راه بهشت

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

راه بهشت/داستان کوتاه
مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تا مرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: “روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟”
دروازه‌بان: “روز به خیر، اینجا بهشت است.”
- “چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.”
دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: “می‌توانید وارد شوید و هر چه قدر دلتان می‌خواهد بوشید.”
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:” واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.”
مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.
مسافر گفت: ” روز بخیر!”
مرد با سرش جواب داد.
- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.
مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهید بنوشید.
مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.
مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.
مسافر حیران ماند:” باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! “
- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند…

نامه پیرزن به خدا !

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه‌ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.
این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می‌کردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده‌ام، اما بدون آن پول چیزی نمی‌توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم . تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن …
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان نودوشش دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند …
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند. عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت، تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه‌ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند. مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم، چگونه می‌توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم. با لطف تو توانستم شامی ‌عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی … البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته‌اند!!…

جواب های جالب و خواندنی دانش آموزان در درس فیزیک ۱ دبیرستان

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

در ورقه امتحانی فیزیک ۱ خرداد ۸۵ بعضی دانش آموزان اینطور به سوالات پاسخ دادند.

تمام نوشته زیر عینا کلماتی است که در برگه های دانش آموزان دیده شده است

۱تعادل گرمایی را تعریف کنید؟

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۱:

تعادل گرمایی یعنی اینکه در مواقعی که به جسمی گرما دهیم ،تا مقداری که آن جسم خراب یا زوب نشود میتوان گفت تعادل گرمایی دارد.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۲:

تعادل گرمایی بین زمین و خورشید را تعادل گرمایی می گویند.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۳:

گرما نه خود بخود بوجود می آید و نه خود بخود از بین میرود که به این عمل تعادل گرمایی می گویند.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۴:

انرژی که باعث صرف شدن گرما می شود

* * * * * * * * * * * *

۲- آزمایشی طراحی کنید که به وسیله آن بتوان نیروی بین بارها ی هم نام را نشان داد.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموز:

مثلا یک فنر داریم وقتی دو سر فنر را بکشیم نیروی جاذبه بین دو سر فنر بار های همنام دارند.

* * * * * * * * * * * *


۳قوانین باز تاب نور را بنویسید .

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۱:

بازتاب نور تابشی است که بازتاب میشود و وقتی که نور بازتاب میشود پدیده را ایجاد می کند و نور و ماده شفاف و

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۲:

آینه یا مقعر باشد یا محدب باشد . شی را به خوبی نشان دهد . تصویر حقیقی باشد .

* * * * * * * * * * * *

۴پدیده سراب را به اختصار توضیح دهید.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۱:

وقتی
پرتو های نور با زمین برخورد میکنند و به چشم ما بازتاب میکند باعث می شود
نور بازتاب شده شکسته شود و با چشم ما برخورد کند باعث میشود پدیده سراب بوجود آید.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۲:

وقتی ما در یک بیابان هستیم و تشنه هستیم و چشم ما اطراف را نگاه می کندو فکر می کند که آب است ولی این طور نیست این پدیده که چشم ما

اشتباه ببیند را پدیده سراب می گویند و ما ممکن است ۲ و۳ بار این کار را بکنیم و تند تند فکر کنیم دور تر از ما سراب است.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۳:

وقتی
که از لایه های سطح زمین دور میشویم هوا رقیق تر میشود اگر خورشید از لایه
علیظ وارد رقیق شود دور و اگر رقیق وارد غلیظ شود نزدیکپ پدیده سراب می
گویند.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۴:

سراب یک ماده است که در آندازه های مختلف استفاده میشود . سراب را معمولا برای چشم به کار میرود مردمک چشم و شبکیه چشم

* * * * * * * * * * * *

۵ماهی که در عمق ۱۵ متری سطح آب دیده می شود در چه عمقی شنا می کند.
n= 4/3

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموز:

شاید در دو برابر از سطحی که دیده میشود،یا پایین تر.

* * * * * * * * * * * *

۶توضیح دهید :

اگر ضریب شکست شیشه قرمز ۱/۲ و ضریب شکست شیشه شبز ۱/۳ باشد با دلیل توضیح دهید در کدام شیشه سرعت نور بیشتر است؟

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۱:

اگر ضریب شکست را بخواهیم به دست بیاوریم ۱/۳ بیشتر است به دلیل این سرعت نور در شیشه سبز بیشتر است و میتواند جریان برق را به خوبی از خود عبور دهد.

پاسخ جالب و خواندنی از دانش آموزشماره ۲:

به پرتوی نوری که در یک دقیقه می گذرد و نیز برای یک پرتوی نور ی که ضریب شکست پرتو آن است را تطابق آن شکل و نور را می نامند

پاسخ این مسئله بر می گردد به پنجاه هزار سال پیش،یعنی زمانی که پرنسس قصۀ ما برای پوشاندن بدن خودش به جای لباس از پوست خرس استفاده می کرد. یک روز که این پرنسس تازه بالغ شده رفته بود تا مقداری سیب جنگلی بچیند متوجۀ پلنگی شد که قصد داشت به او حمله کند. پرنسس جیغی بس رعد آسا کشید که نزدیک بود پرده ِ گوش شاهزادۀ قصه که دست بر قضا همان نزدیکی مشغول شکار گوزن بود پاره شود! شاهزادۀ قصه که بسیار عصبانی شده بود رفت تا عامل این صدای ناهنجار را بکشد و از شرش راحت شود که با پلنگی بسی درنده و خطرناک روبرو شد. شاهزادۀ عصبانی درنگ نکرد و با تیری پلنگ را کشت و برای رفع کامل عصبانیت لگدی به پهلوی او زد. در همین حال پرنسس را دید که با چشم هایی پر از تحسین و قدردانی او را می نگرد. شاهزاده که سراپا غرور و هیجان شده بود به سوی پرنسس رفت و او را روی دوش اش انداخت و به سوی غاری روانه شد. سپس صحنه شطرنجی شد و فیلم از طرف عزیزان دست اندر کار سانسور شد … حاصل اتفاق مرموزی که بارها در همین غار افتاد چند دختر و پسر کوچک بود که تصویر ازدواج در ذهنشان به صورت نجات زن توسط مرد و مورد حمایت قرار دادن او حک شد. قرن های بسیاری این تصویر راهگشای جوانان بود. مردی از راه می رسید و زنی را از چنگ پلنگ نجات می داد. بعد او را به غار می برد و صحنه شطرنجی می شد. خب باید بگویم که در آن زمانها همه از این وضع راضی و خشنود بودند…به زودی اشعار و داستانهای بسیاری در وصف نجات دادن زن از دست پلنگ که مردانگی نامیده می شد و مظلومیت و قدرشناسی زن که زنانگی نامیده می شد نوشته شد. دیگر همۀ زنان و مردان باور کرده بودند که راه دیگری برای رسیدن به غار و انجام آن صحنه ی شطرنجی دلپذیر وجود ندارد. حتما باید مرد قدرتمند تر از زن باشد و زن به او تکیه کند. .. اما به مرور پلنگها تغییر شکل دادند. آنها به شکل مشکلات مالی و مشکلات فکری و روحی و حتی فلسفی در آمدند. به زودی زنان هم شیوه مقابله با این پلنگها را یاد گرفتند.حتی گاهی بهتر از مردان با پلنگ مسائل مالی و مسائل فکری کنار می آمدند. آنها می توانستند به تنهایی زندگی خود را تامین کنند.از لحاظ مالی و فکری مستقل شدند اما تصویر همچنان پابرجا بود. .. هنوز هم زنان برای رفتن به غار نیاز به مردی داشتند که آنها را از چنگ پلنگ نجات دهد. ….. اما وقتی مرد می آمد تا آنها را نجات دهد آنها شروع به اظهار نظر می کردند: بهتر نیست با آن یکی تیر پلنگ را بکشی؟ اصلا صبر کن من خودم تیر بیهوش کننده دارم! .. اینطور بود که مردان احساس سرخوردگی کردند. آنها دیگر نمی توانستند زن را نجات بدهند. زن دیگر با چشمهای سرشار از تحسین و قدردانی به آنها نمی نگریست. حتی به نظر می رسید که خودش را صاحب نظر در شکار پلنگ می داند و گویا در بعضی مواقع حتی از آنها هم بهتر عمل می کرد. زن و مرد هر دو غمگین و افسرده شدند.گاهی که طبق غریزه به غار می رفتند تا … افکار ناراحت کننده به ذهنشان هجوم می آورد. مرد با خود می گفت: این زن مرا نجات دهنده خودش نمی داند. مرا قبول ندارد وعصبانی می شد. گاهی حتی به جای انجام امور لذتبخش برای اینکه قدرت و لیاقت خودش را به زن ثابت کند بر سر او فریاد می کشید و از همه تلاش هایش در مبارزه با پلنگ انتقاد می کرد. زن هم با خودش می گفت این مرد اصلا لیاقت نجات دادن مرا ندارد. من خودم بهتر از او بلدم خودم را نجات بدهم. باید بگردم مرد قوی تری پیدا کنم که تواناتر باشد و چون پیدا نمی کرد سرخورده و غمگین می شد.اما هیچیک از زن و مرد نمی دانستند که وقت آن رسیده که تصویر ذهنی خود را عوض ی کنند.

آموزش تربیتی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, وابستگان و همبستگان گمنام, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »


پاسخ این مسئله بر می گردد به پنجاه هزار سال پیش،یعنی زمانی که پرنسس قصۀ ما برای پوشاندن بدن خودش به جای لباس از پوست خرس استفاده می کرد.

یک روز که این پرنسس تازه بالغ شده رفته بود تا مقداری سیب جنگلی بچیند متوجۀ پلنگی شد که قصد داشت به او حمله کند.
پرنسس جیغی بس رعد آسا کشید که نزدیک بود پرده ِ گوش شاهزادۀ قصه که دست بر قضا همان نزدیکی مشغول شکار گوزن بود پاره شود! شاهزادۀ قصه که بسیار عصبانی شده بود رفت تا عامل این صدای ناهنجار را بکشد و از شرش راحت شود که با پلنگی بسی درنده و خطرناک روبرو شد. شاهزادۀ عصبانی درنگ نکرد و با تیری پلنگ را کشت و برای رفع کامل عصبانیت لگدی به پهلوی او زد.

در همین حال پرنسس را دید که با چشم هایی پر از تحسین و قدردانی او را می نگرد.
شاهزاده که سراپا غرور و هیجان شده بود به سوی پرنسس رفت و او را روی دوش اش انداخت و به سوی غاری روانه شد. سپس صحنه شطرنجی شد و فیلم از طرف عزیزان دست اندر کار سانسور شد

حاصل اتفاق مرموزی که بارها در همین غار افتاد چند دختر و پسر کوچک بود که تصویر ازدواج در ذهنشان به صورت نجات زن توسط مرد و مورد حمایت قرار دادن او حک شد.
قرن های بسیاری این تصویر راهگشای جوانان بود. مردی از راه می رسید و زنی را از چنگ پلنگ نجات می داد. بعد او را به غار می برد و صحنه شطرنجی می شد.

خب باید بگویم که در آن زمانها همه از این وضع راضی و خشنود بودند…به زودی اشعار و داستانهای بسیاری در وصف نجات دادن زن از دست پلنگ که مردانگی نامیده می شد و مظلومیت و قدرشناسی زن که زنانگی نامیده می شد نوشته شد.

دیگر همۀ زنان و مردان باور کرده بودند که راه دیگری برای رسیدن به غار و انجام آن صحنه ی شطرنجی دلپذیر وجود ندارد. حتما باید مرد قدرتمند تر از زن باشد و زن به او تکیه کند. ..

اما به مرور پلنگها تغییر شکل دادند. آنها به شکل مشکلات مالی و مشکلات فکری و روحی و حتی فلسفی در آمدند. به زودی زنان هم شیوه مقابله با این پلنگها را یاد گرفتند.حتی گاهی بهتر از مردان با پلنگ مسائل مالی و مسائل فکری کنار می آمدند. آنها می توانستند به تنهایی زندگی خود را تامین کنند.از لحاظ مالی و فکری مستقل شدند اما تصویر همچنان پابرجا بود. ..


هنوز هم زنان برای رفتن به غار نیاز به مردی داشتند که آنها را از چنگ پلنگ نجات دهد.
…..
اما وقتی مرد می آمد تا آنها را نجات دهد آنها شروع به اظهار نظر می کردند: بهتر نیست با آن یکی تیر پلنگ را بکشی؟ اصلا صبر کن من خودم تیر بیهوش کننده دارم! ..
اینطور بود که مردان احساس سرخوردگی کردند. آنها دیگر نمی توانستند زن را نجات بدهند. زن دیگر با چشمهای سرشار از تحسین و قدردانی به آنها نمی نگریست. حتی به نظر می رسید که خودش را صاحب نظر در شکار پلنگ می داند و گویا در بعضی مواقع حتی از آنها هم بهتر عمل می کرد.


زن و مرد هر دو غمگین و افسرده شدند.گاهی که طبق غریزه به غار می رفتند تا … افکار ناراحت کننده به ذهنشان هجوم می آورد. مرد با خود می گفت: این زن مرا نجات دهنده خودش نمی داند. مرا قبول ندارد وعصبانی می شد. گاهی حتی به جای انجام امور لذتبخش برای اینکه قدرت و لیاقت خودش را به زن ثابت کند بر سر او فریاد می کشید و از همه تلاش هایش در مبارزه با پلنگ انتقاد می کرد. زن هم با خودش می گفت این مرد اصلا لیاقت نجات دادن مرا ندارد. من خودم بهتر از او بلدم خودم را نجات بدهم. باید بگردم مرد قوی تری پیدا کنم که تواناتر باشد و چون پیدا نمی کرد سرخورده و غمگین می شد.اما هیچیک از زن و مرد نمی دانستند که وقت آن رسیده که تصویر ذهنی خود را عوض ی کنند.

مایع دستشویی با بوی خیار

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

مایع دستشویی با بوی خیار

کودکان > ادبیات – سوگل عصاری:
یوسف حاجی‌لویی با صدای زنگ موبایل بیدار می‌شه. شماره‌اش آشنا نیست. مهم هم نیست کی باشه، می‌خواد بخوابه. صدای کسی از اف‌اف می‌آد: «کفش کهنه ندارین؟»

نگاهی عصبانی به گوشی می‌اندازه و می‌گه: «نه، نداریم.»

همسایه‌ی بغلی با دریل داره روی دیوار یه کاری انجام می‌ده. یوسف با خودش می‌گه: «انگار داره قبر منو حفاری می‌کنه!» بعد میره توی اون یکی اتاق می‌خوابه. پنجره‌ی این اتاق رو به کوچه است. ماشین‌ها هم تا از دم خونه رد می‌شن، بوق می‌زنن. نمی‌شه خوابید. یوسف می‌ره توی آشپزخونه. صدای موتور یخچال و فریزر دیوونه‌اش کرده. هی هم قطع و وصل می‌شه. یوسف مطمئنه جایی آروم‌تر از حمام وجود نداره. برای خودش توی وان خالی دراز می‌کشه.

خیلی سفته. از شدت کمر درد و گردن درد بیدار می‌شه. همه چی آرومه. همسایه حفاری دیوار رو تموم کرده، ماشین‌ها هم رد نمی‌شن که بوق بزنن . حالا می‌تونه راحت بخوابه. اما کمر دردش هنوز خوب نشده. دوباره از شدت درد بیدار می‌شه. بدنش کوفته است. احساس چتربازی رو داره که چترش باز نشده و روی صخره‌ها سقوط کرده. با خودش فکر می‌کنه اگه به دکتر بگه توی وان خالی خوابیده، حتماً به آسایشگاه می‌فرستنش. اما این مدت یوسف در رؤیا بود و خواب می‌دید. الآن نصف شبه. یوسف از خواب بیدار می‌شه. اگه همین الآن خودشو به دستشویی نرسونه، از فردا باید دنبال کلیه‌ی آماده‌ی پیوند بگرده .

وقتی می‌خواد از دستشویی بیرون بیاد یه‌دفعه متوجه می‌شه که دستگیره‌رو شکسته و در دیگه باز نمی‌شه. راهی نیست جز این‌که تا فردا صبح که پگاه بیدار می‌شه صبر کنه. یادش می‌آد که باید ساعت شش صبح برای شرکت در آزمون آیین نامه‌ی رانندگی به آموزشگاه بره. برای همین باید بخوابه تا ساعت پنج و نیم بیدار بشه و سرحال به جلسه‌ی آزمون بره، اما حالا در دستشویی گرفتار شده.

آهسته چند ضربه به در می‌زنه تا شاید پگاه بشنوه و به کمکش بیاد. فایده‌ای نداره. دلش نمی‌آد پگاه رو بیدار کنه. در همین لحظه برق می‌ره و همه جا تاریک می‌شه. یوسف از بچگی از تاریکی وحشت داشت و حالا مشکل دیگه‌ای هم داره. چنان از دیدن سوسک می‌ترسه که اگه کلاشینکف هم داشته باشه، نمی‌تونه به‌طرف اون شلیک کنه. با مشت به در می‌کوبه.

پگاه از خواب می‌پره و به‌طرف دستشویی می‌آد. خیلی ترسیده. به در تنه می‌زنه و در رو می‌شکنه. در محکم با صورت یوسف برخورد می‌کنه. یوسف خون دماغ می‌شه. پگاه با عجله به‌طرف اتاقش می‌ره تا لباس بپوشه و یوسف رو به بیمارستان برسونه.

توی پارکینگ، یوسف با لب و لوچه‌ی آویزون سوار ماشین می‌شه و صندلی رو عقب می‌ده تا سرش بالا باشه. پگاه استارت می‌‌زنه و حرکت می‌کنه. اون با سرعت زیاد رانندگی می‌کنه.

وقتی در بزرگراه هستن، یه پلیس گشت نامحسوس با چراغ زدن از پشت سرشون هشدار می‌ده که توقف کنن، اما پگاه توجه نمی‌کنه و به راهش ادامه می‌ده. اونا وضعیت رو به مرکز گزارش می‌دن.

قبل از این‌که نیروهای کمکی به موقعیت برسن، یه‌دفعه بنزین ماشین تموم می‌شه. پگاه می‌پیچه به یه خروجی و بعد از خاموش شدن موتور توقف می‌کنه.

دارم فکر می‌کنم داخل پیانوی خونه رو خالی کنم و قایق بسازم. بعد برم انتهای قایق وایسم و ببینم آیا ساحل پیداست؟

داستان تموم شد. چه اصراری دارید که حتماً سرانجام شخصیت‌ها براتون معلوم بشه؟

به دوست داشتن فکر کنید.

«عشق را از زمین بگیرید!

چه می‌ماند به جز یک گور بزرگ برای دفن کردن همه‌ی ما!»

پیام اخلاقی

‌شماره۱٫

قبل از این‌که خوندن داستانی رو شروع کنید، ببینید آخر داره یا نه.

شماره ۲٫

موقع خون دماغ شدن، چشم‌هاتو ببند، تا ۱۰ بشمار، خونش بند می‌آد.

گویند…

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا, هنر و هنرمندان هیچ دیدگاه »

گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول می‌گذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند و همینطور در ادامه …شاعر قبول کرد و سلطان پا به پله اول گذاشت. شاعرسرود :

سال ها بود تو را می کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا

یاد داری که به من می دادی
درس آزادگی و مهر و وفا

همه کردند چرا ما نکنیم
وصف روی گل زیبای تو را

تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه

تو اگر خم نشوی تو نرود
قد رعنای تو از این درگاه

مادرت خوان کرم بود و بداد از پس و پیش
به یتیمان زر و مال و به فقیران بز و میش

یاد داری که تو را شب به سحر می‌کردم
صد دعا از دل مجروح پریشان احوال

وه که بر پشت تو افتادن و جنبش چه خوشست
کاکل مشک فشان با وزش باد شمال

عوفی خسته اگر بر تو نهد منع مکن
نام عاشق کشی و شیوه آشوب احوال

ملیجک، دلقک شاه نبود و انحراف اخلاقی نداشت

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی هیچ دیدگاه »

به گزارش تاریخ ایرانی ؛ تاریخ ایرانی  محسن میرزایی ۳۰ سال از عمرش را پای تدوین و تالیف و ویراستاری روزنامه خاطرات ملیجک گذاشته و حالا در آستانه هشتاد سالگی امیدوار است که این کتاب سندی برای نسل‏‌های آینده باشد. نخستین بار زمانی جرقه نوشتن و راز زدایی از ملیجک دربار ناصرالدین شاه به ذهن محسن میرزایی رسید که فیلم «سلطان صاحبقران» علی حاتمی را دید. حاتمی در آن فیلم ملیجک را همچون غلام‌بچه‌‏ای تصویر کرده بود درحالیکه عزیزالسلطان برای خود برو و بیایی و خدم و حشمی فراوان داشته است. میرزایی نیز بر آن شد تا تصویر واقعی از این چهره تاریخی دربار ناصری ارایه دهد. ارتباط فامیلی با خاندان ملیجک موجب شد تا به برخی اسناد دسترسی یافته و بخت هم یارش بود که ۱۷ دفتر روزنامه خاطرات ملیجک درزیرزمین خانه‏‌ای کشف شد، پس فرصتی برای او فراهم آمد تا همه آن دست‌نوشته‏‌ها را در چهار جلد خلاصه و ارایه کند.
قسمت‌های خواندنی این گفت و گو در ادامه می آید:
ناصرالدین شاه در اواخر عمر دیگر دل و دماغ قدیم را نداشت و بسیار ساده لباس می‌پوشید اما لباس‌‏های قیمتی و تشریفاتی همچنان بر تن ملیجک بود. از ساعت ملیجک گرفته تا لباس‌هایش همه قیمتی، گران‌بها و بهترین بود و او برای خود چندین گروه خدم و حشم و گارد داشت و البته قصری که خیلی‌ها آرزویش را داشتند. لذا من تصمیم گرفتم تصویر واقعی از عزیزالسلطان را بر اساس اسناد و خاطرات ترسیم کنم.
بگذارید به خاطرات اعتمادالسلطنه اشاره کنم که درباره او نوشته بود: «تمام قد و قامتش زیاده از یک ذرع نیست ـ صورتی بسیار زشت و جبهه‌ای بسیار سبزه دارد… ابروی سیاه از هم گشوده ـ دهان بی‌اندازه گشاده ـ کله از تناسب بزرگ‌تر و چند سالک در صورت ـ دماغ چون برج و کثافت لباس و بدن به حدی است که غالبا از عفونت، به خصوص در تابستان کسی نمی‌‏تواند از نزدیک او عبور کند.» اینطور ادبیات نوعی عناد و حسادت با ملیجک را نشان می‌‏دهد که بار‌ها در کلام اعتمادالسلطنه جاری شده اما به هر شکل همین بچه به قول اعتمادالسطنه زشت‌رو، عزیز سلطان می‌‏شود. ماجرا این بود که امینه اقدس، یکی از همسران ناصرالدین شاه برادری داشت که در ابتدا غلام‌بچه اندرون بود اما بعد‌ها لقب امین خاقان گرفت و فراش‌باشی مخصوص شاه شد. پسر این شخص، یعنی برادرزاده امینه اقدس غلامعلی‌خان عزیزالسلطان معروف به ملیجک است. غلامعلی‌خان عزیزالسطان در کودکی به دربار راه پیدا می‌کند و مهر او به دل شاه می‌‏نشیند و شاه از‌‌ همان کودکی او را در دامان خود بزرگ می‌‏کند و از فرزندان خود نیز بیشتر به او محبت می‌کند. پس عمه ملیجک همسر ناصرالدین شاه بود و به همین واسطه حضور او در دربار تسهیل شد. اما واقعیت این است که هیچ کس به درستی نمی‌داند که دلایل علاقه‌مندی شاه به ملیجک چه بود درحالیکه شخص شاه فرزندان و نوه‌های زیبای زیادی داشت.
ملیجک دلقک شاه نبود و تنها بر اساس برخی عقاید خرافی آن روزگار به نوعی برای پادشاهی چون ناصرالدین شاه، فرد خوش‌یمنی بود. البته نشانه‏‌هایی از خرافه و اعتقاد به شانس و اقبال در زندگی همه به چشم می‌‏خورد. از این‏‌ها گذشته در ساختار نظام مستبد پادشاه با مسائل مختلفی دست به گریبان است. شاه با آدم عادی بسیار متفاوت بوده و در ‌‌نهایت نیاز به آرامش دارد. در همین حال اینطور به او تلقین شده یا اینکه اینطور به او گفته بودند که هر زمان در چهره او – ملیجک – نگاه می‌کرده، برای او خوشایندی به بار می‌‏آمده و به همین خاطر مهر ملیجک به دل پادشاه افتاده بود. در دیدگاه سنتی وقتی یک نفر احساس کند که وجود دیگری برای او آرامش به ارمغان می‌‏آورد، به او وابسته می‌‏شود. اما متاسفانه از آنجا که در آن روزگار و در بسیاری از آثار ادبی ما به روابط انحرافی دربار اشاره شده، در دیدگاه عامه اینطور جا افتاده بود که روابط ناسالمی میان ناصرالدین شاه و ملیجک در جریان است.
در زمان ناصرالدین شاه هیچ کس ملیجک را معشوق ناصرالدین شاه نمی‌‏دانست و چنین تصوری در میانه عوام و خواص نبود. اما در‌‌ همان دوران برخی روایت‌‏های مشابه بر سر زبان بود و حتی در دست‌نوشته‌‏های ملیجک نیز به آن اشاره شده است. به هر شکل هیچ گزارشی در زمینه انحراف جنسی شاه در جایی روایت نشده است. از این‌ها گذشته ناصرالدین شاه مردی اهل هنر و ادب بود. البته در زمان شاه درباره ملیجک و اطرافیان ملیجک انتقادهایی وجود داشت اما انتقاد بر میزان تشریفات او بود. همانطور که می‌‏دانید ملیجک هنوز ۱۸ سالش نشده بود و پیش از ازدواج‌اش با اخترالدوله – زیبا‌ترین دختر ناصرالدین شاه- قصری در اختیار داشت و این مساله حسادت دیگر درباریان را بر می‌‏‏انگیخت. ملیجک به اندازه شاه خدم و گارد داشت. خوب طبیعی است این انتقاد‌ها از سوی درباریان به جا بود اما واقعیت این است که در دوران استبدادی چنین انتقادهایی وارد نیست و شخص شاه است که در این زمینه قضاوت می‌‏کند.
کامران میرزا پسر شاه و حاکم تهران و ولیعهد و نائب‌السلطنه مملکت بود اما ناصرالدین شاه روزی برای او نامه‌‏ای نوشت و عکسی از ملیجک برای او فرستاد با این مضمون که این افتخار بزرگی است که امروز عکس ملیجک را برای تو فرستاده‌ام. همچنین روایت شده که ملک‌الدوله، پسر دایی شاه و پدر ملکه توران شبی ناصرالدین شاه را می‌بیند که دست به آسمان بلند کرده و می‌گرید، نزدیک شده و از او جویای احوال می‌شود و می‌فهمد که آن شب ملیجک در بستر بیماری است. او از شاه گله می‌کند که شما چرا باید اینطور از بیماری یک بچه آزرده شوی و شاه در پاسخ او می‌گوید که این عیب بزرگ من است، هر وقت خواستم از این بچه دور شوم، بیشتر به او وابسته شدم. همچنین اعتمادالسلطنه در کتاب خاطراتش درباره او می‌نویسد: «ملیجک تب کرده بود، شاه به این واسطه کسالت دارند… از ناخوشی ملیجک زیاد متغیر شدند، نه ناهار خوردند نه خوابیدند.»
بگذارید سراغ خاطرات و گزارش‌های لرد کرزن، وزیر امور خارجه انگلیس و فرمانروای هندوستان بروم. او در جوانی به عنوان خبرنگار روزنامه تایمز به ایران می‌‏آید و با ناصرالدین شاه مصاحبه‌ای کرده و مطالب بسیار خواندنی درباره وضعیت ایران آن روز نوشته است. کرزن به وضوح به مشاهدات خود اشاره کرده و تاکید می‌‏کند که اروپایی‏‌ها عادت دارند پادشاهان مشرق زمین را خوار و بی‌مقدار کنند. گزارش مشاهدات کرزن حاکی از آن است که ملیجک هرگز مساله انحراف جنسی نداشته و تنها بچه‌‏ای است مورد علاقه شاه و آنچه اروپایی‏‌ها در این زمینه نوشته‌اند، کذب محض است. بنابراین آنطور که کرزن در جوانی می‌نویسد این قائله انحراف‌ها از‌‌ همان ابتدا ریشه در غرب داشته و بعد اندک اندک وارد ایران شده و نمی‌‏دانم چرا تمام این سال‏‌ها چنین تصویری از ملیجک نقش بسته است.
در تمام منابع تاریخی آمده که ملیجک بچه زشتی بود که البته بعد از ورود به دربار پوشش بسیار خوبی داشت. ملیجک اما تحت تعالیم ناصرالدین شاه در بسیاری از حوزه‌ها به خوبی رشد کرد چنانچه بهترین تیرانداز دربار بود و حتی به هنگام نشان گرفتن هدف می‌‏توانستند از او بخواهند که پای چپ یا راست پرنده‌ای را بزند. از سوی دیگر موسیقی می‌دانست و پیانو می‌نواخت و عکاس بسیار قابلی بود.

حکایت کینه و نفرت

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا, وابستگان و همبستگان گمنام, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
۹

حکایت کینه و نفرت

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای: اندر حکایت کینه و نفرت در روزگاران کهن آورده‌اند که…
یکی بود یکی نبود… یه روزی پیر دانایی به مریدان خود گفت؛ می‌خواهم یک رازی را با شما در میان بگذارم. ولی قبل از آن باید بی چون چرا، گفته‌های مرا بطور کامل اجرا کنید.

مریدان با کنجکاوی و دقت فراوان به سخنان او گوش فرا دادند.

پیر حکیم به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که با آنها خصومت، کینه داشته و یا با آنها قهر هستند، سیب زمینی ریخته و با خود به نزد او بیاورند.

مریدان چنین کردند.

فرادی آن روز هر یک از آنها با کیسه‌ی از سیب زمینی به نزد پیر دانا آمد. کیسه‌ بعضی‌ها ۲ تا، بعضی‌ها ۳، و بعضی‌ها ۵ و شاید هم بیشتر…سیب زمینی ریخنه شده بود.

پیر دانا نگاهی به کیسه‌ها انداخت و گفت: شما باید تا یک هفته هر کجا که می‌روید، کیسه‌‌ سیب زمینی‌تان را با خود حمل کرده، ببرید.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم مریدان شروع به شکایت از بوی بد سیب زمینی‌های گندیده کردند. آنهایی که سیب زمینی بیشتری در کیسه داشتند از حمل بار سنگین خسته شده و زیر لب غرغر می‌کردند.

آنها با خود می‌گفتند؛ این چه حکایتی است دیگر؟ بسیار سخت و عذاب‌آور است. بهتر است، پیر حکیم هرچه زودتر این ماجرا را ختم کند. این ماجرا همه ما را خسته و از آن بدتر بوی بد سیب‌زمینی‌های گندیده، اطرافیان را هم به ستوه آورده و از ما دورشان می‌سازد.

پایان مهلت پیر به سر رسید. پس از گذشت یک هفته، استاد پیر اجازه داد که آنها کیسه‌ها را هر چه سریع تر از خود دور کنند. مریدان نیز چنین کردند. آنها با دور کردن کیسه‌هایشان که بد بو و سنگین شده بود، نفس راحتی کشیده و به آرامش رسیدند.

آنها از پیر دانا پرسیدند؛ حکایت چه بود؟ چه رازی در این ماجرا بود؟

حکیمانه

استاد پیر پرسید؛ خب، از اینکه تنها “یک هفته” سیب زمینی‌ها را با خود حمل می‌کردید چه احساسی داشتید؟

مریدان جمله پاسخ دادند؛ بسیار بد بود. آنها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی‌های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند، شکایت‌ها کردند.

آنگاه پیر دانا با تبسمی حکیمانه گفت؛ دوستان من، حمل کیسه گندیده و سنگین سیب‌زمینی، نزد و همراه خود، درست شبیه وضعیتی است که در دل و جان شما می‌گذرد.

شما اینگونه و با همین شدت، کینه آدم‌هایی که با آنها خصومت داشته و یا دوستشان ندارید را در دل خود نگه داشته و همه جا با خود حمل می‌کنید.

بوی بد و سنگینی “کینه و نفرت ” است که قلب شما را فاسد و سیاه می‌کند. شما آن را با خود به همه جا حمل می‌کنید و ناخواسته باعث می‌شوید، اطرافیانتان از شما رنجیده و دوری کنند.

شما که سنگینی و بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای “یک هفته” تحمل نکردید، چگونه است که بوی بد نفرت و سنگینی کینه را در تمام طول عمر، درون دل و جان خود، نگه داشته و حمل می‌کنید؟!!

امید است، دل و جان شما با این حکایت از هر کینه و نفرتی خالی و سبک بار و پر از آرامش باشد.

با دلی خالی از کینه و نفرت حکایت‌ها همچنان باقیست…

بازگشت یک توپ فوتبال از دل سونامی ژاپن؛ توپی که ۵ هزار کیلومتر شنا کرد

اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, هنر و هنرمندان, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط, ورزشی هیچ دیدگاه »

بازگشت یک توپ فوتبال از دل سونامی ژاپن؛ توپی که 5 هزار کیلومتر شنا کرد

حادثه > خارجی – همشهری آنلاین:
نوجوانی که سال گذشته خانه‌اش را در زیر امواج نابودگر سونامی ژاپن از دست داد اکنون یکی از دارایی‌هایش را از این بلای طبیعی بازپس گرفته است: یک توپ فوتبال که توسط امواج اقیانوس از ژاپن به آلاسکا کشیده شده است.
مقامات سازمان ملی اتمسفر و اقیانوس شناسی (NOAA) اعلام کرده‌اند این توپ که نام نوجوان بر روی آن حک شده است یکی از اولین قطعات بقایای به جا مانده از سونامی سال گذشته ژاپن است که اکنون به آلاسکا رسیده است.

“دیوید بکستر” مردی که این توپ را در ساحل جزیره‌ای در آلاسکا یافته به همراه همسر ژاپنی‌اش با این نوجوان ژاپنی تماس گرفته و قصد دارند به زودی این توپ را برای او پس بفرستند. “میساکی موراکامی” نوجوان ۱۶ ساله ژاپنی از اینکه توپش در فاصله‌ای بیش از پنج هزار کیلومتر دورتر پیدا شده بسیار خوشحال است و می‌گوید هرگز تصور نمی‌کردم که روزی توپم به آلاسکا سفر کند.

بکستر و همسرش یابنده توپ فوتبال در ساحل آلاسکا

بقایا و خرده‌های به جا مانده از سونامی ژاپن لایه‌ای ضخیم را بر روی آب‌های شمال شرق ژاپن به وجود آورد و از آن زمان به بعد این لایه از قطعات و خرده‌های به جا مانده از شسته شدن خانه‌ها و ساختمان‌ها در سرتاسر اقیانوس آرام پراکنده شده‌اند. NOAA در ماه فوریه اعلام کرد امواج اقیانوس این خرده‌ها و قطعات را طی بازه زمانی مارچ ۲۰۱۳ و ۲۰۱۴ به سوی آلاسکا،‌ کانادا،‌ واشنگتن و اورگان هدایت خواهند کرد و تعدادی از این قطعات نیز در سال جاری به این مناطق خواهند رسید.

توپ فوتبال در آلاسکا

توپ این نوجوان ژاپنی نیز در ماه مارچ و در ۱۱۰ کیلومتری جنوب آلاسکا در جزیره ای به نام “میدلتون” یافته شده است. بکستر همچنین یک توپ والیبال را نیز در سواحل آلاسکا یافته و موفق به شناسایی صاحب آن شده است.

یک داستان

آموزش تربیتی, داستانهای کوتاه و زیبا, وابستگان و همبستگان گمنام هیچ دیدگاه »

http://www.3nasl.com/Contents/Helpers/ImageProcessor.ashx?Path=~/UserFiles/Contents/2171385/2.jpg&Height=61&Width=85&Quality=High

پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.

پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد. مادرش سریع او را به بیمارستان رساند ولی شدت مسمومیت به حدی بود که آن کودک جان سپرد. مادر بهت زده شد و بسیار از اینکه با شوهرش مواجه شود وحشت داشت.

وقتی شوهر پریشان حال به بیمارستان آمد و دید که فرزندش از دنیا رفته رو به همسرش کرد و فقط سه کلمه بزبان آورد.

فکر میکنید آن سه کلمه چه بودند؟

شوهر فقط گفت: “عزیزم دوستت دارم!”

عکس العمل کاملاً غیر منتظره شوهر یک رفتار فراکُنشی بود. کودک مرده بود و برگشتنش به زندگی محال. هیچ نکته ای برای خطا کار دانستن مادر وجود نداشت. بعلاوه اگر او وقت میگذاشت و خودش بطری را سرجایش قرار می داد، آن اتفاق نمی افتاد. هیچ دلیلی برای مقصر دانستن وجود ندارد. مادر نیز تنها فرزندش را از دست داده و تنها چیزی که در آن لحظه نیاز داشت دلداری و همدردی از طرف شوهرش بود. آن همان چیزی بود که شوهرش به وی داد.

گاهی اوقات ما وقتمان را برای یافتن مقصر و مسئول یک روخداد صرف می کنیم، چه در روابط، چه محل کار یا افرادی که می شناسیم و فراموش می کنیم کمی ملایمت و تعادل برای حمایت از روابط انسانی باید داشته باشیم. در نهایت، آیا نباید بخشیدن کسی که دوستش داریم آسان ترین کار ممکن در دنیا باشد؟ داشته هایتان را گرامی بدارید. غم ها، دردها و رنجهایتان را با نبخشیدن دوچندان نکنید.

اگر هرکسی می توانست با این نوع طرز فکر به زندگی بنگرد، مشکلات بسیار کمتری در دنیا وجود می داشت.

حسادت ها، رشک ها و بی میلی ها برای بخشیدن دیگران، و همچنین خودخواهی و ترس را از خود دور کنید و خواهید دید که مشکلات آنچنان هم که شما می پندارید حاد نیستند.

کتاب ترانه علیدوستی چقدر فروخت؟

اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, موفقیت, هنر و هنرمندان, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

کتاب – ترجمه ترانه علیدوستی از مجموعه داستان آلیس مونرو که در روزهای پایانی سال ۹۰ برگزیده کتاب فصل هم شد، با استقبال مردم مواجه شده است.

به گزارش سافتستان، مجموعه داستان «رویای مادرم» نوشته آلیس مونرو اولین ترجمه منتشر شده از ترانه علیدوستی، بازیگر خوب سینمای ایران است که در کمتر از دوماه پس از انتشار به چاپ دوم رسید و حالا چاپ سوم آن در بیست و پنجمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران عرضه می شود.

این مجموعه داستان چهارمین اثر مستقل مونرو است که در ایران منتشر می‌شود و مشتمل بر پنج داستان کوتاه با عناوین «رویای مادرم، صورت، کوئینی، تیر و ستون و نفرت، دوستی، خواستگاری، عشق و ازدواج» است که به همراه مقدمه‌ای درباره نویسنده به نقل از روزنامه گاردین منتشر شده است.

علیدوستی ترجمه این کتاب را پس از حضور در فیلم سینمایی کنعان در سال ۱۳۸۶ آغاز کرده است و داستان این فیلم نیز اقتباسی از قصه تیر و ستون از این مجموعه به شمار می‌رود. آلیس مونرو نویسنده‌ ۷۷ ساله کانادایی داستان‌های کوتاه و مشهور به ملکه داستان کوتاه در جهان، متولد سال ۱۹۳۱ میلادی در کانادا است. داستان‌های این نویسنده، اغلب حول محور شرایط و روابط انسانی و در میان زندگی روزمره افراد روایت می‌شود و پیچیدگی‌های شخصیت‌های انسانی را نشان می‌دهد.

مونرو در سال ۲۰۰۹ توانست عنوان برگزیده جایزه ادبی بوکر را برای خود به ثبت برساند.از این نویسنده صاحب‌نام کانادایی تاکنون آثاری با عنوان فرار، پاییز داغ و گریزپا به فارسی ترجمه شده است. آلیس مونرو بارها به عنوان بهترین نویسنده داستان کوتاه در زبان انگلیسی شناخته شده است؛ بسیاری او را مدت‌ها با چخوف مقایسه می کردند، جان آپدایک تولستوی را هم اضافه می‌کند، و ای. اس. بایات از گی دو موپاسان و فلوبر در کنار نام او، یاد می کند.

چاپ جدید کتاب رویای مادرم با قیمت ۶۵۰۰ تومان از سوی نشر مرکز منتشر شده است.

دنیای شیشه ای

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

همیشه فکر کن در یک “دنیای شیشه ای” زندگی می کنی، پس سعی کن به طرف کسی سنگ پرتاپ نکنی، چون اولین چیزی که می شکنه دنیای خودته…

یاسین قاسمی

شعر جالب یک بچه آفریقایی با استدلال شگفت انگیز

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

شعر جالب یک بچه آفریقایی

با استدلال شگفت انگیز

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال ۲۰۰۵شده

**********


وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم

وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم

وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم

و تو، آدم سفید

وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی

وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای

وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی

و وقتی می میری، خاکستری ای

و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟

تقدیم به تمام زنان ایران زمین

داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, موفقیت, هنر و هنرمندان هیچ دیدگاه »

این سروده زیبای پروین اعتصامی را به پیشگاه همه زنان ایران زمین تقدیم میکنم.

که من پروین فروغ شهر ایرانم
نه پوراندخت – نه آذر دخت – نه آتوسا – نه پانته آ بلکه آرتمیس سپهسالار ایران در نبرد پارس و یونانم
مرا گر در مقام همسری بینی نه یک همخواب و همبستر
که یک همراه و یک یار وفادارم
نه یک برده – مکن اینگونه پندارم که جوشد خون آزادی به شریانم
بدون زن کجا میداشت تاریخ تو ؟
آرش با کمانش ؟
کاوه آهنگر با گرز و سندانش ؟
بدون زن کجا میداشتی آن شاعر طوسی ؟
نگهبان زبان پارسی ؟
استاد فردوسی ؟
مرا گر در مقام مادری بینی
مگو با من که هست فرشی از بهشت زیر پایم
نگاهم کن که زیر پای من دنیا به جریان است
ز نور عشق من رخشنده کیهان است
که با دستان من گردون بجریان است
که جای پای من بر چهره سرخ و سپید و سبز ایران است
برو ای مرد دگر مبر آسان به لب نامم
که من آزاده زن – فرزند ایرانم

شادروان پروین اعتصامی

الهام بخش برای شما

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

ترجیح میدهم که شکستی صادقانه باشم تا موفقیتی پر نیرنگ

پیش از گفتن، گوش فرا دار. پیش از نگاشتن، اندیشه کن. پیش از خرج کردن، کسب کن.

پیش از انتقاد، صبر کن. پیش از دعا، ببخش. پیش از دست کشیدن، سعی کن.

در کنکاش خویشتن، حقیقت را کشف کردم. در کنکاش حقیقت، عشق را کشف کردم.

در کنکاش عشق، ایمان به خدا را یافتم. و در ایمان، همه چیز را یافتم.

در گذر از دریای زندگی،

از طوفان و آبهای خروشان نپرهیز.

تنها بگذار تا بگذرند.

تنها کشتی خود را بران

هموراه بیاد داشته باش،

دریای آرام هرگز دریانوردی ماهر نمیسازد.

مهمترین چیز در هر رقابتی، نه پیروز شدن، بلکه شرکت کردن است.

همچنین، مهمترین چیز در زندگی، نه چیرگی، که تلاش است.

نکته اساسی نه فتح کردن، که نیک پیکار کردن است.

هنگامی که اشتباهی میکنی، مدتها برای نظاره دوباره به آن به گذشته بازنگرد.

عبرتی را که از آن گرفته ای به یاد داشته باش، و به پیش رو بنگر.

اشتباهات، آموزشهای خِرد هستند، گذشته قابل تغییر نیست.

آینده هنوز در اختیار توست.

مردم آنچه را که گفته ای فراموش خواهند کرد.

آنان آنچه را که انجام داده ای به فراموشی خواهند سپرد.

اما هرگز از یاد نخواهند برد که باعث شده اید چه احساسی نسبت به خود داشته باشند

امروز شروع کن، با هر کس که به او بر میخوری جوری رفتار کن که گویی، دیگر هرگز فرصت ملاقات ایشان را نخواهی داشت.

محبت، مهر و درک و توجه خود را به ایشان نیز تعمیم بده، بدون هیچ چشمداشتی برای قدردانی.

زندگی ات هرگز مانند گذشته نخواهد بود.

امروز، روزی نوست!

بسیاری این روز را درخواهند یافت.

بسیاری آن را سرشار خواهند زیست.

چرا تو از آنان نباشی؟

حکایت شن و سنگ

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »
۵

حکایت شن و سنگ

اجتماع > رفتارها – همشهری انلاین- هلن صدیق بنای: اندر حکایت خواص نوشتن بر روی شن و سنگ آمده است که….
روزی، روزگاری دو دوست قدیمی هنگام سفر از بیابانی عبور می‌کردند. در این حین آن دو بر سر موضوع کوچکی جر و بحث می‌کنند.

در این میان، کار به جایی می‌رسد که یکی از آن دو دوست، کنترل خشم خویش را از دست داده و سیلی محکمی به صورت دوست دیگر می‌نوازد.

دوست سیلی خورده که از شدت ضربه و درد شوکه شده بود، بدون اینکه حرفی بزند، می‌نشیند و روی شن‌های بیابان می‌نویسد؛ ” امروز بهترین دوست زندگیم، سیلی محکمی به صورتم زد.”

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه‌ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب آن دریاچه کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای بیابان خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.

مشغول شنا بودند که ناگهان دوست سیلی خورده، گرفتار باتلاق می‌شود. گل و لای باتلاق لحظه به لحظه او را به کام خویش فرو می‌کشید.

مرد شروع به داد و فریاد می‌کند؛ آی کمک… کمک کنید! به دادم برسید…

خلاصه، با صدای فریاد مرد، دوستش به سرعت به یاری‌اش شتافته و با زحمت فراوان او را از آن مخمصه نجات می‌دهد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، بر روی ‌اولین سنگ سر راهش نشست و فوری مشغول شد.

او این بار روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد؛ ” امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ حتمی نجات داد.”

دوستی که او را نجات داده بود با تعجب به زحمت وتلاش او برای حک کردن این جمله نگاه کرد و پرسید؛

چگونه است که وقتی به تو سیلی زدم، شرح حال را بر روی “شن‌ها”، نوشتی و حال که تو را نجات داده‌ام، شرح حال را با این زحمت بر روی “سنگ” حک می‌کنی؟

حکیمانه

مرد نجات یافته پاسخ داد؛ وقتی دوستی تو را آزار می‌دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم “بخشش و عفو” آرام و آهسته از قلبت پاک شود.

ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در دل سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه در یاد و قلبت باشد که تو مدیون لطف او هستی.

و اما حکایات ما هم همچنان ادامه دارد…

داستان کوتاه – صورت سرخ

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

داستان کوتاه   صورت سرخ | FarsPatogh.COm

در ۱۸ ژوئن به تماشای مسابقه ی بیسبال برادر کوچک ترم رفتم.من همیشه این
کار را می کردم.در آن زمان کوری ۱۲ ساله بود و دو سال بود که بیسبال بازی
می کرد.وقتی دیدم او خودش را گرم می کند تا توپ بعدی را بزند،تصمیم گرفتم
کمی نصیحتش کنم.اما وقتی نزدیکش شدم،فقط به او گفتم:«دوستت دارم.»

او در پاسخ گفت:«منظورت این است که می خواهی باز هم امتیاز بگیرم؟»

لبخند زنان گفتم:«تمام سعی ات را بکن.»

وقتی وارد زمین شد،حال و هوای خاصی داشتم.او می دانست که چه می
خواهد.چرخید و با چوب مخصوصش ضربه ی خوبی به توپ زد.او این کار را با چنان
غروری انجام داد که چشمانش برق می زد و صورتش سرخ شده بود.

اما آنچهاز همه مرا تحت تأثیر قرار داد،وقتی بود که از زمین مسابقه
بیرون می رفت.با بزرگ ترین لبخندی که تاکنون دیده ام به من نگاه کرد و
گفت:«من هم دوستت دارم.»

به خاطر نمی آورم که در آن بازی تیم او برد یا نه.در آن روز زیبای تابستانی در ماه ژوئن این موضوع اهمیتی نداشت.

تری وندرمارک

داستان کوتاه : اسکناس ۱۰۰ یوروئی

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.

ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.
او وارد تنها هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل میگذارد
و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

صاحب هتل اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.
قصاب اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.
مزرعه دار، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدهد.
تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب به داروغه شهر که به او بدهکار بود میبرد.
داروغه اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او به صاحب هتل بدهکار بود چون هنگامیکه دوست خودش

را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد.
داستان کوتاه : اسکناس 100 یوروئی | FarsPatogh.COm
حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و اسکناس ۱۰۰ یوروئی خود را برمیدارد

و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند.

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است.
ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اند و با
یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.

می گویند دولت انگلستان ازآغاز تا کنون در طول دوره موجودیتش، به این نحو معامله می کند!

چشم انداز ۱۲۰ ساله….

آموزش تربیتی, تصاویر, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

yasin ghasemi داستان زیبا یاسین قاسمی

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی… این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک… اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی…

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

نویسنده: یاسین قاسمی

سرگرمی / آیا میدانید احتمال ابتلای شما به آلزایمر چقدر است؟

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

اگر مفهوم پیام تصویری ذیل را در کمتر از ۳۰ ثانیه حدس زدید احتمال ابتلای شما به آلزایمر کمتر از ۱۰۰ درصد خواهد بود.

سرگرمی / آیا میدانید احتمال ابتلای شما به آلزایمر چقدر است؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

متوجه نشدی؟

جدایی نادر از سیمین!

امام هادی (علیه‌السلام) و یک نکته از روان‌شناسی اجتماعی

آموزش تربیتی, اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, قدم سوم و یازدهم(دعا و مراقبه), مذهب, مسائل و اخبار روز اجتماعی, وابستگان و همبستگان گمنام, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى و مکدر و آزرده خاطرش ساخته‏‌اى یا بر او خشم گرفته‌اى، صفا، یک رنگی، صمیمیت و محبت مجوى.
به گزارش الف به نقل از برهان ؛ بررسی تأثیرات متقابل فرد و اجتماع و توجه به تعامل میان فرد و جامعه، موضوعی نیست که صرفاً در عصر حاضر و با ظهور علم روان‌شناسی جدید به آن توجه شده باشد. بسیاری از فلاسفه و حکما از زمان‌های بسیار دور موضوعات روان‌شناسی اجتماعی را به زبان خود و با روش‌های مرسوم عصر خویش مورد بحث و بررسی قرار داده‌اند. در یک تعریف ساده، روان‌شناسی اجتماعی به عنوان علم مطالعه‌ی رفتار متقابل بین انسان‌ها یا علم مطالعه‌ی تعامل انسان‌ها شناخته می‌شود. رفتار فرد در گروه، مسأله‌ی هم رنگی، بررسی نگرش و تغییرات آن، تأثیر عوامل اجتماعی روی رفتار، توجیه خود و … عمده‌ترین مباحث مورد علاقه‌ی روان‌شناسان اجتماعی است.

با توجه به این نکته که اهل بیت (علیهم‌السلام)، حاملان و وارثان وحی و علوم انبیا و خزانه داران علم الهی، منبع علم، معرفت و حکمت هستند و به همین دلیل مؤمنان موظف به اخذ معارف و علوم خود از این منبع هستند و باید نظام معرفتی خود را بر اساس آنچه از این منبع جوشیده و تراوش کرده است، شکل و سامان دهند. برای درک صحیح مسایل مربوط به روان‌شناسی اجتماعی نیز سزاوار است که به این منبع مراجعه کنیم.

بدیهی است که سامان دادن علم روان‌شناسی اجتماعی با گرایش اسلامی آن، تلاش گسترده‌ای را می‌طلبد که از موضوع این نوشتار خارج است. در این نوشتار قصد داریم تنها به عنوان نمونه، به ترجمه و شرح یکی از روایات صادره از ائمه‌ی معصومین (علیهم‌السلام) که در آن به یک مسأله از مسایل روان‌شناسی اجتماعی اشاره شده است، بپردازیم. این روایت از میان روایات صادره از امام هادی (علیه‌السلام) انتخاب شده است.

ترجمه و شرح روایت:

قالَ الامامُ أبو الحسن، علىّ الهادى صلوات اللّه و سلامه علیه:

* لا تَطْلُبِ الصَّفا مِمَّنْ کَدِرْتَ عَلَیْهِ،

از کسى که نسبت به او کدورت و کینه دارى و مکدر و آزرده خاطرش ساخته‏‌اى یا بر او خشم گرفته‌اى، صفا، یک رنگی، صمیمیت و محبت مجوى.

جامعه‌ی سالم، جامعه‌ای است که بین افراد آن جامعه محبت، یک رنگی، صفا و صمیمیت حکم فرما باشد و آحاد آن جامعه هم‌چون اعضای یک خانواده نسبت به هم با صفا معاشرت کنند؛ خشم و غضب بی‌جا، قلب‌های مملو از کینه و کدورت‌های حاصل از اختلاف‌ها، این آرامش اجتماعی را مورد تهدید قرار خواهند داد. کسی که در رفتار خود با دیگران این اصل را رعایت نکرده است، طبیعتاً نباید انتظار صفا و صمیمیت از طرف دیگران داشته باشد.

* ولاَ الوَفاءَ مِمَّنْ غَدَرْتَ بهِ،

و از کسی که به او وفا نکرده‌ای، خیانت کرده‌ای و نیرنگ زده‏اى، وفاداری طلب مکن.

قرآن کریم، با این که بزرگ‌ترین دشمن اسلام را یهود و مشرکان می‌داند و در توصیف آنان می‌فرماید:

« لَتَجِدَنَّ أَشَدَّ النّاسِ عَداوَةً لِلَّذینَ آمَنُوا الْیَهُودَ وَ الَّذینَ أَشْرَکُوا؛ یهود و مشرکان را لجوج‌ترین دشمن نسبت به افراد با ایمان می‌یابی.»[۱]

اما همین قرآن، هر زمان که پای پیمان و وفاداری نسبت به آن به میان می‌آید، دستور می‌دهد که مسلمانان پیمان‌های خود را حتی با این گروه‌ها حفظ کنند و چیزی از آن کم نکنند. از این رو می‌فرماید:

«إِلاَّ الَّذینَ عاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ فَمَا اسْتَقامُوا لَکُمْ فَاسْتَقیمُوا لَهُمْ إِنَّ اللّهَ یُحِبُّ الْمُتَّقینَ؛ مگر با آنان که در نزدیکی مسجد الحرام پیمان بستید، تا آنان به پیمان خود وفادارند، شما نیز وفادار باشید. همانا خداوند پرهیزکاران را دوست می‌دارد.»[۲]

با این وصف، وفاداری نیز از لوازم جامعه‌ی سالم است و در طرف مقابل، نیرنگ و خیانت از عوامل تهدید کننده‌ی این اصل مهم اجتماعی است. کسی که در رفتار با سایر افراد، طریق خدعه، نیرنگ و خیانت را پیش گرفته و به لوازم وفا متعهد نبوده است نباید از دیگران انتظار وفاداری داشته باشد.

* وَلاَ النُّصْحَ مِمَّنْ صَرَفْتَ سُوءَ ظَنِّکَ إلَیْهِ،

هم‌چنین از کسى که نسبت به او بدگمان هستى و تیر بدگمانى‏ات را به او نشانه رفته‏‌‌اى و نسبت به او با سوء ظن برخورد کرده‏‌‌ای، نصیحت، موعظه، خوش‏بینی، خیرخواهى و خلوص طلب نکن.

«نصح» و خیرخواهى به این معناست که نه تنها انسان خواهان زوال نعمت از دیگران نباشد بلکه طالب بقاى نعمت و افزون شدن آن براى همه‌ی نیکان و پاکان گردد، یا به تعبیرى دیگر آنچه از خیر، خوبى و سعادت معنوى و مادى براى خویش مى‌خواهد براى دیگران نیز بطلبد و این یکى از فضایل معروف است که در آیات قرآن و روایات اسلامى به آن اشاره شده است. پیامبران الهى خیرخواهان امت‌ها بودند و یکى از صفات بارز آن‌ها همین موضوع بود.

قرآن مجید از زبان «نوح» شیخ الانبیا چنین نقل مى‌کند که به قوم خود فرمود:

«اُبَلِّغُکُمْ رِسَالاَتِ رَبِّى وَ اَنْصَحُ لَکُمْ وَ اَعْلَمُ مِنَ اللهِ مَا لاَتَعْلَمُونَ؛ رسالت‌هاى پروردگارم را به شما ابلاغ مى‌کنم و خیرخواه شما هستم و از خداوند چیزهایى (از لطف و مرحمت و عنایت) مى‌دانم که شما نمى‌دانید.»‍[۳]

در این جا بعد از مسأله‌ی ابلاغ رسالت، سخن از نصح و خیرخواهى امت به میان آمده که نقطه‌ی مقابل حسد، بخل و خیانت است. همین معنا با تفاوت مختصرى در مورد پیامبران بزرگ خدا، «هود، صالح و شعیب(علیهم‌السلام)» نیز وارد شده است. بدیهى است که خیرخواهى منحصر به این چهار بزرگوار نبوده بلکه تمامی انبیاى الهى و اولیای معصومین این ویژگى را داشته‌اند و پیروان راستین آنان نیز باید خیرخواه دیگران باشند.

در حدیثی از پیامبر اکرم آمده است که فرمودند: « اِنَّ اَعْظَمَ النَّاسِ مَنْزِلَةً عِنْدَاللهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ اَمْشَاهُمْ فِى اَرْضِهِ بِالنَّصِیحَةِ لِخَلْقِهِ ؛ بلند مقام‌ترین مردم در پیشگاه خداوند در قیامت کسى است که از همه بیش‌تر تلاش در خیرخواهى مردم کرده است.»[۴] و در روایت دیگرى از همان حضرت (صلى‌الله‌علیه‌وآله) میزان و معیارى براى خیرخواهى بیان شده و آن این است که از منافع دیگران به اندازه‌ی منافع خویش دفاع کند، ایشان می‌فرمایند: «لَیَنْصَحُ الرَّجُلُ مِنْکُمْ اَخَاهُ کَنَصِیحَتِهِ لِنَفْسِهِ؛ هر کدام از شما باید نسبت به برادر مؤمن خود خیرخواه باشید به همان اندازه که نسبت به خویش خیرخواه است!»[۵]

واژه‌ی «نصح» و «نصیحت» اگر چه در زبان روزمره‌ی فارسى ما معمولاً به معنای اندرز به کار مى‌رود ولى در لغت عرب چنین نیست، بلکه مفهوم وسیع و گسترده‌اى دارد. «راغب» در کتاب «مفردات» مى‌گوید: «نصح و نصیحت» هر کار و هر سخنى است که در آن مصلحت دیگرى باشد و این واژه در اصل به معناى خلوص و اخلاص است. به همین دلیل عسل خالص را «ناصح» مى‌گویند، کار خیاط را هم نصح مى‌نامند به خاطر اصلاح کردن پارچه‌اى که به او داده شده است و از آن جا که شخص خیرخواه از روى خلوص و اخلاص در اصلاح کار دیگران مى‌کوشد، واژه‌ی نصح و نصیحت درباره‌ی او به کار مى‌رود و اصولاً هر چیزى که خالص و صاف باشد، خواه در سخن یا عمل و در امور مادى یا معنوى، واژه‌ی «نصح» بر آن اطلاق مى‌شود. بنابراین هنگامى که در بحث‌هاى اخلاقى سخن از نصیحت به میان مى‌آید، مقصود، ترک هر گونه حسد، کینه، بخل، سوء ظن و خیانت است.[۶] در نتیجه کسی که از نصح و خیرخواهی نسبت به دیگران دریغ کرده و با سوء ظن با دیگران روبه‌رو شده است نباید انتظار خیرخواهی از آنان داشته باشد.

* فَإنَّما قَلْبُ غَیْرِکَ کَقَلْبِکَ لَهُ. [۷]

چون که دیدگاه، افکار و قلب دیگران نسبت به تو، همانند قلب خودت نسبت به آن ها مى‌باشد.

امام (علیه‌السلام) در این فراز پایانی، علت آنچه را که در سطور گذشته مرور کردیم بیان می‌فرمایند و آن این که: «قلب‌ها با هم مرتبطند و رفتار انسان با دیگران در رفتار آن‌ها با انسان اثر مستقیم دارد و آنچه که هر کسی در دل نسبت به دیگران دارد، دیگران نیز همان را در دل نسبت به او خواهند داشت.»(*)

پی‌نوشت‌ها:

(۱) سوره‌ی مائده : ۸۲

(۲) سوره‌ی توبه : ۷

(۳) سوره‌ی اعراف : ۶۲

(۴) اصول کافى، صفحه‌ی ۲۸، حدیث ۵ و ۴

(۵) همان مدرک.

(۶) اخلاق در قرآن، جلد ۲، نصح و خیرخواهی

(۷) بحارالانوار: ج ۵۰، ص ۱۷۷، ح ۵۶، و ج ۷۱، ص ۱۸۲ ح ۴۱.

*مسعود عظیمی؛ کارشناس مسایل فرهنگی

قدرت بخشش

اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, وابستگان و همبستگان گمنام, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
۲

قدرت بخشش

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای: اندر قدرت بخشش آورده‌اند که…
در روزگاران قدیم بانوى خردمندى به تنهایی و پیاده سفر می‌کرد. روزی هنگام عبور از کوهستان سنگ گرانقیمتی پیدا می‌کند.

روز بعد او به مسافرى رسید که گرسنه بود. آن بانوى خردمند کیف خود را باز کرد و مقداری غذا به مسافر گرسنه داد، ولی آن مسافر سنگ گرانقیمتى را در کیف بانوى خردمند دید و از او خواست تا آن را به او بدهد و بانوى خردمند بدون درنگ سنگ باارزش را به او داد و رفت.

مرد مسافر هم به سرعت از آنجا دور شد. او از شانس خوب خود بسیار شادمان بود. چرا که می‌دانست آن سنگ آنقدر ارزش دارد که بتواند تا آخر عمر با خیال راحت زندگی کند.

چند روزی گذشت… مرد مسافر دایما با خود فکر می‌کرد و با وجدان خود کلنجار می‌رفت. وجدانش او را راحت نمی‌گذاشت و مرتب با خود می‌گفت؛ اگر او چنین سنگ باارزشی را به این سادگی به من داد، پس حتما حکمتی در آن است. شاید چیزی با ارزشتر از آن را بتوانم از او بگیرم.

مرد مسافر راه رفته را بازگشت و با سختی فراوان آن بانو خردمند را پیدا کرد. مرد سنگ با ارزش و گرانقیمت را به او بازگرداند و گفت: می‌دانم که این سنگ بسیار ارزشمند است، اما من آن را به تو باز می‌گردانم و در عوض تو چیزی که از این سنگ با ارزشتر باشد به من بده.

بانوى خردمند گفت: از من چه می‌خواهی؟ مرد گفت: همان چیزی که باعث شد به این راحتی از این همه ثروت چشم پوشی کنی!

زن پاسخ داد: آنچه که تو می‌خواهی “قناعت” است. و من نمی‌توانم آن را به تو ببخشم. به همین دلیل است که می‌گویند؛ انسان‌ها، به خاطر آنچه هستند نه آنچه دارند، ثروتمند یا فقیرند.

ای مرد بدان، ما با آنچه بدست می آوریم، زندگی می‌کنیم…

و با آنچه می‌بخشیم “زندگی” می‌سازیم.

پیشگویی جالب توجه آرتور کلارک

اطلاعات عمومی, تکنولوژی, داستانهای کوتاه و زیبا, قدم سوم و یازدهم(دعا و مراقبه), مسائل و اخبار روز اجتماعی هیچ دیدگاه »

پیشگویی جالب توجه آرتور کلارک

ارتباطات > ارتباطات بین‌الملل – همشهری‌آنلاین:
شبکه استرالیایی ABC اقدام به پخش مصاحبه منتشر نشده‌ای از آرتور سی کلارک، دانشمند و نویسنده مشهور علمی – تخیلی کرد که موجب حیرت عموم مردم شد.
در این مصاحبه که در سال ۱۹۷۴ میلادی یعنی ۳۸ سال پیش ضبط شده است، آرتور کلارک با توصیف جزئیات قابل توجهی حضور کامپیوتر و شبکه اینترنت را در عرصه‌های مختلف زندگی انسان پیش‌بینی می‌کند.

وی می‌گوید مردم در آن زمان از درون خانه‌های خود با کامپیوترهای شخصی به یک شبکه جهانی متصل خواهند بود و حتی مایحتاج منازل خود را از این طریق خریداری خواهند کرد.

او در گفتگوی مذکور، این ابزار را وسیله نزدیکی مردم اقصی نقاط جهان به همدیگر می‌داند.

این پیشگویی در حالی است که اینترنت بیست سال بعد یعنی در اواسط دهه ۹۰ میلادی ظهور پیدا کرد و به تدریج به مرحله مورد اشاره کلارک رسید.

[حالا دنیا چیزی کم دارد] [«آخرین فرمول» کلارک پس از مرگ] [پیشگوی بزرگ دنیای علم][آرتور سی.کلارک درگذشت ]

آرتور کلارک که رمان او موسوم به ۲۰۰۱: اودیسه فضایی آوازه بسیاری پیدا کرد و فیلم کوبریک بر اساس آن ساخته شد، در کنار رابرت هاینلین و آیزاک آسیموف، یکی از سه نویسنده نامدار علمی- تخیلی جهان محسوب می‌شود.

کلارک معتقد بود که وظیفه اصلی ادبیات آموزش و ترویج علم با زبان داستان و خیال است.

اتفاق های کوچک زندگی

تصاویر, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فرو ریختن برج های دو قلوی تجارت جهانی در آمریکا شد، یک شرکت جلسه ایی ترتیب داد و از بازماندگان شرکت های دیگری که افرادش از این حادثه جان سالم به در برده بودند دعوت کرد تا کسانی که از این مهلکه جان سالم به در برده و در آن انفجار غایب بوده اند دلیل خود را ذکر کنند. در صبح روز ملاقات ، مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و داستان همه آدم ها یک نقطه مشترک داشت : همه در اثر یک اتفاق کوچک جان سالم به در برده بودند!

www.sohagroup.com

مدیر شرکت آن روز نتوانسته بود به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بودو باید شخصا در کودکستان حضور می یافت

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباسش تاخیر کرد

اتومبیل یکی روشن نشده بود

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد

یکی دیگر تاخیر بچه اش باعث شده بود که نتواند سروقت حاضر شود

کی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود

www.sohagroup.com

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت:

در ترافیک گیر می افتم
آسانسوری را از دست می دهم
مجبورم برگردم تا تلفنی را جواب دهم
و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد
با خودم فکر می کنم
که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است
بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند
نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید
با چراغ قرمز روبرو می شوید
عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خداوند مشغول مواظبت از شماست!

www.sohagroup.com

داستان قاضی القضات شدن شیخ بهایی

تصاویر, داستانهای کوتاه و زیبا یک دیدگاه »

وزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می ‏خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را هم سر و سامانى بدهی، بلکه حق مردم رعایت شود.

شیخ بهایى گفت: قربان من یک هفته مهلت می ‏خواهم تا پس از گذشت آن و اتفاقاتى که پیش خواهد آمد،چنانچه باز هم اراده ی ملوکانه بر این نظر باقى بود دست به کار شوم و الا به همان کار فرهنگ بپردازم.

شاه عباس قبول کرد و فردا شیخ سوار بر الاغش شده و به مصلای ( محل نماز خواندن) خارج از شهر رفت و افسار الاغش را به تنه درختى بست و وضو گرفت و عصای خود را کنارى گذاشت و براى نماز ایستاد، در این حال رهگذرى که از آنجا می ‏گذشت، شیخ را شناخت، پیش آمد و سلام کرد. شیخ قبل از نماز خواندن جواب سلام را داد و گفت: اى بنده ی خدا من می ‏دانم که ساعت مرگ من فرار رسیده و در حال نماز زمین مرا مى بلعد! تو اینجا بنشین و پس از مرگ من الاغ و عصاى مرا بردار و برو به شهر به منزل من خبر بده و بگو شیخ به زمین فرو رفت. و لیکن چون قدرت و جرات دیدن عزرائیل را ندارى چشمانت را بر هم بگذار و پس از خواندن هفتاد مرتبه قل هو الله احد مجددا چشم هایت را باز کن و آن وقت الاغ و عصاى مرا بردار و برو.

مرد با شنیدن این حرف از شیخ بهایى با ترس و لرز به روى زمین نشست و چشمان خود را بر هم نهاد و شیخ هم عمامه خود را در محل نماز به جاى گذاشته ، فوراً به پشت دیوارى رفت و از آنجا به کوچه ‏اى گریخت و مخفیانه خود را به خانه خویش رسانیده و به افراد خانواده خود گفت: امروز هر کس سراغ مرا گرفت بگوئید به مصلا رفته و برنگشته، فردا صبح زود هم من مخفیانه می روم پیش شاه و قصدى دارم که بعداً معلوم می شود.

شیخ بهایى فردا صبح قبل از طلوع آفتاب به دربار رفت و چون از نزدیکان شاه بود، هنگام بیدار شدن شاه اجازه حضور خواست و چون به خدمت پادشاه رسید عرض کرد: اعلیحضرت، می خواهم کوتاهى عقل بعضى از مردم و شهادت آنها را فقط به سبب دیدن یک موضوع، به شاه نشان دهم و ببینید مردم چگونه عقل خود را از دست می دهند و مطلب را به خودشان اشتباه می فهمانند.

شاه عباس با تعجب پرسید: ماجرا چیست؟ شیخ بهایى گفت: من دیروز به رهگذرى گفتم که چشمت را هم بگذار که زمین مرا خواهد بلعید و چون چشم بر هم نهاد من خود را مخفى ساخته و به خانه رفتم و از آن ساعت تا به حال غیر از افراد خانواده ام، کسى مرا ندیده و فقط عمامه خود را با عصا و الاغ در محل مصلى گذاشتم، ولى از دیروز بعدازظهر تا به حال در شهر شایع شده که من به زمین فرو رفتم و این قدر این حرف تکرار شده که هر کس می گوید من خودم دیدم که شیخ بهایى به زمین فرو رفت! حالا اجازه فرمایید شهود حاضر شوند!

به دستور شاه مردم در میدان شاه و مسجد شاه و عمارت‏هاى عالى قاپو و تالارها و عمارت مطبخ و عمارت گنبد و غیره جمع شدند، جمعیت به قدرى بود که راه عبور بسته شد، لذا از طرف رئیس تشریفات امر شد که از هر محلى یک نفر شخص متدین و فاضل و مسن و عادل براى شهادت تعیین کنند تا به نمایندگى مردم آن محل به حضور شاه بیاید و درباره فقدان شیخ بهایى شهادت بدهند. بدین ترتیب ۱۷ نفر شخص معتمد و واجد شرایط از ۱۷ محله ی آن زمان اصفهان تعیین شدند و چون به حضور شاه رسیدند ، هر کدام به ترتیب گفتند:
به چشم خود دیدم که چگونه زمین شیخ را بلعید! دیگرى گفت: خیلى وحشتناک بود ناگهان زمین دهان باز کرد و شیخ را مثل یک لقمه غذا در خود فرو برد. سومى گفت: به تاج شاه قسم که دیدم چگونه شیخ التماس می کرد و به درگاه خدا گریه و زاری می نمود. چهارمى ‏گفت: خدا را شاهد می گیرم که دیدم شیخ تا کمر در خاک فرو رفته بود و چشمانش از شدت فشارى که بر سینه ‏اش وارد می آمد از کاسه سر بیرون زده بود.به همین ترتیب هر یک از آن هفده نفر شهادت دادند. شاه با حیرت و تعجب به سخنان آنها گوش می کرد. عاقبت شاه آنها را مرخص کرد و خطاب به آنها گفت:

www.sohagroup.com

بروید و مجلس عزا و ترحیم هم لازم نیست زیرا معلوم می شود شیخ بهایى گناهکار بوده است! وقتى مردم و شاهدان عینى رفتند، شیخ مجدداً به حضور شاه رسید و گفت: قبله ی عالم. عقل و شعور مردم را دیدید؟ شاه گفت: آرى، ولى مقصودت از این بازى چه بود؟ شیخ عرض کرد: قربان به من فرمودید، قاضى القضات شوم.

شاه گفت: بله ولى این موضوع چه ارتباطی به آن دارد؟ شیخ گفت: من چگونه می توانم قاضى القضات شوم با اینکه می دانم مردم هر شهادتى بدهند معلوم نیست که درست باشد، آن وقت حق گناهکاران یا بى گناهان را به گردن بگیرم. اما اگر امر می فرمایید ناچار به اطاعتم! شاه عباس گفت: چون مقام علمى تو را به دیده ی احترام نگاه کرده و می کنم لازم نیست به قضاوت بپردازى، همان بهتر که به کار فرهنگ مشغول باشى.

www.sohagroup.com

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها