ابعاد شخصیت على (ع)

قدم سوم و یازدهم(دعا و مراقبه), مسائل و اخبار روز اجتماعی, وبلاگهای کمک کننده به بهبودی و مرتبط دیدگاهتان را بیان کنید
تا بحال ابعاد گوناگون شخصیت على بن ابی طالب (ع) از دیدگاه و بیانات خود آن حضرت بطور مستقل مورد بحث قرار نگرفته است، هر چند که این مسئله، بسیار مهم و فوق العاده آموزنده است. امام (ع) در نهج البلاغه، بیش از صد مورد درباره خود سخنانى ابراز فرموده است. آن سخنان را این جانب جمع کرده ‏ام. اما این کار براى چه بوده و در آن چه مقصودى داشته‏ ام می ‏خواستم نشان دهم انسانى که در مسیر کمال قرار می گیرد، گفتارش مانند کردارش، وقتى از مشخصات و خصوصیات محیطى، عوامل شخصى و اجتماعى آن تجرید شود، بصورت قانون در مى‏ آید. بدین معنى که اگر على (ع) در این کتاب بزرگ، جمله‏ اى را در باره خود بیان فرموده است، در حقیقت با این سخن نمی خواهد وصفى شخصى را بیان کند، چنانکه فرزند نازنین على (ع) با قیام تاریخ ساز خود نخواسته است که یک کار یا حادثه و رویداد شخصى را بیان کند. بلکه مقصود آن بوده است که بگوید: مسیر کمال چنین است و قانونش چنین .

یکى از بزرگان می ‏گوید: چنان زندگى کن که اگر گفتار و کردار و حتى تموّجات اندیشه‏ ات تجسم عینى پیدا کند و خصوصیات آن جسم را از آن کسر کنند، بصورت قانون کلى در آید. ما در جملات على (ع) قوانین انسانى را میخوانیم. هنگامى که مى‏گوید: ما لبّست على نفسى و لا لبّس علىّ. ‏من بر خودم امر را مشتبه نساختم و کسى دیگر نتوانسته مرا بفریبد و امر را بر من مشتبه بسازد .

یعنى قانون اینست که اگر کسى مى‏خواهد در مسیر حیات معقولش- نه حیات طبیعى محض- فریب نخورد، باید اول خود را فریب ندهد. این قانون کلى است و کلیّت دارد. منتهى در «ما لبّست»، «انا» ضمیر شخصى است، یعنى من این کار را نکرده‏ ام و این «نکرده‏ ام» را و این اخبار را مى‏توان مبدّل به انشاء کرد و گفت که: اى انسان در گذرگاه قرون و اعصار، اگر مى‏خواهى از حیات طبیعى محض گام به حیات معقول بگذارى، نکند خود را بفریبى و به دیگران اجازه دهى که به منطقه ممنوع الورود جان تو وارد شوند و ترا بفریبند. این قانون است، این بیان یک حال روانى شخصى نیست .
پیش از این که نمونه ‏اى از این جملات را که على (ع) در باره خود بیان فرموده بیاوریم، چند اصل بسیار مهم را باید طرح کنیم .

اصل یکم
«من چنینم» جمله‏ اى است بسیار دشوار، چنانکه «من هستم» گفتنش دشوار است . اما «من چنینم» دشوارتر است، خیلى تجرید می خواهد خیلى رشد مى‏خواهد که بگوید «من این هستم». بر نهادن خویشتن رویاروى خود، بدون تاثّر از تمایلات و بدون تاثّر از هواها و تموّجات خود طبیعى، کارى است دشوار. آنان که توانسته‏ اند بر انسان شناسى قاموس بشرى چیزى بیفزایند کسانى هستند که واقعا توانسته‏ اند خود را بر نهند. براى شناخت اراده واقعى، یک برنهادن فوق العاده عالى مورد نیاز است، و الّا از رفتار شناسى و از نمودهاى عینى رفتار آدمیان چکار می آید که بتواند حقیقت اراده، انگیزه ‏ها و علل و این بار الکتریکى بسیار دقیق و قوى را معنا کند. این کار، برنهادن می خواهد. به تجرید والایى احتیاج دارد. روان شناسى حرفه‏ اى به ما چیزهاى فراوانى مى‏ آموزد و ما حق آن را پاس می ‏داریم، اما کسانى که توانسته‏ اند براى انسانها واقعیتى را مطرح کنند که آن واقعیت، هم بتواند «آن چنان که هستندشان» را بگوید و هم «آن چنان که بایستشان» را توضیح بدهد، اینها در سطح خیلى بالایى هستند و على (ع) در بالاترین نقطه آن سطح است. بیان فرزند ابى طالب در باره «من» چنان‏ است که گویى یک موجود عینى معین را با تمام اشراف و مالکیت بیان مى‏کند، نه یک پدیده و نمود زود گذر روانى را .

چه بسا به نظر بیاید، یعنى چه که یک انسان بگوید: «ما شککت فى الحقّ مذ ارینه». یعنى من از وقتى که حق بر من ارائه شده است، در آن تردیدى نکرده‏ ام. این جمله عظمتى دارد، به عظمت جهان هستى شک نکرده‏ ام خواهید فرمود خیلى‏ ها با یقین و قطع از دنیا می روند، عمرشان در یقین ودگم و قطع غوطه‏ ور است، بله غوطه‏ ور است در یقین‏ هاى ابتدایى و یقین‏ هاى عبور نکرده از پلها و فراز و نشیب تردیدها و شک ها. اما کیست که هشیار باشد بر هستى و بر خود بتواند بگوید: من اصلا شک نکرده‏ ام. استدعا مى‏کنم بعد از ورق زدن اوراق تاریخ فکرى دانشمندان شرق و غرب در این جمله دقت بفرمایید، نه در گوشه‏ اى از خانه که نهج البلاغه ‏اى را باز کرده‏ اید و می گوئید: ما شککت فى الحقّ مذ أرینه… فى، جار- حق، مجرور- مذ أرینه…، نه. حقیقت این سخن را با این شوخى‏ ها نمى‏توان یافت، بلکه اول باید با دقت تمام مطالعه شود که در افکار بشرى چه گذشته است و کیست آنکه از توفان شک و تردید در امان باشد. و این که فرزند ابى طالب (ع) با صراحت مى‏گوید: ما شککت فى الحقّ مذ أرینه… چه ادعایى است .

اصل دوم
مگر ما نباید از «من» گفتن احتراز کنیم مگر «من» گفتن دلیل خامى نیست بلى، درست است. اما اینجا اصل دیگرى مطرح است. فهرست آن اصل این است: امروز احتمال مى‏ دهید در کره خاکى ما یک نفر بگوید که مردم، من کار بزرگى کرده‏ ام و امتیازى به دست آورده‏ ام و نفس کشیده‏ ام. نفس کشیدن لازمه زیست آدمى است. زندگى آدمى و جاندار، بر پایه تنفس از هواست. انسان رشد یافته و انسانى که رو به بالا قرار گرفته است، تنفسش «ما شککت فى الحقّ مذ أرینه» است، و براى او این سخن بیان تنفس است. امروز ما اینجا نشسته‏ ایم. ما از روشنایى بهره مى‏ بریم و گفتن این حقیقت به خود بالیدن و امتیاز گویى نیست. این مباهات و فخر فروشى نیست. چنین سخنى براى استعدادى که در تکاپوى کمال قرار گرفته است گزاف گویى نیست. این که «إنّى لعلى جادّة الحقّ»: من بر جادّه حق حرکت‏ می ‏کنم، یعنى نفس می ‏کشم یعنى چون هوا بسیار سرد است، من لباس ضخیم پوشیده‏ ام، من تشنه بودم، آب آشامیدم. بیان آشامیدن آب، بیان امتیازى خارج از موجودیت نیست زیرا که این همان موجودیتى است که هست. به همین جهت اگر این بیان کننده اسرار وجود، تمام عظمت هاى هستى را بیان مى‏ فرمود، در باره او تردیدى نداشتیم، زیرا تنفس در مسیر کمال همین است، ابراز واقعیّت است. «ما لبّست على نفسى…» بیان یک واقعیت و حقیقت است. این اصل دوم که عرض کردم، اولاد آدم را از دو بیمارى سرنگون کننده می ‏تواند نجات بدهد: بیمارى خود بزرگ بینى و بیمارى خود کوچک بینى و احساس حقارت وقتى که من این قله مرتفع را رفته‏ ام، و من چنانم که رفتن به این قله مرتفع بر من اضافى نیست. آنچه که دیروز براى یک انسان در نقطه «الف» امتیاز اضافى جلوه می کرد، امروز که در مسیر کمال قرار گرفته است امتیاز «بایستى» نیست، زیرا که چنان «هست». اما سخن على (ع) به قدر فهم ‏ها بود:

آنچه می گویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست‏

این جملات را به کى می گفت: آیا شنوندگان این جملات چه کسانى بودند جز عده‏ اى معدود و انگشت شمار مانند مالک اشتر، ابوذر غفارى، حجر بن عدى، رشید حجرى، عمار بن یاسر و چه بسا اویس قرنى. شاید جامعه‏ اى که ما می شناسیم تحمل «ما شککت فى الحق مذ أرینه…» را نداشت. جامعه‏ شناسى آن دوران، خوب براى ما توضیح مى‏دهد که این جملات براى آنها قابل هضم بوده است یا نبوده است. من گمان نمی ‏کنم این حرف‏ها براى به استثناى آن عده انسانهاى انگشت شمار، براى دیگران قابل فهم بوده باشد. آنها هم که مدت زیادى با زندگى حضرت على (ع) در تماس بوده‏ اند، مدت هاى محدودى بوده‏ اند، پس آنچه از رسالت خود در دل داشته ناگفته مانده و نتوانسته است ابراز کند. همه آنچه را که ما بین خود و خدایش و ما بین خود و خودش داشته است کسى نشنیده است. مطلب على (ع) باید بسیار بیش از این باشد که در این صد جمله یا دویست یا صد و بیست جمله در نهج البلاغه دیده مى‏شود .

اصل سوم
جمله‏ اى را به عنوان اصل سوم در باره شناخت نهج البلاغه اضافه کنم. وقتى که على(ع) می ‏گوید: «تکلیفى که من انجام مى‏دهم ما فوق سوداگری ها و ما فوق ترس از کیفرهاست». باید آن اصل اول، پذیرفته بشود که در درون این مرد بیگانه از زمان خود و آشناى همه قرون و اعصار، یک مطلقى بوجود آمده که عرض کردم. این جملات شاید کاشف آن باشد که «علىّ میزان الاعمال و مسوس فى ذات اللَّه تنمره فى ذات اللَّه». این کلمه، کلمه‏ اى است که در دوران این شخص حقیقى بوجود آمده، چنان که قابل میعان و انعطاف انگیزه‏ هاى زود گذر نبوده است .

«انا اریدکم للّه و أنتم تریدونى لانفسکم». على (ع) مى‏فرماید: من شما را براى او (خدا) مى‏خواهم و شما مرا براى خود مى‏خواهید. شما از من، مقام و ثروت مى‏خواهید. شما بردگان قدرت، از من قدرت مى‏خواهید. من چه مى‏گویم و شما چه مى‏گویید. من در شما چه می بینم و شما در من چه می بینید. مرا مانند سایر جبّاران روزگار خیال کرده‏ اید. مرا مانند سایر قدرت پرستان، برده قدرت و مملوک قدرت تلقى کرده‏ اید. به من می گویید دورت را می گیریم به شرط این که به ما مقام بدهى، به ما زمین و ثروت بدهى، در حالى که من شما را براى خدا می خواهم. خواسته من و هدف شما متفاوت و متضادند. این بالا نمى‏ آید و نمى‏ خواهد بیاید بالا و آن هم نمى‏تواند پایین بیاید. این سه اصل را به طور خلاصه عرض کردم.

چند جمله از نهج البلاغه در باره امام (ع) نقل می کنیم. این جملات چنان هستند که ما آنها را قانون تلقى مى‏کنیم، نه به عنوان بیان خصوصیات شخصى یک روح و یک روان، بلکه به دلیل این که وقتى آنها را درست تحلیل می کنیم، بصورت یک قانون درمى‏ آید: اما و الّذى فلق الحبّة و برء النّسمة… من قانون کلى را بیان مى‏کنم که این قانون بیان دردها و درمان هاى بشرى است. سوگند به آن خدایى که دانه را شکافت و ارواح انسانها را آفرید، اگر عده‏ اى آماده نبودند براى کمک، و این که خدا از دانایان و خردمندان و از علماء تعهد نگرفته بود که ننشینند و قبول نکنند پرخورى ستمکاران و گرسنگى مظلومان را، من افسار شتر این زمامدارى را برگردنش مى‏ انداختم و آخرش را با همان پیاله‏ اى سیراب می کردم که اولش را.

اجازه بدهید توضیح دهم که این جمله چطور بصورت قانون در مى‏ آید. وقتى که دقت بکنید حیات معقول یک انسان نمی ‏تواند این طور طرح بشود که من بى‏ اعتنا به انسان هاى تشنه جامعه‏ ام از نظر معرفت، اقتصاد، فرهنگ، سیاست، حقوق، را هم را گرفته باشم و در راه عرفان بسوى بالا بروم و در راه حیات معقول حرکت کنم و کارى هم با دیگرى نداشته باشم، این هرگز امکان‏پذیر نیست. این کدام قانون است امکان ندارد. نه، همگى همره و هم قافله و همزادند و در یک وحدت عالى که مربوط به روح انسان‏هاست شرکت دارند. شما چطور می توانید بروید و دیگران مانده باشند اما چرا می فرماید «حضور الحاضر» یعنى الان احساس قدرت و توانایى می کنم که با این انسانها در حرکتم من باید حرکت کنم و دردهاى آنها را تسلّى بدهم. این یک قانون کلى براى حیات انسانها است. مگر کسى نخواهد که از حیات طبیعى محض به حیات معقول منتقل شود. بله در حیات طبیعى محض صحیح است که: «من»، «من»، «من». حیات طبیعى منطقش همین است. اما حیات معقول این منطق را نمی ‏فهمد. حیات معقول، این منطق را ضد انسانى می ‏داند، ضد منطق واقعى می ‏داند، می ‏گوید احساس قدرت کردم، برخاستم و باید قدمى در راه اصلاح جامعه‏ ام بردارم. آنچه گفته شد به عنوان نمونه عرض کردم و نهج البلاغه دریایى است که از این گوهرها فراوان دارد .

بخش دیدگاه ها بسته است.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها