عشق قبل از قبض روح رفته بود

داستانهای کوتاه و زیبا دیدگاهتان را بیان کنید

.

اشاره:شهاب الدین طباطبایی بیشتر بعنوان فعال سیاسی و چهره جوان اصلاح طلبان شناخته شده است، نام وی در جریان فتنه و حوادث بعد از انتخابات نیز بارها شنیده شد. او حالا این روزها داستان کوتاه می نویسد. گویا ترجیح می دهد بیشتر بعنوان داستان نویس و نه فعال سیاسی شناخته شود. داستان کوتاه مراسم قبض روح، داستانی است که او اخیرا نوشته و برای الف ارسال کرده است. خودش می گوید که دوست دارد مخاطبان الف داستانش را نقد کنند.

دعوای زن و مرد که تمام شد، زن مثل همیشه چشم های خشک اش را پاک کرد، مرد هم پوزخند همیشگی اش را تحویل زن داد. طبق معمول زن شروع به ناله و نفرین کرد، مثل هر بار از مرد شروع کرد و به خودش رسید، خدایا مرگم بده از این زندگی راحت شم.

این بار نه مثل همیشه، مرگ دم در منتظر بود.

رو به زن کرد و گفت آماده ای؟ آمده ام برای قبض روح. آرام بود و زیبا و خونسرد. شمرده و با طمانینه حرف می زد.

مرد نیشخندی زد، بهت زده به مرگ و زن نگاه می کرد.

زن خشک اش زده بود، در کسری از ثانیه به خیلی چیزها فکر کرد. شاید این بازی را مرد به راه انداخته… مرگ چه مزه ای دارد…. لعنت بر من که مرگ خودم را خواستم…. زندگی با همه این سختی ها چه ایرادی داشت .. من که هنوز سن و سالی ندارم…. من بروم و چهلمم که سر آمد برود این دختره هفت قلم آرایش کرده اداره شان را بگیرد.. به اینجا که رسید دیگر تحمل نکرد، مرد خدا ذلیل ات کنه که اینقدر هوسباز و بی وفایی، خیر از زندگی نبینی اگر بعد از مرگم سراغ این دختره هفت قلم آرایش کرده اداره بروی.

مرگ خندید، زن انگار که نمی شنود، هنوز حضور مرگ در اتاق را به رسمیت نمی شناخت، چشم هایش واقعا خیس شده بود، پیشانی اش هم خیسِ خیس بود. نگاهی به مرد انداخت، آرام، بی سر و صدا، با لبخندی که نیمی از صورت اش را پوشانده بود و نیم دیگر هنوز مبهوت بود. خیر نبینی اگر سراغ این دختره هفت قلم… مرگ خندید، نه از آن خنده های چندش آورِ زشتِ وحشتناک که به مرگ نسبت می دهند، خنده ای آرام و نجیبانه، شاید از روی دلسوزی و ترحم.

مرد آرام نشسته بود، به جای خالی زن فکر می کرد، به زندگی شان که هیچ وقت طعم زندگی نداشت، لحظه ای از فکر نبودن زن خوشحال نشد، هرچه بود به هم عادت کرده بودند، حس عادت کردن به زن جایگزین عشقی شده بود که قرار بود با آن زندگی کنند. فرقی نمی کرد، احساس کرد با وجود همه ی تلخی ها، دلش برای زن تنگ می شود. هرچه سعی کرد نتوانست افسوس زندگی بدون عشق شان را نخورد.

عشق رسید، همان زمان که مرگ آماده می شد کارش را شروع کند. زیبا و آرام، و کمی خسته به نظر می رسید. مرگ جا خورد. زیر لب غرولندی کرد. حتی او هم منتظر رسیدن عشق نبود، هیچ کس منتظر نبود، سال ها در این خانه، کسی منتظر آمدن اش نبود. شاید همان روزهای اول چند دقیقه ای آمده بود و با دلخوری و ناراحتی رفته بود، و دیگر نیامده بود، و حالا آمده بود، زیبا و آرام و خسته. زن آنقدر که فکرش مشغول بود، متوجه آمدن عشق نشد، فکرش مشغول دخترک هفت قلم آرایش کرده اداره بود. همیشه فکرش مشغول چیزهایی بود که او را از لحظه ای که در آن بود دور می کرد. روزهایی بارها و بارها پیش آمده بود که خوش بودند، از آینده حرف می زدند، از آنچه دوست داشتند، در همان لحظات نه چندان طولانی لذت بخش هم ناگهان ذهن زن مشغول موضوعی می شد که زندگی مادرش را، زندگی شان را نابود کرده بود. که آنها را آواره کرده بود، که شبی با مادرش از خانه پدر رفته بودند، پدر خیانت کرده بود، و همان شب که مادر بو برده بود رفته بودند. و زن در همان لحظات کوتاه آرام و خوب زندگی، به تنها چیزی که فکر می کرد خیانت مرد بود، افکارش نمی گذاشت همان اندک لحظات خوب به خوبی بگذرند، صدای بلندی سکوت مرگبار اتاق را شکست. حالا خیانت هم سر و کله اش پیدا شده بود، با کمی فاصله کنار عشق ایستاده بود، دست هایش را با بی قیدی به کمر زده بود، او هم لبخند بر لب داشت، آرام بود، سرحال و جذّاب به نظر می آمد. چشم اش به عشق که افتاد شروع کرد، از آخرین باری که با هم در مراسم قبض روح حاضر شده بودند سال ها می گذشت، دلش پر بود.

شده ای اسباب هوسرانی آدم های هوسباز. شنیده ای روزی چند بار مرد ها به زن ها و زن ها به مردها می گویند عاشق ات شدم؟ عشق های یک شبه ی بی خاصیت. یکی فریب می دهد، و دیگری باور می کند. اسم رمز عملیات فریب شان هم عشق است. شده ای اسباب ردو بدل کردن توهم های آدم ها و تماس سطحی جسم هایشان. می دانی روزی چند نفر به اسم تو فریب می خورند و به دام می افتند؟

خیانت بعد از مدت ها به عشق رسیده بود، با حرف هایش گویا انتقام می گرفت، خیانت همیشه بدنام بود، برخلاف عشق که دوست داشتنی بود. خیانت بددل و خانمان برانداز بود، اما درست می گفت. مرگ دستان سرد و خشن اش را بر گلوی خیانت فشرد، سکوت مرگبار قبل از اجرای مراسم قبض روح لازم بود و خیانت آن را شکسته بود. خیانت دورترین فاصله از مرگ چمباتمه زد، با چشم های هیز و حسودش، با نگاه حسرت انگیزش به عشق خیره شد. سرنوشت عجیبی داشت، آنها که بویی از عشق نبرده اند، دوست دارند عاشق نامیده شوند و آنها که خیانت می کنند، از اینکه خیانت کار بدانندشان ابا دارند. حتی بعضی ها که بیشتر از عشق می گویند و قیافه عاشق تری می گیرند و خیانت را مذموم می شمرند و دشنامش می دهند، مشتری های پرو پاقرص خیانت اند. عشق هم اینها را می دانست. برای همین سکوت کرده بود، خیانت بی صدا با خودش گفت عجیب است، سکوت عشق را هم به پای نجابت اش می گذارند.

سکوت که برقرار شد، زن به دست و پای مرگ افتاد، فرصت می خواست، فرصتی برای زندگی، شاید هم فقط فرصتی برای نمردن. مرگ دستورالعمل ها را مرور کرد، فرصتی نمانده، کاری هم از دست من ساخته نیست. خیانت کمی جلو رفت و طوری که سکوت مرگبار اتاق را نشکند در گوش عشق زمزمه کرد : هنوز فرصت دارد، خودت هم می دانی ، اگر هر دو شهادت بدهیم که این زن در زندگی نه عاشق شده و نه خیانت کرده فرصتی به او داده می شود که یا عشق بورزد و یا خیانت کند، تقدیر این بوده که امروز بعد از چندین سال اینجا باشیم. زن برای زندگی دست و پا می زد، به دست و پای مرگ افتاده بود. فرصت داشت تمام می شد، فرصت تمام شد. عشق اما شهادت نداد که زن عاشق نشده. مرگ هم جان زن را گرفت. خیانت نگاه غضبناکی به مرد کرد و رفت. عشق قبل از قبض روح رفته بود.

بخش دیدگاه ها بسته است.

WP Theme & Icons.FoxTheme and Localized by Behrang Yarahmadi
خروجی نوشته ها خروجی دیدگاه ها