متن خواندنی شکر گذاری خدا ، از زاویه ایی دیگر و متفاوت

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »
خدای مهربون رو شکر میکنم

برای فرزندم که از شستن ظرفها شکایت دارد

و این یعنی خونه مونده و تو خیابون ول نیست.

———————————————–

برای شلوغی و کثیفی خانه بعد از مهمانی

چون یعنی دوستانی دارم که پیشم میان.

———————————————–

برای لباسهایی که کمی برام تنگ شدن

چون یعنی غذا برای خوردن دارم.

———————————————–

برای سایه ای که شاهد کار منه

چون یعنی خورشید تو زندگیم میتابه.

———————————————–

برای پنجره هایی که باید تمیز بشه

چون یعنی خانه ای برای زندگی کردن دارم.

———————————————–

برای جای پارکی که در انتهای پارکینگ پیدا میکنم

چون یعنی قادر به راه رفتن هستم و وسیله نقلیه دارم.

———————————————–

برای هزینه بالا برای گرمایش

چون یعنی خانه گرمی دارم.

———————————————–

برای کوه لباسهایی که باید شسته و اتو بشوند

چون یعنی رختی برای پوشیدن دارم.

———————————————–

برای کوفتگی و خستگی عضلاتم آخر روز

چون یعنی قادر بودم که سخت کار کنم.

———————————————–

برای زنگ ساعتی که صبح مرا از خواب بیدار میکند

چون یعنی هنوز زنده هستم.

———————————————–

و خدا را شکر میکنم برای همکاران ودوستان مهربونی که دارم

چون باعث میشوند کار وزندگی برایم با انگیزه،جالب و خوب باشد.

نگاهی به اجرای قطعه کلیدر محمدرضا درویشی

داستانهای کوتاه و زیبا, هنر و هنرمندان هیچ دیدگاه »
موسیقی > دیدگاه- همشهری آنلاین – سید ابوالحسن مختاباد:
اول :در یک کلمه می‌توان گفت، سوییت برای ارکستر زهی محمد رضا درویشی که به سفارش انتشارات فرهنگ معاصر برای رمان معروف کلیدر ساخته شد، نتوانست انتظارات را بر آورده سازد

و آ‌ن قوت و قدرتی را ندارد که شنوندگان انتظارش را می‌کشیدند. رمان کلیدر به رغم طولانی بودن و حتی به اعتقاد برخی از اهل ادب خسته کنندگی‌اش ، اثری پرشکوه و بزرگ است وانتظار طبیعی از موسیقی‌ای که بر اساس چنین نامی ساخته ‌شده هم همین است که ،این موسیقی بتواند بازتابی از رمان باشد ،اما ساخته محمد رضا درویشی چه در پرداخت ملودی و چه در فرمی که برای این کار انتخاب کرده است (سوییت برای ارکستر زهی) نتوانسته چنین فضایی را فراهم کند که شنونده‌ای که رمان پرشکوه کلیدر را خوانده در خود همان حس را از شنیدن این اثر به دست آورد.

البته بخشی از ماجرا به جدا کردن و تکه پاره کردن کلیت کار بازمی‌گردد. به تعبیر دقیق‌تر موسیقی درویشی موسیقی‌ای توصیفی – تصویری است که در قالب هشت قسمت، با کلام دولت آبادی (در اصل اثر) همراه شده و طبیعی است که شنونده‌ای که دکلمه نویسنده و اصولا متنی را در ذهن ندارد ، در ذهن خود نتواند تصویرسازی درستی از این موسیقی به دست آورد. هر چند درویشی در بروشور نام هشت بخش را آورده باشد.

این که در شب نخست اجرا نه دولت آبادی در اجرا حضور داشت و نه تهیه‌کننده اصلی اثر، خود از برخی ماجراها حکایت می‌کند و نشان می‌دهد دست اندرکاران این اجرا توفیقی در اجرای کامل این قطعه به دست نیاوردند و خواستند تنها بخش موسیقایی این کار را اجرا کنند.

با چنین پیش فرض و اطلاعی طبیعی است ، شنونده قطعه‌ای ملال آور را بشنود که نشانی از شکوه کلیدر را درخود ندارد. شکوهی‌که همانند یک زندگی است و در این زندگی شادی و غم با هم آمیختگی‌دارند و گل‌ محمد و خان عمو و بیگ محمد و مارال و زیور و … همه قهرمانانی‌اند که در کتاب ده جلدی دولت‌آبادی خواننده با خنده آنها می‌خندد و با گریه آْنها به گریه می‌افتد و در تب وتاب مبارزه و حماسه‌سازی‌های آنها به پیش‌می‌رود.

درویشی در بروشور کنسرت توضیح داده این اثر« اگر چه بر اساس یک سفارش تصنیف شده ، ولی روایت شخصی آهنگساز از داستان تاثیرگذار کلیدر است» و در ادامه توضیح می‌دهد که «کلیدر روایت قهرمانی‌های گل محمد نیست. خاموشی راوی بی‌زمان و مکانی است که می‌بیند، زخم می‌خورد و می‌میرد» [درویشی:باطن کلیدر را نشانه رفته‌ام]

این توضیح کوتاه ماجرا را پیچیده‌تر کرده است، چرا که به نظر می‌رسد آهنگساز تنها بخش اندوهبار رمان ده جلدی کلیدر را دیده است . این البته حق آهنگساز است که چنین برداشتی داشته باشد، اما به نظر می‌رسد به دلیل نبود اطلاعات دقیق در بروشور ‌آلبوم درباره چگونگی ساخت این کار و چگونگی رسیدن به چنین فضایی طبیعی است که شنونده رای به ناقص بودن کار بدهد واین البته هم جفا بر آهنگساز است و هم جفا بر سفارش دهنده اثر.

آنگونه که نگارنده کسب اطلاع کرده است، برای ساخت این اثر که سفارش و اصولا ذهنیت ساخت آن را باید محصول ذهن ناشری‌اثر آفرین و پخته‌کار به نام داود موسایی( مدیر انتشارات فرهنگ معاصر) دانست، ابتدا ۲۰۰ بخش از رمان کلیدر انتخاب و در نهایت این بخش‌ها از آن رمان به انتخاب انتشارات فرهنگ معاصر و آقای دولت آبادی به آقای درویشی داده می‌شود تا وی بر اساس ایده‌ای که از این بخش‌ها می‌گیرد دست به تصنیف اثر بزند.

از قرار کل این بسته قرار بود همراه با بیستمین چاپ رمان کلیدر و در یک اتقاق فرهنگی رونمایی شود که به دلیل انتشار خبر و البته بقیه ماجرا عملا تازگی و طراوت این حرکت که ناشر ایده‌پرداز و تامین‌کننده اصلی هزینه‌های آن بود ، ستانده و سوخته شود.

دوم:اجرای کنسرتو نی و ارکستر زهی قطعه معروف «نی‌نوا» (که اتقاقا کار آقای درویشی هم در همین مایه (دستگاه نوا) ساخته شد، درست ساعتی بعد از اجرای قطعه کلیدر، خود پرسش بزرگ را در ذهن من شنونده نشاند. شاید اگر محمد رضا درویشی با موسیقی نواحی‌ ایران آشنا نبود، و البته موسیقی سنتی ما را هم نمی‌شناخت ، نیازی به طرح این پرسش نبود. اما نگارنده می‌داند که درویشی وجب به وجب نواحی ایران را گشته و کوهی از ملودی و‌آهنگ از گوشه‌گوشه این سرزمین پر‌آهنگ وملودی در گنجینه ذهنش دارد. به خصوص منطقه خراسان که داستان کلیدر هم در آن رخ می دهد.

حال به توجه به اینکه قطعه نی نوا هم برای ارکستر و ساز نی ساخته شده بود ، آیا بهتر نبود آقای درویشی هم سازی (یا چند ساز) ایرانی یا از منطقه خراسان را در کنار ارکستر می‌نشاند تا این گونه هویتی تصویری از موسیقی این منطقه در قالب این کار تبلور می‌یافت.

البته آقای درویشی در نشست مطبوعاتی این اجرا در پاسخ به این پرسش که در کلیدر شخصیت‌های مطرحی چون گل محمد و مارال وجود دارند و هر کدام از این ها می‌توانستند در قالب یک ساز روایت شوند و همین کار را آقای علیزاده در نی‌نوا انجام داد که ساز نی را در کنار ارکستر زهی معرفی کرد ، اما در موسیقی کلیدر آنگونه که شما گفته‌اید چنین فضایی وجود ندارد و چرا؟ گفت: «این نظر من بود و من کلیدر را این گونه فهمیدم و این گونه برایش موسیقی نوشتم، شاید فرد دیگری این اثر را جور دیگری ببیند.»

این پاسخ البته محترم است اما اینکه تا چه اندازه اعتبار دارد باید منتظر ماند و واکنش‌ها به این اجرا را شنید و دید و سپس درباره آن به ارزیابی نشست.

شعر دو کاج

آموزش تربیتی, داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم

دور شو، دست از سرم بردار من کجا طافت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او

سیمها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جوئی تا که بینند عیب کار از چیست

سیمبانان پی مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

شما در قطار خداوند نشسته‌اید

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

کودک و نوجوان > خانه فیروزه‌ای- لیلی شیرازی:
در زندگی «قطارهایی» هستند که هر کدام‌مان دیر یا زود سوارشان می‌شویم. بعضی از این قطارها منتظر ما نمی‌مانند تا حتماً به آن‌ها برسیم و سوارشان بشویم. آن‌ها در ساعت معینی به ایستگاه می‌رسند و چند دقیقه‌ی معلوم منتظر می‌مانند و بعد سوت‌کشان می‌روند.

تو، ممکن است آدم دقیق و حسابگری باشی و خودت چند دقیقه مانده به زمان موعود، در ایستگاه منتظر ایستاده باشی. آن‌وقت است که با خیال راحت سوار می‌شوی و معمولاً هم جایی برای نشستن داری. قطار درس‌خواندن معمولاً از همین قطارهاست.

* * *

قطارهایی هم هستند که همین‌طوری می‌آیند، اما تویی که خودت را در آخرین لحظه به قطار می‌رسانی. شلنگ‌تخته، خودت را پرت می‌کنی جلو و نفس‌زنان می‌رسی. خودت را از قطار آویزان می‌کنی، مبادا جا بمانی.

بعضی از این قطارها شاید تا سال‌های سال دیگر از این ایستگاه که تو در آن ایستاده‌­ای رد نشوند. به این مقصد فقط یک قطار آن‌هم چندین و چند سال یک‌­بار می‌گذرد و تو نباید فرصت را برای رسیدن از دست بدهی. مثل قطارهایی که تو را به جایی بسیار دور می‌برند و تو در آن‌جا در یک تئاتر بسیار مهم نقشی دست‌نیافتنی بازی می‌کنی.

* * *

بعضی از قطارها اما فقط یک‌بار در زندگی آدم می‌آیند و از ایستگاه شما رد می‌شوند. فقط یک‌بار و مدتی بسیار بسیار کم در ایستگاه می‌مانند. فقط کافی‌ است که آن‌جا ایستاده باشی. بدی‌اش این است که زمان مشخصی برای ورود ندارند. تو برای سوار شدن به این قطار باید تمام روزهای زندگی‌ات را در ایستگاه بگذرانی. حقیقت این است که برای بعضی‌ها ارزشش را دارد و برای خیلی‌ها ارزش ندارد.

بعضی­‌ها برای سوار شدن به این قطار سال‌ها و سال‌ها زندگی ایستگاهی دارند. زندگی در انتظار. شلوغ. خالی. سرد. با کم‌ترین امکانات ممکن، اما پر از اشتیاق سفر. گاهی حتی معلوم نیست که این قطار شما را به کجا می‌برد. اما می‌دانید که ارزشش را دارد. شما از آن دسته آدم­‌ها هستید که فکر می‌کنید رفتن از نرفتن بهتر است.

* * *

قطاری هم هست که شما همین الآن سوار آن هستید. قطار زندگی؟ نه عزیز من. قطار مرگ! همه فکر می‌کنند مرگ که این‌همه هم ماجرای هولناکی به نظر می‌آید، قطاری است که بی‌خبر از راه می‌رسد و آدم را سوار می‌­کند و می‌برد. یعنی از آن دسته قطارهای بامزه است که اولاً ساعت ورودش هیچ‌وقت اعلام نمی‌شود و دیگر این‌که اصلاً مهم نیست که شما در ایستگاه باشید یا نباشید. هر وقت او بیاید و بخواهد شما را سوار کند، همان‌جا ایستگاه شماست.

اما من فکر می­‌کنم این‌طور نیست. ما از همان اول که به دنیا آمده‌ایم، سوار این قطار شده‌ایم. و همین الآن همه با هم در آن نشسته‌ایم. ما برعکس همه‌ی قطارهای زندگی‌مان سوار این قطار نمی‌شویم، بلکه در ایستگاهی از آن پیاده می‌شویم و به سرزمین دیگری می‌رویم. قبل از ما نیوتن، سهراب سپهری، پدربزرگ، حافظ شیرازی، پوریای ولی، بچه‌های بم، مرغابی عمو حمید، خانم‌جان، فردوسی و خیلی‌های دیگر از این قطار پیاده شده‌­اند و به سرزمین‌های خودشان رفته‌اند.

این قطار از آن دسته قطارهایی است که ما در آن از پشت پنجره دنیا را می‌بینیم و با پیاده شدن از آن به دنیای واقعی‌تری وارد می‌شویم که در آن ابعاد همه چیز متفاوت و تصورناکردنی است!

تصور این­‌که ما در قطار مرگ نشستهایم، خیال آدم را راحت می‌کند. چون به نظر می‌رسد که اتفاق زیبایی برای ما افتاده است. ما مرگ را با خوردن بستنی، با بردن خوشه‌ی انگوری به دهان*، با گیم بازی کردن و تماشای آثار هنری تجربه می‌کنیم و این راز خداوند است.

* * *

قطارهایی هم هستند که ما آن­‌ها را می‌سازیم و می‌رانیم. این­ قطارها خیلی مهم‌اند. ما تعیین می‌کنیم که قطارمان چند صندلی جا داشته باشد. ما مقصدش را تعیین می‌کنیم و توی قطار، حواسمان به همه چیز هست. درست مثل خداوند که حواسش به همه چیزِ همه چیزِ همه چیز بوده و هست.

* «مرگ با خوشه‌ی انگور می‌آید به دهان» سطری از شعر صدای پای آبِ سهراب سپهری

شمس و مولانا

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

می گویند:روزی مولانا ،شمس تبریزی را به خانه اش دعوت کرد. شمس به خانه ی جلال الدین رومی رفت و پس از این که وسائل پذیرایی میزبانش را مشاهده کرد از او پرسید: آیا برای من شراب فراهم نموده ای؟ مولانا حیرت زده پرسید: مگر تو شراب خوارهستی؟! شمس پاسخ داد: بلی. مولانا: ولی من از این موضوع اطلاع نداشتم!! ـ حال که فهمیدی برای من شراب مهیا کن. ـ در این موقع شب، شراب از کجا گیر بیاورم؟! ـ به یکی از خدمتکارانت بگو برود و تهیه کند. – با این کار آبرو و حیثیتم بین خدام از بین خواهد رفت. – پس خودت برو و شراب خریداری کن. – در این شهر همه مرا میشناسند، چگونه به محله نصاری نشین بروم و شراب بخرم؟! ـ اگر به من ارادت داری باید وسیله راحتی مرا هم فراهم کنی چون من شب ها بدون شراب نه میتوانم غذا بخورم، نه صحبت کنم و نه بخوابم.

مولوی به دلیل ارادتی که به شمس دارد خرقه ای به دوش می اندازد، شیشه ای بزرگ زیر آن پنهان میکند و به سمت محله نصاری نشین راه می افتد. تا قبل از ورود او به محله مذکور کسی نسبت به مولوی کنجکاوی نمیکرد اما همین که وارد آنجا شد مردم حیرت کردند و به تعقیب وی پرداختند. آنها دیدند که مولوی داخل میکده ای شد و شیشه ای شراب خریداری کرد و پس از پنهان نمودن آن از میکده خارج شد. هنوز از محله مسیحیان خارج نشده بود که گروهی از مسلمانان ساکن آنجا، در قفایش به راه افتادند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد تا این که مولوی به جلوی مسجدی که خود امام جماعت آن بود و مردم همه روزه در آن به او اقتدا می کردند رسید. در این حال یکی از رقیبان مولوی که در جمعیت حضور داشت فریاد زد: “ای مردم! شیخ جلاالدین که هر روز هنگام نماز به او اقتدا میکنید به محله نصاری نشین رفته و شراب خریداری نموده است.” آن مرد این را گفت و خرقه را از دوش مولوی کشید. چشم مردم به شیشه افتاد. مرد ادامه داد: “این منافق که ادعای زهد میکند و به او اقتدا میکنید، اکنون شراب خریداری نموده و با خود به خانه میبرد!” سپس بر صورت جلاالدین رومی آب دهان انداخت و طوری بر سرش زد که دستار از سرش باز شد و بر گردنش افتاد. زمانی که مردم این صحنه را دیدند و به ویژه زمانی که مولوی را در حال انفعال و سکوت مشاهده نمودند یقین پیدا کردند که مولوی یک عمر آنها را با لباس زهد و تقوای دروغین فریب داده و درنتیجه خود را آماده کردند که به او حمله کنند و چه بسا به قتلش رسانند.

در این هنگام شمس از راه رسید و فریاد زد: “ای مردم بی حیا! شرم نمیکنید که به مردی متدین و فقیه تهمت شرابخواری میزنید، این شیشه که میبینید حاوی سرکه است زیرا که هرروز با غذای خود تناول میکند.” رقیب مولوی فریاد زد: “این سرکه نیست بلکه شراب است.” شمس در شیشه را باز کرد و در کف دست همه ی مردم از جمله آن رقیب قدری از محتویات شیشه ریخت و بر همگان ثابت شد که درون شیشه چیزی جز سرکه نیست. رقیب مولوی بر سر خود کوبید و خود را به پای مولوی انداخت، دیگران هم دست های او را بوسیدند و متفرق شدند.

آنگاه مولوی از شمس پرسید: برای چه امشب مرا دچار این فاجعه نمودی و مجبورم کردی تا به آبرو و حیثیتم چوب حراج بزنم؟ شمس گفت: برای این که بدانی آنچه که به آن مینازی جز یک سراب نیست، تو فکر میکردی که احترام یک مشت عوام برای تو سرمایه ایست ابدی، در حالی که خود دیدی، با تصور یک شیشه شراب همه ی آن از بین رفت و آب دهان به صورتت انداختند و بر فرقت کوبیدند و چه بسا تو را به قتل میرساندند. این سرمایه ی تو همین بود که امشب دیدی و در یک لحظه بر باد رفت. پس به چیزی متکی باش که با مرور زمان و تغییر اوضاع از بین نرود.

عجایب هفتگانه این دختر (داستان جالب)

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

معلمی از دانش‌ آموزان خواست تا عجایب هفتگانه جهان را فهرست‌ وار بنویسند. دانش‌آموزان شروع به نوشتن کردند. معلم نوشته‌ های آنها را جمع‌آوری کرد. با اینکه همه جواب‌ها یکی نبودند اما بیشتر دانش‌ آموزان به موارد زیر اشاره کرده بودند: اهرام مصر، تاج محل، کانال پاناما، دیوار بزرگ چین و… در میان نوشته‌ها کاغذ سفیدی نیز به چشم می‌خورد.

معلم پرسید: این کاغذ سفید مال چه کسی است؟ یکی از دانش‌ آموزان دست خود را بالا برد. معلم پرسید: دخترم چرا چیزی ننوشتی؟ دخترک جواب داد: عجایب موجود در جهان خیلی زیاد هستند و من نمی‌توانم تصمیم بگیرم کدام را بنویسم. معلم گفت: بسیار خب، هرچه در ذهنت است را به من بگو، شاید بتوانم کمکت کنم.

در این هنگام دخترک مکثی کرد و گفت: به نظر من عجایب هفتگانه جهان عبارتند از: لمس کردن، چشیدن، دیدن، شنیدن، احساس کردن، خندیدن و عشق ورزیدن.پس از شنیدن سخنان دخترک، کلاس در سکوتی محض فرو رفت. آری؛ عجایب واقعی همین نعمت‌هایی هستند که ما آنها را ساده و معمولی می‌ انگاریم.

چند حدیث زیبا از امام رضا (ع)

اطلاعات عمومی, الکلی ها و معتادان گمنام, داستانهای کوتاه و زیبا, قدم سوم و یازدهم(دعا و مراقبه), مذهب, مسائل و اخبار روز اجتماعی, ورزشی هیچ دیدگاه »

۱- قالَ الامام علی بن موسی الرضا علیه السلام : رَحِم َاللّهُ عَبْدا احْیا امْرَنا، قیلَ: کَیْفَ یُحْیى امْرَکُمْ؟ قالَ علیه السلام : یَتَعَلَّمُ عُلُومَنا وَیُعَلِّمُها النّاسَ.
ترجمه :
امام رضا علیه السلام فرمود: رحمت خدا بر کسى باد که امر ما را زنده نماید، سؤ ال شد: چگونه ؟ حضرت پاسخ داد: علوم ما را فرا گیرد و به دیگران بیاموزد. (بحارالا نوار: ج ۲، ص ۳۰،ح۱۳ )

۲- قالَ علیه السلام : مَنْ لَمْ یَقْدِرْ عَلى مایُکَفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ، فَلْیَکْثُرْ مِنْ الصَّلوةِ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِهِ، فَإ نَّها تَهْدِمُ الذُّنُوبَ هَدْما.
ترجمه :
امام رضا علیه السلام فرمود: کسى که توان جبران گناهانش را ندارد، زیاد بر حضرت محمّد و اهل بیتش علیهم السلام صلوات و درود فرستد، که همانا گناهانش اگر حقّ الناس نباشد محو و نابود گردد. (جامع الا خبار ص ۵۹، بحارالا نوار: ج ۹۱، ص ۴۷،ح۲ )

۳- قالَ علیه السلام : لَوْخَلَتِ الاْ رْض طَرْفَةَ عَیْنٍ مِنْ حُجَّةٍ لَساخَتْ بِاهْلِها.
ترجمه :
فرمود: چنانچه زمین لحظه اى خالى از حجّت خداوند باشد، اهل خود را در خود فرو مى برد. (علل الشّرایع : ص ۱۹۸، ح۲۱ )

۴- قالَ علیه السلام : المَرَضُ لِلْمُؤْمِنِ تَطْهیرٌ وَ رَحْمَةٌ وَلِلْکافِرِ تَعْذیبٌ وَ لَعْنَةٌ، وَ إنَّ الْمَرَضَ لایَزالُ بِالْمُؤْمِنِ حَتّى لایَکُونَ عَلَیْهِ ذَنْبٌ.
ترجمه :
فرمود: مریضى ، براى مؤ من سبب رحمت و آمرزش گناهانش مى باشد و براى کافر عذاب و لعنت خواهد بود.
سپس افزود: مریضى ، همیشه همراه مؤ من است تا آن که از گناهانش چیزى باقى نماند و پس از مرگ آسوده و راحت باشد. (بحارالا نوار: ج ۷۸، ص ۱۸۳، ح ۳۵، ثواب الا عمال : ص ۱۷۵)

۵- قالَ علیه السلام : لایُجْمَعُ الْمالُ إ لاّ بِخَمْسِ خِصالٍ: بِبُخْلٍ شَدیدٍ، وَ اءمَلٍ طَویلٍ، وَ حِرصٍ غالِبٍ، وَ قَطیعَةِ الرَّحِمِ، وَ إیثارِ الدُّنْیا عَلَى الْآخِرَةِ.
ترجمه :
فرمود: ثروت ، انباشته نمى گردد مگر با یکى از پنج خصلت :
بخیل بودن ، آرزوى طول و دراز داشتن ، حریص بر دنیا بودن ، قطع صله رحم کردن ، آخرت را فداى دنیا کردن . (وسائل الشّیعة : ج ۲۱، ص ۵۶۱، ح ۲۷۸۷۳)

۶- قالَ علیه السلام : إنَّ الصَّمْتَ بابٌ مِنْ ابْوابِ الْحِکْمَةِ، یَکْسِبُ الْمَحَبَّةَ، إنَّهُ دَلیلٌ عَلى کُلِّ خَیْرٍ.
ترجمه :
فرمود: همانا سکوت و خاموشى راهى از راه هاى حکمت است ، سکوت موجب محبّت و علاقه مى گردد، سکوت راهنمائى براى کسب خیرات مى باشد. ( مستدرک الوسائل : ج ۹، ص ۱۶، ح ۱۰۰۷۳)

۷- قالَ علیه السلام : شیعَتُناالمُسَّلِمُونَ لاِ مْرِنا، الْآخِذُونَ بِقَوْلِنا، الْمُخالِفُونَ لاِ عْدائِنا، فَمَنْ لَمْ یَکُنْ کَذلِکَ فَلَیْسَ مِنّا.
ترجمه :
فرمود: شیعیان ما کسانى هستند که تسلیم امر و نهى ما باشند، گفتار ما را سرلوحه زندگى در عمل و گفتار خود قرار دهند، مخالف دشمنان ما باشند و هر که چنین نباشد از ما نیست .( جامع احادیث الشّیعة : ج ۱، ص ۱۷۱، ح ۲۳۴، بحار: ج ۶۵، ص ۱۶۷،ح۲۴ )

عشق قبل از قبض روح رفته بود

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

.

اشاره:شهاب الدین طباطبایی بیشتر بعنوان فعال سیاسی و چهره جوان اصلاح طلبان شناخته شده است، نام وی در جریان فتنه و حوادث بعد از انتخابات نیز بارها شنیده شد. او حالا این روزها داستان کوتاه می نویسد. گویا ترجیح می دهد بیشتر بعنوان داستان نویس و نه فعال سیاسی شناخته شود. داستان کوتاه مراسم قبض روح، داستانی است که او اخیرا نوشته و برای الف ارسال کرده است. خودش می گوید که دوست دارد مخاطبان الف داستانش را نقد کنند.

دعوای زن و مرد که تمام شد، زن مثل همیشه چشم های خشک اش را پاک کرد، مرد هم پوزخند همیشگی اش را تحویل زن داد. طبق معمول زن شروع به ناله و نفرین کرد، مثل هر بار از مرد شروع کرد و به خودش رسید، خدایا مرگم بده از این زندگی راحت شم.

این بار نه مثل همیشه، مرگ دم در منتظر بود.

رو به زن کرد و گفت آماده ای؟ آمده ام برای قبض روح. آرام بود و زیبا و خونسرد. شمرده و با طمانینه حرف می زد.

مرد نیشخندی زد، بهت زده به مرگ و زن نگاه می کرد.

زن خشک اش زده بود، در کسری از ثانیه به خیلی چیزها فکر کرد. شاید این بازی را مرد به راه انداخته… مرگ چه مزه ای دارد…. لعنت بر من که مرگ خودم را خواستم…. زندگی با همه این سختی ها چه ایرادی داشت .. من که هنوز سن و سالی ندارم…. من بروم و چهلمم که سر آمد برود این دختره هفت قلم آرایش کرده اداره شان را بگیرد.. به اینجا که رسید دیگر تحمل نکرد، مرد خدا ذلیل ات کنه که اینقدر هوسباز و بی وفایی، خیر از زندگی نبینی اگر بعد از مرگم سراغ این دختره هفت قلم آرایش کرده اداره بروی.

مرگ خندید، زن انگار که نمی شنود، هنوز حضور مرگ در اتاق را به رسمیت نمی شناخت، چشم هایش واقعا خیس شده بود، پیشانی اش هم خیسِ خیس بود. نگاهی به مرد انداخت، آرام، بی سر و صدا، با لبخندی که نیمی از صورت اش را پوشانده بود و نیم دیگر هنوز مبهوت بود. خیر نبینی اگر سراغ این دختره هفت قلم… مرگ خندید، نه از آن خنده های چندش آورِ زشتِ وحشتناک که به مرگ نسبت می دهند، خنده ای آرام و نجیبانه، شاید از روی دلسوزی و ترحم.

مرد آرام نشسته بود، به جای خالی زن فکر می کرد، به زندگی شان که هیچ وقت طعم زندگی نداشت، لحظه ای از فکر نبودن زن خوشحال نشد، هرچه بود به هم عادت کرده بودند، حس عادت کردن به زن جایگزین عشقی شده بود که قرار بود با آن زندگی کنند. فرقی نمی کرد، احساس کرد با وجود همه ی تلخی ها، دلش برای زن تنگ می شود. هرچه سعی کرد نتوانست افسوس زندگی بدون عشق شان را نخورد.

عشق رسید، همان زمان که مرگ آماده می شد کارش را شروع کند. زیبا و آرام، و کمی خسته به نظر می رسید. مرگ جا خورد. زیر لب غرولندی کرد. حتی او هم منتظر رسیدن عشق نبود، هیچ کس منتظر نبود، سال ها در این خانه، کسی منتظر آمدن اش نبود. شاید همان روزهای اول چند دقیقه ای آمده بود و با دلخوری و ناراحتی رفته بود، و دیگر نیامده بود، و حالا آمده بود، زیبا و آرام و خسته. زن آنقدر که فکرش مشغول بود، متوجه آمدن عشق نشد، فکرش مشغول دخترک هفت قلم آرایش کرده اداره بود. همیشه فکرش مشغول چیزهایی بود که او را از لحظه ای که در آن بود دور می کرد. روزهایی بارها و بارها پیش آمده بود که خوش بودند، از آینده حرف می زدند، از آنچه دوست داشتند، در همان لحظات نه چندان طولانی لذت بخش هم ناگهان ذهن زن مشغول موضوعی می شد که زندگی مادرش را، زندگی شان را نابود کرده بود. که آنها را آواره کرده بود، که شبی با مادرش از خانه پدر رفته بودند، پدر خیانت کرده بود، و همان شب که مادر بو برده بود رفته بودند. و زن در همان لحظات کوتاه آرام و خوب زندگی، به تنها چیزی که فکر می کرد خیانت مرد بود، افکارش نمی گذاشت همان اندک لحظات خوب به خوبی بگذرند، صدای بلندی سکوت مرگبار اتاق را شکست. حالا خیانت هم سر و کله اش پیدا شده بود، با کمی فاصله کنار عشق ایستاده بود، دست هایش را با بی قیدی به کمر زده بود، او هم لبخند بر لب داشت، آرام بود، سرحال و جذّاب به نظر می آمد. چشم اش به عشق که افتاد شروع کرد، از آخرین باری که با هم در مراسم قبض روح حاضر شده بودند سال ها می گذشت، دلش پر بود.

شده ای اسباب هوسرانی آدم های هوسباز. شنیده ای روزی چند بار مرد ها به زن ها و زن ها به مردها می گویند عاشق ات شدم؟ عشق های یک شبه ی بی خاصیت. یکی فریب می دهد، و دیگری باور می کند. اسم رمز عملیات فریب شان هم عشق است. شده ای اسباب ردو بدل کردن توهم های آدم ها و تماس سطحی جسم هایشان. می دانی روزی چند نفر به اسم تو فریب می خورند و به دام می افتند؟

خیانت بعد از مدت ها به عشق رسیده بود، با حرف هایش گویا انتقام می گرفت، خیانت همیشه بدنام بود، برخلاف عشق که دوست داشتنی بود. خیانت بددل و خانمان برانداز بود، اما درست می گفت. مرگ دستان سرد و خشن اش را بر گلوی خیانت فشرد، سکوت مرگبار قبل از اجرای مراسم قبض روح لازم بود و خیانت آن را شکسته بود. خیانت دورترین فاصله از مرگ چمباتمه زد، با چشم های هیز و حسودش، با نگاه حسرت انگیزش به عشق خیره شد. سرنوشت عجیبی داشت، آنها که بویی از عشق نبرده اند، دوست دارند عاشق نامیده شوند و آنها که خیانت می کنند، از اینکه خیانت کار بدانندشان ابا دارند. حتی بعضی ها که بیشتر از عشق می گویند و قیافه عاشق تری می گیرند و خیانت را مذموم می شمرند و دشنامش می دهند، مشتری های پرو پاقرص خیانت اند. عشق هم اینها را می دانست. برای همین سکوت کرده بود، خیانت بی صدا با خودش گفت عجیب است، سکوت عشق را هم به پای نجابت اش می گذارند.

سکوت که برقرار شد، زن به دست و پای مرگ افتاد، فرصت می خواست، فرصتی برای زندگی، شاید هم فقط فرصتی برای نمردن. مرگ دستورالعمل ها را مرور کرد، فرصتی نمانده، کاری هم از دست من ساخته نیست. خیانت کمی جلو رفت و طوری که سکوت مرگبار اتاق را نشکند در گوش عشق زمزمه کرد : هنوز فرصت دارد، خودت هم می دانی ، اگر هر دو شهادت بدهیم که این زن در زندگی نه عاشق شده و نه خیانت کرده فرصتی به او داده می شود که یا عشق بورزد و یا خیانت کند، تقدیر این بوده که امروز بعد از چندین سال اینجا باشیم. زن برای زندگی دست و پا می زد، به دست و پای مرگ افتاده بود. فرصت داشت تمام می شد، فرصت تمام شد. عشق اما شهادت نداد که زن عاشق نشده. مرگ هم جان زن را گرفت. خیانت نگاه غضبناکی به مرد کرد و رفت. عشق قبل از قبض روح رفته بود.

نشانه های قحطی در ایران!

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی هیچ دیدگاه »
سبحان رضایی، ۶ مرداد ۹۱
قَالَ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ اسْتَعِینُوا بِاللَّهِ وَاصْبِرُوا ۖ إِنَّ الْأَرْضَ لِلَّهِ یُورِثُهَا مَن یَشَاءُ مِنْ عِبَادِهِ ۖ وَالْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِینَ [٧:١٢٨]
موسی به قوم خود گفت: «از خدا یاری جویید، و استقامت پیشه کنید، که زمین از آن خداست، و آن را به هر کس از بندگانش که بخواهد، واگذار می‌کند؛ و سرانجام (نیک) برای پرهیزکاران است!»

قَالُوا أُوذِینَا مِن قَبْلِ أَن تَأْتِیَنَا وَمِن بَعْدِ مَا جِئْتَنَا ۚ قَالَ عَسَىٰ رَبُّکُمْ أَن یُهْلِکَ عَدُوَّکُمْ وَیَسْتَخْلِفَکُمْ فِی الْأَرْضِ فَیَنظُرَ کَیْفَ تَعْمَلُونَ [٧:١٢٩]
گفتند: «پیش از آنکه به سوی ما بیایی آزار دیدیم، (هم اکنون) پس از آمدنت نیز آزار می‌بینیم! (کی این آزارها سر خواهد آمد؟)» گفت: «امید است پروردگارتان دشمن شما را هلاک کند، و شما را در زمین جانشین (آنها) سازد، و بنگرد چگونه عمل می‌کنید!»

وَلَقَدْ أَخَذْنَا آلَ فِرْعَوْنَ بِالسِّنِینَ وَنَقْصٍ مِّنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ یَذَّکَّرُونَ [٧:١٣٠]
و ما نزدیکان فرعون (و قوم او) را به خشکسالی و کمبود میوه‌ها گرفتار کردیم، شاید متذکر گردند!

فَإِذَا جَاءَتْهُمُ الْحَسَنَةُ قَالُوا لَنَا هَٰذِهِ ۖ وَإِن تُصِبْهُمْ سَیِّئَةٌ یَطَّیَّرُوا بِمُوسَىٰ وَمَن مَّعَهُ ۗ أَلَا إِنَّمَا طَائِرُهُمْ عِندَ اللَّهِ وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لَا یَعْلَمُونَ [٧:١٣١]
(اما آنها نه تنها پند نگرفتند، بلکه) هنگامی که نیکی (و نعمت) به آنها می‌رسید، می‌گفتند: «بخاطر خود ماست.» ولی موقعی که بدی (و بلا) به آنها می‌رسید، می‌گفتند: «از شومی موسی و کسان اوست»! آگاه باشید سرچشمه همه اینها، نزد خداست؛ ولی بیشتر آنها نمی‌دانند!

نشانه های قحطی در ایران !
.
.
.

اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،
اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود
شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود.

تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود
و از همان شامپوها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.
سس مایونز کالایی لوکس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر شکلاتی یام یام تنها دلخوشی کودکی بود.

صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای ۲۰ لیتر نفت!

.
.
.
صف های کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد

.
.
خالی کردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب

جیره بندی روغن، برنج و پودر لباسشویی …

نبود پتو در بازار ، تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر می انداخت
.

و پوشیدن کفش آدیداس یک رویا بود

همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و شهید و …
اما کسی از قحطی صحبت نمی کرد

یادم هست با تمام سختی ها وقتی وانت برای جمع آوری کمک های مردمی وارد کوچه می شد

بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود
.
.

.
.
همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود،
خب درد هم بود…

و اما امروز
امروز فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست.

از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا
موبایل و تبلت و …

داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا و البته
بستنی با روکش طلا !
.
.

.
.
و حال ، این تن های فربه، تکیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های گرانقیمت
از شنیدن کلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید!
مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!
.
.
.

متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، فخر فروشی و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است …!!

.
.

و بعضی چیزها را هم
بهتره نگیم

.
قحطی امروز که در این روزگاران آن را به وضوح لمس می کنیم :

قحطى ایمان است
قحطی اخلاق است

قحطی عشق و محبت است
قحطی انسانیت است
.
.
.

.
.
.
رمضان آمد
فرصتی دوباره
فرصتی برای بازگشت
آغوش او برایمان باز است

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی
بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی
صد نامه فرستادم،صد راه نشان دادم
یا نامه نمی‌خوانی یا راه نمی‌دانی
گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خوانم
ور راه نمی‌دانی در پنجه ی ره دانی
بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

وَمِنَ النَّاسِ مَن یَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذَا أُوذِیَ فِی اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ کَعَذَابِ اللَّهِ وَلَئِن جَاءَ نَصْرٌ مِّن رَّبِّکَ لَیَقُولُنَّ إِنَّا کُنَّا مَعَکُمْ ۚ أَوَلَیْسَ اللَّهُ بِأَعْلَمَ بِمَا فِی صُدُورِ الْعَالَمِینَ [٢٩:١٠]
و از مردم کسانی هستند که می‌گویند: «به خدا ایمان آورده‌ایم!» اما هنگامی که در راه خدا شکنجه و آزار می‌بینند، آزار مردم را همچون عذاب الهی می‌شمارند (و از آن سخت وحشت می‌کنند)؛ ولی هنگامی که پیروزی از سوی پروردگارت (برای شما) بیاید، می‌گویند: «ما هم با شما بودیم (و در این پیروزی شریکیم)»!! آیا خداوند به آنچه در سینه‌های جهانیان است آگاه‌تر نیست؟!

وَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِینَ [٢٩:١١]
مسلماً خداوند مؤمنان را می‌شناسد، و به یقین منافقان را (نیز) می‌شناسد.

داستان نمک و خیانت علامه محمدتقی مجلسی

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »
فرد دائم‌الخمر به علامه مجلسی گفت: یکی از اوصاف ما این است که وقتی نمک کسی را خوردیم، دیگر به او خیانت نمی‌کنیم. ملا محمدتقی رو به آنان کرد و فرمود: آیا تا به حال نمک خدا را نخورده‌اید؟!
به گزارش فارس، فقیه و محدث برجسته علامه ملا محمدتقی مجلسی در سال ۱۰۰۳ هجری قمری در اصفهان به دنیا آمد. پدرش ملا علی مجلسی فاضلی دانش دوست بود و خود از راویان احادیث اهل بیت علیهم‌السلام به شمار می‌آمد. علامه ملا محمدتقی مجلسی در یازدهم شعبان سال ۱۰۷۰ هجری قمری در اصفهان از دنیا رفت و بدن مطهرش در همین شهر و در مسجد جامع به خاک سپرده شد. فرزند او «محمد باقر» کتاب گرانسنگ بحارالانوار را در ۱۰۷ جلد تدوین کرد که بعدها با اضافه شدن فهرست به ۱۱۰ جلد افزایش یافت.

به مناسبت سالروز وفات این محدث عالی‌قدر،‌ داستانی از کتاب «علامه مجلسی مردی از فردا» در پی می‌آید.

*داستان نمک و خیانت

از جمله کرامات مرحوم مجلسی داستان نمک و خیانت است، روزی یکی از دوستان مرحوم مجلسی که خیلی به وی ارادت داشت، از همسایه خود و جمع همراه او شکایت کرد و گفت: در همسایگی ما همسایه ای است که از شب تا صبح به همراه جمعی، فساق به لهو و لعب و شراب خوردن می‌پردازد، شما می توانید برای من چاره ای بیندیشید، ملا محمد تقی به او گفت: امشب همسایه خود و همراهانش را برای صرف شام دعوت کن، من نیز خواهم آمد، دوست ملا محمد تقی بدون کوچکترین اعتراضی قبول کرد و به سراغ آنان رفت، رییس ضمن قبول دعوت با خوشحالی گفت: چه شده است که به طایفه ما ملحق شده‌ای؟ میزبان بدون اظهار نظر به خانه برگشت و اسباب شام را فراهم ساخت و چون شب فرا رسید، علامه زودتر از مهمان‌ها به خانه همسایه اش رفت و در آنجا نشست، چون مهمانان وارد خانه شدند و چشمشان به ملا محمد تقی افتاد، متعجب شدند.

رییس آنان که حضور یک فرد روحانی را مانع عیش و نوش دانست، در صدد برآمد که با حیله‌ای او را از میدان به در کند، از این رو به ملا محمد تقی گفت: شیوه‌ای که شما در دست دارید، بهتر است یا کاری که ما آنان را در پیش گرفته ایم، ملا محمد تقی با لحنی ملایم و آرام گفت: هر کدام شیوه کار خود را بیان و بعد قضاوت می‌کنیم که کدام بهتر است، رییس گروه که از برخورد مؤدبانه این روحانی در شگفت مانده بود، گفت: این سخن نیکویی است. سپس ادامه داد: یکی از اوصاف ما این است که وقتی نمک کسی را خوردیم، دیگر به او خیانت نمی کنیم، ملا محمد تقی فرصت را غنیمت شمرد و گفت: من این مطلب را که شما گفتید قبول ندارم. اما سر دسته آنان در حالی که قیافه حق به جانبی را به خود گرفته بود، گفت: این از اصول طایفه ماست.

ملا محمد تقی نگاهی به آنان کرد و سپس با نفس مسیحایی خود فرمود: آیا شما تا به حال نمک خدا را خورده‌اید؟! این سخن ملا محمد تقی همانند آب سردی بر آتش طغیان و غرور آنان فرو ریخت، سکوت سراسر مجلس را فرا گرفت، رنگ خجالت بر سیمایشان نشست، زیر چشم به هم نگاهی کردند و بدون اینکه سخنی بگویند خانه را ترک کردند، صاحب‌خانه که شاهد این صحنه بود، دلهره سراسر وجودش را فرا گرفت، نزد ملا محمد تقی آمد و گفت: اینکه بدتر شد، ملا محمد تقی مجلسی گفت: صبر کن تا ببینیم بعدها چه می‌شود، صبح روز بعد درب خانه ملا محمد تقی به صدا در آمد، وقتی که در خانه را گشود، رییس آن گروه را دید که پشت در خانه ایستاده است، رئیس زودتر از ملا محمد تقی سلام کرد و گفت: دیشب سخن شما مرا به فکر وا داشت، اینک غسل کرده و توبه کرده‌ام و آمده‌ام تا شما مسائل دینی را به من بیاموزید، لبخند رضایت بر لبان محمد تقی نشست و با روی گشاده او را به خانه خود دعوت و از او پذیرایی کرد.

اندر حکایت طعام

آموزش تربیتی, اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, اطلاعات عمومی, پرخوران گمنام, داستانهای کوتاه و زیبا, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

حکایات طعام

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای:حکایات بیشماری در خصوص خوردن طعام نقل کرده‌اند از آن جمله…
آورده‌اند که مردی نزد عابدی رفت و گفت: مرا عبادت کردن بیاموز… عابد پرسید: تو طعام چگونه می‌خوری؟ سیر و یا نیم سیر؟

گفت: سیر.

عابد گفت: سیر خوردن رسم چارپایان بارکش است. اول برو طعام خوردن بیاموز، بعد بیا تو را عبادت کردن بیاموزم.
در خوردن طعام نکته‌ها و سنت‌ها آورده‌اند، بعضی پیش از خوردن، بعضی پس از خوردن و بعضی در میان آن …

نخست، شستن دست و دهان است. دوم، طعام بر سفره چیند و خورد. سوم آن که نیکو بنشیند، لمیده و تکیه زده، طعام نخورد. چهارم تا گرسنه نشود دست به طعام نبرد. پنجم ، قناعت و اعتدال پیشه کند. ششم، طعام تنها نخورد. هفتم طعام به نیاز سلامت خورد نه به حرص و طمع.

  • حرص و طمع در هنگام خوردن طعام نشاید و نشانه حرص و طمع در طعام خوردن این است که یک لقمه در دهان بگذاری و بجوی و لقمه دیگر را آماده سازی و دو چشمت در لقمه دیگر باشد!
  • طعام چنان خور که گویی، تو او را خورده باشی، نه او تو را! اگر تو او را خورده باشی همه نور شود، و اگر او تو را، همه دود شود!
  • هر بامداد از خانه بیرون نروی مگر طعامی خورده باشی، زیرا، سیری موجب صبوری و بردباری است و گرسنگی، مایه خشک مغزی و سبک سری…
  • ای عزیز، بدان که خوراک دل، معرفت است، و هر چند بیش باشد بهتر. و خوراک تن، طعام است، و اگر زیادت از حد خویش بود، سبب هلاک گردد.
  • حکیمی را پرسیدند؛ روزی چه مایه طعام باید خوردن. گفت صد درم سنگ کفایت است. گفت این قدر چه قوت دهد؟ گفت؛ اینقدر تو را به پای همی دارد و هرچه برین زیادت کنی تو حمال آنی.

حکیمانه

  • حکایت زیبایی آورده‌اند که روزی انوشیروان عادل به شکار رفته بود و از لشکر جدا مانده و سخت تشنه شده بود. دهی دید، بدان ده شد و به درِ خانه‌ی رفت و آب خواست.

دخترکی بیرون آمد و او را بدید، به خانه باز آمد و نیشکری بکوفت و در آب آمیخت و کاسه ای پر کرد و به دست او داد.

انوشیروان نگاه کرد، خاشاکی چند خرد در آن کاسه دید. آب را آهسته سر کشید و تمام بخور.

دخترک را گفت: آفرین! خوش آبی آوردی، ولی اگر این خاشاک در این کاسه نبودی بهتر بود.

دخترک گفت: ای امیر، آن خاشاک به عمد اندر آن کاسه افکندم.

انوشیروان گفت: چرا؟

دخترک گفت: از آن که تو را بسیار “تشنه” دیدم و “جگر” گرم، اگر آن خاشاک نبودی تو آن آب آهسته نخوردی و تو را زیان داشتی.

انوشیروان را دانایی و زیرکی دختر عجب آمد و بسی پاداش به او داد.

  • حدیث زیبایی از امام رضا (ع) در بحار الانوار آمده‌ است که: بدن همانند زمین پاک و آماده برای زراعت است، اگر در آبادانی و

    آب دهی به آن مراقبت شود، به گونه‌ی که آب نه بیشتر از نیاز به آن برسد تا آن را غرق کند و نه از اندازه کمتر باشد تا آن

    را به خشکی گرفتار سازد، آبادانی‌اش استمرار، خرمی‌اش بیشتر و کشت آن برکت می‌یابد.

اما اگر از آن غفلت شود به تباهی می‌گراید و علف هرز در آن می‌روید. تدبیر آدمی در خوراک و نوشیدنی، سبب سامان و سلامت

آن شده و عافیت در آن ریشه می گستراند. بنگر که چه چیز با تو و با معده‌ی تو سازگار است.

تن تو با چه چیز نیرو می‌گیرد و چه خوردنی و نوشیدنی ای برای بدنت سالم‌تر است، همان را برای خویش مقرر بدار و خوراک خود گیر.
پس کلام آخر این است که انسان باید در بر آوردن این حاجت طبیعی خود پیوسته به حد اعتدال بسنده و به آن توجهی خاص نماید، بویژه

آنکه پر خوری و استفاده از تغذیه‌ای نامناسب مشکلات مادی و معنوی فراوانی را نیز به همراه دارد.

راز ملاقات یک فرشته با مهندس ایرانی

اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, وابستگان و همبستگان گمنام, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط یک دیدگاه »


بنوشته روزنامه همشهری ، مهندس ایرانی وقتی از شرکتی در آمریکا اخراج شد به ایران برگشت اما ادعای عجیبی که او مطرح می کرد , باعث دستگیری اش شد . وی مدعی بود که با یک فرشته در ارتباط است و با الهام گرفتن از وی چندین کتاب به زبان فارسی و انگلیسی نوشته تا در اختیار دانشجویان تحصیل کرده قراردهد. چند روز پیش ماموران حراست یکی از دانشگاه های تهران با پلیس تماس گرفتند و مدعی شدند که مردی با فروش سی دی های عجیب و غریب در دانشگاه قصد کلاهبرداری دارد. به دنبال این تماس ماموران کلانتری به دانشگاه رفتند و مرد میانسال را بازداشت کردند. وی که رفتارهای عجیبی داشت مرتب می گفت با دنیای ماورائ الطبیعه در ارتباط است فرشته ای از او خواسته که این سی دی ها را در اختیاردانشجویان قراردهد . برای همین دانشجویان برای خواندن کتاب هایی که در این سی دی منتشر شده باید پول زیادی بپردازند . با دستگیری این مرد , پرونده او برای رسیدگی بیشتر در اختیار قاضی عبدی ، دادیار شعبه سوم دادیاری دادسرای شمیرانات قرار گرفت . مرد میانسال در تحقیقات گفت : ۲۰ سال پیش ازدواج کردم و با همسرم تصمیم گرفتیم برای ادامه زندگی به آمریکا برویم . ما تصور می کردیم در آنجا زندگی بهتری خواهیم داشت غافل از اینکه روزهای سخت و مشکلات بزرگی در انتظارمان است.درآنجا درس خواندم و مهندس شدم .صاحب فرزند شدم اما مدتی بیکار بودم تا اینکه سرانجام کار مناسب پیدا کردم . محل کارم یک شرکت آمریکایی بود اما درآمد بالایی نداشتم . شرایط خیلی سخت بود . هزینه ها و کرایه خانه بالا بود و من واقعاًروزهای بدی داشتم.از آن زمان بود که اختلافاتم با همسرم شروع شد و مرتب با هم درگیر بودیم.کم کم فکر برگشت به ایران به سرم زد تا اینکه ۱۰ ماه پیش در حالی که پشت پنجره به آسمان خیره شده بودم و به بدبختی هایم فکر می کردم فرشته ای را ملاقات کردم که زندگی ام را دگرگون کرد

وی ادامه داد: فرشته مدعی بود که از طرف خدا به دیدن من آمده است . او به من گفت که ماموریت بزرگی در پیش دارم و به زودی همه مشکلاتم حل خواهد شد.او به من وعده داد که روزهای روشنی در انتظارم است و باید اطاعت کنم.فرشته مرتب در حرف هایش می گفت معجزه ای رخ می دهد و من نویسنده بزرگ خواهم شد.مهندس ایرانی ادامه داد: از آن زمان زندگی ام دگرگون شد تا اینکه در آن شرکت آمریکایی با رئیسم درگیر شدم.فرشته از من خواست که در برار او کوتاه نیایم و رئیس شرکت بعد از این درگیری مرا اخراج کرد.بعد از مدتی بیکاری, فرشته دستور داد که به ایران برگردم تا یک نویسنده معروف شوم . حدود دو ماه پیش به ایران برگشتم .در این مدت توانستم ۱۵ کتاب بنویسم .دوتا از کتاب ها را به زبان انگلیسی و بقیه را به زبان فارسی نوشتم . همه آنها را روی یک سی دی کپی کردم . فرشته از من خواست تا کتاب ها را در اختیار دانشجویان قراردهم و از آنها پول این نوشته ها را بگیرم . من هم این کار ار انجام دادم و اصلاً فکر نمی کردم که ماموران دستگیرم کنند.بعد از اعترافات عجیب این مرد در حالی که بررسی مدارک پرونده نشان می داد وی به تازگی از آمریکا به ایران برگشته، قاضی اورا به پزشکی قانونی معرفی کرد تا در خصوص سلامت روانی وی بررسیلازم صورت بگیرد.پزشکان بعد از انجام معاینات اعلام کردند که وی دارای اختلالات شخصیتی و جنون بوده و جنون دارد. با اعلام این نظریه , قاضی دستور بستری شدن مهندس ایرانی در بیمارستان روانی را صادر کرد و پرونده مرد میانسال در اختیار پلیس قرار گرفت.

عکس ترانه علیدوستی روی جلد کتاب نویسنده معروف ترک!! +تصویر روی جلد کتاب

اطلاعات عمومی, تصاویر, داستانهای کوتاه و زیبا, موفقیت, هنر و هنرمندان هیچ دیدگاه »

ترانه علیدوستی
اما نکته جالب آن است که روی جلد کتاب جدید او با تصویر یک بازیگر ایرانی تزئین شده و هیچ توضیحی هم در این باره ارایه نشده است. باتوجه به اینکه برخلاف ایران….
در حالی که بازیگران زن ایرانی طی یک سال اخیر در حوزه سینما و در سطح بین المللی خبرساز بوده اند، انتشار تصویر ترانه علیدوستی روی جلد کتاب کی نویسنده مشهور اهل ترکیه قابل توجه است.
این کتاب با نام «شرف» (Honour) را الیف شفق در سال ۲۰۱۲ و به زبان انگلیسی منتشر کرده است. داستان درباره دختری اهل کردستان ترکیه است که از زندگی تلخ و زجرآور در روستا رها می شود و به اروپا می رود تا زندگی تازه ای بیابد، ولی در اروپا نیز قربانی شرف می شود.

در این کتاب، نویسنده سعی می کند به خواننده القا کند که زندگی این دختر بسته به شرف پدر و برادر اوست. الیف شفق که در سال ۱۹۷۱ در شهر استراسبورگ فرانسه متولد شده، رمان هایی به انگلیسی و ترکی و فرانسوی منتشر کرده است.

پیش از «شرف» شفق دو رمان به انگلیسی نوشته است که در رمان دوم به خاطر اشاره به نسل کشی ارمنی ها از سوی دادگاه های ترکیه به جرم «اهانت به ترک بودن» متهم شد.

پرونده او در ژوئن ۲۰۰۶ بسته شد ولی در ژوئیه همان سال دوباره گشوده شد و وی با احتمال سه سال زندان رو به رو شد. مترجم و ناشر او هم با همین تعداد سال حبس رو به رو شدند. در ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۶ به خاطر کمبود مدرک، پرونده او بار دیگر بسته شد.
این نویسنده ترک که در سطح محافل ادبی جهان شهرت دارد، نخستین رمانش را با نام «پنهان» زبان ترکی در سال ۱۹۹۸ نوشت و جایزه رومی را در ترکیه برد. این جایزه به بهترین اثر ادبی معمایی اهدا می شود.

او نخستین رمان خود به زبان انگلیسی را در سال ۲۰۰۴ و دومین رمانش را در سال ۲۰۰۶ نوشت که دومی به جز اتهام برایش، با استقبال خوبی رو به رو شد و به عنوان پرفروش ترین کتاب سال ترکیه معرفی شد. این کتاب در فهرست اولیه نامزدهای جایزه معتبر اورنج هم قرار گرفت.
او به جز زمینه داستان نویسی، در حوزه مطبوعات و فعالیت هایی به نفع زنان هم تجربه دارد و جوایزی هم به دست آورده است.

اما نکته جالب آن است که روی جلد کتاب جدید او با تصویر یک بازیگر ایرانی تزئین شده و هیچ توضیحی هم در این باره ارایه نشده است. باتوجه به اینکه برخلاف ایران، در اغلب نقاط جهان قانون کپی رایت رعایت می شود، تصویر یک شخص حقیقی برای جلد یک کتاب معمولا بدون اجازه آن شخص منتشر نمی شود.

ظاهرا علیدوستی تصویر جلد این کتاب را در صفحه فیس بوک خود منتشر کرده اما توضیحی در این زمینه نداده است. دیده شدن تصویر علیدوستی روی جلد کتاب یک نویسنده خبرساز که در اروپا سکونت دارد، یکی از مجموعه اتفاق های جالب هفته های اخیر است.

گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ

غم پادشاهی

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »
۲۷

غم پادشاهی

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای: اندر باب غم و غصه پادشاهی حکایت غریبی آورده‌اند که…
روزگاران بسیار دور یکی از پادشاهان عمرش به سر آمد و دار فانی را بدرود گفت. و چون جانشینی نداشت، وصیت کرد؛ بامداد نخستین روز پس از مرگش اولین کسی که از دروازه ی شهر در آید، تاج شاهی را بر سر وی نهند و کلیه‌ی اختیارات مملکت را به او واگذار کنند…

از قضا، فردای آن روز؛ اولین فردی که وارد شهر شد، گدای ژنده پوشی بود که در همه‌ی عمر مقداری پول اندوخته و لباسی کهنه و وصله، وصله به تن داشت…

سران حکومت و بزرگان شهر، وصیت شاه را به جای آوردند. چنانچه درویش را به کاخ آوردند و کلیه خزائن و گنجینه ها به او تقدیم کردند و او را از خاک مذلت به تخت عزت و قدرت نشاندند.

پس از مدتی که درویش به مملکت‌داری مشغول بود به تدریج بعضی از امرای دولت سر از اطاعت و فرمانبرداری وی پیچیدند و پادشاهان ممالک همسایه نیز از هر طرف به کشور او تاختند.

درویش به مقاومت برخاست و چون دشمنان تعدادشان زیادتر و قوی تر بود به ناچار شکست خورد و بعضی از نواحی و برخی از شهرها از دست وی بدر رفت.

حکیمانه

درویش از اینگونه مسائل خسته و آرزده خاطر گشت…

در این هنگام، یکی از دوستان سابقش که در حال درویشی رفیق سیر و سفر او بود به آن شهر وارد شد و یار دیرینه خود را در چنان مقام و مرتبه‌ی دید و به نزدش شتافت.

او پس از ادای احترام، تبریک و درود گفت: ای رفیق شفیق شکر خدای را که گلت از خار برآمد و خار از پایت بدر آمد، بخت بلندت یاوری کرد و اقبال و سعادت رهبری؛ تا بدین پایه رسیدی!

درویش پادشاه شده گفت: ای یارعزیز، عوض تبریک؛ تسلیت گوی…چرا که از این زندگی خسته شده‌ام، از این دنیا بیزارم، نمی‌دانم چه باید کنم، نمی‌دانم غم هایم را پیش چه کسی ببرم. آخر پادشاهی و حکومت کار درویشان و گدایان نیست.

آن دم که تو دیدی، غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی! رنج خاطر و غم و غصه‌ام امروز در این مقام و مرتبه صدها برابر آن زمان و دورانی است که به اتفاق به گدائی مشغول بودیم و روزگار می گذراندیم…!

ماست‌ها را کیسه کنید

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »

ماست‌ها را کیسه کنید

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای: شنید که می‌گویند،فلانی تا سنبه را پرزور دید ماستها را کیسه کرد…
حکایت کردند که در روزگار‌ان قدیم، یعنی دوران قاجار، اتفاق روی داده است که از آن به بعد اصطلاح “ماست‌ها را کیسه کردند”، رواج پیدا کرده و وارد فرهنگ ما ایرانی‌ها شده است.

می‌گویند؛ مختارالسلطنه (لقب کریم‌خان) در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه قاجار، رییس فوج فتحیۀ اصفهان بود و زیر نظر ظل السلطان، فرزند ارشد ناصرالدین شاه انجام وظیفه می‌کرد.

او حسب الامر ناصرالدین شاه از اصفهان به پایتخت آمد تا به علت ناامنی و گرانی که در تهران بروز کرده بود، رسیدگی کند. از ‌آن رو او مدتی حکومت پایتخت تهران را برعهده گرفت.

در آن زمان که هنوز ارگانی به نام شهرداری (بلدیه) وجود نداشت، حکام وقت با اختیارات تام برکلیۀ امور و شئون قلمرو حکومتی از جمله مسائل؛ خوار بار و حفظ نرخ‌ها مورد نیاز مردم را نظارت کامل داشتند و محتکران و گرانفروشان را شدیداً مجازات می‌کردند.

در این اوضاع و احوال، گدایان و بیکاره‌ها به سبب گرانی و نابسامانی شهر ضمن عبور از کنار دکانها چیزی برمی‌داشتند و به اصطلاح ناخونکی به اجناس می‌زدند.

جناب مختارالسطنه برای جلوگیری از این بی نظمی و هرج و مرج دستور داد، گوش چند نفر از گدایان متجاوز و ناخونک زن‌ها را با میخهای کوچک به درخت نارون در کوچه‌ها و خیابان‌های تهران میخکوب کردند و بدین وسیله از گدایان و بیکاره‌ها دفع شرو رفع مزاحمت شد.

در همین روز‌ها به مختارالسلطنه اطلاع دادند که نرخ ماست در تهران بسیار گران شده است به طوری که مردم نمی‌توانند از این مادۀ غذایی ارزان که چاشنی و مایه نان آنهاست، استفاده کنند.

مختارالسلطنه ‌دستور داد، ابلاغیه بلند بالایی در این باب، صادر کردند تا ماست فروشان را از گرانفروشی برحذر داشته و از عواقب آن پرهیز سازند.
چون چندی بدین منوال گذشت، برای اطمینان خاطر شخصاً با قیافۀ ناشناخته به یکی از دکانهای ماست فروشی رفت و مقداری ماست خواست.
ماست‌فروش بی‌خبر، از آنجایی‌که مختارالسلطنه را نمی شناخت و فقط نامش را شنیده بود،

پرسید: چه جور ماستی می خواهی؟

مختارالسلطنه گفت: مگر چند جور ماست داریم؟

ماست فروش جواب داد: معلوم است که تازه به تهران آمدی و نمی‌دانی که دو جور ماست داریم: یکی ماست معمولی، دیگری ماست مختارالسلطنه!
مختارالسلطنه با حیرت و شگفتی درباره مزایا و معایب این دو نوع ماست پرسید.

ماست فروش بخت برگشته با آب و تاب گفت: ماست معمولی همان ماستی است که از شیر می‌گیرند و بدون آنکه آب داخلش کنیم تا قبل از حکومت مختارالسلطنه با هر قیمتی که دلمان می‌خواست به مشتری می‌فروختیم. الان هم در پستوی دکان از آن ماست موجود است.اگر مایل باشید برایتان بیاورم، البته به قیمتی که برایم صرف می کند، می‌فروشم.

اما ماست مختارالسلطنه همین طغار دوغ است که در جلوی دکان و مقابل چشم شما قرار دارد و از یک ثلث ماست و دو ثلث آب ترکیب شده است.

بعد با لبخنده پیروزمندانه‌ی افزود؛ چون ما این ماست را به نرخ مختارالسلطنه می‌فروشیم، آن را ماست مختارالسلطنه نامیده‌ایم! بعد خنده جانانه تحویل مختارالسلطنه داد و پرسید؛ حالا از کدام ماست می خواهی؟ این یا آن؟!

مختارالسلطنه که تا آن موقع خونسردیش را حفظ کرده بود، دیگرطاقت نیاورده به فراشان حکومتی که دورادور شاهد صحنه و گوش به فرمان او بودند، امر کرد ماست فروش را جلوی دکانش به طور وارونه آویزان کردند و بند تنبانش را محکم بستند.

حکیمانه

سپس در میان بهت و ناباوری، طغار دوغ را از بالا به داخل پاچه‌های شلوار ماست فروش بخت برگشته سرازیر کردند و شلوار را به مچ پاهایش محکم بستند.

بعد از اجرای فرمان، رو به ماست فروش بیچاره و خجالت زده کرد و گفت: آنقدر باید به این شکل آویزان باشی تا تمام آبهایی که داخل این ماست کردی از شلوارت خارج شود و سر، صورت و لباسهایت خیس و دوغی شود تا دیگر جرأت نکنی آب داخل ماست بکنی!

چون سایر ماست فروش‌ها این مجازات شدید مختارالسلطنه را دیدند به سرعت همه ماست‌ها را کیسه کردند تا آبهایی که داخلش کرده بودند، خارج شود و اینکه مثل هم صنف خود گرفتار قهر و غضب مختارالسلطنه نشوند.

از آن زمان به بعد این عبارت “ماست‌ها را کیسه کردند” ورد زبان مردم دیار ما شد ودر موارد مشابه به فرد یا افرادی که از کاری یا شخصی ترسیده باشند، به کار برده می‌شود. گذشت سال‌ها، این عبارت را به عنوان ضرب المثل در کتاب‌ها و فرهنگ کلامی ما وارد کرده است.

اتفاق، اعتماد و امید

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »
۲۳

اتفاق، اعتماد و امید

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای: حکایات استعاره‌ای زیبا از روزگاران باستان در باب اتفاق، اعتماد و امید آورده‌اند که…
بنا به اتفاق درویشی اشتباهی به جهنم فرستاده می‌شود .

پس از گذشت، اندک زمانی داد شیطان در می‌آید و رو به فرشتگان می‌گوید: حالا دیگر برای من، جاسوس به جهنم می‌فرستید!؟

از روزی که این آدم به جهنم آمده است، مداوم در جهنم در بحث و گفتگو عارفانه است و جهنمیان را هدایت می‌کند و… او را هر چه زودتر پس گرفته و به جایگاه خود برگردانید.

حال سخن این است؛ با چنان عشقی زندگی کن که حتی بنا به تصادف اگر به جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت باز گرداند.

حکیمانه
اعتماد
روستایی در سال قحطی بسر می برد. اهالی روستا همه زانوی غم به بغل گرفته و پریشان بودند. روزی از روزها مرد عارفی از کوچه‌ی می‌گذشت. با تعجب غلامی را دید که بسیار شادمان و خوشحال است.

به او گفت؛ چه گونه است که در چنین وضعت نامساعدی، شادمان و خوشحالی؟

غلام پاسخ داد؛ من غلام اربابی هستم که چندین گله و رمه دارد و تا وقتی برای او کار می‌کنم، روزی مرا می‌دهد، پس چرا غمگین باشم در حالی که به او اعتماد دارم؟

مرد‌عارف که از‌عرفای بزرگ زمان خود بود، با خود گفت: از خودم شرم کردم که غلام به اربابی با چند گوسفند توکل کرده و غم به دل راه نمی‌دهد و من خدایی دارم که مالک تمام دنیاست و نگران روزی خود هستم.

حکیمانه
امید به زندگی
روزی فرد خطا کاری را را نزد پادشاه می‌برند تا مجازاتش را تعیین کند. پادشاه برایش حکم مرگ صادر می‌کند. از طرفی رافت هم به خرج می‌دهد و به او می‌گوید؛ اگر بتوانی ظرف سه سال به خرت سواد خواندن و نوشتن بیاموزی از مجازاتت در می‌گذرم .
فرد هم قبول می‌کند و ماموران حاکم رهایش می‌کنند .
عده‌ای خطاب به او می‌گویند ؛ مرد حسابی آخر تو چگونه می‌توانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد بدهی؟
مرد که از مرگ جسته بود با امید به زندگی گفت؛ انشاءالله در این سه سال یا شاه می میرد یا خرم…

عدالت سلطان جنگل

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »
۲۵

عدالت سلطان جنگل

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین-هلن صدیق بنای: اندر باب عدل و انصاف حکایات بسیار است. در یکی از آن بسیار حکایت آورده‌اند که…
روزگاری در یک جنگل سرسبز شیر قدرتمندی سلطنت می‌کرد. دراین سلطنت، یک روباه و گرگ شبانه و روز خدمتگزار او بودند.

روزی از روزها تصمیم گرفت، برای شکار به کوه و دشت برود. از آنرو خدمتگزارانش را صدا زد و هر سه به راه افتادند و از تمام دشت‌ها عبور کردند.

روز شکار شانس با آنها یار بود. چرا که سلطان جنگل در آن روز یک خرگوش، یک گاو و بعد یک بز کوهی شکار کرد .

خدمتگزارانش با تعجب نگاه می‌کردند و خوشحال که امروز دلی از عزا در خواهند آورد.

در این هنگام شیر هم رو کرد به گرگ و گفت: گرگ عزیز! تو همیشه در خدمت من بوده‌ای، بهتر است این شکارها را تو به عدالت تقسیم کنی.

گرگ خوشحال گفت: سلطان عزیز! این گاو بسیار لذیذ و بزرگ است و بهتر است قسمت شما باشد، بز کوهی که ناچیزتر است قسمت من و خرگوش هم که از همه کمتر است به روباه می‌رسد که کوچکتر از ما است.

شیر عصبانی شد و گفت: گرگ گستاخ ! نکند فراموش کرده‌ای که روزی شما را هم من می‌دهم مگر ندیدی که همه این شکارها کار من و با زحمت من بدست آمده است؟

اگر واقعاً می خواستی ثابت کنی که زیردست من و به من وفادار هستی، باید می‌گفتی همه این شکارها از آن سلطان بزرگ است.

حکیمانه

گرگ با حماقت و سادگی تمام گفت: ای سلطان جنگل، این شکارها حقّ ما هم هست، چون ما، شب و روز به تو خدمت می‌کنیم، پس باید از این شکارها سهمی داشته باشیم.

شیر که از این جسارت به شدت عصبانی شده بود، با یک حمله سریع، سر گرگ را از بدنش جدا کرد. روباه آنقدر ترسیده بود که نمی‌توانست حرفی بزند.

نوبت به روباه رسید.

شیر به او گفت: حالا، تو این شکارها را عادلانه تقسیم کن تا ببینم تو چقدرعدل و انصاف داری؟

روباه گفت: ای سلطان بزرگ، این گاو را برای صبحانه، بز را برای نهار و خرگوش را هم برای شام بخورید و من هم بعد از تمام شدن غذای شما، هرچیز که باقی مانده باشد، می خورم و سیر می شوم .

شیر از این رفتار روباه خوشش آمد و گفت: به به آفرین بر تو، این گونه رعایت عدالت و انصاف را کجا و از چه کسی یاد گرفته‌ی؟

روباه گفت: از سرانجام آن گرگ بیچاره، چرا که نمی‌خواستم به سرنوشت شوم او دچار شوم.

نکته؛ با استفاده از تجربه‌های دیگران می‌توان زندگی بهتری داشت و کمتر مرتکب اشتباه تکراری و خطرناک شد.

آشغال‌ها را حمل نکنید

داستانهای کوتاه و زیبا هیچ دیدگاه »
۲۴

آشغال‌ها را حمل نکنید

اجتماع > رفتارها – همشهری آنلاین- حکایتی واقعی و معاصر در باب، نحوه برخورد و برداشت افراد از رویداد‌های زندگی…
روزی با تاکسی عازم فرودگاه بودم. راننده تاکسی در خط عبوری صحیح رانندگی می کرد که ناگهان یک ماشین درست در جلوی او از محل پارک خود، بیرون آمد.

رانندة تاکسی، ناخوداگاه پا روی ترمز گذاشت. ماشین سر خورد و به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین اول با اینکه خلاف کرده بود با خشم سرش را بیرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف راننده تاکسی و…از این طرف هم راننده تاکسی من فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد.

من واقعا، از برخورد دوستانه این راننده تعجب کردم. و با تعجب پرسیدم؛ رفتار شما در مقابل تخلف و بی‌ادبی آن شخص بسیار جالب بود، چطور شما توانستید، اینگونه رفتار کنید؟

تخلف آن شخص نزدیک بود تاکسی را از بین ببرد و ما را راهی بیمارستان کند! در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی به من آموخت که هرگز فراموش نخواهم کرد.

او گفت؛ چیزی راجع به “قانون کامیون حمل زباله” شنیدید؟

با تعجب گفتم؛ قانون کامیون حمل زباله؟!

گفت؛ بله، حمل زباله

و درادامه توضیح داد؛ بسیاری از افراد که در روز با آنها برخورد می کنیم، مانند کامیون‌های حمل زباله هستند. آنها سرشار از نفرت، ناکامی، خشم و ناامیدی در اطراف شما زندگی می کنند.

وقتی فردی تمام آن سرخورگی‌ها، خشم، کینه و غیره را در خود نگه می‌دارد، در واقع، بی‌آنکه خود بداند در حال حمل آشغال‌های است که در اعماق وجودش تلنبار کرده است.

حکیمانه

در نتیجه این افراد به جایی احتیاج دارند تا آنها را تخلیه کنند و گاهی اوقات آن آشغال‌ها را روی شما خالی می‌کنند.

در این زمان شما نباید به خودتان بگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر کنید و بروید.

همچنین نباید، آشغال‌های آنها را گرفته و به روی افراد دیگر‌ی در سرکار، منزل یا توی خیابان و… پخش کنید.

به سخنی دیگر، افراد موفق اجازه نمی‌دهند؛ کامیون‌های حمل زباله، روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.

زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف از خواب بیدار شوید.

بنابراین، افرادی را که با شما خوب رفتار می‌کنند، دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند، دعای خیر کنید.

او گفت؛ جای خواند است که آدم‌ها تنها ده درصد از زندگی را می توانند با علم و درایت بسازند و نود درصد باقی، “نحوه برداشت” و “نحوه برخورد” آنها با مسائل است و من این را پذیرفتم.

الگوی چرخ زندگی

آموزش تربیتی, اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, موفقیت, وابستگان و همبستگان گمنام, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »
[......

این مقاله به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد.

؛ آیا چرخ زندگی من خوب می چرخد ؟ این سئوالی است که هر چند یک بار از خود پرسیده ایم یا شاید سئوالی باشد که از یکدیگر می پرسیم اما شاید سوال مهم تر این است که چه عواملی را باید در جواب دادن به این سئوال مدنظر داشت .این مقاله به چگونگی چرخه زندگی و حرکت آن به سمت جاده آرامش و زندگی شاد می پردازد.

الگوی چرخ زندگی

الگوی چرخ زندگی به دایره ای که به ۸ قسمت مساوی تقسیم شده است اتلاق می شود که که هر یک از این قسمت ها به بررسی یک بعد از زندگی می پردازد . مطابق شکل کار و درآمد مالی ، سلامتی، تفریح و سرگرمی ، عشق، خانواده ، یادگیری و رشد ، معنویّت ، دوستان و ارتباطات قسمت های مختلف این دایره را تشکیل می دهند.

شما به هر قسمت از زندگی تان پس از بررسی نمره ۰ نا ۱۰ را می دهید و سپس خانه های مربوط به آن را متناسب با نمره نقطه گذاری می نمایید ، پس از اتصال نقطه ها به هم چرخ زندگی خود را به دست خواهید آورد.مثلاً تصویر زیر چرخ زندگی فردی است که از لحاط مالی و رشد و یادگیری و خانواده موقعیت مناسبی دارد ولی از نظر خانواده ، عشق ، تفریح و دیگر موارد شرایط مناسبی ندارد پس خوب نچرخیدن چرخ زندگیش و نداشتن آرامش آن محتمل به نظر می رسد.

برای بررسی هر یک از موارد می توانید از سولات زیر کمک بگیرید

کار و درآمد مالی

در آمد سالیانه شما چقدر است؟ کجا زندگی می کنید؟ چقدر پول نقد دارید؟ دارایی شما چقدر است؟ اگر بخواهید به سطح مالی زندگی خود نمره دهید از ۱۰ چه نمره ای می دهید؟ آیا از شغل خود راضی هستید ؟ درآمد تان خوب است؟ چقدر جای رشد و ترقّی در شغل شما وجود دارد؟ همکاران و مشتریان شما چه کسانی هستند؟

سلامتی

آیا به بیماری مبتلا هستید؟ ورزش می کنید؟ احساس می کنید چقدر زنده می مانید؟ بدنتان را هر چند وقت چک می کنید؟ روزانه غذای خوب و میزان آب مناسب مصرف می کنید؟

خانواده

آیا می توانید به خانواده خود تکیه کنید؟ چند ساعت از روز با خانواده می گذرانید؟ آیا با آنها خود به تفریح می روید؟ برای در کنار آنها بودن مشتاقید؟ آیا به خانواده خود افتخار می کنید؟

عشق و ازدواج

از ازدواج خود راضی هستید؟ در زندگی مشترک چقدر احساس یکنواختی می کنید؟ آیا ازدواج را به عنوان نقطه درخشان و آرامش بخش در زندگی می دانید ؟ آیا کسی را دارید تا به او عشق بورزید ؟ آیا کسی عاشق شماست؟

یادگیری و رشد

آیا همیشه در حال یادگیری هستید؟ به طور متوسط در ماه چه تعداد کتاب می خوانید؟ آیا به جای خواندن کتاب زیاد تلویزیون می بینید؟ (تحقیق ها نشان می دهد که مردم به صورت متوسط روزی ۶ ساعت تلویزیون می بینند یعنی چیزی حدود یک چهارم عمرشان) آیا در زمینه علم کاری خود به روز هستید؟ آیا در حال یادگیری زبان جدید هستید؟

معنویت

چه قدر حضور خدا را در زندگی خود حس می کنید؟ چقدر به دیگران کمک می کنید ؟ آیا انسان دوستید؟ آیا همدرد دیگرانید؟

دوستان

چه تعداد دوست صمیمی دارید؟ آیا در مواقع غم دوستانی دارید؟ دوستان شما چه کسانی هستند؟ آیا در داشتن دوست تنهایید؟ چقدر از با دوستانتان بودن لذت می برید؟

تفریح و سرگرمی

چه میزان از وقتتان را به عنوان وقت آزاد و سرگرمی اختصاص می دهید ؟ تعطیلات را چگونه می گذرانید؟ به کجاها سفر کرده اید؟ برای اینکه سرگرم و شاد باشید چه کارهایی می کنید؟

نکاتی در ارتباط با چرخ زندگی که گفتن آن لازم می باشد .

۱ – متناسب بودن قسمت های مختلف چرخ زندگی به اندازه کامل بودن هر قسمت اهمیت دارد ، به بیان بهتر تناسب رشد بین قسمت های مختلف زندگی هر فرد باعث زندگی نرمال تر آن می شود.

۲ – در بررسی هر قسمت می توان به موارد میزان امنیت ، رضایتمندی ، میزان انرژی دریافتی ، موفقّیت و شکست ها و از این قبیل توجه داشت.

۳ – می توان برنامه ریزی زندگی را (کوتاه مدت یا بلند مدت ) بر اساس چرخ زندگی انجام داد.

۴ – گاهی می توان برای مدتی معّین روی قسمتی خاص از زندگی متمرکز شد . مثلا اگر قرار است برای آزمون خاصی آماده شوید بهتر است برای قسمت یادگیری و رشد وقت بیشتری را بگذارید.

۵ – میزان سوالاتی که برای یک قسمت از زندگی به کار می رود کاملاً به موقعیت اجتماعی ، فرهنگی ، خانوادگی و…. بستگی دارد مثلا ممکن است برای افراد با درآمد مالی مختلف ، نمره ۸ معناهای کاملاً متفاوتی داشته باشد یعنی فردی با درآمد ۶۰۰ هزار تومان این نمره را برای خود قائل شود ولی فرد دیگری با درآمد ۶ میلیون تومان به خود نمره ای کمتر از این را بدهد.

اکسیژن ناب آرامش ، گوارای وجود

این مادر است ….

تصاویر, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

وقتی گروه نجات زن را از زیر آوار پیدا کردند او مرده بود اما زن به حالت عجیبی روی زمین افتاده بود حالت بدنش زیر فشار تغییر کرده بود وقتی او را درآوردن یکی فریاد زد و گفت یه بچه اینجاست؟ وقتی آوار کنار رفت دختر سه ماهه ای را بیرون کشیدن نوزاد کاملا سالم و در خواب بود وقتی بغلش کردن گوشیه موبایل از توی جیب بچه افتاد که روی صفحه ی شکسته شدش نوشته بود عزیزم اگر زنده ماندی هیچ وقت فراموش نکن که مادرت با تمام وجودش دوستت داشت ………….

تصاویر ایران از نگاه یک گردشگر حرفه ای آلمانی، هارتموت نیمان

اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, هنر و هنرمندان, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

هارتموت نیمان صاحب یک آژانس گردشگری در شهر گوتینگن آلمان بیش از ۳۰ سال است که علاقمندان آلمانی را به تماشای ایران می‌برد و چنان با ایرانی‌ها خو گرفته که خود را از آنان می‌داند؛ مردی که شهرش را شیراز می‌نامد و کامش را با قطاب تازه یزد شیرین می‌کنددر طول این سال‌ها او تصاویر زیادی را از گوشه و کنار ایران تهیه کرده که بخشی از آن‌ها را اینجا در سایت بیست به نمایش گذشته میشود

چشمه آبگرم معدنی سرعین

پوستر تبلیغاتی رستوران زنجیره‌ای “برگر کینگ” به زبان آلمانی در یکی از اغذیه‌فروشی‌های تهران

نخستین بار در تابستان سال ۱۳۵۸، یک سال پس از انقلاب ایران، گذر هارتموت نیمان به تهران ‌می‌افتد. هدف از سفر به ایران انقلاب‌زده آن زمان، آشنایی با خانواده‌ی همسر است. هواپیمایی که از آلمان راهی تهران شده، تنها شمار اندکی مسافر با خود همراه دارد و در عوض ظرفیت هواپیمایی که فرودگاه مهرآباد را به مقصد آلمان ترک می‌کند، تکمیل است و تمامی صندلی‌ها پر شده‌اند. هارتموت نیمان نه تنها آن زمان، که در سال‌های جنگ ایران و عراق نیز مسافر راه ایران بوده است. او به شوخی می‌گوید: «اولین سفر من به یک کشور شرقی در سال ۱۹۷۵ بود که به لبنان رفتم. آنجا که رسیدیم جنگ‌های داخلی شروع شدند. یک مدتی با خودم فکر می‌کردم، خدایا هر جا که پا می‌گذارم آنجا شلوغ می‌شود که البته اصلا زیر سر من هم نبود!»
در یکی از این سال‌ها او به همراه صمد پسر چهارساله‌شان در خانه‌ی میزبانی در شمال تهران سکونت داشته‌اند. بمباران و شلیک ضد هوایی‌ها موجب می‌شود تا کودک بی‌خبر با کنجکاوی از پدر بپرسد چرا آسمان این شهر مدام رعد و برق می‌زند اما بارانی از آن نمی‌آید.

او هم مثل شمار زیادی از گردشگران غربی معتقد است که ایران واقعی با تصویر رایج آن در رسانه‌ها بسیار تفاوت دارد. نیمان چند بار تأکید می‌کند که اظهارنظر افراد در مورد مکان‌‌های ندیده چقدر باعث ناراحتی‌اش می‌شوند. دست آخر هم جمله‌ای را از الکساندر فون هومبولت یکی از بزرگترین دانشمندان و ماجراجویان آلمان نقل می‌کند که می‌گوید «دیدگاه کسانی که از دنیا هیچ ندیده‌اند و در موردش نظر می‌دهند، خطرناک است.»

بیشتر مسافران آلمانی که همراه هارتموت نیمان رخت سفر به ایران می‌بندند، زنان و مردان سالخورده هستند و کمتر جوانی در میانشان دیده می‌شود. البته یک‌بار در گذشته‌های دور، یک زوج جوان سوئیسی برای ماه عسل همراه با گروه راهی ایران شده‌اند.

هارتموت نیمان هر بار پس از راهی کردن مسافران به خانه به قصد کشف مکان‌های جدید به راه می‌‌افتد. تازه‌ترین کشف او گورستان تاریخی خالد نبی در شهرستان کلاله با سنگ قبرهای افراشته است. دانستن زبان و سفرهای بی‌وقفه، هارتموت نیمان را به خوبی با ایرانی‌ها و ویژ‌گی‌هایشان آشنا کرده است

قدم گذاشتن هم‌زمان ستاره‌ی سینمای هالیوود و سینمای ایران بر فرش قرمز یک دکه روزنامه فروشی در تهران

اگر چه فروش نوشیدنی‌های الکلی در ایران به طور رسمی ممنوع است اما نگهدارنده‌ی بطری‌های شراب را می‌توان به راحتی از بازار تهیه کرد.

نکته‌ای که در صحبت‌های هارتموت نیمان جلب توجه می‌کند، احساس نزدیکی خاص او با ایران و ایرانیان است.

علاقه به شرق و ساکنانش پیش از اختیار کردن همسری ایرانی نیز در هارتموت نیمان وجود داشته است. آنطور که او می‌گوید، اگر با دختری ایرانی‌ هم آشنا نمی‌شد، مسیر زندگی‌اش حتما همانند حالا از مشرق زمین و ایران می‌گذشت

کله پاچه، غذای سنتی ایرانی، برای گردشگران غربی تصویر تازه‌ای است.

هارتموت نیمان در این ۳۰ سال شاهد روی کارآمدن جریان‌های سیاسی متفاوتی در ایران بوده و روزهای پررونق و کم رونقی را در کسب و کار گردشگری تجربه کرده است. او با یادآوری سال‌های ریاست‌جمهوری محمد خاتمی، آن دوران را برای صنعت توریسم ایران سال‌هایی پرامید و شکوفا توصیف می‌کند.

زمان انتخاب محمد خاتمی به ریاست‌جمهوری ایران، هارتموت نیمان که در دمشق به سر می‌برده، متوجه زنان زائر ایرانی می‌شود که از انتخاب رئیس‌جمهوری به نام خاتمی ابراز شادی می‌کردند. او کنجکاوانه می‌پرسد که خاتمی کیست تا ناگهان به یاد می‌آورد که خودش از محمد خاتمی امضا دارد: رئیس‌جمهور آن زمان ایران در مقام امام جمعه مسجد هامبورگ، هارتموت و همسر ایرانی‌اش را عقد و ازدواج آنها را ثبت کرده است.

خودرویی در یکی از خیابان‌های ایران که به نظر می‌رسد متعلق به یکی از طرفداران تیم فوتبال رئال مادرید اسپانیاست.

دانستن زبان و سفرهای بی‌وقفه، هارتموت نیمان را به خوبی با ایرانی‌ها و ویژ‌گی‌هایشان آشنا کرده است.

این آلمانی علاقمند به سرزمین و فرهنگ ایران هر بار پس از راهی کردن مسافران به خانه به قصد کشف مکان‌های جدید به‌راه می‌‌افتد. تازه‌ترین کشف او گورستان تاریخی خالد نبی در شهرستان کلاله با سنگ قبرهای افراشته است.

کودکی در بازار اصفهان

هارتموت نیمان ایران را کشوری زیبا توصیف می‌کند و تأکید دارد که اظهارنظر افراد در مورد مکان‌‌های ندیده چقدر باعث ناراحتی‌اش می‌شود.

او از الکساندر فون هومبولت یکی از بزرگترین دانشمندان و ماجراجویان آلمان نقل می‌کند که می‌گوید «دیدگاه کسانی که از دنیا هیچ ندیده‌اند و در موردش نظر می‌دهند، خطرناک است.»

در سال‌های جنگ او یک بار همراه با پسر چهارساله‌اش در تهران به سر می‌برده است. بمباران و شلیک ضد هوایی‌ها موجب می‌شود تا کودک بی‌خبر با کنجکاوی از پدر بپرسد چرا آسمان این شهر مدام رعد و برق می‌زند اما بارانی از آن نمی‌آید.

هارتموت نیمان در کنار یک وسیله نقلیه دست‌ساز در ایران

نمایی از تخت جمشید

گذراندن سال‌های آخر عمر در خلوتی آرام در یکی از کویرهای ایران، از ارزوها و برنامه‌های آتی هارتموت نیمان است.

هارتموت نیمان به همراه پسرش صمد در یکی از سفرهایش به ایران

وقتی صحبت به خاطراتی می‌رسد که در کوچه و خیابان‌های ایران رقم خورده‌اند، به طرزی ماهرانه‌ از بیان تلخی‌ها طفره می‌رود و می‌گوید اگر هم اتفاق ناخوشایندی بیفتد “با خوردن یک شیرینی و قطاب حاج خلیفه یزد” تمام تلخ کامی از بین می‌رود. بعد هم می‌پرسد مگر آدم می‌تواند اصلا بدون قطاب تازه حاج خلیفه زندگی ‌کند و “خدا را شکر” که یک شعبه در تهران هم زده‌اند و دیگر نیازی نیست که برای خریدن این تحفه‌ی ایرانی هر بار عازم یزد شود.

۲ کیلو لیمو و انار و ۲ کیلو لواشک تازه، ره‌آورد آخرین سفر او به ایران بوده‌اند. به این ترتیب هارتموت نیمان جزو معدود آلمانی‌هایی است که با طعم ترش لواشک ایرانی چهره‌شان را در هم نمی‌کشند. او وقتی تعجب مرا می‌بیند می‌گوید: «لواشک خیلی هم خوب است. وقتی بچه‌های من کوچک بودند، مثل آدامس بهشان می‌دادم تا بخورند!»

صمد، مزدک و بیژن نام‌های سه فرزند هارتموت نیمان هستند. کتاب “ماهی سیاه کوچولو” اولین داستانی بوده که او به زبان فارسی خوانده است؛ هارتموت نیمان از صمد بهرنگی نویسنده‌ی شناخته‌شده‌ی ایرانی به احترام یاد می‌کند و او را “شخص بزرگی” می‌داند که به خوبی می‌دانست «انسان از همان سال‌های نخست عمرش به ادبیات نیاز دارد.»

نکته‌ای که در صحبت‌های هارتموت نیمان جلب توجه می‌کند، احساس نزدیکی خاص او با ایران و ایرانیان است. از تأثیر جنگ در “زندگی‌مان” می‌گوید، به جدایی از همسر اول و ۱۷ سال زندگی مشترک با همسر دومش که او نیز ایرانی است، اشاره می‌کند. هر بار که در تعریف‌های خود به شیراز می‌رسد، آن را “شهر خودم” می‌نامد و با خنده اضافه می‌کند: «ایرانی‌ها می‌گویند آدم وقتی از جایی زن می‌گیرد، خودش هم اهل همان‌جا می‌شود. من هم شیرازی هستم!»

مردی آلمانی را تصور کنید که وقتی در ایران از او می‌پرسند اهل کجاست در کمال جدیت، با فارسی لهجه‌دار اما سلیس می‌گوید «شیرازی هستم». در آلمان هم هر زمان که به خانه می‌رسد اولین کارش کندن لباس‌های رسمی است «که علاقه‌ای به آنها ندارد» و به پا کردن یکی از شلوارهای محلی ایرانی مورد علاقه‌اش است؛ مثل شلواری که از ابیانه با خود آورده است.

بزرگترین دروغ در مطبوعات ایران نامه مشهور چارلی چاپلین به دخترش

آموزش تربیتی, اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی, هنر و هنرمندان, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

جعل بزرگ در مطبوعات ایران

نامه مشهور چارلی چاپلین به دخترش با عنوان «برهنگی بیماری عصر ماست» را می توان بزرگترین دروغ در مطبوعات ایران دانست که با گذشت بیش از چهل سال از انتشار این دروغ، به عنوان یک اثر واقعی نقل و انتشار می شود.

جالب است که این نامه دروغین در مقدمه چند کتاب هم منتشر شده و به آن استناد می شود. جالب این که این نامه به چند زبان زنده دنیا از جمله انگلیسی، آلمانی و ترکی استانبولی ترجمه شده است.

«فرج‌الله صبا» روزنامه‌نگار کهنه کار و نویسنده این مطلب تاثیرگذار بارها با ابراز ندامت و پشیمانی از مخاطبان نشریه خود به دلیل این دروغ بزرگ عذرخواهی کرده است اما همچنان این نامه بدون هویت نقل قول و دست به دست می گردد.

این نامه با چنان تبحری نگاشته شده که جای هیچ شک و شبهه ای را به خواننده مطلب نمی دهد. شناخت مختصر از چارلی چاپلین بزرگ این حس را به هر فرد می دهد که این نامه ساخته و پرداخته کسی غیر این بازیگر طنزپرداز نیست. صداقت این نامه به قدری است که علیرغم آگاهی به جعل آن، اشک را در چشم ها جاری می کند.

ماجرا به سال های دهه پنجاه در تحریریه مجله روشنفکر برمی گردد. فرج اله صبا می‌گوید : « سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد. به هر حال می‌خواستیم طبع آزمایی کنیم. این شد که در ستونی، هر هفته، نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید. آن بالا هم سرکلیشه فانتزی تکلیف همه چیز را روشن می کرد. بعد از گذشت یک سال دیدم مطالب ستون تکراری شده. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا این قدر تکراری اند؟»

گفتند: «اگر زرنگی خودت بنویس! خب، ما هم سردبیر بودیم. به رگ غیرت مان برخورد و قبول کردیم. رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به مجله ای که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می‌آورد که زود باش باید صفحه ها را ببندیم. آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه “فانتزی” از بالای ستون افتاد. همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال شد.»

بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع شد: «آن را نوار کردند، در مراسم مختلف دکلمه اش می کردند، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند، جلوی دانشگاه آن را می فروختند، هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد. بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی، آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد. حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من است، ریشخندم کردند که چه می گویی؟ ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم !»

این نامه غیر واقعی علاوه بر دریافت مجوز انتشار در کتاب های متعدد از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سال گذشته در نمایشگاه عفاف و حجاب مصلای بزرگ تهران توسط معاونت فرهنگی وزارت کشور به عنوان یکی از مستندات زشتی برهنگی به نمایش عموم گذاشته شده بود.

نوشته فرج اله صبا با عنوان “نامه چارلی چاپلین به دخترش” را در زیر بخوانید:

برهنگی بیماری عصر ماست

جرالدین دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه لیزه بیرون می آیی، آن ستایشگران ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار…

با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم. انسان باش، پاک دل و یکدل؛ زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است.

دخترم جرالدین! از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمیشود.تو کجایی؟ در پاریس، روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه لیزه؟ این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدم هایت را می شنوم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پرشکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است.

جرالدین! در نقش ستاره باش و بدرخش، اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند به تو فرصت هوشیاری داد بنشین و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمان ها ببرد. به آسمان ها برو ولی گاهی هم به روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن؛ زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهایشان از بی نوایی می لرزد و هنرنمایی می کنند. من خود یکی از ایشان بوده ام.

جرالدین دخترم! تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنیدنی است.

داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد، داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر غرورش را خرد نمی کند. با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند حرفی نباید زد. به دنبال نام تو نام من است: “چاپلین”

جرالدین دخترم! دنیایی که تو در آن زندگی می کنی،دنیای هنرپیشگی و موسیقی است. نیمه شب آن هنگام که از سالن پرشکوه تئاتر شانزه لیزه بیرون می آیی، آن ستایش گران ثروتمند را فراموش کن. حال آن راننده تاکسی که تو را به منزل می رساند بپرس. حال زنش را بپرس و اگر آبستن بود و پولی برای خرید لباس بچه نداشت، مبلغی پنهانی در جیبش بگذار. به نماینده خود در پاریس دستور داده ام فقط وجه این نوع خرج های تو را بی چون و چرا بپردازد. اما برای خرج های دیگر باید صورت حساب ان را بفرستی.

دخترم جرالدین گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس شهر را بگرد و مردم را نگاه کن. زنان بیوه، کودکان یتیم را بشناس و دست کم روزی یک بار بگو: من هم از آنان هستم. تو واقعا یکی از آنان هستی و نه بیشتر. هنر قبل از اینکه دو بال به انسان بدهد اغلب دو پای او را می شکند . وقتی به مرحله ای رسیدی که خود را برتر تماشاگران خویش بدانی، همان لحظه تئاتر را ترک کن و با تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب می شناسم. آنجا بازیگران همانند خویش را خواهی دید که از قرن ها پش زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو هنرنمایی می کنند. اما در آنجا از نور خیره کننده تئاتر شانزه لیزه خبری نیست.

دخترم جرالدین! چکی سفید امضا برایت فرستاده ام که هر چه دلت می خواهد بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو: سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک مرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جست و جو لازم نیست. این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا خواهی یافت. اگر از پول و سکه برای تو حرف می زنم برای آن است که از نیروی فریب و افسون پول، این فرزند بی جان شیطان خوب آگاهم. من زمانی دراز در سیرک زیسته و همیشه و هر لحظه برای بند بازان روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده بیشتر از بند بازان ریسمان نا استوار سقوط می کنند.

دخترم جرالدین! پدرت با تو حرف می زند. شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب بدهد و آن شب است که این الماس، آن ریسمان نا استوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است. روزی که چهره زیبای یک اشراف زاده بی بند و بار تو را بفریبد آن روز است که بند بازی ناشی خواهی بود. همیشه بند بازان ناشی سقوط می کنند از این رو دل به زر و زیور نبند. بزرگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یک دل باش و به راستی او را دوست بدار. معنی این را وظیفه خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او از من بهتر معنی عشق را می داند. او برای تعریف “عشق “که معنی آن “یک دلی” است شایسته تر از من است.

دخترم هیچ کس و هیچ چیز دیگر در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد. دختری ناخن پای خود را برای آن عریان می کند. برهنگی بیماری عصر ما است. به گمان من تن تو، باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. حرف بسیار برای تو دارم، ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم. انسان باش، پاک دل و یکدل، زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن بارها قابل تحمل تر از پست و بی عاطفه بودن است. «پدر تو، چارلی چاپلین»

آیا میدانید عقاب ۲ بار زندگی میکند!

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط هیچ دیدگاه »

عقاب می تواند ۷۰ سال زندگی کند.

به ۴۰ سالگی که می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند.

نوک (نول) بلند و تیزش خمیده و کند می شود.

شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد.

آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی :

این که بمیرد

یا این که یک روند دردناک تغییرات را برای ۱۵۰ روز تحمل کند.

و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند،در آنجا نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که کنده شود ، پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگال هایش را از جا در می آورد ، پس از آن که چنگال جدید رویید ، عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش می کند ،

و پس از گذشت ۵ ماه عقاب پرواز تولد مجدد را انجام می دهد و مدت ها زندگی خواهد کرد…برای ۳۰ سال دیگر…

Rebirth of the Eagle

سرنوشت عقاب، چه سرمشق عجیبی می تواند برای انسان باشد.

توضیح: شاید عده ای از مخاطبین محترم سایت نیز قبلا در مورد این نوشتار داستان هایی را شنیده و یا دیده باشند ولی در حقیقت این داستان بیشتر از یک نصیجت و پند فیلسوفانه نشات گرفته و در صدد زندگی بخشیدن به کسانی است در قسمتی از زندگی خود به بن بست یا بی تحرکی میرسند و اینجاست که برای زندگی دوباره باید یک تغییر اساسی ایجاد کرد تغییرات سختی که برای ادامه حیات ضروری است

در شرایط پر از بدبختی و سختی، ما مجبور به تغییر شیوه زندگی هستیم ، این روند ممکن است بسیار دردناک باشد. گاهی اوقات ما باید عادات قدیمی مان ، خاطرات و برنامه های روزمره مان رو دور بریزیم ما نمی توانیم با سنگینی بار گذشته مان بجلو برویم پس ما بایدخود را از سنگینی و غم گذشته رها کنیم و به جلو برویم و زندگی دوباره ای را تجربه کنیم شاید ۳۰ سال دیگر شاید بیشتر ….

هی آقای گوگل

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی هیچ دیدگاه »

هی آقای گوگل!
آیا می‌خواهی ما نامت را به «یاهو» تغییر دهیم؟
از آنجایی که تو یک شخصیت وابسته به فناوری داری، چرا در پی تحریف تاریخ هستی؟
این خلیج فارس است
اوه! درضمن، عرب‌ها نمی توانند گوگل را درست تلفظ کنند.
آنها به تو «جوجل» می‌گویند.
واقعا که تو به تغییر نام نیاز داری

درسى از پیامبر اکرم (ص)

اطلاعات عمومی, داستانهای کوتاه و زیبا, مسائل و اخبار روز اجتماعی هیچ دیدگاه »

حکایتى از سیره نبى مکرم اسلام نقل شده است که بسیار درخور تامل است و فاصله ما را با آن حضرت به خوبى نشان مى‏دهد.

ابوذر غفارى مى‏گوید: وقت نماز مغرب و عشاء به مسجد رفتم تا نمازم را با پیغمبر خدا بخوانم. دیدم چهره ایشان خیلى غمگین و گرفته است و اصلا مجال آن نیست که با ایشان حرف بزنم. چند ساعت بعد، وقتى بلال اذان صبح را گفت، دوباره به مسجد رفتم. بعد از نماز پیامبر به طرف مردم برگشت، دیدم ناراحتى شب گذشته زائل شده و ایشان بسیار شاد است. نزدیک رفتم و از حضرت پرسیدم: دیشب مصیبتى به شما وارد شده بود؟ فرمود: نه! گرهى به زندگیتان خورده بود؟ فرمود: نه! پس، چه امرى سبب ناراحتى خاطر شریفتان شده بود؟ فرمود: دیشب، دو درهم از حق مستمندان نزد من مانده بود و کسى را پیدا نمى‏کردم تا آن مال را رد کنم. تا صبح بیدار نشستم و فکر مى‏کردم اگر مرگم فرا برسد، از ملک‏الموت خواهش کنم جانم را نگیرد تا بتوانم این دو درهم را به صاحبش برسانم.

چه شده که سیره رسول خدا و ائمه طاهرین از میان ما رخت بر بسته و دیگر به آن‏ها عمل نمى‏کنیم؟ چنین روحیه‏هایى کجا رفته است؟ کجا رفته آن دل‏هایى که ظلم بر بندگان خدا را بر نمى‏تافتند و غم مردمان بر دوششان سنگینى مى‏کرد؟ کجا رفته سیره امیر مومنان که مرگ را در ربوده شدن خلخال از پاى زنى یهودى آسان مى‏شمرد؟ کو آن حال؟ کو آن قلب؟ و کو آن فکر و نگاه؟

لعلى از کان محبت برنیامد، سال‏هاست‏

تابش خورشید و سعى باد و باران را چه شد؟

همه این مصیبت‏ها و دورى‏ها از بیگانگى با خدا روى داده است.

قلب‏ها از خدا جدا شده و فکرها دیگر در جستجوى او نیست. غفلت سراسر زندگى بشر را گرفته و راه هدایت بر خلاف جاده ضلالت کم رفت‏وآمد شده است، ولى همچنان ابروباد و مه و خورشید و فلک در کارند تا ما به راه بازگردیم و از خداى خود براى لحظه‏اى غافل نمانیم و با گریه به پیشگاه حضرتش عرضه بدایم که:

«الهى و ربى من لى غیرک».

پایگاه عرفان

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها