شعر دو کاج

آموزش تربیتی, داستانهای کوتاه و زیبا دیدگاهتان را بیان کنید

در کنار خطوط سیم پیام خارج از ده دو کاج روئیدند

سالیان دراز رهگذران آن دو را چون دو دوست می دیدند

روزی از روزهای پاییزی زیر رگبار و تازیانه باد

یکی از کاجها به خود لرزید خم شد و روی دیگری افتاد

گفت ای آشنا ببخش مرا خوب در حال من تامل کن

ریشه هایم ز خاک بیرون است چند روزی مرا تحمل کن

کاج همسایه گفت با تندی مردم آزار از تو بیزارم

دور شو، دست از سرم بردار من کجا طافت تو را دارم

بینوا را سپس تکانی داد یار بی رحم و بی مروت او

سیمها پاره گشت و کاج افتاد بر زمین نقش بست قامت او

مرکز ارتباط دید آن روز انتقال پیام ممکن نیست

گشت عازم گروه پی جوئی تا که بینند عیب کار از چیست

سیمبانان پی مرمت سیم راه تکرار بر خطر بستند

یعنی آن کاج سنگدل را نیز با تبر تکه تکه بشکستند

بخش دیدگاه ها بسته است.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها