طنز؛ دردسر های میلیونر شدن!

اس.ام.اس و مطالب جوک و آموزنده دیدگاهتان را بیان کنید

همشهری آنلاین: شمردم، دقیقا ۲۰ تا تراول ۵۰ هزار تومانی بود. وقتی پول را از طلافروش گرفتم و توی جیبم گذاشتم، انگار سبک تر شده بودم.

توی پیاده روی خیابان کریمخان زند، روی پنجه پاهایم، راه می رفتم. دنیا برایم زیباتر شده بود. مردم خلق و خوی مهربان تری بروز می دادند. حتی وقتی یک فقره دعوا دیدم، با خوشرویی میانه را گرفتم و سوایشان کردم. دو تا موتورسیکلت سوار، انگار سر نوبت سوارکردن مسافر یا چیزی شبیه به این، حرفشان شده بود. وقتی یکی شان به آن یکی تخم آفتابگردان بوداده تعارف کرد، دلم قرص شد که آشتی کرده اند! دوباره راه افتادم، اصلا خستگی را نمی فهمیدم.

شوخی نبود، قیمت سکه داشت می آمد پایین و من اگر کمی دیر می جنبیدم، شاید از جایگاه میلیونری پایین می افتادم. حالا یک میلیون تومان پول نقد توی جیبم بود. در ذهنم، داشتم رفتگانم را که خدا همه شان را بیامرزد، مرور می کردم! از پدر نازنینم بگیر تا دایی ها و عموهایم و به خصوص عمه ام که برای خودش یک پا کلانتر فامیل بود؛ زبر و زرنگ و با اقتدار همه دعواها را فیصله می داد. سعی می کرد جوان ها زودتر ازدواج کنند، اما دل هیچ کس را نمی شکست و اصلا دوست نداشت یک پسر یا دختر توی فامیل خلاف میل قلبی اش ازدواج کند و عقیده داشت که جوان باید خودش هم بخواهد و همسر آینده اش را بپسندد. عمه جان همیشه تکه کلامش این بود؛ مگه من میلیونرم که دم به ساعت ازم قرض می خوای؟!

طنز؛ دردسر های میلیونر شدن!

با خودم می گفتم، عمه جان نازنین سرتو از توی قبر بیار بیرون و ببین که برادرزاده ات بالاخره میلیونر شد! وقتی رسیدم خانه، ۵۰ هزار تومانی ها را روی فرش ولو کردم، آنها را کنار هم چیدم. دخترم دقیقا تعدادی از آنها را جمع کرد و گفت که شهریه این ترم من! بعد پسرم دست دراز کرد و بابت شهریه اش و کلاس بدنسازی تعداد دیگری را جمع کرد.

همسرم؛ دست هایش را به هم مالید و گفت: خب، فردا ۲۰هزار تومان هم روی مابقی پولت بذار، می خوام برم میدان میوه و تره بار! از شما چه پنهان آن شب راحت تر خوابیدم، چون میلیونر بودن کلی دردسر و گرفتاری داشت! هی به خودم می گویم: پس این پولدارها چطوری شب ها خوابشون می بره؟!

بخش دیدگاه ها بسته است.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها