت سالم و شخصیت نا سالم… حال خوب و حال بد… اضطراب…افسردگی… دو قطبی… تمرین رفع شرطی ها… تمرین شناخت باور های غلط…

 

بعد از هوا، غذا و سقف بالای سر؛ هر انسانی به روابط خوب انسانی نیاز دارد؛ ارتباطات سالم، بهداشت روان را بالا میبرد و فردی هم که از بهداشت روان بالا بر خوردار است میتواند ارتباطلت سالم داشته باشد؛ بقولی افکار او، رفتار او و گفتار او در خدمت خود و در خدمت دیگران است و آزردگی با افکار و گفتار و رفتارش برای خود و دیگران بوجود نمی آورد.

 

داد و ستد مهر و دوستی، نیاز آن که دوست بدارد و دوست داشته شود امری ضروری است.

 

اریک فروم میگوید: احساس نا ایمنی از لحظه ای که از پستان مادر جدا میشویم، تا آخر عمر، همیشه کم و بیش با ماست.

 

تلاش های آگاهانه و نا آگاهانه ما، در زندگی همه بنوعی برای تسکین این احساس پر عذاب است!

 

کمبود ویتامین محبت، کمبود احساس خواستنی بودن و کمبود احساس ایمنی و عدم احساس مقبولیت و عدم خود باوری و کمبود اعتماد بنفس، عدم آرامش و کمبود شور و نشاط و عدم طی مراحل صحیح کسب هویت فردی و درک درست از من کیم  همه و همه ویروس های سلامت روان هستند. بنوعی احساس تزلزل درونی و احساس عدم توان انجام مسئولیت ها میتواند از دلایلی باشد که فرد بطور نا خود آگاه احساس اضطراب و… کرده و نا خود آگاه می پذیرد که ”چون من بیمارم، دیگران نمی توانند روی من حساب کنند و کارها را به من واگذار کنند و مسئولیتی من ندارم!“

 

شما کودکی را چگونه گذراندید؟

 

کودکی که با ترس زندگی کند، می آموزد که در بزرگسالی تشویش داشته باشد، بهراسد. روابط انسانی یک بچه در کودکی،  اینکه در محیط با گرمی، محبت، توجه صحیح، احساس ایمنی، احساس خواستنی بودن و صد البته نظم و انضباط فردی (سلف دسیپلین)بزرگ شود، او را انسانی متعادل می سازد.

 

شما چگونه کودکانتان را پرورش میدهید؟

 

بنابه بیانیه سازمان بهداشت جهانی ۴ عامل میتواند از عوامل مهم اضطراب دوران کودکی باشد : ۱- کم توجهی ۲- کم محبتی ۳-کم حرمتی ۴- رفتار دیکتاتوری و دستوری.

 

تعریف شخصیت سالم:

 

فرد سالم بر گفتار، رفتار و افکار خود مسلط است.

 

زندگی خود را با عقل، آگاهی و درایت هدایت می کند.

 

در جهت آشتی با خود، سازگاری با دیگران و جامعه و محیط حرکت میکند.

 

شخصیت سالم بیشتر روز افکار مثبت دارد، احساس خوشبختی میکند و گویی که زیر پاهایش فنر هست و حرکت او با شور و نشاط است.

 

امواج مثبت او که ناشی از افکار مثبت است در جهت آرامش و خوشبختی دیگران حرکت دارد و چون از او امواج مثبت به محیط اطراف میرسد، امواج مثبت میرود و امواج همنام (مثبت) محیط را جمع کرده و به او بر میگرداند و در نتیجه روز به روز حال او بهتر و بهتر میشود.

 

تعریف فرد نا سالم:

 

فرد ناسالم نا خود آگاه عناد، بدبینی و کینه و عیب جوئی از خود بیرون میریزد و بقولی” از کوزه آن تراود که در اوست“ ولی چگونه فرد ناسالم میشود؟؟

 

کارن هورنای معتقد بود که”اختلالات روحی در واقع جریانی است از رشد ناسالم بشر، رشدی که در آن انرژی های سازنده فرد به جای اینکه به کار سازندگی او بپردازند، درست در جهت عکس عمل میکنندو در تخریب شخص میکوشند“

 

تعریف های ساده از اضطراب:

 

یک حالت ثابت و دائم نگرانی است، اضطراب خودیک بیماری است و هم چنین در بعضی از بیمارهای دیگر اعصاب و روان هم از علائم آن بیماریهاست. پس در اختلالات گوناگون دیده میشود.

 

افسردگی، اضطراب ورفتارهای وسواسی و یا افکار وسواسی شایع و بیشتر مواقع بنوعی همراه هستند.

 

حملات اضطراب گاه با بیماریهای جسمی اشتباه گرفته میشود، چون علائم جسمی چون طپش قلب و بی نظمی ضربان، تعریق، احساس لرز، سرگیجه و… میتواندمشاهده شود. خلاصه و به عبارتی: اضطراب یک حس مبهم، نا خوش آیند و آزار دهنده است که در حالات بیمارگونه دیده میشود.

 

یک تعریف ساده: اضطراب را خیلی ساده اینگونه تعریف میکنیم:

 

زنگ خطر و پاسخ فرد است به احساس خطر، احساس تهدید نسبت به حالات عاطفی و درونی وآنچه برای فرد مهم است.

 

این احساس خطر و احساس تهدید گاه سالم است و گاه بیمارگونه و یا بنا به باورهای غلط.

 

بسیاری از مردم بنا به باورهای غلط دچار افسردگی و اضطراب میشوند و یا در مواردی چون افسردگی دارند غلط می بینند و غلط برداشت میکنند….

 

بفرمایش مولانا:

 

پیش چشمت داشتی شیئی کبود                  زان کبودت جمله عالم مینمود

 

فرد ناسالم روحیه بد خود را از عوامل خارج از وجود خود می داند. عدم موفقیت را ناشی از عوامل محیطی میداند و به جای آنکه خود توان ایجاد شرایط را داشته باشد، فقط تابع شرایط میشود و بدتر از همه آنکه فکر میکند قادر به کنترل رفتارش نیست و توان ایجاد تغییر را ندارد. چون هر عملی انگیزه ای را که محرک آن عمل است را تقویت میکند و تکرار عملی که بر اساس باور غلط است، باعث تشدید آن باور غلط میشود.

 

هم چنین از آنجائی که تفکر (صحیح یا غلط) به عمل می انجامد و تکرار عمل عادت میشود و عادات هستند که زندگی را میسازند، درست دیدن، درست فکر کردن و درست عمل کردن است که ”سرنوشت تغییر پذیر“ را میتواند مثبت سازد.

 

طرق ساده برای شناخت باورهای غلط:

 

برای شناخت آن که آیا اعمال شما بر اساس باور غلط است، نیاز به شناخت علائم رفتارهائی هست که بر اساس باورغلط صورت میگیرد و هر عملی احساسی پیامد خود دارد:

 

موقتا موجب رضایت کاذب میشود ولی بعدا حال ما را بد میکند. با ایجاد افسردگی ما را دچار یاس، ناامیدی کرده و مثل زنجیر به دست و پای ما پیچیده و قدرت خلاقیت و سازندگی و رشد و تعالی را از ما میگیرد.

 

رابطه مارا با خود و با دیگران خراب می کند و بضرر هر دو طرف است.

 

در توجیه منطقی دچار درماندگی شده و دلائل حتی خودمان را هم راضی نمی کند چه رسد به دیگران.

 

راه چاره چیست؟

 

هدف ما انسانیت و انتشار مهر ودوستی و رفع کدورت و بدبینی باشد.

 

خود را مشاهده کنیم.

 

اعمال خود را مشاهده کنیم.

 

عکس العمل خود را نسبت به اعمال دیگران مشاهده کنیم که این کلید خودشناسی است.

 

حال خود را بعد از هر عملی مشاهده کنیم، بعد از هر عمل حال ما چگونه است؟ بنا به تعریف اثر رفتار بر اساس باورهای غلط آیا: عمل بر اساس باور غلط بوده؟

 

باور های غلط را هر چه بیشتر بشناسیم.

 

در رفع باورهای غلط تلاش هدفمند داشته باشیم.

 

شناخت شرطی ها، شرطی هایمان را بشناسیم.

 

در رفع شرطی ها کوشش کنیم و به تمرین ۳ هفته ای که ارائه میشود عمل کنیم و باور کنیم که میتوانیم به آرامش برسیم.

 

از تمرینات آرامسازی- مراقبه-تمرکز- تجسم حالتی که می خواهیم داشته باشیم-تمرین ۳ هفته ای را نوشته و شرطی ها یمان را مشخص کرده و هر شرطی را که میخواهیم از بین بریم در لیست بیاوریم وجلوی چشم، زیر شیشه میز محل کار، روی در یخچال و یا به آینه بچسبانیم..

 

 هفته اول: (روزهای زوج) تلقین مرتب، دو ساعت یکبار برای ۳-۵ دقیقه با خود تکرار کنید مثلا: به محض مچ گیری، ملامت و مخالفت، آشفتگی خود را با بردباری جایگزین میکنیم.

 

(روزهای فرد): به محض برخورد با تحقیر، تحکم، تحمیل، من متبسم و مهربان میشوم.

 

هفته دوم: هر روز ( فرد یا زوج)یکی از تلقین های گفته شده را ۲ ساعت یکبار به مدت ۵-۳ دقیقه به خود بگوئید.

 

هفته سوم: مثل هفته اول.

 

بطور خلاصه:

 

بنا به گفته کارن هورنای، بشر:

 

نیاز به همبستگی دارد.

 

نیاز به احساس ایمنی دارد.

 

نیاز به رسیدن به خلاقیت، ابراز وجود و کسب هویت صحیح دارد.

 

نیاز به قدرسناشی دارد.

 

نیاز به تجربیات نو، آموختن و تفکر دارد.

 

نیاز به احترام به خود و نیاز به رضایت از خود (ولی نه خود شیفتگی) دارد.

 

نیاز به امید و آینده نگری دارد.

 

نیاز به سلامتی جسم و روان و نیاز به رفع تشویش وترس و نگرانی دارد.

 

* * *

 

قبلا که شرطی ها را لیست کرده اید که تمرین رفع شرطی ها را انجام دهید؛ اگر هنوز دست به کار نشده اید؛ برای تمرین و کسب نتیجه:

 

یک- لیست از شرطی هایتان تهیه کنید. به قول کریشتامورتی ”رهایی آزادی انسان از شرطی هایش است“ و با تمرین رفع شرطی ها خود را آزاد کنید.

 

دو- باورهای غلط خودتان بنا به آنچه برای شناخت باورهای غلط گفته شد لیست کنید و با تمرین آنها را با باورهای صحیح جایگزین سازید.

 

سه- لیست کنید هر آنچه را که از آن می ترسید، من از چی می ترسم؟

 

* * *

 

ورزش- یوگا، تنفس صحیح مرتب، تغییر ذهنیت، بخصوص مشاوره و استفاده از تکنیک های شناخت درمانی در راه تغییر شناخت و نیز در نهایت در صورت نیاز دارو درمانی میتواند به درمان اختلالات، بیماریها پاسخ مثبت بدهد و یا در بعضی موارد نادر حداقل بیماری را کنترل کند.

 

میگویند: اعتیاد خانمانسوز است و من اضافه میکنم بیماریها و حتی اختلالات روحی-روانی- عصبی و خلقی میتواند در صورت درمان نشدن خانمان برانداز می باشد.

چگونه از اعتیاد فرزندانمان جلوگیری کنیم؟

دوازده قدمی ها هیچ دیدگاه »
پیشگفتار : معضل اعتیاد و روند رو به رشد آن به خصوص در بین جوانان زنگ خطر را برای خانواده ها وجامعه به صدا در آورده است . آمارهای غیر رسمی معتادان قابل هضم و درک نیست . وقتی در یک ناحیه کوچک از شرق تهران روزانه بیش از ۵۰۰ کیلو گرم مواد مخدر ردو بدل شده است . تجسم حجم مواد مصرفی تهران در تصورنمی گنجد . بیش از دو میلیون نفر معتاد و گرایش نسل جوان به مصرف مواد مخدر و محرک های مختلفی که در جامعه فعا لند ، لزوم بازنگری درسیاست ها وسیستم های کنترلی را صد چندان کرده است.
اگر چه با تحرک اخیر نیروی انتظامی ، منطقه خاک سفید تهران پاکسازی و از لوث وجود شیاطین خالی شد که شایان تقدیر است اما تا وقتی که معتاد هست ، مواد مورد نیاز را بهر قیمتی تهیه خواهد کرد و قاچاق چیان و توزیع کنندگان در رنگ لباسی دیگر و در محلی دیگر به فعالیت مخرب خود ادامه خواهند داد . مشکل تنها در عرضه فراوان وارزان موادافیونی است بلکه بایدمسئله اعتیاد و معتاد را با دیدی تازه ونگرشی نوبررسی کرد.
تصورات کهنه و آزموده های سرتاسر غلط را به دور ریخت و طزحی نو در انداخت .
در دو سه سال اخیر با همت و پشتکار مردی وارسته و چهره شناخته شده که خود طعم تلخ اعتیاد و تباهی های آن را در سالیان متمادی چشیده و به راه حلی ابتکاری و منحصر به فرد برای ترک اعتیاد دست یافته است و همزمان با تشکیل جمیت مبارزه با اعتیاد و جمعیت آفتاب و شعب آنها در شهرستان ها حرکت گسترده و فراگیری آغاز شده و می رود تا به مفری برای خلاصی دائمی از چنگال اعتیاد بدل شود .
به سراغ مهندس دژاکام می رویم و با همه مشغله و گرفتاری هایش ساعاتی را در کنار او و جمع همکارانش می گذرانیم . آنچه را که ملاحظه خواهید فرمود ، مصاحبه با دبیر اجرائی جمعیت آفتاب و دید گاه های ایشان نسبت به اعتیاد و راه کارهای خلاصی از وضع اسفبار موجود است .
× آقای مهندس ازاینکه دعوت هفته نامه امید جوان را پذیرفتید ممنونیم . لطفاً خودتان را بیشتر معرفی بفرمائید.  
بنده حسین دژاکام یک مسافر !
× شما و همکاران در گفتار ها از کلمه ، مسافر ، بجای معتادی که ترک کرده و یا در ترک است استفاده می کنید ، ریشه این انتخاب از کجاست ؟
اعتیاد یکسری ویژگی ها در فرد معتاد ایجاد می کند . ظلمت، ترس، اضطراب ، کفر ، حقارت ودروغ و موارد دیگر به سراغ معتاد می آید و معتاد را رها نمی کند . برای رهائی از چنگال اعتیاد باید حرکت کرد و این خصائص را با صفات پسندیده جایگزین نمود . از ظلمت به نور، از ترس به شجاعت ، از اضطراب به آرامش ، از کفر به ایمان از حقارت به سر افرازی و… این یک سفر درونی و بیرونی است که باید معتاد انجام دهد تا به مرحله پاکی برسد . بدین لحاظ ما یک دیگر را با کلمه مسافر خطاب می کنیم .
× به تازگی مجموعه تلویزیونی از سیمای جمهوری اسلامی بنام ،،مسافر ،، پخش می شود که در طی قسمت های مختلف آن ، گوشه ای از تلاش ها و فعالیت های شما در جهت کمک به ترک اعتیاد به نمایش گذارده شده است . لطفاً‌ در مورد شکل گیری این مجموعه توضیح بفرمائید .
گاهی اوقات مشیت الهی سبب می شود تا حرکت هائی آغاز شده و در نقطه ای با یکدیگر تلاقی کنند و سپس مسیر مشترکی را در پیش بگیرند که از قبل برای انسان ها قابل پیش بینی نیست . تهیه کننده و نویسنده مجموعه مسافر ، آقای مصطفی عزیزی تصمیم داشت تا پیرامون اعتیاد سریالی را تهیه کند و اسم دیگری نیز برای آن در نظر گرفته شده بود . بر حسب تصادف افتخار آشنائی با ایشان حاصل شد و در نشستی بحث راجع به مسئله اعتیاد پیش آمد در انتها بحث دید گاهشان در مورد اعتیاد ، به کلی دگرگون شد و کتابی را که بنده در زمینه اعتیاد نوشته ام مورد مطالعه ایشان قرار گرفت  . سپس اظهار علاقه کردند تا در جلسات شرکت کنند . چندین جلسه شرکت کردنند وبه تدریج با حقایقی در مورد اعتیاد آشنا شدند . در پیامد آن ، آقای سیروس مقدم کارگردان مجموعه ، در جلسات شرکت کردند و  نشست ها و بحث های فراوانی در گرفت و در ادامه بازیگران منتخب سریال بخصوص سرکار خانم پانته آ بهرام (منیژه ) در جلسات متعدد حضور یافتند و با استفاده از راهنمائی های مسافری بنام خانم زندی و مدد گیری از دست نوشته های ایشان در زمینه اعتیاد    دید گاه تازه ای ازاعتیاد را ادراک کردند .
این بینش جدید سبب شد تا بر خلاف دیدگاه متداول ، مجموعه ای از حقایق از زبان معتادانی که خود       سالها ست اعتیاد را ترک کرده اند تهیه  شود و در اینجا به سهم خودم از شجاعت و شهامت آقای عزیزی و کلیه کسانی که در تهیه این مجموعه زحمت کشیده اند ، صمیمانه تشکر می کنم .ذهنیتی که جامعه از یک فرد معتاد دارد یک آدم ژولیده و کثیف است که در خیابان ها تکدیگری می کنند اما این تصور عمومی در این مجموعه دگرگون شد و احراز گردید که یک معتاد می تواند سر و وضع بسیار مرتب و ظاهرآراسته هم داشته باشد . معتاد می تواند هرکس با هر شخصیتی باشد . زن و مرد فرقی نمی کند معتاد در هر لباسی وجود دارد .
× مسئله اعتیاد به مواد مخدر دربین قشر جوان و نو جوان به مرز های خطرناکی رسیده و حتی مدارس و دانشگاه ها نیز مصون نمانده اند . به نظرشماچه عواملی سبب گرایش جوانان به سمت اعتیاد می شود؟ 
  متاسفانه مصرف مواد مخدر امروزه به صورت یک تفریح ارزان قیمت درآمده که حتی از بسیاری از سرگرمی های سالم و انواع ورزش کمتر هزینه دربر دارد از طرفی کنجکاوی و بعضاً چشم و همچشمی بین جوانان و نداشتن سر گرمی مناسب می تواند انگیزه های کاذبی برای گرایش به سمت اعتیاد داشته باشد . حتی در اغلب محیط های ورزشی هم رد پای اعتیاد را بین ورزشکاران به صورت دوپینگ و انرژی زائی موقت جستجو کرد عوامل بسیاری در این امر دخیلند که حوصله بیشتری را طلب می کنند . نقش مافیای بین المللی و تجارت جهانی مواد مخدر که بالغ بر ۵۰۰ تا ۷۰۰ میلیارد دلار در سال سود در بر دارد ، همواره مطرح و تعیین کننده بوده است . البته همجواری ایران با افغانستان که بزرگترین تولید کننده مواد افیونی در جهان است سبب می گردد که مواد مخدر با قیمت پائینی در ایران به دست مصرف کننده برسد که خود نقش بسزائی در رواج اعتیاد بازی می کند .
× بفرمائید چه نوع مواد مخدری در بین جوانان ما بیشتر مرسوم و متداول است ؟
در شروع هروئین با فرم های مختلف و در ادامه انواع قرصهای مخدر و روان گردان و توهم زا تا تریاک و شیره و به صورت خوراکی و حتی شربت متادن ، ال اس دی و اسید روی ورقه کاغذ . کوکائین به دلیل گرانی زیادچندان در ایران متداول نیست . یک عامل بسیار نگران کننده ،عوارض بسیار سو و غیر قابل برگشت در بین کسانی است که برای بار اول از حشیش . ال اس دی و اسید استفاده می کنند . نمونه و الگو های فراوانی از این افراد وجود دارد که در اثر یک بار مصرف جایگاه حواس آنان در مغز جابجا شده و دیگر به جای اول باز نگشته است . مرکز افکار واندیشه تغییر جا داده است اما پس از غنثی شدن اثر مخدر ، برنگشته و حالا در کنج خانه یا بیمارستان افتاده اند و تا آخر عمر مجنون و دیوانه باقی خواهند ماند . نامه های زیادی ازسوی خانواده های این افراد به من می رسد با موارد زیادی از نزدیک برخورد کرده ام که متاسفانه راه حل پزشکی برای آنان وجود ندارد . قصد ایجاد ترس و واهمه ندارم . گفته هایم هشداری است برای جوانانی که تصور می کنند با یک بار کشیدن حشیش یا استعمال ال اس دی یا اسید هیچ اتفاقی برایشان نخواهد افتاد .
× لطفاً بفرمائید که خانواده ها از چه طریق می توانند کنترل و نظارت بر عملکرد فرزندان در زمینه اعتیاد داشته باشند و اگر خدای ناکرده فرزندی در ابتدای راه اعتیاد است ، چه علائم و نشانه هائی دارد که به کمک آنها اعتیاد او را تشخیص دهند ؟
این که بخواهیم تخم بد بینی و تردید را در خانواده بکاریم والدین را به نقش مامور تجسس فرزندان در آوریم اصلاً درست نیست بلکه تربیت صحیح و اصولی توام با آگاهی و بینش درست والدین است که می تواند بهترین ناجی برای جلو گیری ازآلودگی به اعتیاد باشد و اتفاقاً درد همینجاست که خانواده ها و اجتماع ، قبل از هر چیزی باید خود آموزش صحیص ببینند و اعتیاد را درست بشناسند نه آنکه بر پایه یک سری باورهای غلط و تصورات بی پایه و اساس ، اعتیاد و معتاد را تعبیر و تفسیر کنند . عکس العمل های نادرست در مقابل فرد معتاد ، کار را بهتر نمی کند هیچ بلکه بلکه صد درجه بدتر هم می کند . آنهائی که بخواهند تشخیص دهندکه فرزندشان گرفتار هست یا خیر ؟ تشخیص ، پیشکششان . آنهائی که  به فرض تشخیص دادند چون هیچ دانشی راجع به اعتیاد ندارند ، بدتر خرابکاری می کنند .
× پس در واقع قبل از آنکه بخواهیم به کشف معتاد و درمان وی بپردازیم ، لازمست به شناخت اعتیاد و مسائل جانبی آن پرداخته شود . همینطور است ؟
بله همینطور است . قریب دو سال است که در هر سخنرانی و یا هر تریبونی که امکانش باشد ، فریاد می کنم که ای مسئولین ،صورت مسئله اعتیاد و روش درمان آن را به طریقه اصولی به خانواده ها آموزش دهید . مثالی بزنم . هفته پیش خانم جوانی که به تازگی به دلیل اعتیاد همسر متارکه کرده و خود نیز توسط وی معتاد شده بود به نزد من آوردند . پدر این خانم با بینش غلط و القائاتی که به وی شده بود ، برای انکه دخترش را از اعتیاد نجات دهد ،اورابا طناب محکم به تخت بسته و در اثر فشار طناب و تقلای دختر ، هر دو مچ دست او بشدت مجروح و دچار ضایعات فراوانی شده بود . خوب این پدر فکر می کرد که مثل بعضی فیلم ها تنها راه نجات دخترش این است که اورا به تخت ببند دکه یا بمیرد و یا از اعتیاد خلاص شود . بسیاری همین افکار را دارند که تنها راه نجات از اعتیاد ، بستن به تخت یا زندانی کردن در زیر زمین یا با کتک و ضرب و شتم است و یا اگر دلشان نیامد ، تحویل بازداشتگاه بدهند و اگر پول دارند ، از طریق آگهی های ترک اعتیاد چند روزه تضمینی ، قرصی یا شربتی گرفته و به ظاهر ترک کنند و دوباره چندی بعد همان آش و همان کاسه تکرار شود تا بالاخره جهل و تعصب کور سبب شود که فرد معتاد ازخانه و کاشانه بیرون رانده شده یا جان خود را سر این کار بگذارد . اینست که به جرات می توان گفت که ما راه درمان معتاد و روش صحیح ترک اعتیاد را بلد نیستیم و فقط ادعا می کنیم که می دانیم وهیچ نمی دانیم .
× آقای مهندس دژاکام شما اشاره به باورهای غلط اجتماعی در مورد اعتیاد و فرد معتاد کرده اید ؟ و چرا نادرست است ؟   
ببینید ، باور غالب اجتماعی اینست که شخص معتاد موجودی است ، کثیف ، انگل، دزد ، نفرت انگیز و مجموعه ای از رذائل و خصوصیت  های منفی که در یک انسان می تواند وجود داشته باشد ، در معتاد متجلی است . بر پایه این دیدگاه باید از فرد معتاد حذر کرد و با نفرت و انزجار او را از جامعه دور کرده و یا نابودش ساخت . رفتار اجتماعی با معتادین توام با نفی و طرد ، نفرت و انزجار ، تحقیرو تخفیف و خلاصه به شکل بر خورد با مجرم خطر ناکی است که عدم اش به از وجود .
اگر چه عوارض ثانویه اعتیاددر بین گروهی از معتادین که به دلیل فقر و تنگدستی امکان تامین هزینه زندگی خود را ندارند ،سبب می شود که برای خرج اعتیاد خود دست به هر کاری بزنند ، نسبت به سر و وضع و بهداشت فردی بی تفاوت شوند و در یک کلام مشمول تمام صفاتی که جامعه به معتادان نسبت می دهد با شند اما این عمومیت ندارند و اکثریت معتادان را شامل نمی شود . معتاد قبل از اینکه یک مجرم باشد یک بیمار است و این رفتارهای غلط اجتماعی و عملکرد نا درست دیگران است که به جای تلاش برای رفع درد و مرضش ، اورا به وادی خلاف سوق می دهد . خوشبختانه دو سالی است که در قوانین تجدید نظر شده و به عنوان مجرمیت معتاد به شرطی که اقدامات درمانی را شروع کرده باشد ، حذف گردیده اما باورهای اجتماعی فرقی نکرده و در زمینه آموزش اجتماعی و بخصوص خانواده ها تلاش چندانی صورت نگرفته است .
 برگ زرینی که در سریال تلویزیونی ، مسافر ، به بینندگان آن عرضه شد شکستن قسمتی از همین باورهای غلط بود. گفتم معتاد هرکسی می تواند باشد . یک متخصص ، یک مهندس ، یک پزشک ، یک صنعتگر و الی آخر.
 پس چگونه اجتماع همه را با یک چوب رانده و در قالبی پست و حقیر می گنجاند ؟ با این میزان شیوع اعتیاد بین دانشجویان و حتی در شاخه های علوم پزشکی ، اگر امروز به فکر راه چاره باشیم فردا با جماعتی فارغ التحصیل معتاد سرو کار داریم و قبل از آن که قادر به علاج دردهای مردم باشند ، دیگری باید درد خود آنان را مداوا کند.
× پس جناب مهندس ، دوباره به سر خط بر می گردیم و از پایه شروع می کنیم . لطفاً بفرمائید که اعتیاد چیست ؟
من ۱۷ سال تمام ، اعتیاد را با گوشت، پوست ، استخوان و تمام وجودم لمس کردم . به کلیه حالات و روحیات یک معتاد واقف هستیم .رفتار های اجتماعی از خانواده خودم  گرفته تا بستگان ، دوستان و ….. را به خوبی می شناسم . بارها تلاش کردم تا اعتیادم را ترک کنم اما نشد . دست به دامان خیلی از پزشکان شدم .هر روشی که برای اعتیاد بود تجربه کردم و زمانی که مستاصل و درمانده شده بودم ، ندائی درونی مرا به خود اورد تا به جای التماس ودست نیاز به سوی این و آن بردن ، خودم ناجی خودم شدم بر پایه یک بینش علمی و اصولی ، به تجزیه و تحلیل اعتیاد پرداختم و به جائی سیدم که نه تنها اعتیاد هفده ساله را ترک کنم بلکه  این سعادت نصیبم شد تا مجموعه سالیان دراز مطالعات و تحقیقاتم را در قالب کتابی به جامعه تقدیم کنم .
اصولاً کسی که معتاد نبوده ، به هیچ وجه نمی تواند حالات روحی – روانی واحساسی فردی را که گرفتار دام اعتیاد است به درستی درک کند و چون نمی تواند پس معیار و باورهای او ، تنها القائات و دانسته های ناقصی است که درکتاب ها خوانده یا در فیلم هاد یده و این ور آن ور شنیده است . با این بینش ، چگونه می توان انتظار داشت که این فرد ولو پزشک متخصص هم باشد ، بتواند راه علاج و درمان قطعی اعتیاد را به دیگران عرضه کنددر حالی که چه بسا در دوران تحصیلی واحی هم در زمینه اعتیاد نگذرانده باشد ؟  آنچه که سبب می گردد که روش های مختلف ترک اعتیاد کمتر ثمر بخش و مفید فایده باشد ، همین نکته ظریف است . قصدم نفی تلاش ها و زحمات دیگران نیست بلکه آنچه را که واقاً در عمل می بینیم اینست که  با این روش ها معتاد ظاهراً درمان شده است ولی چندی بعد مصرف مواد را شروع می کند .
بهتر است بگویم که  این روش های مرسوم ترک اعتیاد ، بیشتر جنبه موقتی و دلخوشی دارند تا درمان قطعی و دائمی آن و نتیجه اش شمار روز افزون معتادان است . معتاد به تریاک، امروز ترک می کند و فردا با هروئین شروع می کند . حتی روش هائی مرسوم به ترک اعتیاد در چند روز و ترک تضمینی و ترک یا طب سوزنی و غیره که در قالب آگهی های مطبوعاتی عرضه می شود ، بیشتر از آنچه از تعداد معتادان بکاهد ، به جمعیت معتادن افزوده است زیرا نا خوسته القا می کند که ترک اعتیاد کار ساده ای است پس نباید زیاد نگران بود . این بزرگترین بد آموزی در زمینه اعتیاد است که باید با آن برخورد شدید قانونی شود . من در همینجا به جوانان و خانواده ها هشدار می دهم که همه این ادعاها ، دروغ وفریبی بیش نیست و بیشتر قصد خالی کردن جیب مردم را دارند تا درمان اعتیاد .
اعتیاد به موادمخدر ، یک نوع بیماری است که بر اثر عدم آگاهی و توسط خود شخص معتاد بوجود می آید و در طی آن در اثر مصرف مواد مخدر مکانیزم های حیاتی بدن از تعادل طبیعی خارج شده و فعالیت        قسمت هائی از آن بصورت اشکار یا پنهان دچار اختلال ، کم کاری و یا عدم فعالیت می گردد .
اعتیاد را باید در سه مقوله جسم ، روان و جهانبینی بررسی کرد . در مبحث اعتیاد جسمانی . علوم پزشکی تحقیقات گسترده و فراوانی به عمل آورده و عوارض جسمی انواع مواد مخدر شناخته شده و مطالعات آکادمیک کاملی برای هر الگوی تخدیری وجوددارد . اما نکته ای که کمتر در باب اعتیاد به آن پرداخته می شود مکانیزم و سازو کار بدن انسان از نظر بیوشیمی و تغییرات مراکز تولید مواد مخدر طبیعی که به ان مواد شبه افیونی می گوئیم و عکس العمل های متفاوت بدن در مراحل مختلف اعتیاد است .
کم توجهی به این مطلب سبب گردیده که در روش های متداول ترک اعتیاد، فرصت برگشت به حالت تعادل اولیه مواد شبه افیونی به بدن فرد معتاد  داده نشود . عیب کار در همین جاست . به عنوان مثال در زمینه اعتیاد به تریاک که خود مجموعه ای از آلکالوئید های مخدر است ، بدن انسان احتیاج به زمانی حدود ده ماه دارد تا بتدریج نیاز طبیعی بدن به موااد شبه افیونی را بازسازی  کند . چنانچه در این زمان طولانی نیاز بدن از بیرون تامین نشود ، عوارض شدید روحی و جسمی به جای خواهد گذاشت که در بسیاری از موارد قابل جبران نیست . 
مگر می شود بدنی راکه چندین سال از بیرون مواد مخدر دریافت کرده و در نتیجه تولید مواد شبه افیونی متوتقف و تعطیل شده است به یکباره وادار به فعالیت و تولید دوباره کرد ؟ کسانی که فکر می کنند با بستن و زندانی کردن معتاد ( روش سقوط ازاد یا بهتر بگویم روش یابوئی – زور درمانی – شلاق درمانی -  طناب درمانی ! ) پس از گذشت سه روز اعتیاد بر طرف می شود ، بدانند که چنین نخواهد شد و این فرد هر زمانی که آزاد شود و امکان دسترسی به مواد مخدر پیدا کند ، در مصرف آن درنگ نخواهد کرد چون اختیارش دست خودش نیست . چنین روش هائی در مورد یک معتاد یا درواقع یک بیمار ، نوعی جنایت ناشی از عدم درک و آگاهی نسبت به اعتیاد است که متاسفانه با ساختن یکسری فیلم ها و القائات نا درست ، در ذهن جامعه و مسئولان رسوخ کرده است .
× پس با این حساب کسانی که ادعا می کنندکه مثلاً ظرف یک هفته معتاد را معالجه می کنند دروغ  می گویند ؟
البته پزشکان حاذق و شرافتمندی هستند که در زمینه ترک اعتیاد تلاش می کنند و صادقانه مشکلات و مسائل را با بیمار و همرامانش در میان می گذارند و بی جهت به آنان امیدواری نمی دهند اما کسانی نیز هستند که با فریب و نیرنگ بیمار را خام می کنند و به قصد سر کیسه کردن به او اطمینان می دهندکه ظرف چند روز کاری خواهند کرد که برای همیشه اعتیاد را کنار بگذارند . بعد از آنکه اعتماد فرد بیمار جلب شد آن وقت با لطایف الحیل بابت قرص ها ، کپسول  و شربت های دست ساز مبالغ گزافی ازوی می گیرند و متقاعدش      می کنند به جای مصرف مواد مخدر ، منبعد قرص و کپسول و شربت بخورد . در واقع یک اعتیاد را با اعتیاد دیگر جایگزین می کنند که عواقب آن بمراتب بدتر و خطر ناکتر از اعتیاد اولیه است . در این خصوص تحقیقات مفصلی به عمل آمده و بطور مشروح در مقاله ای با عنوان ،، مساله اعتیاد،، و همینطور،، کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر ،، مطرح کرده ام و در مبحث روش های ترک اعتیاد ، راجع به این مساله بیشتر صحبت خواهیم کرد .
× جناب دژاکام ، در ادامه لطف بفرمائید راجع به مواد شبه افیونی که در بدن تولید می شود و همچنین روش های ترک و راههای درمان بیماران معتاد برایمان بگوئید .
تا به حال به آنچه که در مورد اعتیاد به مواد مخدر مطرح شده راجع به عوارض مصرف این مواد بوده خواه عوارض اجتماعی  وخواه عوارض فردی روی بیمار معتاد اما کمتر صحبت از عوارض و مضرات ترک اعتیاد شده است . در واقع تمام تلاش جوامع و حتی پزشکان معطوف به آنست که بیماران معتاد هرچه سریعتر ترک کنند بدون آنکه به عوارض بعد از اعتیاد توجه چندانی شود . آنچه که بعد از قطع مواد مخدر در بیمار مشاهده می شود ، به عوارض یا عکس العمل های آشکار تعبیر کرده ام .
به عنوان مثال یک بیمار معتاد به تریاک یا هروئین ، بعد از ترک دچار اسهال ، تعریق ، عطسه مکرر ، استخوان درد ، بی خوابی و … می شود که برای پزشک و خود بیمار و اطرافیانش قابل مشاهده و تشخیص است . اکثر این عوارض به خودی خود ظرف مدت ۱ تا ۲ هفته بر طرف می گردد . همین مورد اسهال که اشاره شد ، ناشی از بیماری میکروبی و عفونی نیست و یا درد استخوان بیمار ناشی از روماتیسم نیست و اگر عطسه می کند علت آن سر ماخوردگی نیست و یا  بی خوابی بیمار مربوط به اختلالات روحی و روانی نیست بلکه صرفاً در اثر عدم مصرف مواد اختلالاتی در متابولیسم بدن ایجاد شده و در واقع این عدم تعادل هورمونی بدن بیمار است که باعث این عوارض شده اما در مقابل پزشک متخصص چه می کند ؟
برای کاهش این عوارض داروهائی تجویز می کند که در عین داشتن تاثیر برای بیماری های خاصی طراحی و ساخته شده اند نه عوارض ناشی از ترک اعتیاد .
واقعیت اینست که در این مدت ۱ تا ۲ هفته هر گونه دارو درمانی وغیر داروئی جواب مثبت می دهد. آنکه متخصص طب سوزنی است می گوید روش وی بیمار را معالجه کرده است و راست می گوید . آنکه متخصص هیپنوتیزم است عیناً همین ادعا را دارد و اوهم راست می گوید . انکه در این ۲ هفته بیمار را زندانی کرده و شلاق زده او هم مدعی است که بیمار را معالجه کرده است . همه ظاهراً راست می گویند ولی این خود سیستم بدن انسان است که پس از گذشت حدود ۲ هفته ، عوارض را تقلیل داده یا خنثی کرده است .
آنچه گفته شد عوارض آشکار ترک اعتیاد و درمان بیمار بود که اکثر پزشکان تا حدی می دانند و می گویند که چون بیمار مصرف مواد را قطع کرده و مدت ۲ هفته هم عوارض آنرا کم و بیش گذرانده پس درمان شده و اعتیاد وی برطرف شده است . این مقطع را اکثراً به غلط مرحله سم زدائی می نامند. این واژه غلط سم زدائی همه را گمراه کرده است . از بیماران معتاد گرفته تاخانواده ها ، متخصصین ، مسئولین والی آخر.
مساله سمیت مواد مخدر یک امر نسبی است ، به عنوان مثال خوردن ۱ تا  ۵/۱تریاک برای یک فرد سالم ، کشنده ومرگ آور است و در صورت استفاده باید فوراً شخص را به پزشک رساند تا با شستشوی معده و داروهای خنثی کننده اثر تریاک ، به اصطلاح از بدن بیمار سم زدائی شود . وقتی یک شخص معمولی این مقدار تریاک را مصرف کند ، بدنش دچار اختلال و بر هم خوردن تعادل هورمونی می شود اما در مورد یک بیمارمعتاد عکس این قضیه صادق است چون اگر از مواد مخدر مصرف نکند دچار عدم تعادل خواهد شد . هم عوارض و گرفتاری های بیماران معتاد در مرحله ترک از عدم مصرف مواد ناشی می شود نه مصرف مواد .
تا این جا عوارض و عکس العمل اشکار ترک اعتیاد از نظر فیزیکی وفیزیولوژی مطرح شد و فعلاً کاری به روان و جهان بینی نداریم . این عکس العمل های آشکار کمتر از ۵% بار درمان معتاد را شامل می شود . ۹۵% بقیه مربوط به اختلالات یا عکس العمل های پنهان است که اصلاًبه آن توجهی نمی گردد . از این جهت به آن پنهان می گوئیم که از نظر شخص بیمار ، پزشک و خانواده مخفی است . البته پزشکانی هستند که به این مطلب آگاهی کامل دارند و در بعضی کتابهای پزشکی درج شده و موضوع جدیدی نیست .
عکس العمل های پنهان به مواد شبه افیونی بدن انسان مرتبط است . مواد شبه افیونی ، مخدرهای طبیعی هستند و بیشتر توسط سلسله اعصاب مرکزی و قسمت های مختلف مغز تولید می شوند و سیستم های ضد درد ، خواب ، شجاعت ، ترس ، پرخاشگری ، شادابی یا خمودگی و کلیه واکنش های روانی را تحت کنترول دارند . مثلاً یک شادابی و نشاط کسانیکه ورزش می کنند در همین ازدیاد ترشح برخی مواد شبه افیونی بدن آنان در مقایسه با سایرین است .
تا سال ۱۹۹۷ میلادی بیش از ۱۲ ترکیب شبه افیونی در قسمت های مختلف سیستم عصبی انسان شناخته شده است که مهمترین آن بتا اندروفین ، متا انکفالین ، لو انکفالین و دینورفین هستند . از آنجا که ورود مواد مخدر به بدن سبب بی نیازی متا بولیکی به مخدر های طبیعی می شود بنا بر این قسمت های سازنده این ترکیبات غیر فعال شده و به تدریج تحلیل رفته و از کار می افتند .
با قطع سریع مصرف مواد ، چون نیازبدن به مواد شبه افیونی از بیرون تامین نمی شود و سیستم های درونی هم از کار افتاده اند پس عوارض کمبود مخدرهای طبیعی در شخص بروز می کند که عبارتند از : افسردگی ، تنبلی و زود خسته شدن ، گریه کردن ، عدم میل به زندگی ، افزایش میل جنسی توام با ناتوانی جنسی ، بی خوابی ، ترشح بزاق چسبناک ، پرش عضلات دست ها و پاها ، گرفتگی و اسپاسم عضلانی و مواردی دیگر .
اشتباهی که تاکنون صورت گرفته اینست که عوارض را عوارض روحی و روانی می پندارند و می گویند که عوارض جسمی ( عوارض آشکار ) همان ۲ هفته اول بود و حالا این مشکلات مربوط به روح و روان بیمار معتاد است. این برداشت کاملاً نادرست است زیرا این عوارض ریشه در جسم بیمار دارد نه روان او . سیستم تولید مواد شبه افیونی از کار افتاده و از بیرون بدن هم جایگزین نمی شود در نتیجه مثالاً بیمار افسردگی دارد . اگر این عوارض ناشی از عوارض روانی باشد ، قدر مسلم برای مداوای آن حداقل چند ماهی وقت نیاز است حال آن که به محض مصرف کمی مواد مخدر و ایجاد تعادل در مواد شبه افیونی مورد نیاز بدن ، فوراً شخص به حالت عادی بازمی گردد .
فردی که پس از ترک اعتیاد که ظاهراً دچار اختلالات روانی شده و قصد خودکشی دارد ، به دیگران تهاجم می کند ، اسباب و اثاثیه منزل را می شکند و صد ها خطای دیگر چطور می شود که با خوردن یک حب تریاک دوباره نرمال و عادی می گردد ؟ این مخدر روی جسم او اثر می گذارد یا روی روان او ؟ غیر از این است که این عوارض ریشه در جسم بیمار دارد و با رسیدن به تعادل هورمونی ، همه اشکالات به ظاهر روانی برطرف می شود ؟
قبل از ورود به بحث روش های متداول ترک اعتیاد و درمان بیماران معتاد ، دسته بندی انواع بیماران معتاد را بررسی می کنیم . معتادین به سه گروه تقسیم می شوند . اولین گروه کسانی هستند که به صورت تفننی و تفریحی مواد مخدر مصرف می کنند . این گروه را ما نامزد های اعتیاد می گوئیم . دلیل آنهم اینست که این افراد تصور می کنندکه مصرف تفننی و گاهگداری مخدر ها خطری ندارد و معتاد نمی شوند اما غافل از ان هستند که تمام معتادان حرفه ای اول به صورت تفریحی شروع به مصرف مواد کرده اند . اصولاًهیچ آدم عاقلی تصمیم نمی گیرد که معتاد شود و از فردا شروع به مصرف دائمی مواد مخدر کند            بلکه اول گریز می زند بعد ی کریز ! 
نامزد های اعتیاد به تدریج جزو معتادان حرفه ای می شوند و راه گریزی ندارند. دروازه ورود به اعتیاد ، مصرف تفریحی مواد است  .
این نامزدها زمانی بخود می آیند که اسیر دام اعتیاد شده اند . مهمترن و واجب ترین مساله برای این گروه پیشگیری از اعتیاد حرفه ای آنان است . اگر از نظر علمی و عقلی برای این دسته توجیه شود که قطعاً معتاد خواهند شد آن وقت حواسشان را بیشتر جمع می کنند و دست به عصا راه خواهند رفت و در عملکرد خود تجدید نظر می کنند . دادن اطلاعات و آگاهی های لازم از طریق رسانه های عمومی در مورد اعتیاد ، کمک موثری برای جلوگیری از ادامه راه این گروه به شمار خواهد رفت .
گروه دوم معتادان کسانی هستند که اعتیاد را دوست دارند و خیال می کنندکه اعتیاد را دوست دارند و خیال می کنندکه اعتیاد برای آنان کاری انجام می دهد و یا در اعتیاد غرق شده اند . این دسته را باید مهار کرد و از رفتارهائیکه سبب تحریک آنان می شود خودداری نمود . آنچه که در بیست سال گذشته نسبت به این معتادان روا شده نادرست بوده و هر نوع ممانعت و اقدامات بازدارنده سبب تشدید علاقه آنان به اعتیاد گردیده است . با این گروه باید مدارا کرد و به تدریج زمینه های رشد فکری و افزایش دانش و آگاهی های لازم در مورد اعتیادرا برایشان فراهم ساخت .
علاقه مندان به مصرف مواد مخدر را اگر زندان کنندکه کردند، اگر شلاق بزنند که زدند ، اگر شور آباد و جزیره تبعید کنندکه کردند ، با هر شرایطی دست از اعتیاد بر نخواهند داشت بلکه بیشتر جری خواهند شد. این دسته می گویند : زندانش را کشیدیم ، چرا خودش را نکشیم ؟ کتکش را خوردیم ، چرا خودش را نخوریم ؟
و به محض آزادی از قید و بند ، اعتیاد سابق را با شدت بیشتر ادامه خواهند داد . اگر در زندان باشند با یک سرنگ ۳۰۰ نفر مشترکاً ماده مخدرتزریق می کنند و همه مبتلا به ایدز یا هپاتیت می شوند که شدند .
اگر در بیرون به آنان سرنگ نفروشند ، کنار بیمارستان ها از سرنگ های مصرف شده استفاده میکنند . نتیجه این تزریقات آن خواهد شد که یک معتاد عادی در این دسته تبدیل به معتاد ایدزی ، معتاد هپاتیتی ، معتاد مسلول و …. می گردد . کدام بهتر است ؟ یک اعتیاد ساده یا معتادی با هزار درد و مرض که جامعه را تهدید می کند؟ لزوم بازنگری در قوانین و تصحیح دیدگاه ها در خصوص معضل اعتیاد ، راه کار منطقی و علمی در برخورد با این دسته از معتادان خواهد بود . مسئولان بایدبین بد و بدتر یکی را انتخاب کنند که تاکنون با زور و قوه قهریه چند نفر از این معتادان را واقعاً ترک داده اند ؟
گروه سوم از معتادان کسانی هستند که بهر دلیل می خواهند اعتیادشان را ترک کنند و خواستار رهائی ازاعتیاد هستند. اغلب افراد این گروه بار ها با روش های مختلف اقدام به ترک کرده ولی موفق نبوده اند . برای این گروه باید اقدامات درمانی را با روش صحیح و اصولی انجام داد نه روش هائی که هزارن بار آزموده شده ولی بی فایده بوده است .
*آقای مهندس دژاکام ، جامعه بیماران معتاد همواره برای انتخاب یک روش اصولی ، منطقی وعملی جهت ترک واقعی اعتیاد با مشکل روبرو هستند . چه روش هائی برای ترک وجود دارد و روش پیشنهادی شما چیست ؟
امروزه در اکثر کشور های پیشرفته دنیا ، اعتیاد را به عنوان یک واقعیت اجتماعی پذیرفته اند و تلاش می کنند تا توزیع مواد مخدر مورد نیاز بیماران معتاد را از طریق نسخه پزشکان و دارو خانه ها تامین کنند نه این که به دست قاچاقچیان و اعمال آنان بسپارند تا علاوه بر تقلب و افزودن ترکیبات خطر ناک به جای مخدر اصلی ، بزهکاری های اجتماعی و فساد را در جامعه ترویج دهند . در حالی که قاچاقچیان خرده پا برای تامین خرج اعتیاد و کسب درآمد ، در مد ارس و دانشگاه ها به دنبال مشتریان جدید می گرند و روز به روز به تعداد جوانان آلوده اضافه می کنند، توزیع مواد مخدر توسط سیستم داروئی و تحت نظارت دولت و مراجع ذیصلاح مانع بروز ناهنجاری های اجتماعی بیشتر و کنترل معضل اعتیاد خواهد شد .
علنی تر و آشکار تر می گویم . شایسته است تا مسئولان امر و دولت نظیر بعضی از کشورها ، با گروه بندی مواد مخدر در دسته های ۱- مخدر های سنگین ( تریاک – شیره – هروئین-  مورفین – کوکائین ) ۲- مخدر های خطر ناک مصنوعی ساخته شده در لابراتوار ها ( LSD یا اسیدها و … ) ۳- مخدر های سبک ( حشیش – گراس – چرس و …) با قدرت و شهامت توزیع بعضی از مواد مخدر را در دست گیرند

و توسط داروخانه ها یا مراکز شناخته شده و تحت کنترل نیاز چند میلیون بیمار معتاد را تامین کنند. در کنار آن با آموزش صحیح و اصولی در جامعه ، مانع افزایش شمار معتادان و تشویق و ترغیب بیماران معتاد به ترک اعتیاد شوند .
اگر این کار انجام شود ، می توان با ثبت سوابق معتادان و کنترل میزان مصرف آنان و استفاده از روش های ترک اصولی و علمی اعتیاد ، به شکل مطلوب و بدون اعمال زور و قوه قهریه ، جمع کثیری از این چند میلیون معتاد فعلی را در یک مقطع زمانی کمتر از یک سال نجات داد و بیماران معتاد که نیازشان به مواد با قیمت ارزان و تحت کنترل دولت تامین می شود ، دیگر نزد قاچاقچی و مواد فروش نمی روند و نسل این   انگل ها نیز برچیده خواهد شد .
یکی از باورهای غلط اجتماعی این است که می گویند معتادان غیرت و اراده ندارند و اگر یک جو اراده در وجود آنان باشد ، اعتیاد خودرا ترک می کنند . این بینش غیرمنصفانه و ضد اخلاق از ذهن کسانی تراوش می کند که هیچ اطلاع و آگاهی از مساله اعتیاد ندارند . بیماران معتاد نظیر سایر انسان ها دارای اراده و غیرت و شرف هستند . اگرچه اعتیاد بعضی از خصلت های انسانی را تضعیف می کند اما به معنای نفی و عدم وجود این صفات در معتادان نیست .
شاید فقر و تنگدستی و مخارج سنگین اعتیاد سبب شود تا اقلیتی از بیماران معتاد به خفت و خواری و ذلت تن در داده و آلوده خلاف کاری ها شوند اما این مساله عمومیت ندارد و اکثریت از این رذایل مستثنی هستند . ترک اعتیاد به یک دانه جو اراده و غیرت نیاز ندارد بلکه شدت عوارض دردهائی که یک بیمار معتاد در حین ترک غیر اصولی تحمل کند ، از توان هر انسان صاحب اراده ای هم خارج است تا چه رسد به بدن تخریب شده یک معتاد .
با این مقدمه ، به روش های ترک اعتیاد به مواد مخدر می پردازیم . آنچه که در این مبحث مطرح می شود شامل اعتیاد به مواد مخدر نظیر تریاک ، هروئین ، شیره ، کوکائین ، مرفین و اکثر مخدر های دارای منشا گیاهی و یا نیمه صناعی است . انواع قرص هائی که دسته ای از معتادان همراه با مخدر های دیگر و یا به تنهائی مصرف می کنند به دلیل عوارض بسیار خطر ناک قطع مصرف آنها ، بطور جداگانه  بررسی خواهد شد .
سه روش متداول ترک اعتیاد وجود دارد : ۱- ترک اعتیاد با قطع سریع مصرف مواد مخدر بدون استفاده از دارو ۲- ترک اعتیاد با قطع سریع مصرف مخدر و استفاده از دارو ۳- ترک اعتیاد به روش سنتی با کاهش تدریجی مصرف مواد مخدر .
۱- در روش اول ، بیمار به یک باره مصرف مواد را قطع می کند بدون آنکه دارو یا ترکیبی را جایگزین مصرف مواد بکند . به این روش ترک ؛ سقوط آزاد ؛ یا ترک یابوئی گفته می شود . از این جهت آن را ترک یابوئی می گویند که در واقع تحمل عوارض و درد های ناشی از قطع سریع مواد به حدی است که قدرت و توان حیوانی چون یابو را طلب می کند اما بهتر است که به جای این اصطلاح نامانوس ، از واژه ترک سقوط آزاد استفاده شود .
در روش ترک سقوط آزاد به علت قطع مصرف مواد ، مرحله عکس العمل های آشکار که ۱ تا ۲ هفته طول می کشد بسیار سخت و طاقت فرسا خواهد بود اما نشدنی نیست و کسانی هستند که این عوارض را تحمل     می کنند . بزرگترین عیب این روش اینست که یک شوک مخرب جسمی و روحی به بیمار وارد می گردد .
سیستم های تولید مواد شبه افیونی در بدن ، حدود ده ماه زمان نیاز دارند تا باز سازی شوند لذا پس از گذرا نسختی های دو هفته اول ، مشکلات بی خوابی – افسردگی – کم حوصلگی – گریه کردن – کند ذهنی فراموشی تنبلی – عدم میل به زندگی و غیره در بیماران وجود داشته و طی این مدت شخص قادر به کار کردن نیست و یا راندمان کاری مساعدی ندارد . حتی تجویز می کنن دکه در این در این دوره ده ماهه شخص را بیشتر تنها بگذارندو تختخوابش را جدا کنند .در این مدت به علت عدم تعادل جسمی و روانی ، بیمار نباید تصمیمات سرنوشت ساز بگیرد .
    شوک مخربی که در این روش به بیمار وارد می شود ، سبب می گردد که بعضی از قسمت های تولید کننده مواد شبه افیونی بدن چه بسا تا آخر عمر هیچ وقت فعال نشود . این مطلب به تائید پروفسور آرتور گایتون رسیده و در عمل ما هم به این تجربه رسیده ایم که بین کسانی که با روش سقوط آزاد ترک کرده اند درصد کمی به مرحله تعادل پایدار می رسند و اکثراً دچار عدم تعادل در دراز مدت هستند و یا به تیک های عصبی دچار می شوند .
    ۲- روش دیگرترک “ شبه سقوط آزاد “ است . بدین ترتیب که پس از قطع فوری مصرف مواد و در طول یک هفته اول ، برای کاهش عوارض و دردهای بیمار از دارو استفاده می شود . این همان روش رایج        بین العملی منجمله در ایران و همچنین اگهی های ترک اعتیاد است . به دلیل نادیده گرفتن زمان ده ماه بازسازی سیستم های تولید مواد شبه افیونی در بدن این روش فرق چندانی با روش سقوط آزاد و عوارض حاصل از آن ندارد . مثال علمی آن اینست که در روش روش سقوط آزاد شخص از بالای ساختمان ده طبقه به پائین می پرد ولی در شبه سقوط آزاد کمی تخفیف داده و ازیکی دو طبقه پائین تر سقوط می کند .
  ۳- روش بعدی ترک اعتیاد ، کاهش تدریجی مصرف مواد است که به آن “ ترک سنتی “ گفته می شود و از زمان های قدیم تاکنون مرسوم بوده است . در ترک سنتی ، هر روز مقداری از مصرف مواد مخدر کم       می شود تا بتدریج به صفر برسد . مثلاً مقداری تریاک یا شیره را در ظرف آبی حل کرده و سپس به جای مصرف مواد ، روزانه چند پیمانه مشخص از این شربت می خورند و به جای مقدار خورده شده آب می ریزند تا شربت رقیق تر شود .
     اگر مقدار مواد مخدر در شربت اولیه طوری انتخاب که ظرف حدود ۱۵ روز مصرف مواد مخدر به صفر برسد در واقع مشابه ترک سقوط آزاد خواهد بود ولی اگر با حجم و مقدار بیشتر شربت عمل کنند به طوری که بیش از ۴۰ روز طول بکشد در این صورت نتیجه بهتری عاید شده و عوارض کمتری به جای   می گذارد . عده  بسیاری ازبیماران معتاد ، از روش ترک سنتی و کاهش تدریجی مصرف مواد استفاده کرده و نتیجه گرفته اند .
    از روش ترک سنتی برای ترک اعتیاد به هروئین نیز می توان استفاده کرد مشروط بر آن که بیمار به مدت ۲۴ الی ۴۸ ساعت از مواد مخدر استفاده نکرده و عوارض خماری آنرا تحمل کند و بعد به جای مصرف هروئین ، از تریاک یا آب شیره استفاده کرده و به تدریج میزان مصرف را کاهش داده و به صفر برساند . سنگین ترین عمل و مصرف بالای هروئین ، پس از ۴۸ ساعت از قطع مصرف مواد با نیم گرم تریاک یا شیره قابل جبران است و البته ۳ تا ۴ روز طول می کشد تا بدن بیمار با تغییر نوع مواد خودرا تطبیق دهد و معمولاً‌پس از یک هفته ، اوضاع عادی می گردد .
هر یک از روش های ترک سه گانه دارای محاسن و معایبی است . به عنوان مثال روش ترک سقوط آزاد برای کسانی که در ابتدای راه اعتیاد هستند و به طور تفریحی و تفننی از مواد مخدر استفاده می کنند و هنوز سیستم تولید کننده مواد شبه افیونی بدن آنان از کار نیفتاده است خوب جواب می دهد و چه بسا بهترین روش باشد ، اما همین روش برای آن دسته بیماران معتاد حرفه ای که سالیان متمادی به مصرف مواد مخدر با دوز بالا مشغول هستند نه تنها موثر نیست بلکه اغلب عوارض شدید و غیر قابل جبرانی به جای خواهد گذاشت . بعلاوه برای بیمارانی که به کار دائم اشتغال دارند ، استفاده از روش سقوط آزاد میسر نیست چون تا ده ماه نمی توانند کار مثبتی انجام دهند .
و یا در روش شبه سقوط آزاد ، اگر چه مصرف دارو سبب کاهش عوارض عکس العمل های آشکار در بیمار خواهد شد لیکن همین ترکیبات داروئی بعضاً خطرناک تر از خود مواد مخدر می باشند و دسته ای از آنها بسیار اعتیاد آور هستند . مثال واضح آن هروئین است . این ماده مخدر به عنوان دارو برای درمان  اعتیاد اختراع و تولید شد اما در عمل خود به اعتیاد خطر ناک تری بدل گردید و یا انواع و اقسام قرص های آرام بخش و مسکن وهمچنین قرص های روان گردان و توهم زا که خود سرانه مصرف می گردد ، باعث رواج اعتیاد به قرص در بین بیماران و بخصوص جوانان شده است .
    در اینجا به مسئولان ، دست اندکاران ، خانواده ها و مصرف کنندگان این قبیل قرص ها هشدار می دهیم که عوارض مخرب این قرص ها بدون مجوز پزشک حاذق ، از هر نوع ماده مخدر دیگری بدتروشدیدتراست .بسیاری از عوارض جانبی آنها تا آخر عمر باقی خواهد ماند و ضایعاتی در مصرف کنندگان این قرص ها با دوز و تعداد بالا مشاهده می شود که حتی از نظر ژنتیکی گریبانگیر فرزندان آنان نیز خواهد شد .وجه اشتراک روش های مرسوم ترک اعتیاد در نادیده گرفتن سیستم های مولد شبه افیونی در بدن انسان و ازکار افتادگی این سیستم ها در اثر اعتیاد است و همین کم توجهی سبب شده تا این روش ها جواب مناسب وقابل قبولی برای ترک اعتیاد ندهد و بسیاری از بیماران معتاد که با این روش ها قصد ترک داشته اند ، بعد از مدتی بار دیگر اعتیاد مجدد پیدا کنند . خود من به دفعات این روش ها را آزموده و نتیجه این گرفته ام .
روشی را که بنده به آن دست یافته و در کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر مطرح کرده ام ، روش جدیدی است که تاکنون سابقه نداشته و بار اولی است که در جهان به این شکل منتشر می شود . به همین روش به همان گونه که مورد استقبال هموطنان قرار گرفته ، با استقبال خارجی هم مواجه شده است و مرتباً       هیئت های علمی و تحقیقاتی که از کشور های دیگر می آیند و با شرکت در جلسات کنگره ۶۰ در جمعیت آفتاب و و جمعیت مبارزه با اعتیاد و انجام مصاحبه ، تحقیقات گسترده ای را آغاز کرده اند .
این روش ابداعی روشی بلند مدت است که بنام روش ترک تدریجی – پله ای یا جهشی نام گذاری شده که برای خنثی کردن عوارض عکس العمل های آشکار و پنهان ، از درمان داروئی یا خود مواد مخدر استفاده می شود و اصولاً اینکه بیمار مصرف یک نوع ماده مخدر را قطع کند و برای جبران عوارض آن از یکسری دارو استفاده کند که هر کدام عوارض جدا گانه ای دارند از منطق بدور است . بنده معتقدم که بهترین دارو برای کاهش عوارض ترک هر ماده مخدری ، خود آن ماده مخدر است ! 
× آقای مهندس دژاکام ، به قسمت حساس مطلب شما رسیدیم و آن روش جدید ترک اعتیاد ابداعی شماست . لطفاً در این خصوص توضیح بفرمائید .
همانطور که قبلاً گفته شد این روش حاصل چند سال مطالعه و تحقیق راجع به روش های ترک اعتیاد مرسوم و بررسی عوارض آنها روی بیماران معتاد است . خود من در طول ۱۷ سال اعتیاد ، انواع این ترک هارا به شخصه آزموده ام اما نتیجه ای نداشت. قبل از شروع به توضیح این روش ، ذکر مطالبی را ضروری می دانم . اگر در تشریح این روش استفاده از دارو مجاز دانسته شده است منظور داروهای استاندارد تائید شده توسط سازمان بهداشت جهانی ترک اعتیاد است نه دارو هائی نظیر آرام بخش ها ، خواب آو رها ، ضد افسردگی ها ، ضد اسهال ها یا داروهای فشار خون .
این قبیل داروها برای بیماری های خاص در انسان غیر معتاد ساخته شده و در جایگاه خود و تجویز پزشک حاذق می توانند کاربرد مناسب و منطقی داشته باشند ولی اگر از این دارو ها به جای داروی اصلی ترک اعتیاد استفاده شود، همانگونه که به تجربه و در عمل دیدیم ومی بینیم ، بیمار کمتر موفق به ترک اعتیاد می شود و در بازگشت به اعتیاد ، به دلیل آِشنا بودن به اثرات و خواص این دارو ها ، از آنها به عنوان تشدید کننده اثر مواد مخدر یا جایگزین مخدر اصلی ( به دلیل ارزانی و فراوانی ) استفاده می کند .
امروزه با بیماران معتادی سرو کار داریم که روزی تا ۲۰۰ عدد و بیشتر از این قرص ها به همراه مواد مخدرمصرف می کنند . چنین حرکتی در باور هیچ انسان فهیمی نمی گنجد اما متاسفانه نه تنها واقعیت دارد بلکه نسبناً نیز شایع است . مصرف قرص در این بیماران بر مبنای تعددا نیست بلکه در روز ۱۰ تا ۱۵ بسته ده یا بیست تائی قرص می خورند . عوارض مصرف و حتی عوارض قطع مصرف این قرص ها چندین برابر خطرناک تر از هروئین و تریاک است و انشاء الله در مقاله ای جداگانه ای به بررسی عوارض این قرص ها وروش های ترک آن ها خواهیم پرداخت .
مصرف کنندگان بعضی از انواع قرص ها دچار اغتشاشات شعور می شوند و درک درستی از زمان و مکان ندارند و رفتارها و واکنش های آنان قابل پیش بینی نیست . موارد زنده ای از این بیماران پیش روی ماست که اطاق پذیرائی را با توالت منزل اشتباه می گیرند و تشخیص حد اقل معیار های اخلاقی را از دست می دهند.ممکن است بدون لباس در انظار ظاهر شوند و یا بجای باز کردن درهای شیشه ای ،باسر داخل شیشه بروند.وضع چنین معتادانی آنچنان وخیم است که معتادان آخر خطی هروئینی از آنان واهمه داشته و حذر    می کنند .آنچه در قسمت روش های شناخته شده ترک اعتیاد گفته شد ، تنها راه های منحصر به فرد نیست و امروزه شاهد ابتکارات فراوان دیگری هستیم ، یکی از این ابتکارات اینست که بیمار را سه روز بیهوش کرده و در طی این مدت به اصطلاح سم زدائی می کنند و می گو یند دیگر مشکلات جسمی معتاد تمام شده یا آنکه شنیده می شود در کشور های دیگر با جراحی مغز و دستکاری در آن درصدد علاج اعتیاد هستند ! خلاصه معتاد بیچاره موش آزمایشگاهی کسانی شده است که داعیه ترک او را دارند . حتی اگر این روش های ترک اعتیاد منجر به نابودی یا نقص دائمی در وی شود . واقعاً که جای تاسف است .
نکته دیگر ، اشاره به یک اشتباه عمومی است که در مورد معتادان می شود . اغلب افراد در جامعه تصور   می کنندکه بیماران معتاد ،مواد مخدر مصرف می کنند تا نشئه شوند و به عالم هپروت بروند . این مطلب شاید تا حدودی در بدو شروع به اعتیاد صادق باشد اما در ادامه وضع فرق می کند . یک معتاد حرفه ای مواد مصرف می کند تا به حالت نرمال و طبیعی برگردد و اگر مصرف نکند دچار عدم تعادل خواهد شد .
اینجاست که آموزش و نگرش صحیح نسبت به جامعه معتادان سبب خواهد شد تا باورها و القائات غلط ، با مفاهیم منطقی و علمی جایگزین گردد .
روش پیشنهادی من برای ترک اعتیاد روش طولانی مدت است و با حد اقل ضایعات جسمی و روانی ، بیمار معتاد را به سمت ترک دائمی اعتیاد هدایت می کند به طوری که در انتها ی پله ها ، خود بیمار عجله در دوره ترک دارد و نوعی زدگی نسبت به مواد مخدر پیدا می کند . در این روش چنانچه بیمار به مصرف چند نوع ماده مخدر منجمله مصرف قرص اعتیاد داشته باشد ، ابتدا لازم است ظرف مدت یک هفته تا ۶۰ روز  ( متناسب با نوع قرص یا مواد مصرفی ) مصرف چند نوع ماده مخدر را به مصرف یک نوع و ترجیحاً به تریاک تبدیل کند و سپس متوسط مصرف روزانه به مقداری که بیمار حالت متعادل و نرمال داشته باشد ، تعیین گردد .
پس از مشخص شدن نیاز به مصرف روزانه ، در اولین پله یک پنجم (۲۰% ) این مصرف را کاهش داده و برای مدت سه هفته متوالی با همین مقدار ادامه می دهد . مثلاً اگر متوسط مصرف روزانه ۵ گرم بوده است ، برای مدت سه هفته ۴ گرم مواد مصرف می کند . در اتمام سه هفته اول ، مصرف فعلی را یک چهارم (۲۵%) کم کرده و به سه گرم درروز می رساند و دوباره ۲۱ روز ادامه می دهد و به عبارت دیگر مصرف روزانه خودرا ۴ قسمت کرده و یک قسمت را کنار گذاشته وفقط سه قسمت را مصرف می کند و مجدداً در سه هفته دوم یک چهارم دیگر کم می کند وبه ۲۵/۲ گرم در روز تقلیل می دهد . پله ها را همینطور ادامه داده و در پله شانزدهم ، مصرف روزانه بیمار به ۱% مقدار اولیه ( ۵۰ میلی گرم ) خواهد رسید . خلاصه این مطالب در یک جمله چنین است : پله اول ۲۰% کاهش و بقیه پله ها با ۲۵% کاهش مواد نسبت به مصرف پله قبلی و سه هفته فاصله زمانی بین پله ها .
همزمان با کاهش مصرف روزانه ، تعداد دفعات مصرف نیز بایدکم شود و حتی الامکان به یک بار در روز تقلیل یابد . با این روش ظرف حدود ده ماه بیمار بدون تحمل عوارض جسمی ناراحت کننده می تواند به راحتی اعتیاد خود را کنار بگذارد و ضمناً در این مدت بیمار امکان می یابد تا جهان بینی و نگرش خود را نسبت به مواد مخدر تغییر دهید . در خلال مدت ترک اعتیاد ، سیستم تولید مواد شبه افیونی بدن به تدریج بیدار و فعال می شود و در انتهای دوره معمولاً بیش از ۹۰ % هورمون های مخدر طبیعی توسط بدن تولید شده و بیمار می تواند نظیر افراد سالم به زندگی عادی و بدون اعتیاد ادامه دهد .
مقدار کاهش مصرف مواد در پله اول و دوم نه تنها برای همه بیماران قابل تحمل است بلکه هیچ عوارض سوئی در بر نداشته و در مقابل اثرات مثبت شگرفی دارد . به عنوان مثال یبوست های بیمار کمتر شده و وضع مزاجی بهتری پیدا می کند . رنگ و روی او باز و شاداب ، خوابش درست و فکرش بیدار می شود و از همه مهمتر اعتماد به نفسش بیشتر و قوی تر می گردد چون می بیندکه مصرفش را کم کرده ولی اثر منفی روی او نگذاشته است و کلی خوشحال و امیدوار می شود که بالاخره می تواند اعتیاد را ترک کند .
نکته مهم در این روش اینست که در طی مدت ترک اعتیاد ، نفس بیمار از مواد مخدر سیر می شود و شخص به آرامی می آموزد که اولاً به مواد مخدر به چشم یکد اروی شفابخش نگاه کند و در ثانی با وجودی که اختیار در مصرف مواد دارد فقط به اندازه تعیین شده مصرف کند نه بیشتر .
اگر بیمار تمایل داشته باشد می تواند به جای مواد مخدر از داروهای استاندارد سازمان بهداشت جهانی استفاده کند . در اینصورت رعایت پله های کاهش مصرف نیز ضروریست و نباید در کوتاه مدت مصرف را به صفر برساند . اما باید توجه داشت که بهترین دارو برای ترک اعتیاد هر مخدری ، خود همان ماده مخدر است و در مورد اعتیاد به هروئین چون این ماده از مرفین تریاک ساخته می شود لذا تریاک که حاوی ۳ تا ۲۳ % در صد مرفین است می تواند به خوبی جایگزین داروئی هروئین گردد .

جدول درصد مصرف روزانه تریاک نسبت به مقدار مصرف متوسط اولیه به شرح زیر خواهد بود :
شماره پله  درصد مصرف اولیه 
    ۱             ۸
    ۲            ۶
    ۳          ۵/۴
    ۴          ۴/۳
    ۵          ۵/۲
    ۶          ۹/۱
    ۷          ۴/۱
    ۸             ۱
    ۹           ۸
    ۱۰          ۶
    ۱۱         ۴٫۵
    ۱۲         ۳٫۴
    ۱۳         ۲٫۵
    ۱۴         ۱٫۹
    ۱۵         ۱٫۴
    ۱۶          ۱
قیلاً پیشنهاد شد تا دولتمردان و مسئولان امر مبارزه با مواد مخدر و مجلس محترم که از وضع فعلی شیوع اعتیاد به ستوه آمده و نگران آینده مملکت و جوانان هستند ، با شهامت قدم پیش بگذارند و با توزیع کنترل شده و تحت نظارت بعضی از مخدر های مورد نیاز معتادان ، زمینه ساز مبارزه اصولی با قاچاقچیان و ترویج اعتیاد توسط عمال آنان گردند . در راستای این پیشنهاد ، چناچه صنایع داروئی تریاک را بدون نا خالصی های مرسوم فعلی و صورت قرص یا سایر اشکال داروئی عرضه کنند ، استفاده از روش ترک تدریجی – پله بسیار سهل و آسان تر خواهد شد .
با مراجعه و شناسائی معتادان و تعیین نیاز روزانه آنان در مراجع معتمد و ذیصلاح و استفاده از سیستم توزیع که مبتنی بر جدول زمان بندی ترک دریجی و پله ای باشد ، اکثر بیماران معتاد ظرف مدت کمتر از یکسال از دام اعتیاد رها خواهند شد . این حرکت اصلاً تشابهی با سیستم توزیع تریاک کوپنی در رژیم گذشته ندارد زیرا قبلاً کوپن تریاک برای مادام العمر به معتادان داده می شد ولی در این سیستم بدریج و فقط برای مصرف ده ماهه آن هم به صورت مصرف نزولی و رو به کاهش داده خواهد شد . در مجموع به هر بیمار معتاد تنها معادل ۶۰ تا۷۰ روز مصرف روزانه فعلی سهمیه تریاک داده می شود نه مادام العمر .
بر مبنای محاسبات انجام شده اگر یکبیمار معتاد فرضاً معادل روزی ۵ گرم تریاک از مواد مخدر استفاده      می کند ، در انتهای دوره ۳۱۵روزه تریاک تدریجی – پله ای تنها ۳۳۳ گرم تریاک به عنوان دارو مصرف کرده است که معادل مصرف ۶۶ روز فعلی اوست در حالی که مصرف در روز ، از ۹۴۵ گرم به ۲۰۰ گرم در کل دوره تقلیل خواهد یافت . برای اعتیاد های سبک تر با متوسط روز ( تقریباً ۵۰ میلی گرم در روز ) از ادامه مصرف مواد خود داری و در طول درمان اعتیاد صرفه جوئی کند اما ترجیح دارد که با ریتم کاهش یک چهارم مصرف در هر سه هفته جلو برود .
× استاد دژاکام در این مصاحبه سپاسگذاریم و آرزو می کنیم در سایه تلاش های شما و همکاران عزیزتان و استفاده از روش ابداعی ارک اعتیاد شما ، هر چه زودتر معضل اعتیاد در کشور سیر نزولی یافته و به سوی جامعه ای عاری از اعتیاد گام برداریم . به عنوان حسن ختام اگر مطلب خاصی مد نظر است بیان فرمائید .
ما هم به سهم خودم از اینکه با حوصله و علاقه فراوان به انعکاس دریدگاه ها می پردازید تشکر می کنم و ضمن آرزوی بهروزی برای گردانندگان هفته نامه امید جوان ، عرض می کنم که شکوفه های امید ظاهر شده اند و تا تبدیل آنها به میوه راهی نیست . 

 
منبع: وب سایت کنگره ۶۰

اعتیاد به اینترنت، یک بیماری مدرن

دوازده قدمی ها هیچ دیدگاه »
از سال ۱۹۹۵ میلادی روانپزشکی بنام گلد برگ ، اعتیاد جدیدی را کشف کرد.
ساعت ۴ صبح از خواب بیدار می‌شوید و می‌خواهید برای آب خوردن به آشپزخانه بروید، در‌ ‌بین راه‌ Email ها‌ی خود را چک می‌کنید.
تصمیم می‌گیرید یکی‌ ‌دو سالی بیشتر در دانشگاه باشید، فقط بخاطر دسترسی رایگان به اینترنت‌. اگر یک روز<کانکت> نشوید احساس می‌کنید چیزی کم دارید، روزهای تعطیل و حتی روزهای معمولی روزتان را با چت آغاز می کنید و به پایان می برید… بله ، شما معتادید!

 

تا چند سال پیش پرسیدن این سوال که آیا امکان دارد کسی به استفاده از اینترنت معتاد شود، سوالی عجیب بود اما اکنون اعتیاد به اینترنت به یک واژه آشنا تبدیل شده است.
از سال ۱۹۹۵ میلادی روانپزشکی بنام گلد برگ ، اعتیاد جدیدی را کشف کرد او با مردمی روبرو می‌شد که برای دیدن مونیتور کامپیوترشان‌،‌‌خانواده‌را‌رها کرده‌اند ، این‌ها در‌ بسیاری‌از‌مواقع‌ترجیح می‌دادند وقت خود را با کامپیوتر و در سایت‌های مختلف اینترنت بگذرانند. گلدبرگ این اعتیاد جدید را کشف کرد و بتدریج سایر محققان جنبه‌های دیگر این اعتیاد را شناسائی کردند.
اعتیاد به اینترنت در یک برداشت کلی به استفاده مستمر از اینترنت اطلاق می‌شود و امکان دارد دامنه نتایج آن به کم خوابی، به خطر افتادن موقعیت شغلی و دگرگونی در روابط خانوادگی و اجتماعی منجر شود.
● بازی با کلمات
واژه‌های استفاده <طبیعی> و استفاده <اعتیادآور> از اینترنت واژه‌هایی هستند که هنوز هم در میان محققان مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرند. البته از آنجا که تحقیق در زمینه اعتیاد اینترنتی هنوز مراحل آغازین خود را طی می‌کند، به همین خاطر، شاهد تفسیرهای متفاوتی از استفاده اعتیادی اینترنت، اهمیت و شرایط آن هستیم. امروزه روانشناسان حتی مطمئن نیستند که اسم این پدیده را چه بگذارند. برخی از آنها ترجیح می‌دهند به جای واژه <اعتیاد به اینترنت>، از واژه <اعتیاد به کامپیوتر> استفاده کنند. چراکه هستند افراد زیادی که ساعت‌ها با کامپیوتر کار کرده و به آن وابسته‌اند، اما اصلاً، به اینترنت حتی فکر نمی‌کنند. حتی بسیاری از روانشناسان در این مسئله تردید دارند که آیا واژه <اعتیاد> برای توصیف زمانی که مردم وقت زیادی را صرف استفاده از اینترنت می‌کنند، واژه مناسبی است.به هر حال واژه را هر چه که بنامیم این واقعیتی‌است که وجود دارد.
● علائم اعتیاد اینترنتی
مانند تمامی انواع دیگر اعتیادها، اعتیاد اینترنتی، نوعی اختلال و بی نظمی روانی ـ اجتماعی با مشخصه‌هایی چون تحمل (نیاز به افزایش زمان لازم برای کسب مطلوبیت برابر با زمان های اولیه استفاده)، علائم کناره‌گیری (به‌ویژه رعشه و ارتعاش، اضطراب، بی‌حوصلگی)، اختلالات عاطفی (افسردگی، تندخویی و بدخلقی)، و ازهم گسیختگی روابط و مناسبات اجتماعی (کاهش و یا فقدان روابط اجتماعی به لحاظ کمی یا کیفی) است.
علائم اعتیاد اینترنتی عبارتند از: مشکلات میان فردی و یا مشکلات در هنگام کار یا مطالعه، نادیده گرفتن مسئولیت‌های مربوط به دوستان، خانواده، کار و یا مسئولیت های فردی، کناره‌گیری پس از دست کشیدن از اینترنت، کج خلقی هنگام تلاش برای دست کشیدن از اینترنت، آن‌لاین ماندن بیش از زمان برنامه‌ریزی شده، دروغ گفتن یا مخفی نگهداشتن زمان واقعی کار با اینترنت از نظر دوستان یا خانواده، تغییر در سبک زندگی به منظور گذران وقت بیشتر با اینترنت، کاهش فعالیت فیزیکی، بی‌توجهی به سلامت شخصی و بی‌خوابی یا کم خوابی و یا تغییر در الگوی خواب به منظور گذران وقت در اینترنت.از طرفی، افراد در صورت استفاده از اینترنت، نه تنها رفتارهایی متفاوت با الگوهای رایج در جامعه از خود نشان می‌دهند، بلکه نوع تفکرشان نیز با اکثریت افراد جامعه، متفاوت می‌شود. این افراد اندیشه‌های وسواسی راجع به اینترنت دارند، کنترل چندانی بر وسواس و انگیزه‌های اینترنتی‌شان نداشته و حتی فکر می‌کنند، اینترنت تنها دوست آنهاست. همچنین، این‌گونه افراد فکر می‌کنند که اینترنت تنها جایی است که آنها در آن، احساس خوبی نسبت به خود و جهان اطراف دارند.
● وسواس های فکری‌- ‌عملی
یکی از آسیب‌های روانی اینترنت به وجود آمدن وسواس است. از ویژگی های برجسته‌ وسواس، عدم‌ ‌توانایی مهار رفتارها یا اندیشه های خاص است.
برای مثال فردی که وسواس شست وشو‌ ‌دارد، نمی تواند میل به شست وشو را کنترل کند و گاهی تا ساعت‌ها‌مشغول‌شستن دست‌ها‌ ‌می‌شود.
اگر از فرد وسواسی بخواهیم عمل یا فکر وسواسی‌اش را کنار بگذارد دچار‌ اضطراب ‌شدیدی‌ ‌خواهد شد‌.‌این اختلال را می‌توان در بررسی کردن‌های پی در پی پست‌ ‌الکترونیک (وسواس عملی) یا دل نگرانی از‌ Online نشدن یک دوست (وسواس فکری) مشاهده‌ ‌کرد‌.
● هرزه‌ ‌نگاری
امروزه، به روز شدن فن آوری‌ها با سرعت زیادی صورت می‌پذیرد. در این میان اینترنت نه تنها توانسته در مدتی کوتاه عادت‌های خرید کردن،‌ ‌داده‌پردازی، تجارت و به طور کلی سطح زندگی ما را دچار دگرگونی کند بلکه، اصول و باورهای‌ ‌اخلاقی و حتی رفتار جنسی ما را هم دستخوش تغییر کرده است.
اگرچه هرزه نگاری یک کژکاری جنسی با تاریخچه طولانی است اما‌ ‌اینترنت اقدام به آن را آسان تر ساخته است. این کژکاری اغلب خود سرآغازی جهت ابتلا‌ ‌به سایر اختلال‌های جنسی مانند آزارگری، آزارخواهی، همجنس گرایی و… شناخته می‌ ‌شود‌.
● آزارگری‌
‌شاید کسانی را دیده باشید که همیشه در اینترنت در حال‌ ‌پرسه زدن هستند تا دیگران را آزار دهند. مثلاً با هک کردن . آزارگری را شاید بتوان رفتار ضداجتماعی در دنیای مجازی‌ ‌نام نهاد. آیا تا به حال به واژه‌‌‌-SPAM هرزنامه- که مثل مور و ملخ از دیوار صندوق های پست الکترونیکی بالا می روند برخورد کرده اید؟
SPAM ها را امروزه اغلب اهالی دهکده جهانی به عنوان یک‌ ‌مزاحم می شناسند. حال اگر فردی مثل یک هرزنامه مزاحم خلوت شما در دنیای مجازی شود، در واقع به آزارگری پرداخته است‌.
● یک چهارم معتاد
بنا بر گفته دکتر سعید معیدفر رییس انجمن جامعه‌شناسان ایران ‌۲۴/۳ درصد یعنی نزدیک به یک چهارم کاربران اینترنت در تهران اعتیاد به اینترنت دارند و این میزان بین سنین ‌۱۵ تا ‌۱۸ سال در مقایسه با سایر سنین بیشتر است به گفته دکتر معیدفر، بازدهی پایین، تا‡خیر در رسیدن به محل کار، عدم تحرک جسمی و چاقی، دردهای ناشی از استفاده از کامپیوتر مثل درد چشم و مفاصل، از جمله مواردی هستند که مسئله اعتیاد اینترنتی را مهم جلوه می دهند.
وی معتقد است بر اساس پژوهش‌های انجام شده بین مسوِولیت پذیری و اعتیاد به اینترنت رابطه معنی داری وجود دارد. یعنی هر چه اعتیاد به اینترنت بیشتر باشد، مسئولیت پذیری اجتماعی کمتر است.
● هفت معیار اعتیاد
انجمن روانپزشکی آمریکا برای شناخت اعتیاد اینترنتی و افرادی که به استفاده مفرط از اینترنت معتادند، معیارهایی را مشخص کرده است که طبق آن، چنانچه بخواهیم فردی را معتاد به اینترنت بنامیم، باید حداقل سه مورد از معیارهای هفتگانه زیر، در طول یک دوره ۱۲ماهه (یک ساله) در وی دیده شود. معیارهای پیشنهادی این انجمن شامل ۷ مورد به شرح زیر است:
۱. تحمل. این معیار به معنای صرف زمان بیشتری برای اینترنت به منظور رسیدن به رضایت است.
در این شرایط، با وجود صرف همان میزان وقت، میزان رضایتمندی کاربر کمتر است و نیاز به زمان بیشتری دارد تا به همان درجه از رضایت قبلی برسد.
۲. وجود دو یا چند علامت کناره‌گیری در طی دو روز در ماه که بعد از کاهش و یا ترک مداوم استفاده از اینترنت حاصل می‌شود. این مسئله باید موجب بروز دردها و رنج‌ها و یا اختلالاتی در عملکرد اجتماعی، فردی و یا آموزشی شود.
۳. از اینترنت به منظور تخفیف و یا اجتناب از علائم کناره‌گیری استفاده ‌شود.
۴. از اینترنت، اغلب در دوره‌های زمانی پیش از آنچه که در ابتدا مدنظر بود، استفاده‌شود.
۵. حجم قابل توجهی از وقت، صرف فعالیت‌های مربوط به کاربری اینترنتی (برای مثال، کتاب‌های اینترنتی، یافتن جستجوگرهای جدید وب، جست‌و جوی فروشندگان اینترنتی و جز این‌ها) ‌شود.
۶. به‌خاطر استفاده از اینترنت، از فعالیت‌های مهم اجتماعی، شغلی و یا تفریحی دست کشیده و یا کاسته ‌شود.
۷. فرد به‌دلیل استفاده مفرط از اینترنت، خطر فقدان روابط مهم، شغل، و فرصت‌های آموزشی و شغلی را بپذیرد.
● برای درمان چه کنیم
روان‌پزشکان معتقدند که در صورت‌ ‌بروز علائم اعتیاد به اینترنت، منع کامل دسترسی به اینترنت نیاز نیست و توصیه هم‌ ‌نمی شود. اما باید تمهیداتی اندیشیده شود تا در نهایت به کاهش این دسترسی تا مرز‌ ‌اعتدال منجر شود‌. ‌برای مثال استفاده فرد از ۸ ساعت در روز به یک‌ ‌ساعت کاهش یابد‌. ‌قدم بعدی یافتن جایگزین مناسب برای اینترنت است. بازگشت به گذشته و مقایسه آن با حال نشان خواهد داد که کدام فعالیت خانوادگی و اجتماعی و شخصی مانند گذراندن وقت با همسر و فرزندان، دوستان، ورزش، مطالعه و خواب جای خود را با اینترنت تعویض کرده‌اند.
شناخت نقاط ضعف و قدرت هر شخص جهت ترک اعتیاد کاملاً به آمادگی روحی وابسته است و مراجعه به پزشک و در میان نهادن مشکلات شخصی و خانوادگی با وی کاملاً ضروری به نظر می‌رسد و نباید از آن غفلت کرد.

دکتر علی اخوان بهبانی

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها